(پارت ۶)جونگکوک به راهش ادامه داد و رفت به سمتِ دانشگاه... جونگکوک پسری نبود که خرخون باشه ولی خب یه حسی بهش میگفت ؛ پسر زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که بخوای زندگیت رو با بی سوادی بگذرونی ...پس درسشو میخوند و حقیقتاً زندگیش بدون درس خسته کننده و خیلی کند میگذشت...و خب بوم ..رتبه ی اولو میاورد.براش مهم نبود که نتیجه ی درس خوندنش چیه ..(البته فعلا...) ساعتِ پنج بهش زنگ اومد یه جورایی حسش کرده بود از قبل چون میدونست... عمو هوانگ زنگ زده بود ..مردِ میانسالی که همسنِ سالِ مامانش بود و خب هر موقع که مامانش به بارِ اون مرد میرفت و مست میکرد و همونجا تو دفترِ آقا هوانگ یا عمو هوانگ میخوابید . البته عمو هوانگ خودش مامانِ جونگکوک رو میاورد تو دفترش... بگذریم....جونگکوک وقتی مکالمه ش با عمو هوانگ تموم شد تو شُک بود ..سریع خودشو جمع کرد و از کتابخانه زد بیرون .باید سریع به مامانش میرسید .. مامانشو برده بودن بیمارستان.
(مکالمه جونگکوک با آقا هوانگ) (_جونگکوک ... سریع خودتو برسون ... مامانتو دارم با ماشینم میبرم بیمارستان.... جونگکوک؟... پسر! الان وقتِ شُکه شدن نیست ! بدو!) (+با...ب...باشه سریع خودمو میرسونم فقط آدرسِ بیمارستان رو بهم بگو.) صدایِ جونگکوک خونسرد نبود نگران هم نبود ناراحت هم نبود جوری بود که انگاری ترسیده بود ... آره جونگکوک برایِ بارِ دوم تو زندگیش ترسید.بخاطرِ اینکه مامانشو مثلِ باباش از دست نده ترسیده بود ....
(_کامان جیمین شی لطفاً تعارف نکن داری با نگاهت طرف رو سوراخ میکنی !) جیمین بعد از اینکه تهیونگ صداشو یه کمی بالا برد از نگاه کردنِ مین یونگی برداشت.بذارید بهتون بگم وقتی رفتن خونه مهمون اومده بود خونه ی تهیونگشون اونم چه مهمونی ..مین یونگی! واووو اون کمتر میومد به خونه ی تهیونگشون حتماً یه کارِ مهمی داشت که میومد خونه ی تهیونگشون . و خب خونه ی تهیونگشون خدمتکار نداشت درسته پولدار بودن ولی نداشت وا..قرار نیست هر کی پولدار باشه خونه ش هم باید یه خدمتکار باشه .... بگذریم .... تهیونگ و جیمین وقتی با مهمونِ بابایِ تهیونگ سلام علیک کردن .. بعد از کمی بعد از نشستن دورِ اون میز تهیونگ به بهانه ی اینکه (_قهوه بیارم براتون)فرار کرد و جیمین به بهانه ی اینکه (×منم میرم به تهیونگ کمک کنم) فرار کرد چونکه محض رضایِ مسیح از بحثِ مین یونگی و بابایِ تهیونگ هیچی نمیشد فهمید ...خلاصه مهمون و آقایِ کیم تو سالن بودن و اون دوتا تو آشپزخونه .. و جیمین جوری به مین یونگی نگاه میکرد انگاری که هیچوقت اونو ندیده ... خلاصه بگذریم خداروشکر تهیونگ بهش تذکر داد که زیاد نگاهش نکنه ..
(×بیخیال تهیونگ مگه نمیبینی سرِ صبحی چقدررررر خوشتیپ شدههههه پدرسگگگوووو میگرم یه لقمه چپش میکنم هاااا از کی اینقدر کیوتتتت شدههههه ) تهیونگ که داشت لیوان ها رو تو سینی میذاشت چشمی چرخوند و گفت:(_آممم لطفاً یه کمی شرم و حیا داشته باش و خجالت بِکش .. لطفاً جیمیننننننن) اوکی تهیونگ هم راست میگفت وا...و خب تهیونگ داشت پیشِ مسیح دعا میکرد که باز نره جایی چونکه هر موقع پایِ مین یونگی به خونه شون باز میشد خبرایِ خوبی منتظرِ تهیونگ نبود..و خب تهیونگ و جیمین هر دو تو فکر بودن که صدایِ قهوه ساز هر دو رو از فکر در آورد. تهیونگ با استرس آبِ دهنشو قورت داد و لیوان های قهوه رو گذاشت رویِ سینی جیمین آمم جیمین بخاطرِ اینکه از نگاهِ مین یونگی فرار کنه اومد به آشپزخونه و اومدنش بی فایده بود .اینکه یکی رو از دست بدی واقعاً بد ترین چیزِ ممکن میتونه باشه؟ از نظرِ من اینطوری نیست بعضی اوقات وقتی کسیو از دست میدیم به نفعمونه اینو بعداً یا همون موقع میفهمیم و اینکه بستگی داره چجوری اون هارو از دست بدیم بعضی هارو با رفتار هامون از دست میدیم بعضی ها خودشون ما رو ترک میکنن و بعضی ها هم دیگه وجودی ندارن تو این دنیا و بعضی ها رو از تو قلبمون پاکش میکنیم و از دستش میدیم و هر چقدر اون فرد تلاش کنه قلبمون قبولش نداره...تهیونگ استرس داشت اینکه خودش از دست نره ولی خب زندگی خیلی عوضیه ...تهیونگ قهوه ها رو جلویِ مهمون و باباش و همچنین جیمین گذاشت هر دو نفری که تو سالن بودن بعد از اینکه جیمین و تهیونگ اومدن سکوت کردن و یکی به یکی دیگه نگاه میکردن ....
(مین یونگی: آمم خب تهیونگ منو و بابات باید یه چیزیو بهت بگیم....)𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
(مکالمه جونگکوک با آقا هوانگ) (_جونگکوک ... سریع خودتو برسون ... مامانتو دارم با ماشینم میبرم بیمارستان.... جونگکوک؟... پسر! الان وقتِ شُکه شدن نیست ! بدو!) (+با...ب...باشه سریع خودمو میرسونم فقط آدرسِ بیمارستان رو بهم بگو.) صدایِ جونگکوک خونسرد نبود نگران هم نبود ناراحت هم نبود جوری بود که انگاری ترسیده بود ... آره جونگکوک برایِ بارِ دوم تو زندگیش ترسید.بخاطرِ اینکه مامانشو مثلِ باباش از دست نده ترسیده بود ....
(_کامان جیمین شی لطفاً تعارف نکن داری با نگاهت طرف رو سوراخ میکنی !) جیمین بعد از اینکه تهیونگ صداشو یه کمی بالا برد از نگاه کردنِ مین یونگی برداشت.بذارید بهتون بگم وقتی رفتن خونه مهمون اومده بود خونه ی تهیونگشون اونم چه مهمونی ..مین یونگی! واووو اون کمتر میومد به خونه ی تهیونگشون حتماً یه کارِ مهمی داشت که میومد خونه ی تهیونگشون . و خب خونه ی تهیونگشون خدمتکار نداشت درسته پولدار بودن ولی نداشت وا..قرار نیست هر کی پولدار باشه خونه ش هم باید یه خدمتکار باشه .... بگذریم .... تهیونگ و جیمین وقتی با مهمونِ بابایِ تهیونگ سلام علیک کردن .. بعد از کمی بعد از نشستن دورِ اون میز تهیونگ به بهانه ی اینکه (_قهوه بیارم براتون)فرار کرد و جیمین به بهانه ی اینکه (×منم میرم به تهیونگ کمک کنم) فرار کرد چونکه محض رضایِ مسیح از بحثِ مین یونگی و بابایِ تهیونگ هیچی نمیشد فهمید ...خلاصه مهمون و آقایِ کیم تو سالن بودن و اون دوتا تو آشپزخونه .. و جیمین جوری به مین یونگی نگاه میکرد انگاری که هیچوقت اونو ندیده ... خلاصه بگذریم خداروشکر تهیونگ بهش تذکر داد که زیاد نگاهش نکنه ..
(×بیخیال تهیونگ مگه نمیبینی سرِ صبحی چقدررررر خوشتیپ شدههههه پدرسگگگوووو میگرم یه لقمه چپش میکنم هاااا از کی اینقدر کیوتتتت شدههههه ) تهیونگ که داشت لیوان ها رو تو سینی میذاشت چشمی چرخوند و گفت:(_آممم لطفاً یه کمی شرم و حیا داشته باش و خجالت بِکش .. لطفاً جیمیننننننن) اوکی تهیونگ هم راست میگفت وا...و خب تهیونگ داشت پیشِ مسیح دعا میکرد که باز نره جایی چونکه هر موقع پایِ مین یونگی به خونه شون باز میشد خبرایِ خوبی منتظرِ تهیونگ نبود..و خب تهیونگ و جیمین هر دو تو فکر بودن که صدایِ قهوه ساز هر دو رو از فکر در آورد. تهیونگ با استرس آبِ دهنشو قورت داد و لیوان های قهوه رو گذاشت رویِ سینی جیمین آمم جیمین بخاطرِ اینکه از نگاهِ مین یونگی فرار کنه اومد به آشپزخونه و اومدنش بی فایده بود .اینکه یکی رو از دست بدی واقعاً بد ترین چیزِ ممکن میتونه باشه؟ از نظرِ من اینطوری نیست بعضی اوقات وقتی کسیو از دست میدیم به نفعمونه اینو بعداً یا همون موقع میفهمیم و اینکه بستگی داره چجوری اون هارو از دست بدیم بعضی هارو با رفتار هامون از دست میدیم بعضی ها خودشون ما رو ترک میکنن و بعضی ها هم دیگه وجودی ندارن تو این دنیا و بعضی ها رو از تو قلبمون پاکش میکنیم و از دستش میدیم و هر چقدر اون فرد تلاش کنه قلبمون قبولش نداره...تهیونگ استرس داشت اینکه خودش از دست نره ولی خب زندگی خیلی عوضیه ...تهیونگ قهوه ها رو جلویِ مهمون و باباش و همچنین جیمین گذاشت هر دو نفری که تو سالن بودن بعد از اینکه جیمین و تهیونگ اومدن سکوت کردن و یکی به یکی دیگه نگاه میکردن ....
(مین یونگی: آمم خب تهیونگ منو و بابات باید یه چیزیو بهت بگیم....)𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
۲K
۱۸:۴۵