"𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙"
undefined (پارت ۷) مین یونگی شروع کرد به حرف زدن. (مین یونگی‌:‌ آمم خب تهیونگ منو بابات باید یه چیزیو بهت بگیم ....)تهیونگ آبِ دهنشو نامحسوس قورت داد (_خب چی هست بگید بهم اگه مثلِ قبلنا میخواین که من برم، میرم این بار کجاست؟اندونزی؟آمریکا؟روسیه؟ کجاست؟) آقایِ کیم یا همون پدرِ تهیونگ که تا الان سکوت کرده بود شروع کرد به حرف زدن :(-این بار خیلی فرق می کنه پسرم، این بار قراره من برم...برایِ یه مدتی میرم و برمیگردم...) آقایِ کیم بعد از اینکه تهیونگ واردِ دهه ی ۲۰ سالگیش شد شروع کرد به فرستادنِ تهیونگ به خارج از کشور برای چی؟ برای سر و کله زدن با کسایی که پولشویی میکنن و کسایی که بخاطرِ پول حاظر بودن حتی قیدِ خانوادشونو بزنن .. آقایِ کیم از تهیونگ میخواست بره با اون ها معامله کنه . تهیونگ با اون ها معامله میکرد و کمک هایی به باباش می کرد که باعثِ بالا بردنِ آمار فروشِ شرکت می شد .... اما این با حتماً کاسه ی زیرِ نیم کاسه بود ... همه چیز مشکوک می زد ....مین یونگی که تا الان سکوت کرده بود و داشت یه نیم نگاهی به جیمین مینداخت سریع کله شو برگردوند و به حرف در اومد :( آره تهیونگ قراره آقایِ کیم این بار رو بره ) تهیونگ نمیدونست گریه کنه یا خوشحال باشه چونکه از یه طرفی خوشحال نبود که باباش بره و حتماً یه خبرایی بود . از یه طرفی هم خوشحال بود ولی نمیدونست اون خوشحالی برایِ چیه ...‌مین یونگی بعد از اینکه حرف زدنش تموم شد بلند شد و رفت . آقایِ کیم دوباره به دفترِ کارش برگشت و جیمین و تهیونگ هر دو تو شُک بودن ‌جیمین‌‌ بخاطرِ این تو شُک بود که مین یونگیِ فرصت طلب وقتی تهیونگ و آقایِ کیم داشتن صحبت میکردن چشمک بهش زده بود و جیمین تا مرزِ سکته رو رفته بود ولی مسیح نجاتش داد و همونجا غش نکرد تهیونگ از این شُکه بود که چطوری یهویی این همه چیز اتفاق افتاده بود و هضمش خیلی براش سخت بود .هر دو جیغ هایِ خیلی کم صدایی زدن و نمیدونستن گریه کنن به وضعیتشون یا بخندن . جونگکوک قلبش از ترس‌ داشت از جا کنده میشد آخه چی میشد یه روز مثلِ یه آدمِ عادی به زندگیش ادامه می داد و یه لبخند به روی لبش میداشت؟‌ مگه اونم آدم نبود؟ مگه اونم احساسات نداشت؟ جونگکوک زندگی رو مقصر نمی دونست خودشو مقصر میدونست . چرا به دنیا اومده بود وقتی هیچ چیزِ این دنیا باهاش کنار نمی اومد و باهاش بد رفتار میکرد؟ دارو هارو از دارو خانه خرید و رفت‌ پیشِ عمو هوانگ‌ و مامانش‌ که تو ماشین منتظرش بودن وقتی داخلِ ماشین نشست صحبت‌ های مامانش و عمو هوانگ به اتمام رسید ‌براش مهم نبود درموردِ چی داشتن صحبت می کردن و یا چرا به صحبت هاشون دیگه ادامه نمیدن . (_جونگکوک از عمو هوانگ تشکر کردی؟) خیلی سرد این رو مامانش گفت و‌ جونگکوک که سرش پایین بود جواب داد(+آره..بازم ممنونم آقا هوانگ ) (×اوه پسر واقعاً نیازی به تشکر نیست من کاری رو انجام دادم که هر کسی می بود انجامش میداد.) (+بازم ممنون)‌ آقایِ هوانگ‌ به سمتِ خونه ی جونگکوک شون حرکت کرد . وقتی رسیدن جونگکوک بخاطرِ احترام نصفه نیمه یه تعظیمی‌ کرد و قبلِ از اینکه مامانش از صندلیِ عقب پیاده شه پیاده شد و در رو برا مامانش باز کرد ... دستشو وقتی‌ سمتِ مامانش دراز کرد مامانش سریع دستشو پس زد و زیرِ لب زمزمه کرد(لازم نیست خودم میتونم پیاده شم ) و خب جونگکوک تلاشِ دوباره نکرد و این از چشمِ آقا هوانگ دور نموند چونکه از شیشه ی بغلِ ماشین معلوم میشد چه اتفاقی داره میوفته . وقتی هر دو از ماشین پیاده شدن جونگکوک و مامانش هردو تعظیمی کردن و آقایِ هوانگ حرکت کرد و اون دوتا دمِ درِ خونه تنها موندن جونگکوک نگاهی به مامانِ خسته ش انداخت یادِ حرف هایِ عمو هوانگ افتاد ..(_بارِ چندمه میاد تو کلاب یه عالمه نجسی میخوره و از هوش میره ولی این بار فرق می کنه دکتر ها گفتن اگه بازم این کار رو کنه اسیدِ معدش شدید میره بالا و ها پسر مامانت قبلن جراحیِ معده داشته؟ ولش کن مهم نیست مهم اینه که الان خوبه و میتونه به زندگیش ادامه بده) جونگکوک تمامِ مدت وقتی حرف های عمو هوانگش رو می شنید سکوت کرده بود .الان با مامانش تنها شده بود با ذهنی پر از سوال داشت به مامانش نگاه می کرد ولی لوسی جونش خیلی خسته به نظر می رسید پس بیخیالِ سوال ها شد و تا اتاقش کمکش کرد تا بره و رو تختش دراز بکشه وقتی مامانش به خوابِ کامل رفت از اتاق بیرون اومد و نوتیفکشنِ گوشیش نشون دهنده ی این بود که ۷ بار تماسِ از دست رفته از طرفِ "درازِ بی خاصیت" که همون بنگچان بود داشت و یه تکست ازش داشت "وقتی از خونه زدی بیرون منم حوصله م سر رفت اومدم خونه ی خاله م .. امیدوارم اتفاقِ خاصی برات نیوفتاده باشه..باید دلایلِ خوبی داشته باشی برایِ اینکه جوابمو ندادی شازده" پوفی کشید ..حوصله ی جواب دادن نداشت پس از خونه بیرون زد و روی راه پله های دمِ در خونشون نشست سرشو گذاشت رو زانو هاش و گریه کرد.(؟هی پسر حالت خوبه داری گریه میکنی؟)
thumbnail
(پارت ۸)جونگکوک از وقتی کوچیک بود و خطایی ازش سر میزد میرفت‌ دمِ در و همونجایی که الان نشسته بود مینشست و ساعت ها گریه می کرد... الان‌ هم همینطور...راستش جونگکوک زیادی فکر می کرد ..وقتی یکی فکر می کنه به یه نتایجی هم میرسه دیگه نه؟ ولی خب چونگکوک افکارش پوچ بود....پس نتایجش هم پوچ میشد افکارِ خالی و پوچ! پس گریه می کرد یا هم میخوابید یا هم مثلِ همیشه حموم میرفت ....ولی الان حوصله ی هیچی جزء گریه کردن نداشت هیچی بهتر از گریه نمیتونست از فکر هایِ پوچش فراریش بده ... اشک های شورِش از چشم هاش شروع به باریدن کرد..خیلی آهسته و بی صدا گریه می کرد...تقریباً نیم ساعتی می گذشت از اینکه داشت مثلِ اَبرِ بهار می بارید...که صدایِ آشنا به گوشش رسید .. (؟هی پسر حالت خوبه داری گریه میکنی ؟) نه قرار نبود گریه کنه اونم جلو بقیه ....(؟امیدوارم حالت خوب بشه..آممم میگم‌...میخوای در موردش صحبت کنی؟یا هم فقط گریه کردن رو توقف بدی؟‌.....آممم ببخشید نمی خواستم حالتو بدتر کنم) (+چرا داری معذرت خواهی میکنی وقتی یه کارِ اشتباه هم انجام ندادی؟ یا اصلاً چرا باید یه آدم وقتی میدونه بعداً قراره بخاطرِ اشتباهش عذر خواهی کنه ...دوباره همون کارِ لعنتی رو انجام میده و بعداً اَدایِ مظلوم ها رو در میاره و میگه "ببخشید" محضِ رضایِ مسیح چرا آنقدر آدما احمقن؟ چرا؟ درست مثلِ اینکه یه زوجِ احمق میان بخاطرِ یه شب لذت یه عمر رو ب.گا میدن! یعنی چی؟ ها؟ خب مادر فاخر وقتی میدونی که قراره بچه یه عالمه بدبختی تو این دنیایِ کثیف بکشه چرا بدنیاش میاری؟ هان؟اصلاً نمیدونم...چرا دارن هی اشتباه میکنن و گند میزنن به زندگیشون!) واو...جئون تونست طولانی ترین جمله شو تو دهه ی بیست سالگیش انجامش بده ، واوووووو بِراوووووژییی کیییی! (؟ببخشید من واقعاً متاسفم قصدِ خاصی نداشتم ...)جونگکوک الان ... یه دقیقه ببینم وایستا ..چ_جونگکوک احساسِ سبکی می کرد؟ نه! حتماً توهم زده! آره ولی خب احساس می کرد یه چیزی از رو شونه هاش برداشتهههه شدهههه وااااووو!بعد از خواب ،حموم،گریه،حرف زدن تونست باری کمی از رو شونه هاش برداره...(+نه ...مهم نیست ولش کن آممم) جونگکوک کله شو از رو زانوهاش برداشت و قیافه ی آشنایی رو دید همون پسره ی هول و پررو واو خیلیم عالی ! پیشِ یه آدمِ غریبه و یه جورایی کیوت ..هم گریه کرده بود هم حرف زده بود ...یعنی چی جونگکوک تو چیکار کردی؟؟؟ (؟ چرا مهم نیست داشتی گریه می کردی و من اومدم تا دلداریت بدم ولی خب یه چسه چیزی نشد تازه حالتم خراب تر کردم متاسفم!)[دوستان چیشد؟ وااووو چه حرف هایی!] (+نه حالم خوبه چیزِ خاصی نیست ..فقط یه کمی حالم خوش نبود ..مرسی..)‌‌ (؟آمم میتونیم با هم آشنا بشیم؟ البته اولین دیدارمون یه کمی ناخوش بوداااا ولی خب بازم ..) جونگکوک هنگ کرده بود چجوری با کسایی که آشنا شده بود نا آشنا بشه ..ولی خب کی بود که قبول نکنه ؟ چونکه اون خیلی از نظرش کیوت بود.. میدونیم که هر کَسی که کیوت باشه رو نباید باهاش آشنا بشیم !
undefined۴۳
undefined۲

۲K

۱:۳۷