(سال ۲۰۱۷)
(+مامان من دارم میرم دانشگاه ، مثل هر روزِ دیگه بلند شدم . صبحانه رو خودم حاضر کردم .
_از طرف ژییی کی به لوسی جونم♡ .)
از روی کاناپه بلند شد و کش و قوسی به کمرِ خسته اش داد .. نامه ای رو دید که پسرش نوشته بود.. بی اهمیت به نامه رفت تا سر و صورتشو تازه کنه و بی اهمیت به صبحانه فقط از جلوی میز رد شد و رفت به اتاقش .. باید میرفت سر کار ...لباس پوشید و به ساعت دیواری نگاهی انداخت که ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه رو نشون میداد و رفت تا به ادامه ای روزش برسه ..
× هی تو سرتو بلند کن! مگه اینجا خونه ای عمه جونته که گرفتی خابیدی؟
با داد و غرغر های معلمش سرشو بی حوصله بلند کرد، و همه ای بچه های کلاس داشتن مسخره اش میکردن ..و معلم دوباره به درس ادامه داد .. میخاست اونایی که داشتن مسخره اش میکردن رو با اَره کله اشونو ببره ولی بی حوصله تر از این حرف ها بود . از وقتی که از خونه زود زده بود بیرون فقط درِ کلاس رو باز کرده بود و رفته بود خابیده بود همین. خب در کل سه سالِ پیش پدر عوضیش خونه رو ترک کرده بود ، و مامانش دیر میومد به خونه و بی اهمیت به اینکه با پسرش وقت بگذرونه میگرفت میخابید . نه سلامی نه خوش آمد گویی، نه دلم برات تنگ شده ای، هیچی فقط نامه های کوچک پسرک بیست و یک ساله که فقط با نوشتن آنها شور شوقش به زندگیش نشون میداد .و هر روز برای مامانش صبحانه حاضر میکرد ، و بدون هیچکاری دیگه ای از اون خونه ای جهنمی میزد بیرون ، متنفر بود جونگکوک از همه چیز زندگیش متنفر بود ...
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
(+مامان من دارم میرم دانشگاه ، مثل هر روزِ دیگه بلند شدم . صبحانه رو خودم حاضر کردم .
_از طرف ژییی کی به لوسی جونم♡ .)
از روی کاناپه بلند شد و کش و قوسی به کمرِ خسته اش داد .. نامه ای رو دید که پسرش نوشته بود.. بی اهمیت به نامه رفت تا سر و صورتشو تازه کنه و بی اهمیت به صبحانه فقط از جلوی میز رد شد و رفت به اتاقش .. باید میرفت سر کار ...لباس پوشید و به ساعت دیواری نگاهی انداخت که ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه رو نشون میداد و رفت تا به ادامه ای روزش برسه ..
× هی تو سرتو بلند کن! مگه اینجا خونه ای عمه جونته که گرفتی خابیدی؟
با داد و غرغر های معلمش سرشو بی حوصله بلند کرد، و همه ای بچه های کلاس داشتن مسخره اش میکردن ..و معلم دوباره به درس ادامه داد .. میخاست اونایی که داشتن مسخره اش میکردن رو با اَره کله اشونو ببره ولی بی حوصله تر از این حرف ها بود . از وقتی که از خونه زود زده بود بیرون فقط درِ کلاس رو باز کرده بود و رفته بود خابیده بود همین. خب در کل سه سالِ پیش پدر عوضیش خونه رو ترک کرده بود ، و مامانش دیر میومد به خونه و بی اهمیت به اینکه با پسرش وقت بگذرونه میگرفت میخابید . نه سلامی نه خوش آمد گویی، نه دلم برات تنگ شده ای، هیچی فقط نامه های کوچک پسرک بیست و یک ساله که فقط با نوشتن آنها شور شوقش به زندگیش نشون میداد .و هر روز برای مامانش صبحانه حاضر میکرد ، و بدون هیچکاری دیگه ای از اون خونه ای جهنمی میزد بیرون ، متنفر بود جونگکوک از همه چیز زندگیش متنفر بود ...
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
۳.۱K
۱۲:۲۷