"𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙"
undefined (پارت ۱۲) (×چقدر تو آشغالی! چقدر تو دیونه ی! شیبال! بدون اینکه به من بگی رفتی با یکی آشنا شدی؟ نمیبخشمت کیم! حالا ولش کن بگو دیگه چیکار کردین؟) خب بله..جیمین شروع به بازجویی کرد! تهیونگ چشمی چرخوند چونکه محض رضای مسیح جیمین خیلی داشت شلوغش می کرد...فقط جیمین؟ فقط جیمین بود که داشت شلوغش می کرد؟فععک نکن_ خب سوالات شروع شدن:(×کیم..بخش به بخش تک تک لحظات رو باید برام تعریف کنی! لعنتی...بگو ببینم چندسالشه؟ چیکارس؟) تهیونگ همونطور که داشت پفیلا رو تو دهنش میچپوند شروع کرد به تعریف کردن:(_جیمین خیلی داری شلوغش میکنی!اه!‌ طرف رشته ش هنره، دانشجوعه.. به هنر علاقه داره لایک طراحی عکاسی یه همچین چیزایی بعدش گفتم دیگه اسمش جونگکوکه ۲۱ سالشه و همین..همین ها رو بهم گفت) جیمین کله شو به معنی اینکه فهمیده تکون داد و گفت:(× خب که اینطور کیم...خب بیشتر چی گفت؟ چیزی از اینکه دوست داره یا نداره گفت؟) تهیونگ یه چند لحظه فکر کرد...(_ فعلا چیزی یادم نمیاد پارک اگه یادم اومد بهت میگم..) خوراکی ها رو تا ته خوردن و سریال مورد علاقه جیمین که اسمش "friends" "دوستان" که خیلی سریال باحال بود رو نگاه کردن و جیمین به اتاقِ اضافه خونه ی کیم خوابید و تهیونگ تو اتاقش... همونطورکه لم داده بود روی تختش؛"(+بریم قدم_ بزنیم؟) (۴ بطری سوجو مهمونت میکن_).." حرف های جونگکوک رفتار هاش همه ش تو ذهن تهیونگ داشتن مرور میشدن...و مثل احمق ها به خاطر اون فاصله ی کمی که بهم دیگه سر صبحی داشته بودند و جونگکوک خودشو خم کرده بود و فاصله رو به صفر رسونده فک میکرد و میخندید...وادفاخ؟؟؟ بیخیال پسر! بکپ! ولی نه..با آخرین حرف های جونگکوک که هی داشت تو سرش پلی میشد لبخند کوچیکی زد و بخواب رفت.. تنها صدایی که کل دنیا ازش متنفرن...مشخصاً آلارم گوشیه..که وقتی خوابی و پلی میشه اعصابت خط خطی میشه! جونگکوک که از خواب پریده بود بخاطر آلارم بیدار شد و آلارم رو خاموش کرد (+فقط پنج دقیقه ی دیگه!) به گوشیش گفت...و خوابید ولی دیگه قرار نبود گوشیش زنگ بخوره پس تا ساعت ۸ خوابید..ولی چی بیدارش کرد؟ رفیق الدنگش!‌ عالیه نه؟ روز تعطیلی باشه و بخوابی و نگران نباشی بخاطر اینکه دیرت نشه ولی دوباره یکی بخواد بیدارت کنه ...عالی نیست؟undefinedundefined (+ وای فاخ..مثل اینکه ول کن نیست این زندگی.) بی توجه به اینکه بخونه کیه با صدای خواب آلود و بَم جواب داد:(+ الو؟ الووووو؟) (×اوه جئون صدات خیلی سکشیه! سر صبح واقعا انگیزه یی هستش برای زندگی فقط..) و بوم!‌ جونگکوک خیلی اعصابش خورد شد..(+ناموصا؟؟؟ فازت چیه؟ مرتیکه دراز؟ ها؟؟؟ فازتتتتتت چیه؟ سر صبحی زنگ زدی اینو بگی کثخل؟‌ آره؟ میخوای با طناب اعدامی که میخواد نفستو بگیره تمرین کنم؟‌ نظرت چیه؟) (× اوهه هیونگ آروم باش! چیزی نمیخواستم بگم فقط میخواستم بگم که امشب هم پیش خاله م میمونم نگرانم نباش!) جونگکوک؟‌ نگرانِ بنگچان میخواست باشه؟‌ هه؟ نچ! به هیچ وجه! به چپ و راستش هم نبود! (+خب مرسی از خبر خوبت خیلی دوست دارم عاشقتم ماچ ماچ بهت وای که تو چقدر خوبی!)‌ بنگچان نفس عمیقی کشید و تلفن رو قطع کرد (+ وایستا حرفم تموم نشده!) گوشیو از کنار گوشش آورد جلو صورتش:(قطع کرد؟ سرِ من قطع کرد؟ بگیرم پایین تنه شو قطع کنم؟ مرتیکه الدنگ!) و خب دوباره خوابش نمیبرد مسلماً... پس بلند شد. و مثل همیشه تو یخچال غذا نبود..پس باید میرفت میخرید..وقتی میخواست بره رفت اتاق لوسی جونش رو چک کرد و لوسی جونش به خواب عمیق رفته بود به دلیل قرص هایِ سنگینی که دکتر بهش داده بود...از خونه زد بیرون... معمولا با سویشرت میرفت بیرون و خب کلاهشو مینداخت تو سرش مثل الانش ...با چشماش به دمپایی هایی که پوشیده بود نگاه کرد خیلی یهویی شونه ی کسی به شونه ش خورد...یه مرد میانسال که خیلی قیافه ش آشنا میزد..(+اوه..متاسفم آقا.) مرد میانسال لبخندی زد و گفت:(؟اشکالی نداره پسرم) و هر دو به راهشون ادامه دادند. جونگکوک که به فروشگاه رسیده بود داخل رفت و خرید هاشو کرد..همینطور که از فروشگاه میومد بیرون و داشت رسید بانکیش رو چک می کرد دوباره شونه ی بهش خورد و خرید هاش از دستش افتادن پایین ..(+وای نه سیب های دوست داشتنیم...)‌ پسری که بهش خورده بود سریع گفت:(_متاسفم..ببخشید.. بذارید براتون جمعش کنم) (+نه نیازی نیست) هردو پسر مشغول جمع کردن سیب ها شدند.جونگکوک برای مامانش که اولین بار بود مامانش خونه بود سیب خریده بود..جونگکوک سریع نصف سیب ها رو جمع کرد از زیر کلاه سویشرتش یه نیم نگاهی به پسر رو به روش انداخت که مشغول جمع کردن سیب ها بود اون تهیونگ بود...وقتی اون نصف سیب ها رو پسر براش آورد و تو مُشما ریخت جونگکوک سریع کلاهشو انداخت پایین و پسر تونست چهره اش رو ببینه ...(+اوه تهیونگ پسر!چطوری؟) انگار نه انگار یکی همین الان سیب هاشو انداخته بودن زمین.. تهیونگ که شُکه شده بود لب زد:(_وا تویی؟ معذرت میخوام پسر!)
thumbnail
(پارت ۱۳)
همیشه یه عده از آدمایی هستن که هر چقدر خوبی کنی، بازم مثل ماست وایمیسته و بهت نگاه میکنه نه بهت خوبی میکنه نه‌ بهت بدی میکنه یه عده ی هستن که شاید بهتون گفته باشم، جواب خوبی تون رو که با خوبی نمیده هیچ؛با بدی میده تازه عقده بازی درمیاره و یه عده ی دیگه هستن که باحالن دوست دارن و مثل خودت بهت خوبی میکنن و اگه هم بهش خوبی نکنی بازم بهت خوبی میکنه چون واقعا از تهِ دل دوست دارن...میدونید چی میگم؟ الان جونگکوک نمیتونست تصمیم بگیره که آدمای دروبرش تو کدوم عده قرار دارن یا بهتره بگیم چه کسی بهش خوبی کرده چه کسی نکرده. سیب ها رو که جمع کردیم الان نگاه های این دوتا رو بهم دیگه چطوری باید جمع کنیم؟؟؟ دوتاشون رسماً با همدیگه دوست شده بودن؟ آره. دوست شده بودن... تهیونگ با نگاهِ شرمنده به جونگکوک نگاه کرد شوکه شده بود آره چرا؟ چونکه طرف رو دو روز متوالی هی پشت سرِ هم این بشر رو میدید و وادفاخ؟ اونا باید با همدیگه بیشتر آشنا میشدن مگه نه؟ جونگکوک که حالا به خودش اومده بود با قیافه پوکر لب زد:(+اشکالی نداره پسر این طور اتفاقات زیاد میوفته..تو هم اینجا اومدی خرید؟) منظورتچیه پسر؟ معلومه که آدم میاد فروشگاه تا بلاخره یه جونی بکنه!! تهیونگ خنثی جواب داد:(_آره. اومدم خرید کنم) تهیونگ اومده بود خرید کنه؟ یا در اصل جونگکوک رو استاک میکرد؟؟؟؟ جونگکوک رو استاک میکرد؟ آره دقیقا!لعنتی! چته؟ فقط نمیتونیم استاک کردن بگیم چونکه تو خونه فقط از وقتی بیدار شده بود دم پنجره داشت به خونه جونگکوک نگاه میکرد که کی میاد بیرون و وقتی به لطفِ رفیقش که هوس آبمیوه کرده بود و جونگکوک رو دیده بود داره از خونه ش میزنه بیرون باعث شد مثل یک جت شروع به دویدن کنه و یه استایل کیوت مثل سویشرت طوسی با تیشرت سفید و شلوارش که باسویشرتش ست بود بزنه،و از خونه بزنه بیرون...
چرا آنقدر کیوت‌ بنظر میرسید این بشر از نظر جونگکوک ها؟؟؟؟؟ چرا؟ دلیلش رو خودشم نمیدونست. جونگکوک که دیگه دلیلی نمیدید با اون بشر کیوت صحبت کنه با یه خورده ناراحتی لب زد:(+خب پسر به خرید هات برس.منم برم.میبینمت.)وادفاخ؟ کجا میبینیش؟ کی میبینیش؟ یعنی چی مرتیکه؟؟ خلاصه تهیونگ که نمیفهمید داره چی میگه اونم با یه خورده ناراحتی زمزمه کرد(_بعداً میبینمت؟.) بعدی وجود داشت؟ شما دوتا هردوتانو به زور میبیند.. بعدی وجود داره؟ تهیونگ بعداً وجود داره؟ نمیدونست‌‌ یعنی دوتاشون نمیدونستن چه پوخی به همدیگه داره ربطشون میده..
۴روز گذشت همدیگه رو ندیدن....کامان تهیونگ! یه رفیق بودنه دیگه چقدر میخوای طولش بدی و طرف رو نبینی؟؟ شماره ی طرفو نداری..حتی نمیدونی طرف چی دوست داره چی دوست نداره ...اصلا چرا مهمه برات؟.. فقط برو اون شماره فاکی رو بگیر پلیز!.... این صدا ها تو ذهن تهیونگ هی داشتن پلی میشدن و تهیونگ برای هیچکدومشون جواب نداشت‌‌. برای هیچکدومشون شاید میخواست ببینه ..یعنی بهتر بگیم شاید میخواست جونگکوک رو ببینه ؟ پس لعنت بهش‌. شجاعتش رو جمع کرد..وایثطید چ_ شجاعت؟ کدوم شجاعت؟ این حرف براش مثل یه کشک بود...طرف یا بهت میگه؛ آره رفیق باهات بیشتر آشنا میشم.. یا بهت یه انگشت وسط نشون میده و با قیافه پوکر میگه؛ حوصلتو ندارم گیِ زیادی نخور پلیز! پس بلند شد و میخواست بره دمِ در خونه ی اون چی بگیم؟ دوست؟ جونگکوک؟‌ تهیونگ برای الان انتخابش این بود که اونو دوست صدا بزنه همین فاکینگ دوست تمام. تیپ خاصی نزد تیشرت مشکی با شلوار مشکی و یه کلاه مشکی‌..سر تاپاش زیادی مشکی نبود؟ مگه میخواست بره مراسم ختم؟ نچ! تیشرتشو با تیشرت سفیدش عوض کرد. جلو آینه به خودش گفت:(_بریم ببینیم چه چیزی در انتظارته کیم!)
𝙈𝙮 𝙢𝙞𝙣𝙙
undefined۱۹
undefined۴
undefined۲

۴۴۰

۲۳:۱۶