بله | کانال کتابخانه من
ک

کتابخانه من

۷ عضو
آغاز: ۱۳۹۸/۱/۳۱کتاب #خداحافظ_گاری_کوپر اثر #رومن_گاری
کتاب خداحافظ گاری کوپر یا ولگرد اسکی‌باز دومین اثر رومن گاری بود که شنیدم. اولینش «زندگی در پیش روی» شیرین با آن مومو کوچولوی دوست‌داشتنی و حالا خداحافظی با گذشته‌ای خوب! کتاب به سیاق زندگی در پیش رو جملات نغز، طنزهای ظریف و قابل تأمل و تناقض‌های جذابی داشت که قدرت نویسندگی رومن گاری و روحیه انتقادی او را نشان می‌دهد. البته ناگفته نماند که ترجمه عالی سروش حبیبی هم در این اثر بسیار قابل تقدیر است.
این رمان داستان جوانی به نام لِنی است که اگر چه بعد از زندگی در پیش رو منتشر شده است ولی برای من همان مومو است که بزرگتر شده است و حالا متفکرانه‌تر جامعه اطراف را زیر سوال می‌برد؛ بهتر بگویم، همه چیز را زیر سوال می‌برد.
این کتاب جامعه دهه شصت میلادی امریکا، جنگ ویتنام و نفرت عمومی ایجاد شده را به تصویر می‌کشد و تازیانه های محکمی بر ساختار سیاسی-اجتماعی آن می‌زند. البته رومن گاری همه کس و همه چیز را هجو می‌کند: از آمریکا گرفته تا فرانسه، سوییس و کوبا؛ از عشق، دین، سوسیالیسم و ایدئولوژی‌ها تا لنین، کامو، پلیس، سیاستمداران، مردان، زنان و تقریبا هر چی و هر کسی که به ذهن می‌رسد.
داستان این کتاب داستان لنی ۲۰ ساله‌ایست که برای فرار از سربازی و عدم شرکت در جنگ ویتنام به کلبه‌ای در ارتفاع ۲۰۰۰ متری آلپ در سوییس پناه برده است. کلبه‌ای متعلق به باگ مورن که از قضا او هم فرزند یک امریکایی ثروتمند است که به خاطر شرایط سلامتی‌اش و نیاز به «هوای تازه» آنجاست. لنی و افراد دیگری که در این کلبه زندگی می‌کنند اسکی باز هستند و زندگی‌شان را از طریق آموزش اسکی می‌گذرانند. خانه کوهستانی و ارتفاعات بالای ۲۰۰۰ متر مکانی آرمانی است که همه چیز پاک است مانند برف و همه چیز حساب و کتاب دارد، ولی در ارتفاعات پایین‌تر یا به اصطلاح خود آنها در «ارتفاع صفر متر بالای سطح گُه»، هر کاری ممکن است از آدم سر بزند و گرچه غم‌انگیز است ولی حساب نیست! همه چیز مجاز است و بایست همرنگ جماعت شد. تنها چیز مهم آن است که آدم مواظب باشد و به دام نیفتد!
فلسفه زندگی لنی به گفته خودش «آزادی از قید تعلق» است و معتقد است در این شرایط آزادی محدود شده است. او یک تعلقی به گذشته دارد؛ گاری کوپر. گاری کوپر شخصیت وسترن هالیوودی است که یک عکس با لنی دارد با امضای خودش. او نماد امریکای گذشته است؛ امریکایی که لنی دوستش دارد و حالا که رییس‌جمهور، کندی است دیگر به آن تعلقی ندارد و از آن دل کنده است. بنابراین این عنوان خداحافظ گاری کوپر هم به نوعی آزادی از آخرین قید تعلق است و به بیانی اعتراض به امریکای جدید.
از سوی دیگر همین لنی که به شدت از هر تعلقی گریزان است و در رابطه‌اش با هر کسی قبل از وابستگی فرار می‌کند، به طرز عجیبی گرفتار دختری امریکایی از همان طبقه سیاست مدارِ پول‌پرستِ متظاهرِ امریکایی می‌شود. جالب اینکه ابتدای داستان دختر التماس می‌کند که لنی روزی ترکش نکند و انتهای داستان طور دیگری است. و حالا که تنها ارزش لنی از دست رفته است هم، می‌توان گفت خداحافظ گاری کوپر! یعنی بند را آب دادم، خداحافظ خودم!
«می‌دانی چیست؟ از گاری کوپر دیگر خبری نیست. دیگر هیچوقت پیدا نمی‌شود. آمریکاییِ خونسرد و مغروری که به خودش و حقوق خودش اطمینان داشت و با آدم‌های شریر می‌جنگید و همیشه از حق و انصاف دفاع می‌کرد و آخر سر هم همیشه بر طرف غالب می‌شد. آن ممه را لولو برد. آمریکای حق و انصاف، خداحافظ!» پایان: ۱۳۹۸/۲/۱
پی‌نوشت ۱: خداحافظ گاری کوپر مملو از مسائل و مباحثی است که باید در مورد آنها فکر کرد. به نظرم این کتاب را یک بار دیگر باید عمیق‌تر بخوانم.
پی‌نوشت ۲: این کتاب را در مسیر مشهد-شاهرود-گرگان-تهران شنیدم. در مسیر رفت هم قیدار را شنیده بودم. نگاهم به سفر عوض شده است. واقعاً راه، بخش عمده‌ای از سفر است که غالباً از آن غفلت کرده‌ایم. یک سفر حدوداً ۲۰۰۰ کیلومتری که علاوه بر خانواده، با رضا امیرخانی و رومن گاری همسفر شدیم. حالا دیگر باید به بالای ۲۰۰۰ کیلومتر فکر کرد؛ چراکه مثل لنی زیر ۲۰۰۰ کیلومتر شاید داستان به خوبی آن بالاها پیش نرود.

۱۴:۱۱

thumbnail

۱۴:۱۸

آغاز: ۱۳۹۸/۲/۵کتاب #سفر_به_گرای_۲۷۰_درجه اثر #احمد_دهقان
سفر به گرای ۲۷۰ درجه داستانی صریح، خطی، ساده از بخشی از عملیات کربلای ۵ در دی ماه ۱۳۶۵ است که ۱۰ سال پس از آن به رشته تحریر درآمده است. داستان از قول راوی که ناصر نام دارد روایت می‌شود. ناصر نوجوانی دبیرستانی است که پس از چند بار حضور در مناطق جنگی حالا در تهران مشغول امتحانات پایان ترم است. ناگاه علی دوست صمیمی‌اش از جبهه می‌رسد و به خانه‌شان می‌آید و او را هوایی می‌کند. این قسمت از داستان صحنه‌های دل کندن یک پدر و مادر از فرزندشان را به خوبی به تصویر می‌کشد و چه دردناک است جدا شدن از ثمره زندگی...
ناصر امتحانات را رها می‌کند و به همراه علی به منطقه عازم می‌شوند. از شلمچه به منطقه عملیاتی کربلای ۵ می‌روند. از اینجا به بعد ناصر روایت کننده تمامی تلخی‌ها و صحنه‌های خشن جنگ است و گاهی هم شوخی‌های رزمنده‌ها با یکدیگر. وقتی دسته‌شان به محاصره دشمن می‌افتد و عقب می‌کشند؛ وقتی بسیاری از دوستان ناصر شهید می‌شوند؛ تصویر آن چند روز پر التهاب را برای خواننده یا شنونده به خوبی مجسم می‌کند؛ خون این قسمت‌های داستان را کاملاً پوشانده است.
در آخر هم ناصر با جراحتی مختصر و ترکشی به یادگار از آن عملیات به آغوش خانواده‌اش باز می‌گردد و تا می‌آید آرام بگیرد خبر می‌رسد که عملیات دیگری در راه است...
سفر به گرای ۲۷۰ درجه بسیار خوب و جزئی خاطرات آن عملیات را روایت می‌کند ولی از جنبه‌های هنری و فنون داستان‌نویسی بی‌بهره است. این کتاب تاکنون جایزه بیست سال داستان‌نویسی، جایزه کتاب سال دفاع مقدس و جایزه بیست سال ادبیات پایداری را به دست آورده و همچنین به زبان‌های انگلیسی و ایتالیایی ترجمه شده است.
کتاب را با صدای احمد دهقان گوش کردم؛ صدای ایشان برای اجرا خام بود و آن را نپسندیدم.
پایان: ۱۳۹۸/۲/۱۱

۶:۴۱

thumbnail

۶:۴۷

آغاز: ۱۳۹۸/۲/۱۱کتاب #ناصر_ارمنی اثر #رضا_امیرخانیرضا امیرخانی جایی گفته است «اشتباهی بود بر مبنای آموزه‌های داستان‌نویسی. می‌گفتند قبل از رمان باید داستان‌کوتاه نوشته باشی. من اول رمانم را نوشته بودم، بعد دیدم این‌طوری که خیلی بد شد! مثل دانشگاه که جای پیش‌نیازها را عوض می‌کردیم، تصمیم گرفتم پیش‌نیاز رمان را که همان داستان کوتاه باشد پاس کنم تا گرفتار اداره آموزش نشوم!». این حکایت نگارش مجموعه داستان ناصر ارمنی است. حالا شوخی یا جدی‌اش باشد با خود نویسنده!
با منِ او با رضا آشنا شدم یعنی در اوج! بعد نفحاتِ نفتش را خواندم و لذت بردم. بعدتر ازبه و قیدار و حالا هم ناصر ارمنی. اما این آخری که جزء کارهای ابتدایی او است، هم نقاط اوجی داشت هم چند داستان معمولی یا کمی ضعیف.
ناصر ارمنی مجموعه ۱۱ داستان است. داستان «زمزم» حکایت یک جوان عاشق جست و جوست؛ بالاخره هر کسی عشق دارد؛ مهم این است که "خدا یار عاشقان است." سهراب این حس را از پدرش به ارث برده است؛ آن زمان‌ها که ملت دنبال سکه‌های روغن نباتی قو و بلیط بخت‌آزمایی بودند. حالا سهراب دنبال نوشابه‌های زمزم و تشتک‌های آن است. زمزم با پیدا کردن پیکر پنج شهید دفاع مقدس در منطقه‌ای در جنوب پیوند می خورد و این موضوع جذابیت داستان را دو چندان می کند.
داستان «انگشتر» که عجیب و جذاب است. انگشتر فیروزه‌ای که روی آن مسیحا حک شده است و کراماتی دارد و به طرز عجیبی به جوانی می‌رسد و همین انگشتر مایه عزت و نجات او می‌شود و بعدترش مایه دردسر. چرا که به توصیه جعفر مارگیر که انگشتر را طبق خوابی تهیه کرده و به او فروخته بود عمل نکرد: "انگشتر محضر خداست، در محضر خدا گناه نکن" و وقتی به شرایط آن سنگ پاک مسیحایی ملزم نباشی یهودا از آب در می آید. انگشتر حکایت عدم مراقبت از گوهر وجود آدم‌هاست.
داستان «رتبه قبولی» و آن مرد عرب و سه نوجوانی که همسایه او هستند و اینکه آن مرد چگونه مسیر زندگی یکی از آنها را عوض می‌کند. مردی که دفترچه‌ای دارد و دنبال پیدا کردن و یادداشت کردن 313 یار امام زمان است.
داستان «یک پژوهش خشن» که پسر بنی هندلی در حین تمرین رانندگی، پسر یک پژوهشگر را که به خواست پدر در حال آزمایشی عجیب است زیر می‌گیرد و داستان حول جلسه دادگاه او سیر می‌کند. یک استاد دانشگاه، در حال انجام یک پژوهش آموزشی-تفریحی، با دستان خود، با یک پوست هنوانه، پسرش را...
«کوچولو» که حکایت حسین کوچولویی است که پدرش منطقه‌است و مدت هاست که منتظر دیدن اوست و بعد از کلی انتظار وقتی پدر می‌رسد او را می‌بیند ولی سوار بر کالسکه...
«ناصر ارمنی» که حکایت جوان لاابالی مسلمان‌زاده ایست که در یک منطقه ارمنی بزرگ می‌شود. ابتدایش از لقب ارمنی بدش نمی‌آید ولی بعدتر هرکاری می‌کند از دست این لقب راحت نمی شود. حاج ناصر ارمنی حکایت اخلاص نداشته و نیت‌های مشکل دار بعضی ماهاست.
«کمال» هم داستان جاسم صافکار است که ناراضی از زندگی‌اش که یک عمر پیکان و فولکس صاف کرده است به امریکا رفته و جیسون شده است و راضی؛ اما همچنان صافکار است ... جاسم حکایت کمال‌های مطلوب و مسخره بعضی از آدم‌های این روزگار است.
«سه نفر» هم که داستان علی و امیر و دوستشان است که انقلاب و جنگ را در جوانی تجربه کرده‌اند و حالا در میدان انقلاب ایستاده‌اند و جوانکی قصد دارد به آن‌ها ورق بازی یا همان پاسور بفروشد. دوستی که روایت می‌کند دارد حال و هوای تغییر کرده جامعه را فریاد می‌زند و آدم‌های متفاوتی که جامعه دیگر پذیرایشان نیست. علی که نمی‌شنود و گوش‌هایش مصنوعی است و امیری که نمی‌بیند و چشم‌هایش... ظاهراً در تهرانِ پس از جنگ، آدم‌های انقلابی نبینند و نشنوند راحت‌ترند.
و سه داستان آخری که نپسندیدمشان و با آنها ارتباط برقرار نکردم: «خیابان» و داستان شهید عباس محسنی که خودش عقیده ندارد شهید شده است، «سال نو» و داستان مرد و زنی که بیرون از "جامعه" در آخرین روز سال در یک خیابان قدم می زنند و در آخر «گوش شنوا»ی رامین که راوی پیدا کرده تا داستان مازیار را برایش بگوید. مازی با آن مسیر زندگی زیگزاگی‌اش.
رضا امیرخانی گم‌شده‌ای دارد، حرف نگفته و بسیار گفته‌ای دارد. او متعلق به قدیم‌ترهایی است که من هم دوستش دارم. متعلق به نوستالژی دهه پنجاه و شصت، دهه معرفت و ایثار و بسیاری از ارزش‌های فراموش‌شده دیگر. او در هر اثر باید بگوید که متعلق به تهرانِ امروز نیست و در همان حال و هوای دوست‌داشتنی سیر می‌کند یا به نحوی به شرایط جامعه‌اش اعتراض کند. در غالب آثارش این را دیده‌ام و با این روحیه و مطلوبش زندگی کرده‌ام. پایان: ۱۳۹۸/۲/۲۰

۹:۵۹

thumbnail

۹:۵۹

آغاز: ۱۳۹۸/۲/۲۲کتاب #هفت_روز_آخر اثر #محمدرضا_بایرامی
محمدرضا بایرامی نویسنده کتاب بسیار جذاب و پرکشش هفت روز آخر، دوران سربازی خود را در مناطق جنگی گذرانده‌است؛ از سال ۶۴ تا اواخر سال ۶۶. تا پایان جنگ هم در منطقه می‌ماند. آنقدر احساس مسئولیت دارد که وقتی همه عقب می‌کشند او باز هم می‌ماند. و این ماندنش می‌شود کابوسی به اسم هفت روز آخر.
ماجرا از صبح سه‌شنبه‌ شروع می‌شود. بیست و یکم تیرماه سال ۱۳۶۷ که از خواب بلند می‌شود می‌بیند که همه یگان‌های حاضر در منطقه سراسیمه در حال فرار هستند با چنان شتابی که سلاح و تجهیزات را می‌گذارند و می‌روند... عده معدودی می‌مانند و منتظر تصمیم ابلاغی فرمانده یگان هستند... راوی وقتی تانک‌های دشمن را در صد متری خودش می‌بیند که به سرعت می‌آیند، دیگر وقتی برای رسیدن تصمیم فرمانده نمی‌بیند... باید فرار کرد... حالا ادامه کتاب می‌شود داستان یک فرار دردناک! "پشت به دشمن و رو به میهن!"
آواره بیابان‌ها، از این تپه به آن تپه، از این کوه به آن کوه، تشنگی و دویدن، اضطراب و دلهره و در همه لحظات "بیشتر از آب به هیچ چیز نیاندیشیده است و هیچ خواسته‌ای جز آب نداشته است." به دنبال نور می‌روند، شاید نور برساندشان به آب و به دنبال آب تا زنده بمانند. بیش از یک شبانه‌روز راهپیمایی و حاصل، سراب و توهم، گرمای سوزان جنوب و ناامیدی و دست‌و‌پنجه نرم کردن با مرگ.
ناگهان چشمه‌ای و "اینک آب، زلال و پاک، شیرین و گوارا، چه گرانبها بوده است و ما نمی‌دانستیم. چه گنجی بوده است و ما به ارزش آن آگاه نبوده‌ایم. از این پس هر جا که آبی ببینم به دیده احترام نگاهش خواهم کرد و حرمتش را پاس خواهم داشت. هیچ آبی را به دیده تحقیر نخواهم نگریست. هر چند که آلوده و سیاه، و یا کثیف و بدبو باشد."
و در آخر، دوشنبه، بیست و هفتم تیرماه ناباورانه به خانه می‌رسد و بعد از کمی استراحت خبر آتش بس است که از تلویزیون اعلام می‌شود...
هفت روز آخر حکایت عجیبی است از روزهای آخر جنگ. حاصل هزاران صفحه خاطرات نویسنده است که به دلیل آنکه تداعی آنها برایش سخت و ناخوشایند است آنها را می‌سوزاند و خاکسترش می‌شود هفت روز آخر. مرداد ۱۳۶۹ آن را پاک نویس می‌کند و اول بار به دست چاپ می‌سپرد. بیست سال بعد هم مجدد خاطرات آن روزهای دشوار را می‌خواند و مقدمه قابل تاملی به آن می‌افزاید. البته حاصل آن خاطرات دشت شقایق‌ها و مجموعه داستان برخورد نزدیک هم هست.
این کتاب تصویر متفاوتی از جنگ ارائه می‌دهد. غالباً تصویر نبردهای دلاورانه و غیورانه و پیروزی‌های آنچنانی را دیده‌ایم و خوانده‌ایم. اما هفت روز آخر از جنس دیگری است. آنچه به آن گروه از سربازها گذشته است. عقب نشینی، فرار و عطش بی‌امان و امان از وقتی بشنوی آتش‌بس شده است...پایان: ۱۳۹۸/۲/۲۵
پی‌نوشت: کتاب، سراسر تشنگی بود. وقتی می‌شنیدم، یا در جست و جوی آب بودم یا پی کورسوی نور. هر چه بود، در روزه های پر از عطش ماه رمضان اتفاق خوبی بود!

۱۳:۱۹

thumbnail

۱۳:۲۱

آغاز: ۱۳۹۸/۲/۲۶۱۹-کتاب #زوربای_یونانی اثر #نیکوس_کازانتزاکیس
نیکوس کازانتزاکیس (۱۸۸۳–۱۹۵۷) نویسنده، شاعر، خبرنگار، مترجم و جهانگرد یونانی در جزیره کرت به دنیا آمده و کتاب زوربای یونانی را در ۶۳ سالگی خود نوشته است. این رمان با درون‌مایه فلسفی داستانِ آشناییِ اتفاقیِ یک جوان ۳۵ ساله روشنفکرِ کتابخوان است با یک آدم دنیادیده ۶۵ ساله. یک جوانِ اتوکشیده کرمِ کتاب که نوشیدنی‌اش دم‌کرده مریم‌گلی باشد با یک پیرمرد بوالهوس که جز شراب ننوشیده و جز بیوه‌زن به چیز دیگری فکر نکرده باشد. جوانی با دغدغه فلسفه زندگی و سوال‌های هستی با پیرمردی در پی لذت حال و مطلقاً فارغ از غم گذشته و ابهام آینده و نهایتاً جوانی علاقه‌مند و درگیر با مکتب بودا و الکسیس زوربای لذت‌جو با آن فلسفه اپیکوری‌اش.
جوان که تا پایان نامش گفته نمی‌شود راوی داستان است و به سرش زده است به استخراج ذغال‌سنگ بپردازد تا شاید از زندگی ملال‌آورش فاصله بگیرد و مفاهیم کتاب‌ها را در طبیعت بیابد. زوربا از راه می‌رسد و می‌خواهد که همراه ارباب باشد و می‌گوید که بالاخره به دردش خواهد خورد. داستان معدن و کرت شکل می‌گیرد و در حین این همراهی، زوربا زندگی و فلسفه‌اش را با آن مختصات خاص خودش به ارباب می‌آموزد. زوربا شهوت کلام و زن دارد و جوان بیشتر می پرسد و گوش می‌کند و از زن ابا دارد.
اینجا هم مثل خیلی از داستان‌های دیگر شخصی آنچه ندارد و دنبالش است را در کس دیگری می‌بیند و ناگزیر شیفته‌اش می‌شود و از او رنگ می‌پذیرد. معدن بهانه‌ایست برای این آشنایی و تغییر مسیر زندگی جوان.
اما به نظرم زوربای یونانی اقتباسی است آگاهانه یا حتی ناخودآگاه از داستان شمس و مولانا؛ البته با آمیختن مولفه‌های فرهنگ غربی، شراب و جذابیت جنسی. جوانی مشغول درس و بحث و کتاب است که پیرمردی به سراغش می‌آید. کتاب، مریم‌گلی و ثروتش را از او می‌گیرد و در قبالش به او زن، شراب و رقص و سایر لذایذ را می‌دهد. در حال زندگی کردن را به او می‌دهد. اینجا دف و سماع در میان نیست ولی جالب اینکه ارباب شیفته سنتور و رقص خاص زوربا می‌شود.
زوربا انتقاداتی هم به دین دارد. هم رهبانیت و پرهیزگاری که از مسیحیت درک کرده است را به بدترین شکل ممکن رد می‌کند و هم خدا را بازنشسته می‌کند و علناً شیطان را الهِ خود می‌داند. "دقت کرده‌ای ارباب، که هر چیز خوبی که در این دنیا هست اختراع شیطان است؟ زنان زیبا، بهار، خوک شیری کباب‌کرده، شراب و همه این چیزها را شیطان درست کرده است. و اما خدا کشیش و نماز و روزه و جوشانده بابونه و زن‌های زشت را آفریده است… اَه!"
اما آنچه در پایان می‌توان از این داستان گفت این است که هر دو تعدیل می‌شوند و به نوعی فلسفه زندگی‌شان همگرا می‌شود ولی نه در گرای ۲۷۰ درجه بلکه صرفاً میانگینی در نقطه‌ای ناصواب! پایان: ۱۳۹۸/۳/۸

۱۱:۵۳

thumbnail

۱۱:۵۷

آغاز: ۱۳۹۸/۳/۱۹۲۰-کتاب #بار_هستی اثر # میلان_کوندرا
سبکیِ تحمل‌ناپذیر هستی نوشته میلان کوندرا نویسنده اهل چک است که در سال ۱۹۸۴ نوشته شده‌است. این رمان با عنوان بار هستی توسط پرویز همایون‌پور ترجمه و در سال ۱۳۶۵ منتشر شده است. مترجم در علت این نام‌گذاری در مقدمه کتاب ذکر کرده است: "عنوان کتاب در اصل سبکی تحمل‌ناپذیر هستی بوده که اندیشه زیربنایی و دورنمایانه رمان است؛ ولی چون این عنوان تنها پس از مطالعه رمان مفهوم می‌گردد، مترجم بار هستی را برگزید."
این رمان آنطور که باید، برایم جذاب نبود و کشش لازم را نیز نداشت. احتمالاً دلیل اصلی آن ترجمه نه چندان روان این اثر است و اینکه لیلی گلستانش را در ایران پیدا نکرده است.
بار هستی که در این رمان مطرح است بار روح آدمی است. دو مفهوم سبکی و سنگینی از اهمیت خاصی برخوردار است که به تضاد فلسفه پارمنیدس و موسیقی بتهوون مربوط می‌شود. در حالی که پارمنیدس تحسین‌کننده سبکی در زندگی است موسیقی بتهوون تاکید بر اهمیت و ارزش سنگینی روح دارد که یک ضرورت بشری است. رمان درونمایه فلسفی دارد و نویسنده نگاه فلسفی‌اش را در غالب این کتاب بیان می‌کند. نگاه‌هایی از جنس نسبی بودن چیزهای بشری و عدم پیش داوری. وی در برابر مقوله‌های هستی تنها به پرسش می‌پردازد و معتقد است درست و غلطی وجود ندارد و تشخیص راه درست از راه غلط برای انسان غیرممکن است. رمان پیچیدگی مقوله‌های هستی و سرگشتگی انسان را می‌نمایاند. نویسنده شخصیت‌های رمان را طوری خلق کرده است که هر کدام به نوعی امکانات و استعدادهای خود اویند و به گفته خود فقط فرقش این است که وی به مرزها که رسیده است دور زده و شخصیت‌ها مرزها را رد کرده‌اند. به عنوان مثال، شخصیت اصلی کتاب «توما» نام دارد. توما که جراحی معروف است انتقادات فراوانی به کمونیست‌های چک دارد و این موجب می‌شود که او شغل‌اش را از دست بدهد. توما بخشی از خود کوندرا است چرا که حکومت کمونیستی کتاب‌های وی را در چک ممنوع کرده بود و پس از انقلاب مخملی ۱۹۸۹ بود که کتاب‌هایش در چک منتشر شد.
داستان این کتاب در سال ۱۹۶۸ در پراگِ دوره زمانی موسوم به بهار پراگ می‌گذرد. کتاب به شرحی از وضعیت زندگی هنرمندان و روشنفکران چکسلواکی پس از حمله اتحاد جماهیر شوروی به این کشور می‌پردازد. سختی‎های جنگ و حقارت‌های پس از آن. آزادی از دست رفته در جامعه کمونیستی و خصوصاً برای یک شخصیت نویسنده.
اما این کتاب چهار شخصیت اصلی دارد:توما جراح موفق ساکن شهر پراگ است که به تازگی با دختری به نام ترزا آشنا شده است. وی نسبت به ترزا احساس دلبستگی می‌کند و علیرغم تجربه ناموفق در زندگی قبلی‌اش در نهایت با ترزا ازدواج می‌کند. توما معتقد است که ترزا کودکی است که در درون سبدی نهاده و در رودخانه رهایش ساخته و او آن را از آب گرفته است. این تعبیری از اتفاقی بودن ورود ترزا به زندگی‌اش است؛ شاید هم اشاره به سرنوشت مقدرش.
ترزا دختری آرام است که از محیط نا آرام خانه به توما پناه آورده است. توما با کمک دوستش سابینا برای ترزا کار تازه‌ای در پراگ پیدا می‌کند . در همین زمان کشور چک مورد حمله شوروی قرار می‌گیرد و دچار نابسامانی می‌شود. به همین دلیل توما تصمیم به مهاجرت می‌گیرد و به همراه ترزا به زوریخ می‌رود؛ اما روح نا آرام و آشفته ترزا تحمل این سفر را ندارد و خیلی زود به پراگ باز می‌گردد. به ناچار توما به دنبال وی به شهر باز می‌گردد و از اینجا دوره سخت زندگی‌اش شروع می‌شود.
سابینا هم داستانی دارد با استاد دانشگاهی متاهل و وفادار به خانواده‌اش به نام فرانز که خیلی زود به این نتیجه می‌رسند که این دو هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند و از هم جدا می شوند.
بعد از بازگشت به پراگ توما به خاطر نوشتن مقاله‌ای علیه کمونیسم توبیخ و از بیمارستان اخراج می‌شود. توما برای گذران زندگی ناگزیر به کارگری و پاک کردن شیشه‌ها تن می‌دهد و ترزا در یک رستوران به کار مشغول می‌شود و ناگفته پیداست که چه فشار و حقارتی را تحمل می‌کند. به همین دلیل آن دو تصمیم می‌گیرند به روستایی بروند و دور از همهمه و هیاهو زندگی کنند. توما در آنجا راننده کامیون می‌شود و در آخر آنقدر ناتوان و حقیر تصویر می‌شود که هیچ کاری از دستش بر نیاید.
به موازات پیش رفتن این داستان اما در بطن ماجرا اتفاق دیگری می‌افتد. ترزا مثل خیلی دیگر از عاشقان حسود است و این حسادتش همراه با بدبینی و خیالبافی‌اش موجب می‌شود عشقش را به ذلت بکشد.
توما فردی بود موفق و ثروتمند و معتبر در شهر با روابط زیاد با ترزایی که در یک هتل کار می‌کند. هر دو عاشق هم هستند ولی ترزا همواره فکر می‌کند توما دارد به او خیانت می‌کند و بنابراین او را ناتوان‌تر می‌خواهد. یا به تعبیری بهتر، او را "برای خودتر" می‌خواهد.

۱۳:۰۷

وقتی در روستا بعد از سال‌ها زندگی در کنار هم موهای خاکستری توما و دست‌های ناتوانش را می‌بیند پی می‌برد که توما عاشقش بوده است و خیانتی در کار نبوده؛ اما چه دیر! اندکی بعد تصادف می‌کنند و هر دو می میرند. توما برای این عاشقی‌اش هزینه زیادی داده بود؛ از عرش به فرش آمده بود، از زوریخ به پراگ، از جراحی معتبر به شیشه‌شویی. ولی این ترزاست که در روزگار ناتوانی و حقارت توما در روستا با دیگران جلوی چشم وی می‌رقصد. نوعی علاقه جنون‌آمیز که از به بند کشیدن عاشق لذت می‌برد. گویی شمعی باشی و پروانه بسوزانی. شبیه فرنگیس چشمهایش می‌خواست استاد ماکان را در خود بسوزاند.
در پایان داستان، جایی که کارنین سگ وفادار و همراه همیشگی ترزا در حال مرگ است، ترزا رابطه عاشقانه خود با کارنین را با رابطه‌اش با توما مقایسه می‌کند و اینطور نتیجه‌گیری می‌کند که توما عاشق‌تر بوده است. او در تمام این سال‌ها سعی داشت توما را عوض کند و توما مرحله به مرحله همان شد که او می‌خواست ولی عاقبت نتیجه خوشایندی نداشت و گویی دیرهنگام به این نتیجه رسیده است که باید توما را همانطور که بود دوست می‌داشت ... آزاد و سربلند، نه حقیر و در بند!پایان: ۱۳۹۸/۴/۵

۱۳:۱۰

thumbnail

۱۳:۱۱

آغاز: ۱۳۹۸/۴/۹۲۱-کتاب #سمفونی_مردگان اثر #عباس_معروفیسمفونی مردگان اولین رمان عباس معروفی است که در سال ۱۳۶۸ منتشر شد. داستانی جذاب و پرکشش از خانواده متمولی در اردبیل که در دوران پهلوی زندگی می‌کنند. کتاب از ۴ فصل تشکیل شده که هر فصل از زبان یک راوی نقل می‌شود.
جابر اورخانی، پدر خانواده که حجره آجیل‌فروشی در بازار اردبیل دارد. آدمی بسیار سنتی و تحت تاثیر افکار و توصیه‌های پاسبانی به نام ایاز است. جابر تحت القائات ایاز رمان‌خواندن پسرش را جرم می‌انگارد و دنبال سربه راه کردن اوست؛ چرا که این پسر که به زعم ایاز، چپ است و سبیل می‌گذارد، شعر هم می‌گوید! شعرهایی به سبک نیما یوشیج که پدر و دیگر پسر نفهمش از آن هیچ نمی‌فهمند و لاجرم افکار خطرناکی دارد.
یوسف پسر بزرگ و به زعم پدر بچه خنگ خانواده است. با اوج‌گیری جنگ جهانی دوم، دولت روس به بخش‌های شمالی کشور از جمله آذربایجان حمله هوایی می‌کند و چترباز پیاده می‌کند. این مسئله موجب بروز هرج و مرج در شهر می‌شود. یوسف که در این زمان یک پسر بچه است، تحت تاثیر فضای جنگی حاکم بر شهر در خانه، ادای سربازها را در می‌آورد و یک روز به تقلید از چتربازها، چتر بزرگ و سیاه پدر را بر می‌دارد و با آن از بام خانه پرواز می‌کند. یوسف در اثر سقوط از پشت‌بام به نوعی عقب افتادگی دچار می‌شود و تبدیل به چیزی می‌شود بین آدم و حیوان که مدام می‌بلعد و خود را کثیف می‌کند. یوسف عضو فراموش شده خانواده هست و پدر و اورهان پسر کوچک خانواده به طریقی در فکر از بین بردن او هستند.
آیدین جوان تحصیل‌کرده خانواده که سودای دانشگاه رفتن و ادبیات خواندن در تهران دارد و هرچه می‌کند آخرش به رویایش نمی‌رسد. او به جرم شعر گفتن و رمان خواندن و دل ندادن به کسب و کار پدری مطرود است. پدر در مشورت همیشگی‌اش با ایاز بی‌مغز دنبالِ ادب کردن اوست. کتاب‌ها و نوشته‌هایش را پاره می‌کند؛ افاقه نمی‌کند. بعد اتاقش را و همه هستی‌اش را، یعنی شعرهایش را به آتش می‌کشد. وجود آیدین می‌سوزد و از خانه بیرون می‌زند. ولی پدر و ایاز همچنان دنبال تادیب او هستند. می‌خواهند او را به زور به سربازی بفرستند. آیدین به خاطر فرار از ایاز پاسبان، با خانواده ارمنیِ آقای گالوست میرزایان آشنا می‌شود و در زیرزمین کلیسای کنار خانه آن‌ها مستقر می‌شود. در آنجا به قاب‌سازی مشغول می‌شود. قاب می‌سازد و می‌سازد و کارش می‌گیرد و 2 سال از زندگی‌اش در زیرزمین کلیسا قاب می‌شود. آن زیرزمین هم کارگاه هست، هم محل زندگی‌اش. این قاب دلگیر، پنجره‌ای روح‌بخش دارد که دخترِ برادرِ آقای میرزایان هر روز از آن‌جا برای آیدین روزنامه می‌آورد؛ پنجره‌ای که پرتو عشق از آن می‌تابد.
آیدا خواهر دوقلوی آیدین است و به دلیل تفکر سنتی پدر به خاطر زیبایی بیش‌ازحدش مجبور است فقط در آشپزخانه نمور خانه باشد و منتظر خواستگار. خواستگاری از آبادان که شرکت نفتی است و پولدار و تحصیل کرده امریکا از راه می‌رسد و هر چه می‌کند پدر راضی به وصلت این دو نمی‌شود و در آخر در حالی که به قهر به تبریز رفته است تا به قول خودش شاهد این ناموس‌دزدی نباشد، عروسی می‌کنند و آقای آبادانی با آن بنزش آیدا را به آبادان می‌برد تا آیدای معصوم از سرمای استخوان‌سوز اردبیل به گرمای جانسوز آبادان برسد. و گویی این تغییر برایش خوشایند نیست و کمی بعد جلوی چشمان پسر خردسالشان خودش را به آتش می‌کشد.
اورهان پسر کوچک خانواده با تمام نفهمی‌اش، بدجور گرفتار حسادت است. او کنار پدر به آجیل فروشی می‌رود و مطابق میل او رفتار می‌کند. پدر به یوسف و آیدین توهین می‌کند و آیدا را آدم نمی‌شمرد؛ اورهان هم همین رفتار را با برادران و خواهر خود دارد. او حسادت و برادرکشی را از قابیل به ارث برده است و طمع به ارث بردن کل میراث پدری را هم دارد.
مادر هم یک عمر تلاش می‌کند با محبتش به اعضای تحقیر شده خانواده، تعادل را برقرار کند. مادر آیدین را دوست دارد و تا آخر عمر به فکر اوست و تا زنده است حواسش هست که اورهان در حق برادر نامردی نکند ولی اورهان پدرسوخته‌تر و نامردتر از این حرف‌هاست.

۱۵:۰۲

اما داستان سمفونی مردگان به طرز غم انگیزی پیش می‌رود. آیدین و سورمه که عاشق هم شده‌اند از علاقه مابین‌شان آگاه می‌شوند و با هم عقد می‌کنند؛ یک بار در کلیسا و یک بار هم در محضر. یک روز آیدین خبر خودسوزی و مرگ خواهر عزیزش را در روزنامه می‌خواند و سرگشته و آشفته می‌شود. این غم بزرگ او را به خانه بر می‌گرداند. پدر پشیمان است و مادر داغدار...
به خاطر پدر به آجیل فروشی می‌رود و حسادت اورهان شعله‌ور می‌شود. کمی بعد پدر می‌میرد و وصیت می‌کند همه ملک و املاکش به تساوی بین اورهان و آیدین تقسیم شود. این وصیت، اورهان را در مسیر افکار پلید خود جری‌تر می‌کند.
اورهان یوسف را به بیابان می برد و با سنگی می‌کشد و مانند کلاغ داستان هابیل و قابیل دفنش می‌کند. برادرکش برای آیدین هم نقشه می‌کشد. اورهان به سفارش پیرزنی ساحره در جنگل‌های آستارا مغز چلچه به آیدین می‌خوراند و او را دیوانه می‌کند. مادر از غم این خانواده از هم پاشیده و از بیماری آسم می‌میرد. سورمه هم به صورت مبهمی در حالیکه باردار است تصادف می‌کند و از دنیا می‌رود.
اکنون برادرکش در فکر از بین بردن سوجی است؛ اورهان از دست آیدین خسته شده است؛ با آذر ازدواج کرده و بچه‌دار نشده است. چند سال بعد از طلاق دادن زنش، می‌بیند که آذر بچه دار شده است. به عقیمی اش پی می‌برد. کمی بعدتر کشیشی به دنبال پدر دختری ۱۵ ساله که سرپرستی‌اش می‌کند به حجره پدری می‌آید؛ دختر بی‌نوا، طفل در شکم سورمه بوده است. اورهان دارد در آتش طمع و حسادت خود می‌سوزد ...
در پایان داستان اورهان به پیشنهاد ایاز برای تمام کردن کار سوجی دیوانه به دنبالش از شهر بیرون می‌رود. برف گیر می‌شود و از سرما در حال مرگ است. خاطراتش تداعی می‌شود؛ صدای زوزه گرگ‌ها که انگار گرگ‌های وجود او هستند و پیرمردی که گویی نماد عزرائیل است... لحظات آخر عمر نحس اوست. در آن برف شدید و سرمای غیرقابل تحمل دچار وهم شده است. از یک سو نگران طلب‌هایی است که در بازار دارد و از سوی دیگر فکر می‌کند آیدین می‌خواهد او را بکشد. و بالاخره در حالیکه از سرما در آب افتاده است و طنابی دور گردنش است، جان می‌دهد.
سمفونی مردگان ۴ موومان دارد. گویی هر موومان یک ریتم خاصی دارد و آهنگ یک ساز غالب است؛ موومان اول با ساز خودخواهی و طمع توسط شخصیت اورهان، موومان دوم با ساز حرکت و حوادث زندگی، موومان سوم با ساز عشق توسط سورمه و موومان چهارم با ساز دیوانگی و جنون توسط آیدین نواخته شده است. همه این سازها کنار هم، سمفونی مرگ را می‌نوازند.
آیدین نجار می‌شود به نجاری ادامه می‌دهد؛ سورمه معتقد است آیدین مسیح اوست. گویی در شهری که اعضای خانواده‌اش بدین شکل می‌میرند و سیاهی کلاغ و سفیدی برف تضاد دو گانه‌ای در آن ساخته است، دم مسیحایی آیدین هم چاره‌ساز نیست. چرا که جهل و خرافه‌گراییِ اورهان و جابر و ایاز و امثالهم شهر را در بر گرفته است.
سمفونی مردگان حکایت جامعه‌ای جهل‌زده است که گویی نویسنده می‌خواهد بگوید حتی به دم مسیحایی پیامبر هم زنده نمی‌شود. داستان هابیل و قابیل است. داستان حسادت و طمع است. اما نقطه امید داستان آنجاست که اگرچه همه جامعه (اعضای خانواده) تباه می‌شوند ولی ثمره‌ای وجود دارد که مال را از عموی طمّاعش و عقل و عشق و به تعبیری روح زندگی را از پدرش به ارث می‌برد.
سمفونی مردگان علیرغم اسمش زیباست و شنیدنی!پایان: ۱۳۹۸/۴/۲۶

۱۵:۰۳

thumbnail

۱۵:۰۴

آغاز: ۱۳۹۸/۴/۲۹
۲۲-کتاب #۱۹۸۴ اثر #جرج_اورولکتاب مخوف و جذاب ۱۹۸۴ اثر نویسنده هندی به نام اریک آرتور بلر با نام مستعار جرج اورول است که در آن یک پادآرمانشهر با مختصاتی ترسناک و مشمئزکننده را بر ضد یک حاکمیت تمامیت‌خواه (توتالیتر) و مستبد به طرز هنرمندانه و با قدرت تخیلی مثال زدنی تصویر می کند. در این رمان سه کشور وجود دارد به نام‌های اقیانوسیه، شرق‌آسیه و اوراسیه و شخصیت محوری داستان یعنی وینستون اِسمیت، در لندن، در کشور اقیانوسیه تحت حاکمیت یک حزب فراگیر زندگی می‌کند. این سه کشور همواره با یکدیگر در حال جنگ هستند و اقیانوسیه فکر می‌کند بر دنیا حاکم شده است یا خواهد شد.
جامعه اقیانوسیه سه طبقه دارد: طبقه کارگر، طبقه اعضای عادی حزب و طبقه اعضای رده بالای حزب؛ و چهار وزارتخانه دارد: وزارت صلح با هدف حفظ جنگ و ایجاد آشفتگی و وحشت؛ وزارت عشق با هدف شکنجه و شست و شوی مغزی؛ وزارت حقیقت با هدف انحراف و بازنویسی تاریخ و وزارت فراوانی با هدف ادامه دادن کمبود و قحطی. حزب سه شعار دارد: جنگ صلح است، آزادی بردگی است و جهل قدرت است!
در خانه هر شخصی دستگاهی وجود دارد به نام تله‌اسکرین که هم بیانیه‌ها و اخبار حزب را پخش می‌کند و هم احوال شخص را رصد می‌کند. اگر فردی روزی به تله اسکرین نگاه کند در حالی‌که ناراحت است و یا در ذهنش چیز ناخوشایندی در باره حزب وجود دارد، پلیس اندیشه به سراغش خواهد رفت. در اقیانوسیه جرم اندیشه وجود دارد و مجازات آن در نهایت بخار شدن است. حزب شخصیتی دارد به نام ناظر کبیر که حاکم مقتدر و مستبد کشور است و همه باید دوستش داشته باشند.
اما داستان اینگونه شکل می‌‎گیرد که وینستون کارمند وزارت حقیقت، دچار انحراف از عقاید حزب شده است. دفترچه‌ای می‌خرد و افکار مجرمانه خود را به دور از زاویه دید تله‌اسکرین می‌نویسد. حتی چند باری مرگ بر ناظر کبیر می‌نویسد! در اثنای رخ دادن این جرم اندیشه، چند باری دختری را می‌بیند و فکر می‌کند که از اعضای پلیس اندیشه است. پس از چند روز جولیا تکه کاغذی که بر روی آن نوشته شده است «دوستت دارم» به وینستون می‌دهد و داستان ارتباط این دو آغاز می‌شود. ناگفته نماند در اقیانوسیه عشق و روابط جنسی ممنوع است.
ارتباطشان مخفیانه ادامه پیدا می‌کند تا اینکه وینستون و جولیا متوجه می‌شوند همفکر هستند و از وجود انجمن اخوت که بر ضد حزب فعالیت می‌کند آگاه می‌شوند. به دنبال عضویت در انجمن اخوت به شخصی به نام اُبرایِن می‌رسند.
ابراین از اعضای رده بالای حزب و پلیس اندیشه است و ۷ سال وینستون را تحت نظر داشته است. وینستون و جولیا دستگیر می‌شوند و به وزارتخانه عشق می‌روند. این قسمت‌های کتاب لحظات دلهره‌آور و عذاب و شکنجه‌های وینستون را به بهترین شکل تصویر می‌کند. علی‌رغم مقاومت بسیاری که وینستون به خرج می‌دهد تا عقاید خود را حفظ کند، ابراین و وزارتخانه عشق کاری با او می‌کنند تا در آخر ذهنش کاملاً بازسازی شود، به ناظر کبیر مهر بورزد، معتقد باشد دو به علاوه دو می‌شود پنج و چند حقیقت تاریخی دیگر همانطور بوده است که حزب می‌گفته...
۱۹۸۴ اینگونه امیدی برای اصلاح نظام استبدادی و منحرفِ توتالیتر باقی نمی‌گذارد و هر جنبشی را بی‌فایده می‌داند. تصویر رمان اینگونه است که با وجود هر تلاشی، عاقبت، جهل بر دانایی، بردگی بر آزادی، جنگ بر صلح، نفرت بر عشق و خیانت بر وفاداری حاکم خواهد شود.... و چه تصویر دردناکی از آینده!
پایان: ۱۳۹۸/۵/۱۷

۷:۳۸

thumbnail

۷:۴۳

آغاز: ۱۳۹۸/۵/۲۰۲۳-کتاب #من_او اثر #رضا_امیرخانیکتاب منِ او را بیش از ۱۲ سال پیش خوانده بودم. آنقدر برایم تاثیرگذار و جذاب بود که مترصد فرصتی بودم تا با بازخوانی آن خاطرات شیرینش را تازه کنم. از تهران به سمت مشهد که راه افتادیم به ابتدای منطقه خانی‌آباد رسیدم و داستان نوه حاج فتاح، تاجر بزرگ قند و شکر و صاحب آجرپزی و ساکن همین محله تهران قدیم شروع شد.
حاج فتاح، پیرمرد مذهبی و و لوطی‌مسلک داستان، پدربزرگ علی و مریم است. باب‌جون علی مدتی قند و شکر از باکو به ایران و عراق می‌برد، تا تجار دیگر مجبور باشند از عراق به ایران وارد کنند و آن وقت حاج فتاح تنها فروشنده اصلی بازار با قیمت پایین‌تر از دیگران کالاهایش را بفروشد. بعد از مدتی از این کار کناره می‌گیرد و در آجرپزی بزرگش مشغول می‌شود. در یکی از سفرهایی که پدر علی به جای حاج فتاح به باکو می‌رود، در مسیر بازگشت، در حوالی قزوین، اموالش توسط عوامل حکومت به غارت می‌رود و خودش هم کشته می‌شود.
بعد از این واقعه دردناک، علی، مریم و مادرش می‌مانند با یک دنیا غم و البته یک پناه چون کوه به نام باب‌جون فتاحشان. در ادامه مریم، خواهر بزرگ علی گرفتار عوامل قلدر حکومتی در اجرای قانون بی‌حجابی اجباری رضاخان می‌شود. بعد از مدتی باج دادن و فرار از تمکین به زور، حاج فتاح مریم را راهی پاریس می‌کند. و علی می‌ماند و عشقش به مهتاب، دختر نوکر خانه‌زادشان.
درویش مصطفی هم شخصیتی است که نقش دانای کل، مرد روشن‌ضمیر، باطن‌بین و غیب آگاه داستان را دارد. او همه جا است و در همه چیز نقشی دارد.
داستان عشق و عاشقی علی و مهتاب ادامه دارد تا آنجا که مادر از این علاقه با خبر می‌شود و از آنجا که این وصلت را در شان خانوادگی‌شان نمی‌داند به دنبال بهم زدنش بر می‌آید. خانواده مهتاب باید از خانه حاج فتاح به جای دیگری بروند. داستان به طرز شیرینی ادامه پیدا می‌کند تا به نقطه عطف ماجرا می‌رسد. موسی قصابِ ضعیف‌کش که از دوستان پدر علی است به خیال کمک به خانواده و خاموش کردن آتش تند علی، او را با زال‌محمدِ پاانداز آشنا می‌کند و می‌شود آنچه نباید... یک سوی ماجرا علی است و سوی دیگر، به طرز ناراحت کننده‌ای مهتاب...
مهتاب دلش می‌شکند و راهی پاریس می‌شود. علی اما در خود فرو می‌رود. تنهاتر می‌شود. درویش مصطفی به کمکش می‌آید و می‌خواهد عشق زمینی او را به عشق پاک و الهی بدل کند. حکایت حدیث «من عشّق فعفّ ثم مات مات شهیدا» می‌شود و تاوان این خودداری، ناکامی‌شان از رسیدن به یکدیگر است.
حال در دوران پیری، علی مانده است و حوضش، در محله تختی تهران. یه فصل کتاب را او روایت می‌کند و یک فصل دیگرش را راوی یعنی من. کتاب به فصل دوازه که می‌رسد می‌شود منِ او. نوعی نماد وصال و وحدت در ماتَ کتاب.
حالا دختر مریم که قلب اضافه پدر مجاهد الجزایری‌اش را هم در سینه خود دارد می‌خواهد با نوه دختری فخرالتجار ازدواج کند. مراسم خواستگاری ساده پیش علی صورت می‌گیرد. و علی که دیگر کاری در این دنیا برای انجام دادن ندارد آماده رفتن می‌شود. علی به خاطر یک عمر خودداری و عفت پیشه‌کردن لیاقت دفن در مزار شهدا را دارد و نویسنده نیز این عاقبت را برای عاشق پاک داستانش رقم می‌زند. پایان: ۱۳۹۸/۵/۲۵
پی نوشت۱: داستان من او را که بعد از ۱۲ سال گوش دادم برایم رنگ و بوی دیگری داشت. کمی نگاه انتقادی. نسخه پیچی درویش مصطفای منِ او و شمسِ ملتِ عشق را نمی‌پسندم. این توصیه به عدم تشکیل خانواده به دلیل اینکه عشق به معشوق، بعد جسمانی دارد را درک نمی‌کنم. و برای بزرگ جلوه دادن یک عشق، پایداری و تازگی و وفاداری را از تصوف و عرفان‌های اینچنینی دوست‌تر دارم.
پی نوشت ۲: منِ او شباهت زیادی به قیدار دارد. هر دو داستان در فضای لوطی مسلکیِ تهرانِ قدیم رقم می‌خورد. علی فتاح شبیه قیدار است. آجرپزی‌اش شبیه گاراژ قیدار، مجتبی نواب صفوی هم شبیه تختی است، به عنوان نماد مخالفت فعالانه با رژیم و آقای سید گلپا شبیه درویش مصطفی است. اما من سیر رشد شخصیتی قیدار را از علی فتاح بیشتر می‌پسندم. قیدار و منِ او شباهت‌های بسیاری دارند، اما قیدارِ گمنام کجا و حاج علی فتاح، شهید گمنام کجا؟! من قیدار را دوست‌تر می‌دارم...

۷:۵۳

thumbnail

۷:۵۷