```[(پارت ۲)
خب چرت و پرت گفتنشون وقتی تموم شد تازه متوجه شده بودن که ساعت ۹و ۱۸ دقیقه ای شبه ...
(+خب .. بیا بریم خونمون پسر .. مامان و بابات باهات نیومدن؟)
بنگچان سری به دوطرف تکون داد و گفت:
(×نه نیومدن و خب من اومدم چند ماهی تا یه سری کار ها برای انجام دادن دارم و دوباره برمیگردم به استرالیا)
جونگکوک بخاطر اوضاع افتضاحی که داشت کلافه پوفی کشید و بنگچان دوباره لب زد:(× راستی .. الان که داریم میریم خونتون مزاحم که نیستم؟ )
جونگکوک چشم غره ای به بنگچان رفت و چکی زد به کله ای بنگچان >_< .]
(+چرا داری زر میزنی پسره ای دماغو! ... مامانم دیگه کاری به کارم نداره...)
جمله ای آخر رو وقتی داشت کله اشو به پایین میاورد گفت ... و خب بنچگان خیلی خوب جونگکوک رو میشناخت و میدونست چی تو کله ای پوکِ پسر میگذره ناسلامتی خودشم شبیهش بود... و جونگکوک مثل اینکه یچیزی یادش اومده داد زد (+ آهان راستی ... مامانم زنگ زد گفت امشبو نمیاد خونه ...) بنگچان خونسرد به قدم زدنش با جونگکوک ادامه داد ..
وقتی رسیدن خونه .. خونه ای جونگکوک و مادرش بویِ سرد بودن و بی احساسی میداد و مثل قبل نبود . بنگچان یه نگاهی به دوروبر انداخت و جونگکوک هل زده همه چیز های که ریخته شده بود یا هم جمعشون نکرده بود رو جمع کرد و کیف خودشو تو اتاقش انداخت و سریع از راه پله ها اومد پایین بنگچان که این رفتار جونگکوک رو ندیده بود تعجب کرده بود چون جونگکوکِ قبلن رفتار و اخلاقش طوری بود که بی اهمیت از همه خوراکی های که خریده بود رو میاورد جلویِ بنگچان و میگفت "داشم اینجا خونه ای خودت نیست که مامانت بخاطر اینکه یه چیزی کوچیکی که ریختی پایین سرزنشت کنه و جوری کتکت بزنه که تا دو سه هفته نتونی راه بری رودرباسی نداشته باش بامن پیش من که میای یا وقتی با من هستی حتی میتونی برینی ،بگوزی ،بشاشی! پس هر چقدر که میتونی خوراکی بخور بخاب بپاش ! برات مهم نباشه!" [میگم دوستان مگه به مهمون نمیگن که اینجا هم خونه ای خودته هر جور میخای رفتار کن ولی وقتی به من اینجوری میگن دلم میخاد بگوزم ولی نمیتونم


] و خب انگار عمه ای بنگچان بود که قبلن همچین رفتاری داشته ولی الان مثل بچه های شده که هیچی از مهمون داری بلد نیست و داره تخم چشم تو تخم چشم به بنگچان نگاه میکنه ! و وقتی بنگچان پلک زد اونم پلک بزنه ... بنگچان وقتی از این رفتار های جونگکوک تعجب کرده بود و یخوده ترسیده بود از رفیقش لرزیده از خودش صدایی در آورد
(×میگ..میگم ..میت..میتون..م بشینم رو مبل؟ )
وقتی جونگکوک خشک کله ای تکون داد سری بنگچان از نگاهِ ترسناک جونگکوک فرار کرد... وقتی چند دقیقه گذشت .. که جونگکوک همونطوری مثل بُت وایستاده بود و به یه گوشه ای نگاه میکرد بنگچان برای واقعن ترسید ... و ترسیده گفت:(×تو .. نمی..خای ..بشینی؟) جونگکوک که تازه هضم کرده بود که رفیقِ جون جونی یا همون همکلاسیش برگشته .. والان تو خونه شه ..مثل برق گرفته هاا یعنی مثل برق گرفته ها دادی زد که حتی پرنده های سر کوچه وقتی شنیدنش فرار کردن...
(+کلههههههههههه پوککککککک توکیییی اومدیییی؟؟؟؟ دددددِ آخهههههه آشغال میدونستیییییییی دلمممم براتتتتتت تنگگگ نشدههه بوددد؟؟؟ واعههه....)هه.. فک کردین مینویسم تنگ شده بود ؟ هه زهی خیال باطل ! چون اون دوتا جوری باهم رفتار نمیکردن که بگن"وای دلم برات تنگ شده بود.. وای خدا چقدر خوشگل شدی تا این چند وقتی که ندیده بودمت " اهل همچین کار های نبودن... همچنین وقتی داشت داد میزد جوری کله ای بنگچان رو گرفته بود که بنگچان از مبل جداشده بود توسطِ دست های جونگکوک .. ...دِ" آخه مرتیکه قصد کشتن داری ؟ و خب خودِ جونگکوک هم این رفتار هاش یهویی بود و خودش هم نمیدونست چجوری شده که به اینجا کشیده شد .. که الان بنگچان توسطِ دست های نازنیش کبود میشد و خیلی کم به کبودی رنگش مونده بود..بنگچان که از گیرِ دست های جونگکوک خلاص شده بود .. به سرفه کردن افتاد و بین سرفه هاش گفت:(× میککشمت....*سرفه* هیونگگ!!!...*سرفه* )و جونگکوک نه اینکه بترسه ولی بنگچان به اندازه ای خودش میتونست کاری کنه که جونگکوک از خنده بترکه .. و کشتن جونگکوک چیزی نبود جزء وقتی داره از دست بنگچان فرار میکنه در حینِ دویدن اینقدری بخنده که گرده اش بترکه .. و خب برای بنگچان هضم این قضیه ای که اومده کره خیلی آسون بود ولی جونگکوک اصلن و ابدا !.. تا ساعت دو شب نشستن فیلم دیدن و مسخره بازی در آوردن تا دلِ سیر خوراکی خوردن .. و خابیدن.```*𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
خب چرت و پرت گفتنشون وقتی تموم شد تازه متوجه شده بودن که ساعت ۹و ۱۸ دقیقه ای شبه ...
(+خب .. بیا بریم خونمون پسر .. مامان و بابات باهات نیومدن؟)
بنگچان سری به دوطرف تکون داد و گفت:
(×نه نیومدن و خب من اومدم چند ماهی تا یه سری کار ها برای انجام دادن دارم و دوباره برمیگردم به استرالیا)
جونگکوک بخاطر اوضاع افتضاحی که داشت کلافه پوفی کشید و بنگچان دوباره لب زد:(× راستی .. الان که داریم میریم خونتون مزاحم که نیستم؟ )
جونگکوک چشم غره ای به بنگچان رفت و چکی زد به کله ای بنگچان >_< .]
(+چرا داری زر میزنی پسره ای دماغو! ... مامانم دیگه کاری به کارم نداره...)
جمله ای آخر رو وقتی داشت کله اشو به پایین میاورد گفت ... و خب بنچگان خیلی خوب جونگکوک رو میشناخت و میدونست چی تو کله ای پوکِ پسر میگذره ناسلامتی خودشم شبیهش بود... و جونگکوک مثل اینکه یچیزی یادش اومده داد زد (+ آهان راستی ... مامانم زنگ زد گفت امشبو نمیاد خونه ...) بنگچان خونسرد به قدم زدنش با جونگکوک ادامه داد ..
وقتی رسیدن خونه .. خونه ای جونگکوک و مادرش بویِ سرد بودن و بی احساسی میداد و مثل قبل نبود . بنگچان یه نگاهی به دوروبر انداخت و جونگکوک هل زده همه چیز های که ریخته شده بود یا هم جمعشون نکرده بود رو جمع کرد و کیف خودشو تو اتاقش انداخت و سریع از راه پله ها اومد پایین بنگچان که این رفتار جونگکوک رو ندیده بود تعجب کرده بود چون جونگکوکِ قبلن رفتار و اخلاقش طوری بود که بی اهمیت از همه خوراکی های که خریده بود رو میاورد جلویِ بنگچان و میگفت "داشم اینجا خونه ای خودت نیست که مامانت بخاطر اینکه یه چیزی کوچیکی که ریختی پایین سرزنشت کنه و جوری کتکت بزنه که تا دو سه هفته نتونی راه بری رودرباسی نداشته باش بامن پیش من که میای یا وقتی با من هستی حتی میتونی برینی ،بگوزی ،بشاشی! پس هر چقدر که میتونی خوراکی بخور بخاب بپاش ! برات مهم نباشه!" [میگم دوستان مگه به مهمون نمیگن که اینجا هم خونه ای خودته هر جور میخای رفتار کن ولی وقتی به من اینجوری میگن دلم میخاد بگوزم ولی نمیتونم
(×میگ..میگم ..میت..میتون..م بشینم رو مبل؟ )
وقتی جونگکوک خشک کله ای تکون داد سری بنگچان از نگاهِ ترسناک جونگکوک فرار کرد... وقتی چند دقیقه گذشت .. که جونگکوک همونطوری مثل بُت وایستاده بود و به یه گوشه ای نگاه میکرد بنگچان برای واقعن ترسید ... و ترسیده گفت:(×تو .. نمی..خای ..بشینی؟) جونگکوک که تازه هضم کرده بود که رفیقِ جون جونی یا همون همکلاسیش برگشته .. والان تو خونه شه ..مثل برق گرفته هاا یعنی مثل برق گرفته ها دادی زد که حتی پرنده های سر کوچه وقتی شنیدنش فرار کردن...
(+کلههههههههههه پوککککککک توکیییی اومدیییی؟؟؟؟ دددددِ آخهههههه آشغال میدونستیییییییی دلمممم براتتتتتت تنگگگ نشدههه بوددد؟؟؟ واعههه....)هه.. فک کردین مینویسم تنگ شده بود ؟ هه زهی خیال باطل ! چون اون دوتا جوری باهم رفتار نمیکردن که بگن"وای دلم برات تنگ شده بود.. وای خدا چقدر خوشگل شدی تا این چند وقتی که ندیده بودمت " اهل همچین کار های نبودن... همچنین وقتی داشت داد میزد جوری کله ای بنگچان رو گرفته بود که بنگچان از مبل جداشده بود توسطِ دست های جونگکوک .. ...دِ" آخه مرتیکه قصد کشتن داری ؟ و خب خودِ جونگکوک هم این رفتار هاش یهویی بود و خودش هم نمیدونست چجوری شده که به اینجا کشیده شد .. که الان بنگچان توسطِ دست های نازنیش کبود میشد و خیلی کم به کبودی رنگش مونده بود..بنگچان که از گیرِ دست های جونگکوک خلاص شده بود .. به سرفه کردن افتاد و بین سرفه هاش گفت:(× میککشمت....*سرفه* هیونگگ!!!...*سرفه* )و جونگکوک نه اینکه بترسه ولی بنگچان به اندازه ای خودش میتونست کاری کنه که جونگکوک از خنده بترکه .. و کشتن جونگکوک چیزی نبود جزء وقتی داره از دست بنگچان فرار میکنه در حینِ دویدن اینقدری بخنده که گرده اش بترکه .. و خب برای بنگچان هضم این قضیه ای که اومده کره خیلی آسون بود ولی جونگکوک اصلن و ابدا !.. تا ساعت دو شب نشستن فیلم دیدن و مسخره بازی در آوردن تا دلِ سیر خوراکی خوردن .. و خابیدن.```*𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙*
۳.۲K
۲۱:۲۵