بله | کانال Romantic novels 🤍❤
عکس پروفایل Romantic novels 🤍❤R

Romantic novels 🤍❤

۹۴۱ عضو
𝘝𝘦𝘭𝘬𝘢𝘮 𝘛𝘰 𝘌𝘒𝘐𝘗 𝘕𝘐𝘕𝘑𝘈
꧁✦꧂╣🇱 🇮 🇳 🇰 : 🇷 🇪 🇲 ꧁✦꧂╣🇫 🇴 🇸 🇭 : 🇷 🇪 🇲 ꧁✦꧂╣🇸 🇵 🇦 🇲 : 🇷 🇮 🇲  لـیـنـکـ فـحـشـ اسـپـمـ 𝗥𝗜𝗠𝗟𝗜𝗡𝗞𝗚𝗔𝗣/@ekipninja𝗧𝗔𝗚/n̸i̸n̸j̸a̸𝗰𝗮𝗹/@Viscalekipninja𝗟𝗜𝗗𝗘𝗥/ @Parsa88R

۴:۵۹

Romantic novels 🤍❤
𝘝𝘦𝘭𝘬𝘢𝘮 𝘛𝘰 𝘌𝘒𝘐𝘗 𝘕𝘐𝘕𝘑𝘈 ꧁✦꧂╣🇱 🇮 🇳 🇰 : 🇷 🇪 🇲  ꧁✦꧂╣🇫 🇴 🇸 🇭 : 🇷 🇪 🇲 ꧁✦꧂╣🇸 🇵 🇦 🇲 : 🇷 🇮 🇲  لـیـنـکـ فـحـشـ اسـپـمـ 𝗥𝗜𝗠 𝗟𝗜𝗡𝗞𝗚𝗔𝗣/@ekipninja 𝗧𝗔𝗚/n̸i̸n̸j̸a̸ 𝗰𝗮𝗹/@Viscalekipninja 𝗟𝗜𝗗𝗘𝗥/ @Parsa88R
گپ چنله جوین شین

۴:۵۹

پارت بعدیو بزارم؟

۵:۰۰

پارت 3بهنام به یه جا خیره شد و گفت: از همون بچگی بهرام با من خیلی فرق می کرد،مثلا من هیچ وقت برنامه ریزی نداشتم در صورتی که اون برای دقیقه به دقیقه زندگیش برنامه ریزی داشت یا اینکه من هیچ وقت نماز نخوندم یا روزه نگرفتم ولی اون یه نماز قضا یا روزه نگرفته نداشت.زمان گذشت و هر دو در مدیریت کارخانه ای که از پدرمون بهون ارث رسیده بود شریک بودیم،همه چی خوب بود تا اینکه یه روز تو دفتر نشسته بودیم،اذان ظهر رو که داد بهرام نمازشو که تمام کرد رو به من کرد و گفت: تو خجالت نمی کشی دین و ایمان نداری،فقط تو شناسنامه اسم مسلمونو یدک می کشی! حالا نماز و روزه هیچی یه ذره غیرت رو زنت نداری!واقعا برات متاسفم! عصبانی شدم و گفتم: پ نه تو خوبی! همه ی کارات ریا و خودنمایی هست! شد یه بار کمکی کنی و کسی نفهمه؟! اون جای مهر تو پیشونیت که من هنوزم نفهمیدم چجوری اینقدر زود به وجود اومده! زنتم که حتی با من نا محرم سر سفره نمی شینه آخه غذا خوردن چه ربطی به نامحرم داره؟! اونوقت جشن عقدتونو تو روز شهادت حضرت فاطمه گرفتید!هه واقعا مسخرس! خلاصه بحثمون بالا گرفت و قهر کردیم،اول شراکتمون رو به هم زدیم کارمونو جدا کردیم،بعدم ارتباطمونو با هم قطع کردیم تا الان که 21 سال از اون روز گذشته. با تعجب گفتم: پس چرا من چیزی یادم نیست بهنام؟ آخه تو اون موقع فقط 1 سالت بود! یه ذره فکر کردم وگفتم: الان برای چی بهم گفتی؟ چون فردا شب خونه خانم بزرگ،عموت هم هست. کاملا جا خوردم و گفتم: چرا؟ حالا که 21 سال گذشته! مگه آشتی کردین؟ نه ولی خانم بزرگ گفته یه کاری داره که باید هر دو باشیم. بسیار خب لازمه منم بیام؟ آره باید حتما باشی اکی شام در سکوت کامل خورده شد،هممون یه جورایی تو فکر بودیم. فردا شب زودتر از اون چه که فکرشو بکنم رسید. پنکک به رنگ پوستم رو زدم، زمینه اصلی سایه هم سفیدو یه هاله مشکی پشت مژه هام زدم،خط چشمم هم به سبک همیشگی کشیدم، رژگونه صورتی ملیح و کم رنگ هم روی گونه های برجستم کشیدم و در آخر رژ صورتی مایع و براقم رو روی لب های برجستم کشیدم. شلوار جین سفید رو با مانتو مشکی سفیدم پوشیدم،شال سفیدم هم شل و آزاد رو سرم انداختم،کفش مشکی ورنی پاشنه 10 سانتیم رو هم پام کردم،کیف ستشو هم روی دستم انداختم. عطر خوشبوی همیشگی رو هم پشت گوشام و مچ هام و گردنم زدم. مثل همیشه بدون اینکه کفشام رو دربیارم وارد خونه مجلل و بزرگ خانم بزرگ شدم. خانم بزرگ مثل همیشه مقتدرانه روی مبل سلطنتی و قدیمی عصا به دست نشسته بود. با ادب رو به خانم بزرگ سلام کردم جوابمو داد و گفت: به عموت و خانوداش سلام کردی؟ رومو که برگردوندم یه مردی که خیلی شبیه به بهنام و یه خورده بزرگتر به نظر می رسید با ریش و محاسن سفید در حالی که یه تسبیح تو دستش می چرخوند و زیر لب داشت با خودش حرف می زد بهم خیره شده بود،یه دایره قهوه ای بزرگ هم رو پیشونیش جلب توجه می کرد، بر اساس ترسی که از خانم بزرگ داشتم زیر لب سلام کردم.یه دفعه حرف زدن با خودشو قطع کرد و گفت: سلام علیکم دخترم این چرا تن صداش عربی بود؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! بعد از اون یه خانم هم سن و سال فریبا با چادر رنگی روشو گرفته و فقط یه چشمش معلوم بود باز هم به دلیل همون ترسه زیر لب سلام کردم.اونم مثل مرده جوابمو داد،چرا تن صدای اینا عربی می زنه؟؟؟؟!!!!!!! نفر بعدی یه پسر جوونی بود ، از این برادر بسیجیا که همش زمینو نگا می کنن،از این پیراهن های که یقش خفه بود پوشیده و تا آخرین دکمشو بسته بود،پیراهن سفیدشو روی شلوار مشکی پارچه ایش انداخته بود،اییییییییییییی چه ریشی هم داشت.مدل سلامای قبلیم بهش سلام دادم اونم مثل خودم جواب داد ولی چیزی که باعث تجبم شد لحنش بود آخه اصلا عربی نبود. با صدای خانم بزرگ مو به تنم راست شد: بهنام به برادر بزرگترت سلام کن... بهنام عصبی شده بود ولی خیلی سعی کرد خودشو کنترل کنه،با لحن غیر دوستانه ای گفت: سلام برادر گرامی بهرام هم با لحنی شبیه به خود بهنام گفت: سلام علیکم برادر دوباره خانم بزرگ با لحن محکمی گفت: فریبا و سارا برید زود لباساتونو عوض کنید منو فریبا به اتاق مهمان رفتیم،مانتومو با تاپ گردنی مشکی براق که از کمر لخت بود و یقه بازی داشت عوض کردم. فریبا هم یه تاپ حلقه ای کرم یقه شل که بلندیش تا روی رون می رسید با شلوار جین جذب قهواه ای پوشید،صدقه سری کلاس های مختلف ورزشی و رژیم های مختلف هیکل خیلی قشنگی داشت. وارد سالن که شدیم زن چادریه خیلی بد به من نگاه کرد شرط می بندم اگه می تونست منو همونجا خفه می کرد. وقتی نشستیم خانم بزرگ شروع به حرف زدن کرد: خب من برای بعد از مرگم وصیت نامه ای تنظیم کردم که به طور عادلانه اموالم بین شما دو تا تقسیم می شه و اما این امارت سه دنگش به دختر بهنام یعنی سارا و سه دنگش به پسر بهرام یعنی علی می رسه . پس برادر بسیجی اسمش علیه! خانم بزرگ تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
@myksmxnbxykksl

۵:۲۳

پارت 4ولی تمام موارد وقتی انحام میشه که شرط من رو بپذیرین .. بهنام با بی طاقتی گفت: شرطتون چیه مادر؟ خانم بزرگ یه نیم نگاهی به من و علی انداخت و گفت: سارا و علی باید با هم ازدواج کنند... من وعلی هم زمان با هم گفتیم : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! خانم بزرگ خیلی خونسرد انگار نه انگار خون خونمو می خورد گفت: همین که شنیدین باید  ازدواج کنید تا اموالم بهتون برسه... از جام بلند شدم و در حالی که از عصبانیت صورتم قرمز شده بود گفتم: خانم بزرگ با تمام احترامی که براتون قائلم ولی تو این مورد که آیندمو در خطر میندازه نمی تونم کوتاه بیام.... خانم بزرگ باز هم در کمال آرامش گفت: هیچ اجباری برای این ازدواج وجود نداره فقط باید قید مال و اموال منو بزنید... یه پوزخند عصبی زدم و گفتم: راست می گید مجبور نیستم که، اموالتونم مال خودتون نخواستم... چرخیدم که از سالن خارج بشم ولی با صدای بهنام مکث کردم: ساراجان عزیزم بیا بشین... برگشتم و با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ولی بهنام... دخترم احترام بزرگترتو نگه دار چشمام از تعجب اندازه نلبکی شده بود،آخه این حرفا به گروه خونی بهنام نمی خورد،آهان فهمیدم هر موقع این جوری حرف می زنه یعنی یه موضوعی به نفع ما این وسط وجود داره. عبوس و بد اخلاق سر جام نشستم، اییییییییییییییییی یه درصد فکر کن من و این چندش با هم زیر یه سقف باشیم،حتی از فکر کردنش حالم بد میشه. وقتی رسیدیم خونه یک راست رفتم اتاقم اول گوشیمو چک کردم،پوووووووف از همه بچه ها اس و میس داشتم ولی بیشتر از همه مال پویا بود بدون مکث همشو پاک کردم و خوابیدم. طبق معمول با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم،مثل همیشه لباس پوشیدم و آرایش کردم. وارد محوطه دانشگاه که شدم اکیپ بچه ها رو دیدم،وقتی بهشون رسیدم سلام سردی کردم و رو به شری گفتم: بیا یه لحظه کارت دارم پویا با یه حالت خاصی مثل کسایی که شکست عشقی می خورن نیگام می کرد،همه ی بچه ها هم با تعجب نیگام می کردن،وقتی با هم یه جای خلوت رسیدیم شراره گفت: معلوم هست چه مرگته؟ ببین شری ازاین به بعد هر جا که پویا باشه من نیستم یعنی چی؟ همین که شنیدی،دلیلشم نپرس که هیچی نمی گم حالا هم کار دارم بای شراره متعجب سر جاش مونده بود،بی خیال رفتم پیش استاد راهنمای پایان نامم،وقتی پایان ناممو دید کلی خوشش اومد و گفت مطمئنه واسه چهارشنبه نمره کاملو می گیرم. عین چی ذوق زده شدم،دست خودم نیست خیلی بی جنبه ام تا کسی ازم تعریف می کنه ذوق مرگ می شم. وارد خونه که شدم،گوشیم زنگ خورد،شماره ناشناس بود با این حال جواب دادم: بله؟ سلام سلام،شما؟ علی هستم. علی دیگه خر....وای نه یعنی خوب هستین؟ با صدایی که خنده توش موج می زد ولی سعی می کرد جدی باشه گفت: ممنون.راستش زنگ زدم اگه بشه با هم یه قرار بذاریم؟ اوه بله چرا که نه!فقط کی و کجا؟ کافی شاپ....ساعت 6 عصر اکی پس فعلا بای خداحافظ وای خدای من یعنی پسرعموی مومن بنده هم اره؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! 
@myksmxnbxykksl

۵:۲۷

پارت 5یعنی ممکنه ازم درخواست دوستی کنه؟ اگه ازم درخواست کنه باهاش دوست می شم منحرفش می کنم بعدم به ریش باباش می خندم!یوها ها ها! چقددر بدجنس شدممممممممممم!!!!!!!!!!! ساعت 4 تا 5 حموم بودم هر کی ندونه فکر می کنه حموم عروسیمه،والا! حولمو تنم کردم ،اول موهام پیچیدم تو یه حوله کوچیک تا خوب خشک بشه بعد نشستم روی صندلی میز آرایشم،از همون پنکک همیشگی استفاده کردم،سایه ی مشکی خوشگلی زدم،خط چشم به روش همیشگی هم کشیدم،رژگونه ملیح وخیلی کم رنگ قرمز هم زدم،رژ لب قرمز جیغ هم به لبام کشیدم. حوله ی موهامو باز کردم ،موهای به رنگ استخونیم مثل ابشار ریخت دورم،هنوز یه ذره نم داشت،موهامو خیلی خوشگل اتو کشیدم. جین مشکی خیلی تنگمو پوشیدم با مانتو قرمز که بلندیش تا وسطای رونم بود.جلو موهامو با تل سوزنی دادم بالاو بقیه موهامو دورم ریختم،شال مشکی قرمزم هم خیلی شل روی سرم انداختم. عطرمم زدم،کفش قرمز پاشنه ده سانتی پوشیدم ، کیف ستشم روی شونم انداختم و با ماشین عروسکم از خونه زدم بیرون. درو که باز کردم هم زمان صدای جیرینک آویز بالای در به صدا دراومد و باد خنکی به صورتم هجوم آورد،با چشمام دنبال برادرمون گشتم آهان اونجا نشسته، وقتی نشستم روبروش هنوزم سرش پایین بود من موندم اون زیر دنبال چی می گرده؟؟؟؟؟؟ سرفه ای کردم و با یه لحن عربی گفتم: سلام علیکم برادر با تعجب سرشو آورد بالا ولی با دیدن من فوری سرشو دوباره عین چی انداخت پایین!بی شعور!دلتم بخوادیه حوری به خوشگلی منو نیگا کنی.لیاقت نداری نکبت! سلام خواهر،ببخشید ولی من برحسب وظیفه... پریدم وسط حرفش و گفتم: کدوم وظیفه؟ امر به معروف و نهی از منکر باید بهتون بگم که سر و وضع شما اصلا مناسب نیست. شما و امثال شما چشاتونو درویش کنید قضیه حله،کی گفته به خاطر شما مردا ما باید به خودمون بدبختی بدیم و چادر چاقچور سرمون کنیم؟ خواهر به خاطر خودتون می گم لطفا شما به نفع من حرف نزن.اکی؟ خیلی خب چشم غرض از اینکه باهاتون قرار گذاشتم این بود که راستش پدرم مجبورم کرد. تو دلم گفتم خاک تو سرم کنن که با یه یالقوز قرار گذاشتم. ببینید ما هر کاری کنیم نمی تونیم از زیر این ازدواج در بریم چون مثل اینکه پدرامون بدجور بوی پول به دماغشون خورده. اخمام رفت تو هم و چینی به دماغم دادم آخه حتی فکر ازدواج با این اسکل حالمو بد می کرد . با انزجار گفتم: واقعا هیچ راهی نداره؟ هیچ راهی نداره من باید فکرامو بکنم تا کی؟ تا شنبه خیلی خب پس تماس می گیرم خدمتتون اکی.بای خدانگهدارتون از جام بلند شدم و از کافی شاپ زدم بیرون، وقتی رسیدم خونه مثل همیشه به جز احترام کسی نبود، واقعا چه خانواده منسجمی داشتم.وارد اتاقم که شدم بعد از لباس عوض کردن لب تاپمو روشن کردم و یه بار دیگه اسلاید هایی که برای چهارشنبه آماده کرده بودم چک کردم،واسه شامم پایین نرفتم. تا چهارشنبه چندین بار همه چیزو چک کردم و بالاخره روز سرنوشت سازم رسیدم،صبح بدون زنگ خوردن آلارم گوشیم از دلشوره از خواب پریدم. اول رفتم یه دوش حسابی گرفتم تا سرحال بشم.وقتی اومدم بیرون مثل همیشه آرایش کردم با این تفاوت که سایه ورژگونه نزدم و رژ مایع قهوه ای رنگ زدم.موهامو خوب خشک کردم ولی بازم یه ذره نم بهش موند دیگه بی خیال شدم و همونجوری سفت و محکم جمعش کردم طوری که ریشه های موهام کشیده شد و ابروهام به سمت بالا رفت. شلوار پارچه ای دم پا کرم با مانتوی ستش که راسته و فیت تنم بود پوشیدم،مقنعه قهوه ای که نه شل بود نه سفت سرم کردم،جوراب سفید با کفش لژ دار کاراملی رنگ هم پام کردم،لب تاپ و ورقه ی پابان ،موبایل وباقی وسایلی که احتیاج داشتم نامم هم گذاشتم تو کیف لب تاپم. عطر همیشگی رو که زدم،سوییچ ماشینو برداشتم و از خونه زدم بیرون. صدای دست زدن کل سالنو پر کرده بود،باورم نمیشه یعنی اینقدر خوب ارائه کردم که نمره کامل گرفتم؟! یعنی دیگه الان لیسانس می گیرم؟! وای باورم نمیشه!!!!!!!!! از یونی که اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم،انگار هوا تازه تر شده بود!
@myksmxnbxykksl

۵:۲۲

پارت 6 تا رسیدم اتاقم با همون لباسا پریدم تو تختم و خوابیدم.از خواب که بیدار شدم تازه یاد برادرمون افتادم حالا اینو کجای دلم بذارم؟ بابا من خیلی سنم کمه برای ازدواج دلم نمی خواد مزدوج بشم!!!!!! مثل این که چاره ای نیست پس باید خوب فکر کنم. تا شنبه خوب همه چیزو سبک سنگین کردم و تما جوانبو سنجیدم.تا حالا اینقدر از ذهنم کار نکشیده بودم.تو این گیر و دار از پارتی شب جمعه هم افتادم چون پویا هم اونجا بود نرفتم. شنبه صبح در خواب ناز فرو رفته بودم که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم اولش خواستم بی خیال بشم و بخوابم ولی طرف عین چی قطع نمی کرد،زیر لب چند تا فحش دادم و با صدای خواب آلود و با لحن اعتراض آمیز جواب دادم: بلهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟ سلام دختر عمو با حواس پرتی گفتم: شماااااااااااااااااا؟ علی هستم خب باش چی کار کنم؟ مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم؟ یه دفه به خودم اومدم هی وای من آبروم پیش این یالقوز رفت. خودمو از تک و تا ننداختم: بله خیلی بد موقع مزاحم شدین مگه این جا کله پزیه؟ آخه ساعت 7 صبح هستش و فکر می کردم شما سحر خیز باشین برچه اساسی همچین فکری کردین؟ ببخشید می خواید قطع کنم بعدا زنگ بزنم دیگه نمی خواد خواب از سرم پرید.کارتونو بگید قرار بود امروز جوابمو بدین خیلی خب من چند تا شرط دارم بفرمایید 1- هیچ اتفاقی بینمون نباید بیفته و فقط با هم همخونه باشیم 2- کاری به کار هم نداشته باشیم و تو کارهای هم دخالت نکنیم 3- امر به معروف و نهی از منکر هم ممنوع 4- عروسی مختلط باشه و مشروب هم توش سرو بشه همین تموم شد
@myksmxnbxykksl

۵:۲۳

تا میام از زندگی لذت ببرم بگ*ایی جدید پیش میاد..

۱۲:۲۲

فاز گرفتنت چیه وقتی نودتو فقط بابات نداره؟!

۱۲:۲۲

میکنه کارما عدالت و اجرا"

۱۲:۲۲

﮼هَرزِگیِه‌ شُمآ‌ ذآتیِه‌ نَه ظآهِریundefinedundefined.

۱۲:۲۲

-شاید من‌ نبودم‌ دختر مورد ‌علاقش‌undefined.."

۱۲:۲۲

بی اَهَمیَت نِسبَت به هَر اَهَمیَت...!

۱۲:۲۲

همیشگی‌بودناتون‌فقط‌یه ‌TeXt

۱۲:۲۲

طبیعت‌؛هوشمندهundefinedundefined

۱۲:۲۲

﮼خیالتم‌نمیدم‌به‌هیچ‌بودني(....)

۱۲:۲۲

خاطره هایی که تکرارشون ارزو شد…!

۱۲:۲۲

-شاخ شد کسی ک خودم کردمش𝗔𝗗𝗔𝗠undefinedundefinedundefined

۱۲:۲۲

ɪ ᴡᴏɴ'ᴛ ᴄʜᴀɴɢᴇ ᴍʏsᴇʟғ ᴡʜᴇɴ ᴛʜᴇ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ ɪs ᴡɪᴛʜ ᴘᴇᴏᴘʟᴇ!🥱undefined

۱۲:۲۲

Romantic novels 🤍❤
ɪ ᴡᴏɴ'ᴛ ᴄʜᴀɴɢᴇ ᴍʏsᴇʟғ ᴡʜᴇɴ ᴛʜᴇ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ ɪs ᴡɪᴛʜ ᴘᴇᴏᴘʟᴇ!🥱undefined
چرا خودمو تغییر بدم وقتی مشکل از مردمه!؟🥱undefined

۱۲:۲۲