بله | کانال ناخوانده
عکس پروفایل ناخواندهن

ناخوانده

۷۵۲ عضو
thumbnail
undefinedیک مرغ و چند نشانundefinedبلایی که مرغ‌های بیمار اسرائیلی بر سر اقتصاد ایران آورد
undefinedهمه‌چیز از یک خبر کوتاه در زمستان ۱۳۵۵ شروع شد؛ خبری که اگرچه در یک روزنامه اسرائیلی چاپ شد، اما ردپایش تا عمق روستاهای ایران کشیده می‌شد. گزارشی که می‌گفت یک شرکت اسرائیلی به‌خاطر صادرات جوجه‌های آلوده به بیماری کشنده نیوکاسل به ایران، محکوم به پرداخت خسارت شده است. ماجرا می‌توانست یک اختلاف تجاری ساده باشد، اما نبود. چون حقیقتی پشت آن پنهان مانده بود؛ حقیقتی که سال‌ها در سکوت و محرمانه‌کاری دفن شد.
undefinedجوجه‌ها وارد شده بودند، بیمار هم بودند؛ اما کسی عجله‌ای برای گفتن نداشت. هم صادرکننده و هم واردکننده می‌دانستند اگر موضوع علنی شود، بازار چندمیلیون‌دلاری صادرات به خطر می‌افتد. پس سلامت زیستی یک کشور شد اولویت دوم. هواپیماها هر روز می‌آمدند، هزاران جوجه یک‌روزه را می‌آوردند و چرخه‌ای از وابستگی را تغذیه می‌کردند؛ چرخه‌ای که آرام و بی‌صدا تولید بومی را کنار می‌زد.
undefinedدر ظاهر، مرغداری‌ها مدرن می‌شدند، سرمایه‌گذاری بالا می‌رفت و اعداد بزرگ‌تر می‌شدند؛ اما زیر پوست این «نوسازی»، یک نقص اساسی پنهان بود. جوجه‌های وارداتی، اغلب گوشتی بودند؛ نمی‌شد از آن‌ها نسل گرفت. یعنی هرچه جلوتر می‌رفتیم، بیشتر محتاج واردات می‌شدیم. نژادهای بومی، مقاوم و سازگار، یکی‌یکی از میدان خارج می‌شدند.
undefinedبعد بیماری آمد؛ نیوکاسل. بیماری‌ای که فقط تلفات نداد، بلکه توازن را بر هم زد. گله‌های محلی از بین رفتند، روستاییان ورشکست شدند و خیلی‌ها چاره‌ای جز ترک زمین و زندگی‌شان نداشتند. خاطرات آن سال‌ها می‌گوید پیش از این واردات، بیماری بود اما فاجعه نبود. فاجعه وقتی شکل گرفت که بیماری با جوجه‌های خارجی پیوند خورد.
undefinedنفوذ فقط در مرغداری نماند. کارشناسان خارجی، پروژه‌های آزمایشی، رقابت نخبگان قدرت و نمایش «موفقیت» برای شاه، همه دست‌به‌دست هم داد تا واردات، از یک انتخاب موقت، به سیاست رسمی تبدیل شود. آن‌قدر که «تخم‌مرغ اسرائیلی» وارد زبان مردم شد و حتی در ماه‌های پایانی رژیم پهلوی جریان واردات قطع نشد.
undefinedسال‌ها بعد، وقتی انقلاب پیروز شد، بحران تازه خودش را نشان داد؛ مرغ و تخم‌مرغ نبود، چون زیرساختی نمانده بود. آن‌جا بود که تازه معلوم شد بهای آن جوجه‌ها، فقط ارز نبود؛ بهایش، وابستگی، تخریب تولید بومی و زخمی بود که سال‌ها طول کشید تا ترمیم شود.
undefinedشرح تصویر:جمع‌‌آوری تخم‌مرغ از لانه مرغ، کیبوتص[دهکده اشتراکی اسرائیلی‌ها] هولدا[(Hulda) در بخش مرکزی اسرائیل و در نزدیکی شهر رحووت در ۲۵ کیلومتر تل‌آویو قرار دارد.] / این تصویر از مجموعه عکس‌های یهودا آیزنشترک انتخاب شده است. او یک عکاس خبری و مستند بود که اطلاعاتی از زندگی شخصی‌اش در دسترس نیست.

undefinedبرای تولید این متن از کتاب‌های: ایران و تحولات فلسطین، از جولانگاه استر تا وادی صهیون، ارتباط ناشناخته؛ بررسی روابط رژیم پهلوی و اسرائیل (۱۳۲۷-۱۳۵۷)، خاطرات مرحوم سیدرضا زواره‌ای، کیست از شما از تمامی قوم او، کودکان و سرنوشت‌ها، رسم جهاد، روزنامه بورس و سند منتشر شده در وزارت امورخارجه، به نقل از یدیعوت احرونوت، تاریخ ۲۵/۱۱/۲۵۳۵(۲۵ بهمن ۱۳۵۵) استفاده شده است.

#ناخوانده #باشگاه_روایت #روایت #واردات_اسرائیلی #پهلوی #اقتصاد #کشاورزی
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۰:۳۲

thumbnail
undefinedپشت پرده تولد یک حزبundefinedروایتی از تاسیس حزب جمهوری اسلامی
undefinedشاید بی‌راه نباشد که بگوییم روزهای اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اولین اقدام انقلابیون، راه‌اندازی حزب بود؛ حزب «جمهوری اسلامی». همه‌چیز با یک توصیه آغاز شد؛ جمله‌ای از نجف ازطرف امام خمینی. اوایل سال ۱۳۵۶ آیت‌الله مطهری تازه از دیدار با امام در نجف برگشته بود. پیام کوتاه بود و سنگین: «به برادران بگویید ریشه شجره خبیثه پهلوی از خاک بیرون است، همت کنید و برای همیشه او را به دور بیندازید.» همین جمله، در میان جمع‌های کوچک و جلسات پنهانی دست‌به‌دست شد و کم‌کم این پرسش را پیش کشید: اگر قرار است ریشه کنده شود، چه سازوکاری جای آن را می‌گیرد؟
undefinedسال ۱۳۵۷ که رسید، بحث شکل منسجم‌تری گرفت. در آبان‌ماه، حبیب‌الله عسگراولادی راهی پاریس شد. او حامل پیشنهادی بود ازسوی جمعی از مبارزان، ازجمله سیدمحمد حسینی بهشتی؛ پیشنهادی برای تأسیس «حزب‌الله» با محوریت روحانیت، دانشگاهیان و نیروهای مذهبی فعال. دیدار انجام شد، بحث‌ها بالا گرفت، اما پاسخ امام سنجیده بود: «بماند تا به ایران بیایم.» نه رد بود و نه شتاب؛ بیشتر شبیه نگه‌داشتن طرحی برای لحظه مناسب.
undefinedمدتی بعد، آیت‌الله بهشتی نیز به فرانسه رفت. حتی در گزارش‌های ساواک ثبت شد که تشکیل چنین حزبی از نگاه امام «اوجب واجبات» دانسته شده است؛ اما اعلام رسمی آن باید پس از بررسی دقیق مبانی فکری و رفع هر ابهامی صورت گیرد. در همان ایام، اکبر هاشمی رفسنجانی بعدها روایت کرد که مقدمات کار از حدود یک سال پیش فراهم شده بود. موافقت کلی وجود داشت؛ اما زمان اعلام هنوز فرا نرسیده بود. همزمان، در مشهد چراغ مشابهی روشن بود. در جمعی از روحانیان جوان، ازجمله حجت‌الاسلام خامنه‌ای، گلایه از پراکندگی نیروهای انقلابی، به طرح یک ایده انجامید: «باید سازمانی شکل بگیرد.» وقتی موضوع با آیت‌الله بهشتی در میان گذاشته شد، او استقبال کرد اما شرط گذاشت؛ کسانی وارد شوند که بتوانند خواسته‌های شخصی را فدای هدف جمعی کنند.
undefinedجلسه‌ها از مشهد به تهران کشیده شد. حلقه‌ای پنج‌نفره شکل گرفت و تصمیم گرفتند کار را جدی‌تر دنبال کنند. در خانه محمدجواد باهنر، نوشتن اساس‌نامه آغاز شد(۱)؛ متنی که فقط چارچوب یک حزب نبود، بلکه تصویری از آینده حکومتی را ترسیم می‌کرد که چند روز بود شکل گرفته بود. شورای مرکزی شکل نگرفته بود که امام پیگیر اعلام موجودیت حزب شدند. تقریبا همزمان با شکل‌گیری شورای مرکزی موقت، فراخوان عضویت منتشر شد. به این ترتیب حزب در ۲۹ بهمن اعلام موجودیت کرد که این فراخوان با واکنش و اشتیاق بسیار عجیب مردم مواجه شد.(۲)
undefinedپانوشت(۱) نسخه کامل آن توسط شهید باهنر و آیت‌الله خامنه‌ای تدوین شد.(۲) تنها در روز اول حدود ۸۰هزار نفر برای عضویت به حزب مراجعه کردند.
undefinedشرح تصویر:یکی از جلسات هفتگی حزب جمهوری و بعدها محل شهادت شهید بهشتی در هفتم تیر ۱۳۶۰

undefinedبرای تولید این متن از کتاب‌های: معبد سرچشمه، خاطرات ابوالفضل توکلی بینا، اطلاعاتی درباره احزاب و جناح‌های سیاسی ایران امروز، یاران امام به روایت اسناد ساواک(شهید آیت الله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی)، او به‌تنهایی یک امت بود، تشکل فراگیر، مصاحبه هفته‌نامه شما با اسدالله بادامچیان، مجله شاهد یاران و مصاحبه روزنامه ایران با حبیب‌الله عسگراولادی استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #روایت #حزب_جمهوری #شهید_بهشتی #تشکل #باهنر #آیت‌الله_خامنه‌ای #حزب

undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۳:۲۲

thumbnail
undefinedآن شِش‌ورُبع سرنوشت‌سازundefinedروایت فتح تلویزیون توسط انقلابیون
undefinedشب بیست‌ویکم بهمن ۵۷، من در کنار امام بودم. شهر در آتش و التهاب بود و ما لحظه‌به‌لحظه خبر می‌گرفتیم. وسیله‌ای داشتیم که با آن بی‌سیم‌های ارتش را می‌شنیدیم. مدام صدا می‌آمد: «فلان کلانتری سقوط کرد… ما را محاصره کرده‌اند…» از آن طرف، فرماندار نظامی با درماندگی جواب می‌داد.
undefinedحتی شنیدیم که دستور دادند هلی‌کوپترها بیایند و شهر و کلانتری‌ها را بمباران کنند. همان لحظه ما خبر می‌دادیم برق آن منطقه را قطع کنند تا نتوانند کاری بکنند. یکی‌یکی کلانتری‌ها سقوط کرد و از کار افتاد. مردم به پادگان‌ها ریختند و نیروی هوایی و همافرها شجاعانه کنار مردم ایستادند.صبح، امام فرمود در خیابان‌ها اعلام کنیم مردم دفاع کنند، نه حمله. بلندگو را روی ماشین مدرسه علوی گذاشتیم و راه افتادیم. جلوی نیروهوایی پیام را خواندم. یکی از همافرها با صورتی که با زغال سیاه کرده بود تا شناخته نشود، با اسلحه کنارم نشست و در شهر چرخیدیم. جلوی دانشگاه که رسیدیم، چپی‌ها سنگ زدند و شیشه ماشین شکست؛ اعتراض می‌کردند که چرا می‌گویید، حمله نکنید. در میدان عشرت‌آباد زیر رگبار تیر پیام را خواندم و برگشتیم.
undefinedعصر تصمیم گرفتیم کار را یکسره کنیم: رادیو و تلویزیون باید گرفته می‌شد. می‌دانستم اگر رادیو دست ما بیفتد، ماجرا تمام است. با چهار نفر مسلح راه افتادیم سمت ایستگاه بی‌سیم نزدیک سیدخندان. هر کوچه‌ای می‌رفتیم تیراندازی بود. با یک مهندس داخل مجموعه در تماس بودیم؛ او گفت در را باز می‌گذارم، از روی پل با سرعت بیایید داخل که معطل نشوید. همین کار را کردیم. عجیب بود، حتی یک گلوله هم به ماشین ما نخورد. حدود پنج‌ونیم عصر وارد شدیم.
undefinedتقریباً یک ساعت طول کشید تا دستگاه‌ها راه بیفتد. من یک نوار قرآن آورده بودم، یک سرود «خمینی ای امام» و پیام همان روز امام. ساعت شش‌و‌ربع میکروفن را روشن کردم و گفتم: «بسم‌الله الرحمن الرحیم… این صدای انقلاب اسلامی ایران است.» هنوز هم لرزش آن لحظه در صدایم هست. می‌دانستم مردم با شنیدن این جمله چه حالی می‌شوند. پیام امام را خواندیم، نوارها را پخش کردیم. فهمیدم اداره رادیو چقدر کار می‌خواهد؛ هر دقیقه‌اش محتوا می‌خواست. گاهی من می‌نوشتم، یکی دیگر می‌خواند و گاهی از حفظ حرف می‌زدیم.
undefinedکمی بعد خبر دادند ساختمان جام‌جم هم گرفته شده. رفتیم آنجا، آقای موسوی اردبیلی پیام امام را خوانده بود و کارگردان از چپی‌ها بود. فضا شلوغ بود؛ هرکس پیامی می‌داد. ما از صدا و سیما آمدیم و چپی‌ها ماندند، همان شد که تا دو روز، صداها پراکنده و بعضاً در اختیار گروه‌های دیگر بود.فردای آن روز با حکم بازرگان، قطب زاده رئیس رادیو و تلویزیون شد.
undefinedیک روز صبح خدمت امام رسیدم؛ دیدم دلخورند. فرمودند برو فلانی[قطب‌زاده] را بیاور. زنگ زدم و گفتم خودت می‌آیی یا با اسلحه بیاییم دنبالت؟ شوخی کردم؛ اما پیام جدی بود. با حضور چپی‌ها آن‌ها به‌جای انقلاب اسلامی فقط می‌گفتند: صدای انقلاب.امام به او صریح گفتند: «رادیو و تلویزیون باید صدای انقلاب اسلامی باشد، نشانش اسلامی شود و این آشفتگی جمع شود.» بعد از آن، مسیر روشن شد.
undefinedاول اسفند سالروز شهادت شهید فضل‌الله مهدی‌زاده محلاتی(مشهور به محلاتی) است.
undefinedبرای تولید این متن از کتاب خاطرات و مبارزات شهید محلاتی استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #روایت #امام_خمینی #انقلاب_اسلامی #رادیو #تلویزیون #محلاتی
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۰:۰۹

thumbnail
undefined پیچ و خم‌های خبرگان برای انتخاب رهبرundefinedروایت روزهای بعد از رحلت امام و اولویت‌دهی انتخاب
undefined بعد از رحلت حضرت امام، همه در شوک و اندوه بودند. در همان فضای سنگین، چند نفر از مسئولان ارشد کشور(آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله موسوی اردبیلی، آقای هاشمی رفسنجانی و چند نفر دیگر) کنار هم نشسته بودند که یک دغدغه بزرگ مطرح شد: حالا چه‌کسی باید رهبری کشور را برعهده بگیرد؟
undefinedهمه می‌دانستند اگر حتی چند روز تأخیر شود، دشمنان بیرونی و مخالفان داخلی ممکن است از خلأ به‌وجودآمده سوءاستفاده کنند. همان شب تصمیم گرفتند مجلس خبرگان را فورا تشکیل دهند. چند نفر مأمور شدند تا اعضای خبرگان را از شهرهای مختلف به تهران خبر کنند. در همان جمع، بحث مهمی مطرح شد: رهبری شورایی یا فردی؟
undefined بیشترشان شورا را ممکن‌تر می‌دانستند، حتی نام چند نفر مطرح شد. با توجه به حذف عنوان شورایی در کمیسیون و تأیید امام، عملا باید به یک نفر گزینه می‌رسیدند و رهبری شورایی ملغی بود. تا صبح، بیانیه‌ی خبرگان آماده و خبر رحلت اعلام شد. فردای آن شب، چهاردهم خرداد ۱۳۶۸، جلسه فوق‌العاده مجلس خبرگان تشکیل شد. در آغاز، وصیت‌نامه امام خوانده شد. طبق خواست خود ایشان، پس از عذر حاج احمد خمینی، قرائت وصیت‌نامه برعهده آیت‌الله خامنه‌ای قرار گرفت. در طول دُو‌ونیم ساعتی که خواندن وصیت‌نامه طول کشید، آیت‌الله خامنه‌ای سعی داشت احساسات خود را کنترل کند؛ امّا به دفعات بغض کرد و گریست.
undefined آقای امینی می‌گوید: «جلسه وضع فوق‌العاده عجیبی داشت. از آغاز تشکیل آن و درطول قرائت وصیّت‌نامه بارها و بارها خبرگان شدیداً می‌گریستند. خواندن وصیّت‌نامه تا اذان ظهر طول کشید.» بعدازظهر، جلسه غیرعلنی شد و مهم‌ترین دستور کار آغاز شد: تعیین جانشین. خبرگان با چند مسئله پیچیده روبه‌رو بودند؛ تکلیف تصمیم قبلی درباره آیت‌الله منتظری چه می‌شد؟ شرط مرجعیت چگونه تفسیر می‌شد؟ و بالاخره، رهبری شورایی بهتر بود یا فردی؟
undefined باتوجه‌به استعفای آقای منتظری و تأیید خبرگان مسئله اول تمام شد. برای حل مسئله مرجعیت با یادآوری نامه امام ابهامات و اختلاف‌نظرها پایان یافت (حدود یک ماه قبل از آن امام در نامه‌ای به رئیس شورای بازنگری قانون اساسی، تصریح کرده بودند که شرط مرجعیّت برای رهبری لازم نیست و مجتهد عادلی که مورد تأیید خبرگان منتخب ملّت باشد، برای احراز مقام ولایت فقیه کافی است، شورای بازنگری قانون اساسی نیز نظر امام را ملاک قطعی قرار داده بود.) در مورد مسئله سوم چند نفر از اعضا در مورد مزایا و معایب شورایی بودن صحبت کردند و در نهایت قرار شد که برای شورایی بودن یا فردی بودن آن رأی‌گیری شود.
undefined در این رأی‌گیری هم رهبر فردی رای آورد. در نتیجه قرار شد در مورد گزینه نهایی برای رهبری پیشنهادات و بررسی‌ها انجام شود.
undefinedشرح تصویر:برگزاری نماز جماعت به امامت آیت‌الله مشکینی، رئیس مجلس خبرگان رهبری، در اجلاس چهارم خبرگان

undefinedبرای تولید این متن از کتاب روایت رهبری، صحیفه امام، روزنامه کیهان، برخی از بیانات رهبر معظم انقلاب استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #روایت #آیت_الله_خامنه_ای #رهبر #انتخاب_رهبر #رهبری_شورایی #خبرگان
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۸:۳۳

thumbnail
undefinedهرگز به دشمن امتیاز نمی‌دهم undefinedروایتی از مفقودالاثری فرزند رهبر شهید انقلاب در روزهای جنگ
undefined۲۵خرداد۱۳۶۵ شهر مرزی مهران اشغال شد؛ حادثه‌ی تلخی که داشت شیرینی فتح فاو را از بین می‌برد. این برای روحیه رزمندگان اصلا خوب نبود. گردان حبیب‌بن‌مظاهر از لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله با فرماندهی حاج حسن محقق، به منطقه رسید تا یک خط پدافندی تشکیل دهد. دو هفته بعد از آن عملیات «کربلای یک» برای بازپس‌گیری منطقه شروع شد.سردار محمد کوثری، فرمانده وقت لشکر ۲۷، دراین‌باره می‌گوید: «قبل از عملیات کربلای یک، من دائم به خط سر می‌زدم. یک روز یک بسیجی با سر و صورت خاکی دیدم که لباس بسیجی بر تنش زار می‌زد و جعبه مهمات جابه‌جا می‌کرد. فرمانده گردان گفت: ایشان آقا مجتبی، فرزند حضرت آقا هستند.»
undefinedکوثری قبل از آن روز هم تجربه اعزام پسر بزرگ آقای رئیس‌جمهور را داشت. سیدمصطفی خامنه‌ای هم با اسم مستعار در تیپ ۱۵خرداد توپخانه قبلا حضور داشت؛ برای همین، این حال‌وهوا و مدل برایش تازگی نداشت و اجازه داد که سیدمجتبی برای عملیات بماند.
undefinedچندی بعد محسن رفیق‌دوست، وزیر سپاه وقت با خبر مهمی سراغ رئیس‌جمهور می‌رود:‌ پسر چند تن از مسئولان، ازجمله آقامجتبی، که در یک گردان با هم بودند، یک هفته گم می‌شوند و خبری(۱) از آن‌ها نمی‌رسد؟رفیق‌دوست می‌گوید: «من خدمت آقا رفتم. ایشان فرمودند: ان‌شاءالله اسیر نشوند و دعا کنیم اگر برای‌شان اتفاقی افتاده، شهید بشوند.»
undefinedپس از این جلسه با تأکید به سردار کوثری پیام می‌دهند: «فرزندانم اگر شهید شدند، عیبی ندارد. اگر مجروح یا جانباز هم شدند، عیبی ندارد؛ اما سعی کنید اسیر نشوند.» آن حادثه تمام می‌شود و در سال‌ها بعد از جنگ، در ملاقاتی سردار محقق از امام خامنه‌ای می‌پرسد: «دلیل آن پیام شما چه بود؟ [چرا شهید و جانباز شدن اشکالی نداشت و اسارت نه؟]» ایشان پاسخ دادند که اگر آن‌ها به شهادت می‌رسیدند، من نیز همچون پدران بسیاری، پدر شهید می‌شدم و اگر مجروح می‌شدند، پدر جانبازی مثل دیگران. اما اگر اسیر می‌شدند و هویت‌شان فاش می‌گشت، دشمن تلاش می‌کرد از این موضوع سوءاستفاده کند و با فشار بر عواطف پدری من امتیاز بگیرد؛ در حالی که هرگز تن به امتیاز دادن نمی‌دادم.
undefinedپانوشت(۱) بعداً مشخص شد که آنها در خطی میان ایران و عراق، در وضعیتی خطرناک گرفتار شده بودند و هر لحظه امکان اسارت یا شهادتشان می‌رفت تا هنگامی که نیروهای خودی پیشروی کردند و آن‌ها از محاصره بیرون آمدند.
undefinedشرح تصویر:حضرت آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای در گروهان حر از گردان حبیب در ایام هشت سال دفاع مقدس، نفر دوم سمت چپ در عکس
undefinedبرای تولید این متن از کتاب‌های برای تاریخ می‌گویم، تقویم تاریخ دفاع مقدس: عملیات کربلای ۱(جلد ۴۲)، مهران در جنگ: توپ‌ها دهل می‌زنند، نقطه تسلیم و روزنامه کیهان استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #روایت #آیت_الله_خامنه_ای #رهبر #فرزند_رهبر #مجتبی_خامنه_ای #دفاع_مقدس #امام_شهید #رهبر_شهید
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined@naakhaandeh

۹:۵۷

thumbnail
undefinedزی طلبگی پای‌کار عمامهundefinedروایتی از نگاه رهبر شهید انقلاب به لباس و سبک زندگی طلبگی
undefinedسیدعلی‌آقا از کودکی قبا می پوشید؛ چیزی شبیه قبا، با همین لباس بازی می کرد، می‌دوید و راهی مدرسه می‌شد. او عمامه هم داشت. هوا که گرم بود عمامه نمی‌گذاشت؛ اما زمستان‌ها یا هنگامی که با پدر به مسجد می‌رفت، عمامه‌ای که مادرش می‌پیچید، بر سر می‌گذاشت. مادرش، بانو خدیجه میردامادی،‌ در این کار مهارت داشت.
undefinedاین قبا، لباس گشادی بود که تا زیر زانو می‌رسید و تجزیه شده‌ی لباس کهنه پدر یا دیگر پارچه‌ها بود که مادر می‌برید و با آن چرخ‌خیاطی سینگر سیاه‌رنگ می‌دوخت. خودش می‌گوید: «من پیش از دَه سالگی‌ ‌‌عمّامه به سرم و قبا به تنم بود! از همان اوایل با قبا به مدرسه رفتم؛ ‌‌تابستان‌ها با سرِ برهنه می‌رفتم و زمستان که می‌شد، مادرم عمّامه به سرم می‌پیچید. ایشان خودش دختر روحانی بود و برادران روحانی هم داشت؛ لذا عمّامه پیچیدن را خوب بلد بود و می‌گفت: شما که هیچ، سر دایی‌های‌تان هم من عمّامه می‌پیچیدم.»
undefinedالبته طلبگی و لباس طلبگی به‌هیچ‌وجه مانع کارهای کودکانه‌اش نمی‌شد؛ یعنی وقتی می‌خواست بازی کند، عمّامه را در خانه می‌گذاشت. اما هنگام رفتن به مدرسه هم با عبا و عمامه می‌رفت: «اینکه جلوی بچّه‌ها، با قبای بلند و لباس متفاوت باشیم، طبعاً اسباب زحمت بود و مقداری حالت انگشت‌نمایی‌ ‌‌داشت؛ ولی ما با بازی و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران می‌کردیم.»
undefinedاو از حدود سیزده سالگی تدریس را شروع کرد: «همان اوقات که من خودم مقدّمات می‌خواندم، دو نفر روضه‌‏خوان پیش‌ ‌‌آقا(۱) آمدند و از ایشان درخواست کردند که ‌‌به آن‌ها درس بدهد. ‌‌‌ایشان گفته بود: «پیش علی‌آقا درس بخوانید.»»
undefinedیک نوجوان سیزده‌ساله به مردانی که حدودا ۳۰ سال سن داشتند درس می‌داد. او در همان سن و با همان سطح از سواد حوزوی با عبا، قبا و عمامه بر سر کلاس حاضر می‌شد. محل کلاس «مسجد شاه» بود. این دو تا مرد بزرگ می‌‏آمدند و سیدعلی‌آقا از اول امثله تا صرف میر را به آن‌ها درس می‌داد.
undefinedاین سلوک تا ایام مبارزه و زندان هم ادامه داشت. وقتی در زندان یکی از نگهبان‌ها گفت که گذاشتن عمامه در این زندان ممنوع است و باید آن را بردارید، پاسخ داد: «من این قانون را قبول ندارم. من تاکنون در هیچ‌کدام از زندان‌های گذشته عمامه‌ام را به کسی تحویل نداده‌ام. برو و این موضوع را از رئیس‌ات بپرس.»
undefinedاین اصالت و پای‌بندی به لباس روحانیت در تمام دوران زندگی ادامه داشت. اما این‌عبا و عمامه، بیشتر یک نشان بود‌؛ از اینکه او بر زندگی طلبگی و ماندن روی اصول آن اصرار دارد. چیزی که در سبک زندگی او تا آخر هم ادامه داشت، همان‌که هرکس به منزلش رفته بود با تعجب می‌گفت: ساده مثل یک طلبه.
undefinedبرای نوشتن این مطلب از کتاب: روایت آقا، شرح اسم و بخشی از بیانات رهبر شهید انقلاب در دیدار با رئیس و اساتید دانشگاه تهران استفاده شده است.
(۱) آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای پدر محترم رهبر شهید انقلاب
#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #طلبگی #سبک_زندگی #رهبر_شهید
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۴:۱۰

thumbnail
undefined هلی‌برن‌های شکست خورده آمریکا undefined روایتی از شکست عملیاتی برای جبران طبس
undefinedشامگاه ۵ اردیبهشت ۱۳۵۹، در صحرای طبس، در جایی حوالی مرکز ایران عملیات هلی‌برن آمریکایی انجام شد. هشت فروند هلیکوپتر RH-۵۳ و شش فروند هواپیمای C-۱۳۰ در عملیات «پنجه عقاب» برای نجات ۵۳ گروگان آمریکایی در تهران گرد هم آمدند. دو هلیکوپتر پیش از رسیدن به نقطه ملاقات به دلیل نقص فنی از کار افتادند و یکی دیگر نیز دچار مشکل شد. تصمیم بر این شد عملیات لغو شود، اما پیش از اجرای تصمیم یک هلیکوپتر هنگام مانور سوخت‌گیری با هواپیمای EC-۱۳۰ برخورد کرد. انفجار، هر دو هواپیما را در آتش فرو برد. چند سرباز آمریکایی هلاک شدند و اجسادشان در میان آتش باقی ماند. پنج فروند هلیکوپتر دیگر نیز در همان نقطه رها شدند.
undefinedدر روزهای پس از فاجعه، پنتاگون در شوک فرو رفت. هشت سرباز در یک عملیات ویژه جان باخته بودند بدون آنکه حتی یک تیر به سوی دشمن شلیک کنند. این پیام روشن به جهان رسید که نیروهای ویژه آمریکا برای چنین عملیات پیچیده‌ای آماده نیستند.
undefinedاما ۵۳ گروگان آمریکایی همچنان در تهران بودند. دو روز پس از این اتفاق، ژنرال جیمز وات مأموریت یافت عملیاتی تازه برای نجات گروگان‌ها طراحی کند. این عملیات نام رمز «برف‌ریز» را گرفت. در ۲ خرداد ۱۳۵۹، طرح اولیه به ستاد مشترک ارتش ارائه شد و بودجه‌ای بالغ بر ۲۶ میلیون دلار برای آموزش و آماده‌سازی نیروها تصویب گردید.
undefinedلشکر ۸۲ام هوابرد به عنوان نیروی زمینی اصلی برای عملیات تازه انتخاب گردید. برنامه آموزشی با نام رمز «گورکن عسل‌خوار» طراحی و تمام مراحل عملیات را از صحرای طبس تا ورود به تهران شبیه‌سازی شده بود. تمرین نهایی با نام «جعبه یخ» برگزار شد که در آن نیروها عملیات تصرف دو فرودگاه، استخراج نیروهای دلتا از یک منطقه دورافتاده و خروج نهایی را تمرین کردند.
undefinedاما نگرانی از تکرار شکست، بسیاری از مقامات ارشد را به شک انداخته بود. نگرانی از کمبود اطلاعات یکی از گزینه‌ها بود. ژنرال وات در گزارش محرمانه خود به ستاد مشترک ارتش در ۲۴ ژوئن ۱۹۸۰ (۳تیر۱۳۵۹) نوشت: به دلیل فقدان اطلاعات قطعی، امکان توسعه طرح عملیاتی وجود ندارد. مکان و شرایط امنیتی گروگان‌ها همچنان ناشناخته مانده است.
undefinedدومین نگرانی، پایگاه‌های پرتاب بود. وات در همان گزارش نوشت: دستیابی به این که حداقل یکی از همسایگان ایران استفاده از خاک خود برای مأموریت نجات را نادیده بگیرد، حیاتی است. هیچ نشانه‌ای از چنین مجوزی در دست نیست.
undefinedامنیت عملیات نگرانی دیگر بود. پروژه با نام رمز «DOUBLESTAR» پوشش داده می‌شد و وات اذعان کرد که اگرچه ریسک‌های امنیتی بیشتر از عملیات قبلی است، باور دارند که می‌توان جنبه‌های امنیتی آماده‌سازی و استقرار را مدیریت کرد.
undefinedمشکل تأمین بودجه ۲۶ میلیون دلاری نیز همچنان پابرجا بود و گزینه دیگر، تکرار شکست بود. مقامات نظامی آمریکا به شدت نگران بودند که یک شکست دیگر در ایران، به معنای فروپاشی کامل اعتبار نظامی آمریکا در جهان باشد.
undefinedدر این میان، مذاکرات الجزایر به نتیجه رسید. در ۳۰ دی ۱۳۵۹، لحظات پایانی ریاست‌جمهوری جیمی کارتر و هم‌زمان با آغاز مراسم تحلیف رونالد ریگان، گروگان‌های آمریکایی آزاد شدند. بدین‌ترتیب آنها که در طراحی و اجرا دچار بحران‌های متعدد بودند، از استرس طراحی این عملیات که ضمانت موفقیت داشته باشد، نجات یافتند.
undefinedاما این پایان ماجرا نبود. طعنه‌ها به لشکر ۸۲ام هوابرد یک سال و نیم بعد از لغو عملیاتشان شروع شد. وقتی در جریان رزمایش «گَلَنت ایگل ۸۲» در فورت اروین کالیفرنیا که ۱۰ فروردین ۱۳۶۱ برگزار شد، مقابل دشمن فرضی چهار کشته و بیش از ۱۰۰ نفر زخمی داد! در گزارش نوشتند وزش باد بر فراز منطقه فرود در زمان ریزش چتربازان موجب چنین تلفاتی شد اما این سوال را پدید آورد که وقتی در خاک آمریکا که انتظار می‌رفت بتوانند بر شرایط محیطی آن تسلط داشته باشند، چنین مقهور وزش باد شده‌اند؛ اگر به ایرانی که تجربه طوفان طبس را داشت حمله می‌کردند، چه می‌شد.
undefined شرح تصویر: اعضای زخمی لشکر ۸۲ام هوابرد که پس از شکست از دشمن فرضی به کارولینای شمالی بازمی‌گردند.

undefinedبرای تولید این متن از اسناد تاریخی طبقه‌بندی‌شده منتشرشده از بایگانی ستاد مشترک ارتش آمریکا، گزارش تحقیقاتی دریاسالار هالووی، گزارش‌های نیویورک تایمز و بیزینس اینسایدر، اسناد منتشرشده از پروژه تاریخ شفاهی وزارت امور خارجه آمریکا و منابع کتابخانه ملی کنگره استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #طبس #آمریکا
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۰:۱۹

thumbnail
undefined پنج دستاورد مذاکرات فروغی undefined روایتی از حمله متفقین به ایران و...
undefined سوم شهریور ۱۳۲۰، همزمان با حمله ارتش‌های انگلیس و شوروی از شمال و جنوب به خاک ایران، علی منصور نخست‌وزیر و جواد عامری کفیل وزارت امور خارجه، به سرعت خبر این تهاجم را به رضا شاه رساندند. عامری مأمور مذاکره با سفیران انگلستان و شوروی شد. بعد از چند نوبت ملاقات و مکاتبه با دولت پادشاهی بریتانیا، سفیر ایران در لندن هنگام گزارش نتیجه پنج روز بعد مذاکرات، با یادآوری آنکه به «معاون وزارت امور خارجه» اعلام کرده «از ابتدا قشون ایران حتی‌المقدور از جنگ خودداری نموده و به قشون امر شده به کلی ترک مقاومت نماید و مراتب هم رسماً به سفارت انگلیس در تهران نوشته شده»، نوشت دولت بریتانیا هنوز پاسخ نداده است و جواب شنیده که متأسفانه تا وصول جواب، نمی‌توانند مانع از توقف قشون خود شوند.
undefinedشاه به امید حفظ خود و برای کسب رضایت بریتانیا، فروغی را جایگزین منصور کرد. فروغی ششم شهریور به مجلس رفت و او نیز رسما اعلام کرد: «دولت به پیروی از نیات صلح‌خواهانۀ اعلیحضرت همایون شاهنشاه به قوای نظامی کشور دستور داد که از هرگونه عملیات مقاومتی خودداری نمایند تا موجبات خونریزی و اختلال امنیت مرتفع شود.»
undefinedهنوز مردم در شوک این خبر بودند که در پی نامه بولارد، وزیر مختار انگلیس در ایران که خواستار اجازه اشغال استانهای مورد نظر آنها توسط متفقین و نیز تسهیل انتقال ادوات جنگی انگلیسی به سوی شوروی شده بود، سرلشگر احمد نخجوان، کفیل وزارت جنگ از طرف رضاشاه دستور داد «تمام سربازان پادگان‌ها را تخلیه کرده و تا اطلاع ثانوی به مرخصی اجباری بروند.» این دستور، به معنای رها کردن کشور در برابر متجاوزان بود.
undefined با این حال، در بخشی از رده‌های پایین‌تر ارتش، روحیه مقاومت زنده بود. برخی افسران پادگان قلعه مرغی با توقیف فرماندهان، اعلام کردند که حتی اگر ارتش از آنها پشتیبانی نکند، پرواز خواهند کرد. آنها به سرعت توسط زره‌پوشان ارتش سرکوب شدند و تنها دو هواپیما توانستند ‌با هدف توقف جنگنده‌های شوروی یا انهدام استشهادی حداقل یک کشتی پرواز کنند. هواپیمای سروان وثیق در دریا سقوط کرد و استوار شوشتری با پایان بنزین، مجبور به فرود اضطراری در حوالی تالش شد که به اسارت روس‌ها درآمد. عجیب‌تر آنکه وقتی از زندان نیروهای شوروی خلاص شد، به جرم تمرد در نیروی هوایی شاهنشاهی به انفرادی افتاد.
undefined این تنها مقاومت زیردستان نبود، ژنرال نوویکوف، فرمانده لشکر ۴۷ زرهی روس‌ها، پس از عبور از پل جلفا متوجه شد که تنها سه افسر ایرانی توانسته بودند با تیراندازی چریکی، ۷۲ ساعت جلوی عبور لشگر را بگیرند. او متحیرانه دستور داد هر سه را با احترام کنار پل دفن کنند.برادران بایندر نیز از نام‌های درخشان این مقاومت بودند، یدالله در بندر انزلی و غلامعلی فرماندهی نیروی دریایی مستقر در آبادان علی‌رغم دستور عقب‌نشینی ستاد کل، تا شهادت در برابر متجاوزان جنگیدند.
undefined با سرکوب هسته‌های مقاومت خودجوش توسط دولت فروغی، نیروهای بریتانیا و شوروی تنها پنج روز پس از اعلام «ترک مقاومت» در قزوین به هم رسیدند و استقرار آنها در هشتم شهریور تکمیل شد.
undefined فروغی برای مذاکره با متفقین استدلال می‌کرد که می‌تواند با تسلیم کردن دولت و ارتش، پنج هدف را همزمان محقق کند: حفظ سلطنت پهلوی، جلوگیری از قحطی، جلوگیری از کشتار، حفظ امنیت و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی. اما واقعیت این بود که جز هدف اول، هیچ کدام از اهداف نه برای متفقین اهمیتی داشت و نه برای حکومت.
undefined تصور وجود یک پادشاه، حس ملی را در بخشی از جامعه حفظ کرده بود؛ بیست و پنجم شهریور، متفقین تصمیم گرفتند برای تکمیل فروپاشی اجتماعی، رضاشاه از سلطنت خلع و به خارج از کشور فرستاده شود و برای حفظ ساختار همراه، پسر فاقد اقتدارش مشروط بر عدم دخالت در امور آنها به پادشاهی بنشیند.
undefined در جریان مذاکرات، کلیه خطوط مواصلاتی کشور، مسیرهای ورود آذوقه و تأسیسات نفتی به عنوان ستون اقتصاد کشور در اختیار متفقین قرار گرفت، طوری که تا آذر ۱۳۲۱، تورم مواد غذایی نزدیک به هزار درصد رسید و وقتی مردم تهران به خاطر کمبود خواروبار تظاهرات کردند، نیروهای برای انگلیسی جهت حفظ «امنیت» و «شالوده اجتماعی»، وضعیت را جنگی اعلام کرده و همه را به رگبار بستند. با تمرکز تمام امکانات درمانی برای متفقین، ایران یکی از پرتلفات‌ترین دوران‌های بیماری واگیر را نیز تجربه کرد و هزاران نفر در اثر وبا و تیفوس از میان رفتند.
بدین شکل، مذاکرات فروغی کارکرد وارونه خود را به خوبی به انجام رساند. ارتقای وابستگی سلطنت پهلوی به انگلستان و تحقق تمام و کمال چهار هدف دیگر، اما برای سربازان متفقین! نتیجه‌ای که به قیمت قحطی برای میلیون‌ها ایرانی تمام شد!

#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #آمریکا #مذاکره #برجام
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۵:۴۰

thumbnail
undefined وقتی آمارگیر به خانۀ رهبر رسیدundefined ماجرای تاریخ تولد اشتباه
undefined مدیران مرکز آمار ایران با لباس‌های فرم مخصوص آمارگیری، در اتاق دیدار با رهبر در سکوت منتظر بودند. چند دقیقه از ۱۱ گذشته که صاحبخانه وارد می‌شود. مطابق جلساتی از این دست، شروع جلسه با گپ و گفتی است که فضا را صمیمانه‌تر کند: «این لباس مخصوص آمارگیرهاست؟» اشارۀ ایشان به جلیقه‌ای است که آقایان حاضر، روی لباس پوشیده‌اند، به رنگ طوسی و سمت راست سینه نشانی از مرکز آمار دارد.
undefined حرف‌های دکتر عادل‌آذر با یک درخواست به پایان می‌رسد: «به مردم توصیه کنید با ما همکاری کنند.» آیت‌الله در سخنانش از مردم می‌خواهد همکاری کنند و اضافه می‌کند: «در همۀ بخش‌هایی که سؤال می‌شود، پاسخ‌ها باید دقیق و درست باشد.» تقاضایی که دقایقی بعد، با بیان تذکری درباره اطلاعات خودش، پاسخ عملی هم به آن می‌دهد.
undefined بخش بعدی برنامه، پر کردن برگۀ سرشماری ایشان است که رئیس مرکز آمار، خود به عهده می‌گیرد. - اولین سؤال: نام و نام خانوادگی؟ سید علی حسینی خامنه‌ای.- تاریخ تولد؟ تیرماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهراً تاریخ صحیح باید فروردین‌ماه باشد.رهبر آمادۀ ادامه‌ی روند پرسش است، اما رئیس مرکز که در قالب مأمور سرشماری فرو رفته، حفظ اسرار را لازم می‌داند و کار را به بعد موکول می‌کند، ضمن آنکه می‌داند وقت نماز هم نزدیک است.
undefined این جلسه یک پرسش که آیت‌الله شهید، سال‌ها پاسخ آن را بیان نمی‌کرد را برملا کرد. سال ۱۳۸۶ روزنامۀ کیهان متنی را منتشر کرد و از گلایۀ ایشان نوشت که «اولاً، مولود این حقیر در تیرماه نیست و ثانیاً؛ من و روز تولدم ارزش این محبت‌ها را نداریم و این‌ها موجب شرمندگی من است.» همچنین از اعتراض ایشان به برگزاری جشنی به همین مناسبت در یکی از استان‌ها خبر داد که نوشته‌اند: «برگزارکنندگان مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می‌شود.»
undefined این منع، برای پرهیز از خصلت‌های طاغوتی بود. اما خود ایشان بارها بر اهمیت ثبت دقیق تاریخ شخصیت‌های برجسته تأکید کرده بودند؛ مثلاً سال ۱۳۸۴ در دیدار اعضای همایش مرحوم حاج آقا نورالله اصفهانی فرمودند: «[غربی‌ها] سعی می‌کنند این شخصیت‌ها را از لابه‌لای انبوه چهره‌های شناخته و ناشناختۀ تاریخ منضبط بیرون بکشند... ما شخصیت‌های برجستۀ‌مان را می‌شناسیم، ولی تاریخ وفات خیلی‌هایشان را هم حتی نمی‌دانیم، چه برسد به تاریخ تولدشان... این به ضرر ما تمام می‌شود.»
undefined یا در سال ۱۳۷۰؛ در دیدار با اعضای «گروه تاریخ» رادیو فرموده بودند: «به رادیو گوش می‌کنم؛ از جمله به همین برنامۀ «تقویم تاریخ»، هر وقت برسم، یا هر وقت مثلاً در رفت و آمد باشم، حتماً گوش می‌کنم. [...] تاریخ تولد آدمی که برای خودش شخصیتی بوده، سرداری بوده، یا نویسنده‌ای بوده، بیاید، تاریخ وفاتش بیاید، حتی تاریخ ازدواجش هم بیاید.» آن‌قدر این موضوع برایشان مهم بوده که خودشان دست به کار شده بودند: «در خیلی از کتاب‌ها این کار را کرده‌ام [تاریخ‌ها را علامت می‌زنم].»
undefined اینکه او مراقب تربیت نفس خود بود و مانع از پررنگ شدن تاریخ تولدش شده بود، دلیل خوبی برای کوتاهی این سال‌های ما نبوده است. اما حال با شهادت، دیگر آن نگرانی او نیز برطرف شده است. چند سال بعد، با ترجمۀ مصاحبه‌های عربی ایشان که به شکل کتابی منتشر شد، جزئیات بیشتری آشکار گشت: «زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هـ.ق (فروردین ۱۳۱۸ هـ.ش) است. خانه‌ای که در آن به دنیا آمدم، خانه‌ای کوچک و ساده بود که دو اتاق داشت؛ یک اتاق در طبقۀ بالا مخصوص پدر و مادرم و فرزندان کوچکشان بود، در طبقۀ پایین هم اتاقی برای خواهرانمان بود که مادرشان پیش از ازدواج پدرم با مادرم از دنیا رفته بود.»
undefined با این حساب، آیت‌الله سید علی حسینی خامنه‌ای، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۱۸، مصادف با ۲۸ صفر ۱۳۵۸ قمری در مشهد مقدس به دنیا آمد. در خانه‌ای محقر، در حوالی بازار سرشور، کوچۀ حوض نصرت الملک. خانه‌ای آن‌قدر کوچک که خودش در دیدار با نوجوانان برنامۀ تلویزیونی نیمرخ گفته بود: «در کوچه بازی می‌کردیم؛ چون در خانه جا برای بازی نداشتیم.» کاشانک هفتاد متری‌ای که سنگ بنای تربیت یک رهبر در آن گذاشته شد.
undefined شرح تصویر: لحظۀ ثبت فرم سرشماری نفوس رهبر در سال ۱۳۹۰
undefined برای تولید این متن از بیانات شهید آیت‌الله خامنه‌ای در دیدارهای تاریخ‌های ۲ / ۸ / ۱۳۹۰، ۱۵ / ۰۵ / ۱۳۸۴، ۰۸ / ۱۱ / ۱۳۷۰، ۱۴ / ۱۱ / ۱۳۷۶ و کتاب‌های «شرح اسم» و «خون دلی که لعل شد» و روزنامه کیهان استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #رهبر_انقلاب #تاریخ_تولد #آیت‌الله_سیدعلی_خامنه‌ای
ناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامیundefined@naakhaandeh

۱۴:۲۹

thumbnail
undefined پلی که دوباره ساخته شد undefined روایتی از ماجرای تخریب پل خرمشهر و ساخت پل جدید
undefined سوم آبان ۱۳۵۹، چهل‌و‌پنج روز بعد از حمله به خرمشهر زمانی که سقوط شهر مسلم شده بود، ارتش رژیم بعث با کار گذاشتن مواد منفجره، بخشی از سازهٔ پل قدیم خرمشهر را منهدم کرد. این پل بخشی بخشی از هویت شهر بود.
undefined عراق قصد داشت راه کمک از آبادان به خرمشهر را ببندد و پل تنها مسیر ارتباطی شهر با پشت‌جبهه و تنها راه انتقال مهمات و تجهیزات در آن ۴۵ روز مقاومت بود. اما این انفجار، بخش دیگری هم داشت، تغییر هویت شهر برای ادعای تعلق آن به عراق!
undefined اما ماجرا به همین جا ختم نشد، زیرا از باقی‌مانده مسیر باریکه پل همچنان استفاده می‌شد. وقتی فشار نیروهای ایرانی بر اشغالگران خرمشهر اضافه شد، چهار روز متوالی از سوم تا ششم تیر ۱۳۶۰، باقیمانده پل را هم منفجر کردند. در روزهای بعد، باز هم با آر.پی.جی ۷ به پایه‌های پل شلیک کردند تا مطمئن شوند اثری از این مسیر نمانده است.
undefined ساخت این پل را شرکت بریتانیایی سمنتیشن، با فرصت تسلط انگلستان پس از جنگ جهانی دوم بر عهده داشت. آبادان در آن زمان در اختیار انگلیسی‌ها بود و حمل و نقل تجاری آن برای‌شان اهمیت داشت. با این حال، ساخت پل حدود یازده سال طول کشید. اهمیت این پل تا آن‌جا بود که در اسفند ۱۳۳۸ و به مناسبت افتتاح آن تمبرهای یک و پنج ریالی با تصویر پل خرمشهر منتشر شد.
undefined کمتر از یکسال پس از سقوط بنی‌صدر، خرمشهر به کشور بازگشت و بعد از آزادسازی، به سرعت پلی شناور در روستای منیخ بر روی رودخانهٔ کارون نزدیک به تقاطع آن با رودخانهٔ بهمنشیر، برای تردد و ارتباط با روستاهای بخش غربی کارون ساختند که به کمک رزمندگان هم آمد. تعمیر پل اصلی هم چندان طول نکشید و به سرعت به مدار استفاده بازگشت.
undefined حدود ده سال بعد از پایان جنگ، ساخت «بزرگترین پل معلق قوسی خاورمیانه» در سمت غربی شهر در دستور قرار گرفت تا بلوار ساحلی شمالی را به بلوار بایندر در جنوب گره بزند. کمتر از سه سال بعد، در خرداد ۱۳۸۰ همزمان با سالروز آزادسازی خرمشهر افتتاح شد و به یاد قهرمان روزهای مقاومت، «پل شهید جهان‌آرا» نامیده شده بود. ساخت پل کاملا بومی و توسط «شرکت ماشین سازی اراک» انجام شده بود.
undefined شرح دو تصویر: پل خرمشهر در تیرماه ۱۳۶۰ و پل رکورددار شهید جهان‌آرا پس از افتتاح
#ناخوانده #باشگاه_روایت #جنگ #خرمشهر #آبادان #پل #بازسازی
ناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامیundefined@naakhaandeh

۱۷:۴۲

thumbnail

۱۷:۴۲

thumbnail
undefined شکستی که سربازان در آن مدال گرفتند undefined عملیات شکست خورده آناکوندا و رفتار خاص ترامپ
undefined یازدهم اسفند ۱۳۸۰ ارتش آمریکا با تبلیغات رسانه‌ای فراوان، «عملیات آناکوندا» را آغاز کرد؛ عملیاتی که وعده‌اش «درهم کوبیدن آخرین بازماندگان القاعده» بود. نقشه ساده به نظر می‌رسید: نیروهای محلی و جاسوسان قرار بود عناصر القاعده را از غارهای کوهستانی به سمت دره شاهی‌کوت افغانستان هدایت کنند و آمریکایی‌ها در کمین آن‌ها را نابود کنند. اما ورق برگشت و ارتش آمریکا در کمین افتاد.
undefined واشنگتن پست بعدها فاش کرد که نقشه لو رفته بود. القاعده دقیقاً در لحظه پیاده شدن سربازان آمریکایی از هلیکوپترها، از دوازده نقطه کوهستانی آتش گشود. دو روز طول کشید تا آمریکا بتواند دوباره هلیکوپتر پشتیبانی به منطقه بفرستد. حاصل مستقیم این درگیری هشت کشته و نزدیک به هفتاد زخمی بود. اما تلخ‌ترین ساعات برای آنها در قله تاکور غار رقم خورد. در مرتفع‌ترین نبرد آمریکا که نزدیک به سه هزار و دویست متر از دریا بالاتر بود.
undefined بامداد دوشنبه سیزدهم اسفند، هلیکوپتر بعدی که می‌خواست تیم نیروی دریایی را مستقر کند، هدف آرپی‌جی قرار گرفت و یک سرباز آمریکایی به نام نیل رابرتز از هلیکوپتر به پایین سقوط کرد. تلاش برای نجات او نه تنها بی‌نتیجه ماند، بلکه به سرنگونی بالگرد دوم انجامید و هفده ساعت نبرد بی‌وقفه کلید خورد. سرانجام هفت کشته و دوازده زخمی در جنگ مدعی قوی‌ترین ارتش دنیا مقابل یکی از کم تجهیزات‌ترین ارتش‌های دنیا به جای ماند.
undefined در حالی که هدف‌های این عملیات به پاکستان رفته بودند؛ طبق روال، پنتاگون آناکوندا را «پیروزی کامل» خواند. اما فرماندهان انگلیسی حاضر در صحنه آن را «فاجعه‌ای نظامی» توصیف کردند. بعد دیگر فاجعه کشتار مردم بود. آمار تلفات غیرنظامیان این عملیات هیچ‌وقت منتشر نشد؛ اما رسانه‌های مستقل از صدها زن و کودکی گفتند که در بمباران‌ها جان باخته بودند.
undefined چند ماه بعد آمریکا عملیات تکمیلی با نام «جاروی کوهستان» را برای جبران در مرداد ۱۳۸۱ آغاز کرد؛ اما ششصد سرباز تازه‌نفس از لشکر ۸۲ هوابرد تنها دو نتیجه برجای گذاشتند، شکستی مجدد و کشتار مردمی بیشتر. یکی از سربازان نیروهای ویژه آمریکا به نیوزویک گفت: «طوری پیش می‌رفتند که انگار در هر خانه‌ای یک بن لادن است.» این حجم از خشونت آنچه از طرف آمریکا «جریان اطلاعات دوستانه از طرف افغان‌های محلی» نامیده می‌شد را به کلی متوقف کرد.
undefined اما این توقف ماجرا نبود. پانزده سال بعد ابعاد جدیدی از عملیات آناکوندا پیدا شد که موجب تنش داخل ارتش آمریکا شد. در زمان عملیات یک پهپاد Predator بالای سر تیم در حال گشت‌زنی بود و وقتی سال ۲۰۱۶ فیلم پهپاد بازبینی شد، معلوم شد «جان چپمن»، کنترلر هوایی نیروی هوایی که گمان می‌کردند بعد از حمله آر‌پی‌جی مرده و رها شده بود، زنده اما بی‌هوش بوده است و بعد از به هوش آمدن ناگزیر می‌جنگد و کشته می‌شود. نیروی هوایی آمریکا خواستار ارتقای رتبه چپمن به «مدال افتخار» شد. اما همان‌ها که او را جا گذاشته بودند، سرسختانه مخالفت کردند؛ چون این مدال نشان ضعف تیم پشتیبان بود. راه‌حل ترامپ در سال ۲۰۱۸ غیرقابل باور بود، او همه را برنده اعلام کرد و هم به چپمنِ کشته‌شده مدال افتخار داد، هم به بریت اسلابینسکی، فرمانده تیمی که او را جا گذاشت.
undefined طنز تلخ ماجرا اینجا بود که پاییز ۱۳۸۰ و کمی قبل از این «شکست بالگردهای پیش‌رفته مقابل سلاح‌های ابتدایی»، برخی مسئولان دولت وقت کشورمان که تصوری هالیوودی و شکست‌ناپذیر از آمریکا داشتند، قول برخی همکاری‌ها مثل کمک به نجات خلبان‌های آمریکایی در صورت سقوط بر فراز قلمروی ایران را دادند. دولت بوش این اقدام را «تشویق‌کننده» دانست، اما در مقابل نه تنها کوچکترین امتیازی، حتی در حد یک وعده توخالی هم نداد؛ که در گزارش سالانه مقابل کنگره در بهمن همان سال ایران را یکی از سه ضلع محور شرارت معرفی کرد!
undefined شرح تصویر: از دو بالگردی که روی برف‌های قله تاکور غار رها شد، یکی از آنها آنقدر سالم بود که بعدها نیروهای عملیات ویژه آمریکایی با یک Mi-26 روسی آن را برگرداندند تا به دست نیروهای افغانستانی نیفتد.
undefined برای تولید این متن از رسانه‌هایی همچون نیوزویک، سی‌ان‌ان، گاردین، مجله Air & Space Forces و کتاب «Not a Good Day to Die» استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #افغانستان #آمریکا
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۳:۴۷

thumbnail
undefined طبس و مأموریت‌های اسقف کاپوچیundefined ناخوانده‌هایی از روش‌های کسب اطلاعات برای عملیات پنجۀ عقاب
undefined بعدازظهر هفدهم فروردین ۱۳۵۹، سفارت سابق آمریکا در تهران، میزبان اسقف «هیلاریون کاپوچی» و سه کشیش آمریکایی بود که بعد از بازدید از گروگان‌های لانۀ جاسوسی، تا ساعت ۱۱ و نیم شب به گفت‌وگو با خبرنگاران ایرانی و خارجی پرداختند و گفتند: گروگان‌ها وضع جسمی و روحی «بسیار خوبی» دارند. حتی بهتر از آمریکایی‌های مقیم آمریکا. وزن اضافه کرده‌اند، غذای مناسب می‌خورند، لباس تمیز دارند و کتاب می‌خوانند. یکی از کشیش‌ها تأکید کرد رفتار دانشجویان «بیش از حد خوب» است. این کنفرانس مطبوعاتی در زمانی است که برژینسکی در نامه‌ای به کارتر خواستار پایان مذاکره و انجام عملیات نظامی شده بود: «در آن استدلال کرده بودم خط مذاکره به انتها رسیده است و برای ما منحصراً عملیات نجات و با اعمال مستقیم زور مانده است.»
undefined چند روز بعد از آن بود که صلیب سرخ اصرار کرد که برای اطمینان از صحت ۵۳ گروگان، باید همۀ آنها را ببیند. ۲۵ فروردین، هارولد اشمیت و دکتر برنارد لیب‌کیدن، دو نمایندۀ صلیب سرخ بین‌المللی اجازۀ ملاقات با گروگان‌ها را کسب کردند که نشانۀ روشنی از تمایل دولت ایران به نرمش تلقی شد. بعد از دیدار، خبر سری به آمریکا ارسال شد که بجز سه آمریکایی که از ۱۳ آبان همچنان در طبقۀ سوم وزارت امور خارجه ایران باقیمانده‌اند، «همه در سفارت هستند و پراکنده نیستند.» این خبر استراتژیک یعنی عملیات نجات ممکن است. مأموریت اسقف‌ها و صلیب سرخی‌ها اما جدای از اطمینان دربارۀ محل عملیات، جنبۀ دیگری نیز داشت: ساختن تصویر فریبکارانۀ پیشرفت مذاکره در مسیر عادی برای امکان پیشبرد طرح غافلگیرانۀ نظامی! حتی در آن مصاحبه اسقف‌ها به نقل از گروگان‌ها گفتند: «راه حل بحران تنها از طریق مجلس شورای اسلامی ایران ممکن است.»
undefined فریب طرف دیگری هم داشت. یک حملۀ نظامی گسترده و واکنش قاطع به عنوان طرح جایگزین و مرحله بعد از شکست برای انحراف اذهان تصویرسازی شد. رسانه‌ها روی حضور دو ناو هواپیمابر (نیمیتز و کورال سی) به همراه بیش از ۱۰ فروند ناو جنگی دیگر در آب‌های شمال اقیانوس هند و نزدیک ایران مانور می‌کردند. کارتر در مصاحبۀ مطبوعاتی ۲۸ فروردین ۱۳۵۹ اعلام کرد: «تنها گام بعدی که من می‌توانم ببینم، نوعی اقدام نظامی خواهد بود که حق و اختیار ایالات متحده در این شرایط است.» همزمان رابط‌هایشان به ایرانی‌ها می‌گفتند: «هنوز جا برای مذاکره باقی است.»
undefined اما در پشت صحنه، نیروهای دلتا از روی برنامه‌های خبری تلویزیون ایران داشتند آخرین جزئیات لازم برای عملیات را برداشت می‌کردند. مواردی مثل اینکه درب پارک موتوری با زنجیر قفل است، پاسداران بیرون تفنگ ژ۳ دارند و در داخل مسلح به یوزی و ام‌۳ هستند، نارنجک ندارند، یک ساختمان چهارده‌طبقه در غرب سفارت وجود دارد که به عنوان ایستگاه آتش پوششی مناسب است و ... آنها حتی از تماشای فیلم‌های منتشر شده از لانۀ جاسوسی فهمیدند پاسداران سلاح‌های خود را مانند حرفه‌ای‌های تعلیم‌دیده جابه‌جا نمی‌کنند.
undefined این همۀ دانسته‌های آنها نبود و منابع دقیق‌تری هم داشتند، مثلاً نقطۀ طراحی‌شده برای فرود هواپیماها، بر اساس اطلاعات دقیق مهندسی بود. در دورۀ شاه، طبس به عنوان محل صدور اورانیوم‌های استخراج‌شده به آمریکا در نظر گرفته شده بود و قرار بوده آن نقطه توسط آمریکا تبدیل به فرودگاه شود. با همۀ این محاسبات و رعایت اصول غافلگیری، اما طوفان شن شکست عملیات را همراه با تلفات انکارناپذیر انسانی و تجهیزات رقم زد؛ حادثه‌ای پرهزینه برای آمریکا که موجب قطعی شدن شکست زودهنگام کارتر در انتخاباتی شد که می‌خواست در سالگرد تسخیر لانه جاسوسی برگزار شود. توصیف امام خمینی از شگفتی طبس چنین بود: «خدای تبارک و تعالی شن‌ها و بادها را فرستاد و آنها را شکست داد.»
undefined چهار روز بعد از حادثۀ طبس، اسقف کاپوچی از محل شکست عملیات آمریکا بازدید کرد و برای انتقال بقایای سوختۀ هشت نظامی آمریکایی به آن سوی دنیا رایزنی کرد. این بار مأموریت او موفقیت‌آمیز بود.
undefined شرح تصویر: انتقال جنازه سربازان کشته شده آمریکا در واقعه طبس از طریق اسقف‌هایی که زمینه‌ساز حمله شدند.
#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #افغانستان #آمریکا
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۳:۵۱

thumbnail
undefined راز تماس‌های ناتمام با رئیس‌جمهورundefined روایت‌های ناخوانده از دوران ریاست جمهوری رهبر شهید انقلاب
undefined«چه جوری است شما صحبت می‌کنید، ولی وقتی من تلفن را برمی‌دارم، قطع می‌کنند؟»
این سوالی بود که از بچه‌های دفتر پرسیده و آن‌ها مانده بودند چه بگویند؟ هنگام پرسیدن این سوال تعجبش واقعا جدی بود. چند بار تماس گرفته شده و وقتی ایشان گوشی را برمی‌داشت تماس از طرف تماس گیرنده قطع می‌شد.
undefined ماجرا از این قرار بود که خودش بعضی روزها که فرصت داشت، پای تلفن می‌نشست و به تماس دفتر ارتباط مردمی نهاد ریاست جمهوری پاسخ می‌داد.
undefined این دفتر را خودش راه انداخته بود. مردمی که قبلاً فقط نامه می‌نوشتند، حالا می‌توانستند زنگ بزنند. مسئول دفتر را هم تعیین کرده بود: آقای سید علی مقدم، همسایه قدیمی‌شان در مشهد.
undefined اما خود رئیس‌جمهور گاهی می‌آمد، می‌گفت «تلفن را بدهید به خودم» و مستقیم جواب می‌داد. سعی می‌کرد ساده و مختصر حرف بزند. طوری که صدایش شناخته نشود؛ اما نمی‌شد. زنگ صدای او خیلی مشخص بود، یک صدای خاصِ زیبا و آشنا برای عموم مردم.
تماس‌گیرنده می‌گفت: «دفتر رئیس‌جمهور؟»آقا می‌گفت: «بله، بفرمایید.»
یک مکث کوتاه. بعد صدای قطع شدن خط؛ نتیجه طبیعی یک شوک. طرف نمی‌توانست باور کند خودِ رئیس‌جمهور پشت خط است.
undefined بچه‌های دفتر به آقا توضیح دادند وقتی مردم صدای شما را می‌شنوند، یادشان می‌رود چه می‌خواستند بگویند. همین که صدایتان را شنیدند، برایشان بس است.
آقا ظاهراً قانع نشد، اما دیگر اصرار هم نکردند که پای تلفن بنشیند، اما راه‌های مختلف برای تماس مستقیم با مردم را حفظ کرده بود.
undefined سالهای بعد از رهبری، ایشان پیشنهاد همین رفتار را به وزرا نیز دادند. خودشان هم تا آخر معتقد به کسب نظرم مردم به صورت مستقیم بودند، به‌غیر از ارتباطات و ملاقا‌ت‌های رسمی با مجموعه‌های مردمی. هرچند به خاطر مسئولیت سنگین رهبری، کمتر شده بود اما با نتیجه کاملا متفاوتی که گرفته بودند، به دیگران آن را شدید توصیه می‌کردند.
undefined برای تولید این متن از گفتگوی یکی از اعضای دفتر نهاد ریاست‌جمهوری با باشگاه روایت انقلاب اسلامی استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #امام_شهید #ارتباط_مردمی #آیت‌الله_سیدعلی_خامنه‌ای
undefined@naakhaandeh

۱۶:۰۷

thumbnail
undefined سرنوشت تجهیزات گران‌قیمت آمریکایی undefined روایتی از ناکامی آمریکا در موگادیشو(سومالی)
undefined ۱۱ مهر ۱۳۷۲، ساعت ۱۵:۳۰ بعدازظهر به وقت محلی؛ گرمای نزدیک به ۳۰ درجه و رطوبت بالای ۸۰ درصد، نفس را بند آورده بود. هشت فروند بلک‌هاوک و هشت فروند لیتل‌برد از پایگاه فرودگاه بین‌المللی موگادیشو، پایتخت سومالی بلند شدند و به سمت محله «دریای سیاه» به پرواز درآمدند. گرد و غبار امکان دید را محدود کرد اما آنها نمی‌دانستند که از همان لحظه بلند شدن، زیر نظر بوده‌اند ...
undefined هدف، دستگیری وزیر امور خارجه محمد فراه عیدید و مشاور ارشد عیدید بود، نزدیکان کسی که در سومالی خار چشم آمریکا شده بود. شرایط عملیات به دلیل حوادث سه ماهِ منتهی به آن حساس بود. ۲۱ تیر ۱۳۷۲، هلیکوپترهای کبرا و هواپیماهای اسپکتری خانه‌ای در محله «مدینه» موگادیشو را با راکت و موشک در هم کوبیدند. آمریکا ادعا کرد آنجا «مرکز فرماندهی عیدید» بوده، اما در آن خانه، بزرگان، ریش‌سفیدان و روحانیون ۱۵ قبیله مختلف جمع شده بودند تا درباره آتش‌بس با سازمان ملل گفتگو کنند. حدود ۵۰ تا ۷۰ نفر غیرنظامی کشته شدند. سومالیایی‌ها آن روز را «دوشنبه خونین» نامیدند.
undefined خونین‌تر از آن، ۱۸ شهریور ۱۳۷۲ بود. یک کاروان نظامی آمریکا در خیابان ۲۱ اکتبر در جنوب موگادیشو به کمین افتاد. درگیری سه ساعت طول کشید و پنج فروند هلیکوپتر کبرا برای پشتیبانی وارد عمل شدند. بر اساس گزارش ائتلاف ملی سومالی (جبهه عیدید) و شاهدان عینی، بیش از ۱۵۰ غیرنظامی که اکثرشان زن و کودک بودند، کشته و بیش از ۳۳۰ نفر زخمی شدند.
undefined پیامد این دو حمله، برخلاف آنچه پنتاگون پیش‌بینی می‌کرد، آرامش نبود. ریش‌سفیدانی که دنبال مذاکره بودند، کشته و قبایلی که تا پیش از این از عیدید حمایت نمی‌کردند، متحد شدند. عیدید برای اولین بار دستور هدف قرار دادن مستقیم سربازان آمریکایی را صادر کرد. خشم انباشته‌شده از «دوشنبه خونین» و کشتار خیابان ۲۱ اکتبر، در نبرد ۱۱ مهر به اوج رسید.
undefined درگیری ظرف چند دقیقه شروع شد. نیروهای دلتا با طناب از هلیکوپترها پایین پریدند. حدود ۱۲ نفر از محافظان آموزش‌دیده عیدید بلافاصله درگیر شدند و ظرف دو دقیقه، ۳۰ نفر از نیروهای ائتلاف ضدآمریکایی وارد نبرد شدند.
undefined اولین هلیکوپتر سقوط‌کرده «Super 61» بود؛ آرپی‌جی به دم آن خورد. دومی «Super 64» به خلبانی مایک دورانت بود. دورانت زنده ماند، اما دو گروهبان دلتا که خود را به محل سقوط رساندند، کشته شدند. تا شب، بیش از ۱۰۰ خودرو از نیروهای آمریکایی و متحدانش برای نجات نیروهای به دام افتاده گرد هم آمدند. عملیات نجات از ساعت ۲۳:۰۰ شروع شد و تا ۰۷:۰۰ صبح روز بعد طول کشید. آمار نهایی برای آمریکا: ۱۸ کشته، ۷۳ زخمی، یک اسیر.
undefined آمریکا به جای پذیرش شکستی که از ماه‌های پیش‌زمینه‌اش را خودش با حملات به ریش‌سفیدان و زنان و کودکان فراهم کرده بود، یک کمپین تبلیغاتی وسیع علیه ایران به راه انداخت. مادلین آلبرایت، نماینده آمریکا در سازمان ملل، مدعی شد: «شواهدی وجود دارد که یک اتحاد تاکتیکی بین ژنرال عیدید با گروه‌های تروریستی در سودان و دولت ایران در حال شکل‌گیری است.» در ادامه این سناریو، رسانه‌هایی مانند واشنگتن پست، نیویورک تایمز و ساندی تلگراف مدعی شدند ایران از طریق سودان موشک‌های استینگر و سام-۷ در اختیار عیدید قرار داده و مربیان سپاه پاسداران نیروهای او را برای چنین جنگ‌های چریکی آموزش داده‌اند که توانسته چنین عملیاتی را انجام دهد.
undefined شرح تصویر: صحنه‌ای از فیلم سقوط شاهین سیاه؛ فیلمی که هشت سال بعد در هنگام حمله به افغانستان اکران شد و سعی داشت یک بازتعریف هوشمندانه از این شکست ارائه دهد تا سیاست‌های نظامی آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر را توجیه کند.
undefined برای تولید این متن از کتاب Black Hawk Down اثر مارک بودن، مصاحبه‌های PBS FRONTLINE، گزارش‌های ائتلاف ملی سومالی از حملات ۲۱ تیر و ۱۸ شهریور ۱۳۷۲، بیانیه نماینده ایران در سازمان ملل (۷ مهر ۱۳۷۲)، گزارش‌های واشنگتن پست، نیویورک تایمز و ساندی تلگراف و نیز روزنامه رسالت استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #موگادیشو #ایران_و_آمریکا
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۸:۲۲

thumbnail
undefined پیروزی با دودundefined جنگ هلیکوپترها چگونه شکست خورد؟
undefined ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۴، مجله تایم با تیتر روی جلد: «پیروزی هانوی» و مجموعه گزارشی درباره شکست آمریکا در ویتنام منتشر شد و برای کسانی که بعد از چند روز هنوز باور نکرده بودند، جزئیات شکست آنها از پایتخت ویتنام شمالی را شرح می‌داد که چگونه هلیکوپترها، نماد پیروزی‌های پیشین، یکی پس از دیگری سقوط کرده بودند.
undefined جنگ ویتنام لقب «جنگ هلیکوپترها» گرفته بود. در این جنگ بیش از ۱۲,۰۰۰ فروند بالگرد در آسمان جنوب شرقی آسیا به پرواز درآمدند و ارتش آمریکا برای جابه‌جایی نیرو، پشتیبانی آتش، تخلیه مجروحان و شناسایی به آنها متکی بود و دست برتر فناوری پیروزی را قطعی نشان می‌داد.
undefined ویت‌کنگ نامی است که غربی‌ها برای ویتنامی‌های در جنگ با ارتش آمریکا ساخته بودند. آنها پدافند هوایی مدرن نداشتند. سلاح‌های قابل حمل آنها مثل راکت‌های آرپی‌جی-۷ و دوشکا برای چنین جنگی کافی نبود. اما توانستند مکالمات رادیویی خلبانان آمریکایی را شنود کنند. خلبانان معمولاً از نیروهای زمینی می‌خواستند نقطه فرود را با انفجار نارنجک دود رنگی مشخص کنند. آنها با ایجاد همان رنگ دود در نقطه دیگری که کمین گذاشته بودند، بالگرد را فریب می‌دادند و وقتی در تیررس قرار می‌گرفت، آن را با آرپی‌جی‌ از فاصله نزدیک می‌زدند.
undefined آنها با همین روش توانستند بیش از ۵,۰۰۰ فروند هلیکوپتر آمریکایی را در ویتنام منهدم کنند. سلاح آنها حتی گاهی از این هم ابتدایی تر بود. چوب‌های تیز بامبو را در گودال‌های کم عمق جاسازی می‌کردند و سر آنها را به مواد آلوده آغشته می‌کردند تا باعث عفونت‌های کشنده در مجروحان شوند. خلبانان آمریکایی پس از فرود، خود را در میان چوب‌های تیز و مین‌های دست‌ساز می‌یافتند. با همین روش ساده به مرور ۲,۱۶۵ خلبان و ۲,۷۱۲ خدمه بالگرد کشته شدند.
undefined سرانجام ۱۰ اردیبهشت ۱۳۵۴، همان دودی که هلیکوپترها را به سوی مرگ می‌کشاند، بر فراز سایگون بلند شد. ساعت ۷:۵۳ صبح، آخرین هلیکوپتر از پشت بام سفارت بلند شد. نزدیک به ۴۰۰ نفر از کسانی که ویزا داشتند، جا ماندند. تانک‌های لشکر ۲۰۳ زرهی ویتنام شمالی وارد کاخ استقلال شدند و پرچم جبهه آزادی‌بخش ملی بر فراز سایگون، پایتخت ویتنام جنوبی به اهتزاز درآمد.
undefined استراتژیست‌های آمریکایی که از الگوی مقاومت فرسایشی شرقی متعجب بودند، بارها هشدار دادند این الگو از سوی چریک‌های مارکسیست ایرانی نیز تکرار خواهد شد و ایران به بلوک شرق خواهد پیوست اما نتوانستند الگوی انقلاب بدون خشونت و متکی بر آگاه‌سازی عمومی امام خمینی را پیش‌بینی کنند. وضعیت خروج آمریکاییان از ایران در این زمان به گونه‌ای بود که بیل گی لرد یکی از کارمندان آمریکایی هنگام ترک تهران به یاد خروج اضطراری سایگون افتاده بود که «چگونه کارمندان سفارت آمریکا که به هلیکوپتر آویزان شده بودند، از ویتنام فرار کردند.»
undefined شرح تصویر: اسفند ۱۳۴۳ ، بالگردهای امریکایی در حال به آتش بستنِ کمپ ویتنامی
undefined برای تولید این متن از رسانه‌هایی همچون مجله تایم Smithsonian، ، گزارش رسمی ارتش آمریکا و پایگاه The Historical Marker Database استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه #باشگاه_روایت #ویتنام #آمریکا #شکست
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۷:۲۵

thumbnail
undefined دزدی میلیارد دلاری فرانسه undefined تلۀ سرمایه‌گذاری برای اورانیومی که هرگز به ایران نرسید
undefined ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۶، ژان پیر فوکارد، وزیر تجهیزات فرانسه هنگام بازگشت از فرودگاه مهرآباد تهران به پاریس لبخند رضایت بر لب داشت که توانسته یک قرارداد هسته‌ای به ارزش هفت میلیارد دلار را به سامان برساند.
undefined ماجرا از سه سال قبل شروع شده بود، اقتصاد فرانسه نفس‌نفس می‌زد. برنامۀ بلندپروازانۀ غنی‌سازی اورانیوم فرانسه که باید بزرگترین تأسیسات غنی‌سازی جهان می‌شد، تشنۀ سرمایه بود. تهران پاسخی داشت که فرانسه هرگز فراموش نمی‌کند: «یک میلیارد دلار وام می‌دهیم. در مقابل، سهام یورودیف را می‌خواهیم.»
undefined ۶ تیر ۱۳۵۳، ایران و فرانسه یک موافقتنامۀ جامع ۱۵ ساله معروف به «موافقتنامۀ مادر» برای همکاری هسته‌ای امضا کردند. در ۳۰ مهر همان سال، در جریان سفر ژاک شیراک به تهران، یادداشت تفاهمی برای احداث دو نیروگاه ۹۰۰ مگاواتی در دارخوین به امضا رسید. موفقیت سفر برای شیراک جوان که برای نخستین بار در دولت والری ژیسکار دستن نخست‌وزیر شده بود، بسیار حیاتی بود. اکبر اعتماد، رئیس سازمان انرژی اتمی ایران، ایدۀ بزرگ‌تری داشت: «ما در کارخانۀ غنی‌سازی شما شریک بشویم.» فرانسه نمی‌خواست رقیب جدیدی در تکنولوژی حساس غنی‌سازی پیدا کند و این پیشنهاد منع قانونی داشت، اما شیراک نیازمند سرمایه بود.
undefined ۲ دی ۱۳۵۵ بار دیگر شیراک به تهران آمد، اما او دیگر در سمت شهردار پاریس بود. با این حال از طرف ژیسکار دستن مأموریت داشت قرارداد بزرگش را به سرانجام برساند. موافقتنامۀ همکاری در زمینۀ غنی‌سازی اورانیوم با فرآیند انتشار گازی فرانسوی به امضا رسید. شرکت یورودیف که طرف فرانسوی بود، طبق اساسنامۀ خود «هویت حقوقی کاملاً اروپایی داشت و نمی‌توانست شرکای غیر اروپایی جذب کند».
undefined برای دور زدن این مانع، شرکت به نام «سوفیدیف» با ۶۰ درصد سهام فرانسوی و ۴۰ درصد متعلق به ایران تأسیس کردند. سوفیدیف نیز ۲۵ درصد سهام یورودیف را در اختیار گرفت تا ایران به طور غیرمستقیم صاحب ۱۰ درصد از سهام یک مجتمع عظیم غنی‌سازی در خارج از خاک خود شود و ایران تصور ‌کرد این‌گونه به باشگاه دارندگان تکنولوژی غنی‌سازی پیوسته است. برای راضی کردن طرف فرانسوی به این امر، یک میلیارد دلار دیگر هم به صورت وام بدون بهره پرداخت شد.
undefined اما معادلات تغییر غیرمنتظره‌ای داشت، انقلاب اسلامی در ایران اوج گرفت و رائول دلای، سفیر فرانسه در تهران به پاریس تلگراف زد: «شاه حتی قادر نیست باغبانانش را وادار به اطاعت از خود کند.» ۶ دی ۱۳۵۷، ژیسکار دستن مشاور مورد اعتمادش، میشل پونیاتوفسکی را به تهران فرستاد تا با شاه ملاقات کند. او در بازگشت ضمن توصیف همه‌گیری انقلاب، زمزمه‌کنان به رئیس‌جمهور فرانسه گفت: «تمام شد.»
undefined با پیروزی انقلاب اسلامی، فرانسوی‌ها شراکت را بر هم زدند و کمی بعد، فرانسوا میتران، رئیس‌جمهور جدید فرانسه، به ایران ابلاغ کرد دیگر حق برداشت از اورانیوم یورودیف را ندارد. اعتماد در این باره می‌گوید: «ما با دولت فرانسه قرارداد داشتیم ولی چون کارخانه در فرانسه بود، میتران تصمیم گرفت صادر نکند. ما نمی‌توانستیم لشکرکشی کنیم. تمام شد رفت. این نشان می‌دهد در زمینۀ اتم، مادام که خودتان بر سرنوشت خودتان توانا نباشید، ممکن است کشور طرف معامله، یک روز زیر قول و قرارش بزند.»
undefined شرکت یورودیف با مراجعه به دادگاهی در پاریس، حکم مسدود شدن دارایی‌های ایران در یورودیف را گرفت. دولت موقت خواهان بازپرداخت سرمایه‌اش بود اما فرانسه با طرح ادعای عجیب خسارت، کمتر از ۲۰۰ میلیون دلار را سهام ایران معرفی کرد و بقیه‌ی سرمایۀ دو میلیارد دلاری را به عنوان خسارت توقیف کرد. ساخت آن دو نیروگاه هم متوقف شد.
undefined درگیری حقوقی این پرونده طولانی داشتند تا در سال ۱۳۷۰ دو کشور به تفاهم رسیدند. فرانسه پذیرفت بخشی از «وام» را در قالب محصولات فرانسوی همچون خودرو بازپرداخت کند. اقدامی که موجب تنفس مصنوعی به صنایع خودش بود. اما یک میلیارد دلار سهام ایران در یورودیف همچنان باقی ماند، سهامی که همچنان فرانسه اجازۀ بهره‌وری از مزایای آن را نداد.
undefined امروز، کارخانۀ غنی‌سازی قدیمی یورودیف همچنان مشغول غنی‌سازی اورانیوم است که به نیروگاه‌های فرانسه و ژاپن و دیگر کشورها ارسال می‌شود، اما سهم ۱۰ درصدی ایران در آن همچنان مسدود مانده است، بدون آنکه نیاز نیروگاهی ایران را تأمین کند.
undefined شرح تصویر: نمایی از مجتمع غنی‌سازی یورودیف در سایت تریکاستین، در کنار رود رون جنوب فرانسه.
undefined برای تولید این متن از کتاب‌های «برنامۀ انرژی اتمی ایران»، «سیر تحولات ۵۰ سالۀ فناوری هسته‌ای در ایران» و «ایران و اتم» به همراه اسناد وزارت امور خارجه ایران و روزنامه‌های اطلاعات و اعتماد استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #هسته‌ای #یورودیف #فرانسهundefined@naakhaandeh

۱۱:۳۷

thumbnail
undefined کنگره‌ای به ریاست شهید خامنه‌ای undefined رسمیت یافتن حزب جمهوری اسلامی پس از چهار سال
undefined سه‌شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۲، هوای بهاری اردوگاه شهید باهنر تهران میزبان مراسم متفاوتی بود. برغم مهمانان خاص، برنامه با کمی بی‌نظمی آغاز شد که مهمانان را کلافه کرده بود. علاوه بر اعضای شورای مرکزی، هیئت اجرایی و منتخبین سراسری حزب جمهوری اسلامی، مسئولان عالیرتبۀ قوای سه‌گانه و حاج احمدآقا (فرزند امام خمینی)، فرماندهان ارشد مثل تیمسار ظهیرنژاد و شهید صیاد شیرازی و جمعی از ائمّۀ سراسر کشور در مهمان افتتاحیۀ نخستین کنگرۀ حزب جمهوری اسلامی بودند.
undefined مراسم کنگره حزب حاکم بود، اما سالن ساده با صندلی‌های تاشو نشان می‌داد که حزب بهره‌ای از امکانات حکومتی ندارد و همین کمبود امکانات باعث بی‌نظمی اولیه شده بود. پس از تلاوت قرآن و اجرای سرود کنگره، آیت‌الله خامنه‌ای، رئیس‌جمهور و دبیرکل پشت تریبون قرار گرفت و با نطق جذاب افتتاحیه کاستی‌های اولیه را جبران کرد.
undefined پس از گزارش چهارساله دبیرکل، نماز مغرب و عشاء به امامت آیت‌الله قاضی طباطبایی اقامه شد، امام جمعۀ دزفول که آن روزها زیر ضربات موشکی صدام بود و دعوت او برای اعلام همبستگی حزب با مردم اندیمشک و دزفول. روز دوم، با دیدار اعضای کنگره با امام خمینی در روز عید مبعث آغاز شد. ابتدا آیت‌الله خامنه‌ای سخنان کوتاهی گفت و امام با هشدار نسبت به توطئۀ قدرت‌های بزرگ برای ایجاد بدبینی و اختلاف میان قشرهای ملت، بر لزوم وحدت کلمه و دست برداشتن از اختلافات تأکید کردند: «قدرت‌های بزرگ نشسته‌اند با قلم‌های فاسد و فکرهای فاسد، بین شماها هر کس را به دیگری بدبین می‌خواهند بکنند. آن روزی که قشرهای ملت به هم بدبین بشوند، آن روز است که رخنه کرده‌اند.»
undefined کنگره پنج روز ادامه یافت. برای تنظیم مواضع آتی، هشت کمیسیون (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، نظامی و...) و ۴۰ کمیته تشکیل شد، هر کمیته ۱۵ تا ۲۰ عضو داشت: نمایندگان مجلس، وزرا، استانداران، اعضای خارج از کشور، خواهران و ... روز پنجم، انتخابات شورای مرکزی و شورای داوری برگزار شد. ۶۵۲ نفر رأی دادند و چهار رأی اول به حضرات آیات شهید سید علی خامنه‌ای، اکبر هاشمی رفسنجانی، شهید محمدمهدی ربانی املشی و محمدعلی موحدی کرمانی اختصاص داشت. پس از آنها دکتر ولایتی، وزیر خارجه وقت اولین غیر روحانی صدرنشین با ۶۲۶ رأی بود. وزیر کشور هفتم، وزیر آموزش و پرورش هشتم، وزیر نیرو سیزدهم و نخست وزیر رأی چهاردهم را آوردند. باز هم مسئول انتخاب شده بود اما همه سی نفر منتخب مسئولیت کشوری نداشتند و برخی چهره‌های محوری تشکیلات بودند.
undefined آیت‌الله خامنه‌ای صبح جمعه، و قبل از آنکه به اتفاق اعضای کنگره به نمازجمعه تهران بروند، دربارۀ حملۀ موشکی رژیم صهیونیستی صدام به دزفول و اندیمشک سخن گفت و تأکید کرد: اگرچه شهرهای عراق در برد آتش ماست، اما به حکم التزام به اصول انسانی، هرگز اقدام متقابل و مشابهی نخواهیم کرد، اما ضربات خود را با روش‌های انسانی بر سر متجاوزان فرود خواهیم آورد.
undefined نخستین دستاورد کنگره، رسمیت یافتن همۀ نهادهای حزب بود که تا آن زمان به دلیل اضطرارات اول انقلاب و عدم امکان برگزاری یک مجمع عمومی با مشارکت نماینده اعضای سراسر کشور، به صورت موقت اداره می‌شد. همچنین اصلاحاتی برای اساسنامه و مرامنامه تصویب شد و اصلی‌ترین تشکیلات پس از انقلاب اسلامی را وارد دوره ثبات کشور کرد. تشکیلاتی که متأسفانه به دلیل عدم توجه به مطالبه وحدت که از سوی دبیرکل و امام خمینی در این کنگره هشدار داده شد، در ۱۱ خرداد سال ۱۳۶۶ با کسب اجازه از امام خمینی، فتیله آن پایین کشیده شد.
undefined شرح تصویر: افتتاحیه نخستین کنگرۀ حزب جمهوری اسلامی در اردوگاه شهید باهنر.
undefined برای تولید این متن از گزارش‌های مندرج در روزنامه جمهوری اسلامی و کتاب‌های تشکل فراگیر و صحیفۀ امام استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #حزب_جمهوری_اسلامی #امام_خامنه‌ای
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۶:۵۷

thumbnail
undefined اولین بار که بازار رفتمundefined راز قهرمانی یک قربانی ترور
undefined حوالی ساعت هشت و نیم صبح ۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۴ بود، برای اولین‌بار همراه مادرم به بازار تهران آمده بودم و با نگاه پرهیجان یک دختر ۱۷ ساله، همه چیز برایم تازگی داشت. کلاس دوم دبیرستان بودم، رشته تجربی. فردایش امتحان داشتم، اما درس را کامل خوانده بودم و ذوق دیدن بازار داشتیم.
undefined مادرم داشت تعریف می‌کرد که ساختمان مخابرات را بعد از بمبگذاری سال ۶۱ تازه درستش کرده‌اند. از جوی آب رد شدیم. می‌خواستم از خیابان عبور کنم که ناگهان احساس کردم از پشت انگار یک کامیون محکم به من زد و پرتاب شدم. چند متر روی آسفالت کشیده شدم. بلند که شدم دیدم دود، غبار و آتش همه جا را گرفته بود. صدایم در سینه‌ام حبس شده بود و فقط دنبال مادرم می‌گشتم. دیدم مادر از دور دارد می‌آید. ۲۰۰ متر با هم فاصله داشتیم. کنارم رسید و در آغوشم گرفت. با بهت و ترس مدام می‌پرسیدم چی بود؟ گفت بمب!
undefined خیلی‌ها غرق در خون بودند، سوخته بودند یا در آتش غلت می‌زدند؛ به هم چسبیدیم. پرسیدم اتفاقی برایت نیفتاده؟ گفت نه، چیزیم نشده. پاهایش هنوز داغ بود، پنجه و پاشنه پاهایش همه رفته بود و نفهمیده بود. هنوز گیج انفجار بودم که فهمیدم پای راستم قطع شده و تنها به پوستی بند است. کمر مادرم غرق در خون بود. بعداً فهمیدم یک ترکش نزدیک قلبش ایستاده بود. آقایی با گاری ما را به وانت رساند. پشت وانت مادر را در آغوش گرفته بودم، من را به بیمارستان سینا بردند و مادرم را به بیمارستان امام خمینی.
undefined ۳۷ واحد خون به من تزریق شد. در اثر شوك فوق‌العاده، هركارهم مي‌كردند بيهوش نمي‌شدم. سه تا آمپول بيهوشي زدند اما من وسط عمل دوباره بلند مي‌شدم. بالاخره پایم را پیوند زدند اما پس از هفت روز جواب نداد و پایم قطع شد. در بیمارستان اخبار را می‌دیدم که فهمیدم منافقین مسئولیت انفجار را برعهده گرفته‌اند. بمب را گذاشته بودند وسط مردم عادی. کسانی که هیچ گناهی نداشتند جز اینکه در بازار تهران از خیابان رد می‌شدند. بعدها شنیدم برخی مغازه‌داران را فقط به خاطر نصب عکس امام خمینی در مغازه‌شان شهید کرده بودند و یا برخی پاسداران عادی را به بدترین شکل شکنجه کرده بودند.
undefined پس از آن حادثه روحیه‌ام قوی‌تر شده بود. حتی وقتی شیشه پنجره‌ها را برای مقابله با امواج انفجار‌ها چسب می‌زدند، برایم خیلی مهم نبود. احساس می‌کردم بعد از این حادثه،‌ برای سخت‌تر از آن هم آمادگی دارم. همان ایام که در بیمارستان بودم، یک بار از خودم پرسیدم: مگر ما مردم عادی چه گناهی کرده بودیم؟ هنوز هم جوابی ندارم اما سعی کردم مقابل دشمن محکم باشم. ۱۴ روزه سرپا شدم و زندگی را از سر گرفتم. شهريورماه امتحان دادم و قبول شدم. هنوز به پاي مصنوعي خو نگرفته بودم و مدرسه رفتن برايم سخت شده بود، مخصوصا در باران و برف اما با همان پای مصنوعی شروع به ورزش کردم، کوه هم می‌رفتم. همان‌جا به من پیشنهاد شد در رشته‌های دو میدانی، پرتاب دیسک، وزنه و نیزه شرکت کنم که در رشته دو میدانی قهرمان کشور شدم.
undefined شرح تصویر: خیابان ناصر خسرو، پس از انفجار؛ جایی که محل خرید عمومی مردم بود.
undefined برای تولید این روایت از خاطرات قهرمان جانباز، خانم منیژه صفی‌یاری استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #منافقین #ترور

undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۱۹:۱۱

thumbnail
undefined اولویت اسرائیل برای ژنرال ایرانیundefined مأموریت گروه «پاپ سارتیز» چه بود؟
undefined پنج روز قبل از حملۀ صدام به ایران، وقتی اخبار فعالیت سپهبد عزیزالله پالیزبان در عراق پررنگ شده بود، روزنامۀ جمهوری اسلامی عکسی از او چاپ کرد که در حال تقدیم یک ظرف عتیقه به موشه دایان (وزیر جنگ رژیم صهیونیستی) بود و نیز عکس دیگری در کنار آریل شارون (از فرماندهان اصلی اشغال فلسطین) و برای آن تیتر «چگونه از دشمنان اعراب و اسلام در عراق پذیرایی می‌شود؟» انتخاب کرد. عکس‌ها مربوط به روزهای پس از جنگ یوم کیپور (چهارمین نبرد اعراب و اسرائیل) بود که او برای حمایت از متجاوزان به سرزمین‌های اشغالی رفته بود و از مناطق عملیاتی ارتش اسرائیل در صحرای سینا بازدید کرد.
undefined مئیر عزری، سفیر اسرائیل در تهران، در خاطراتش نوشته است: «از میان افسران ادارۀ دوم ارتش ایران که دوستی با اسرائیل را به‌راستی باور داشت، باید از سپهبد عزیزالله پالیزبان یاد کنم... روزی با چشمان گیرایش خیره‌ی من شد و گفت: آقای عزری! راستی من نمی‌دانم به ایران یا به اسرائیل بیشتر خدمت می‌کنم.»
undefined پالیزبان کرد کرمانشاهی بود. سال‌ها ریاست ضداطلاعات ارتش شاه را بر عهده داشت و در کنار آن، بعد از کودتای ۲۸ مرداد، حزبی مخفی به نام «کمک» در خرم‌آباد تشکیل داده بود. آخرین سمتش پیش از سقوط، استانداری کرمانشاه بود. پس از انقلاب، چند ماه در ایران ماند و در جهت پروژۀ ایجاد اسرائیل دوم در کردستان، به ناراضی کردن کردها و ترکمن‌ها مشغول بود. سرانجام با مقاومت اکثریت مردم کرد، از مرز ترکیه گریخت و به ایتالیا رفت. شهریور ۱۳۵۸ یک مجلۀ آلمانی از ملاقات پالیزبان و اشرف پهلوی با شاپور بختیار در پاریس خبر داد. او در دو هفتۀ اول شهریور ۲۰۰ میلیون دلار جهت کمک به ضدانقلاب کرد دریافت کرده بود و پس از این دیدار به عراق رفت و کوشید در کنار ارتش بعث، ارتشی چند هزار نفری از ضدانقلاب فراری ایجاد کند. همان روزهایی که خبر اقداماتش به مطبوعات ایران رسید.
undefined او نزد صهیونیست‌ها اعتبار زیادی داشت. در یکی از اسناد، به نقل از «فِرد» (یک مأمور سفارت آمریکا) در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۳۵۸ آمده است: «پالیزبان مانند بقیه ژنرال‌ها ترسو نیست. او می‌جنگد و اگر بخواهد می‌تواند تهران را در دو روز اشغال کند، ولی فعلاً نمی‌داند چه کار باید بکند.» وابستۀ نظامی آمریکا هم درباره پالیزبان (که هوشنگ نهاوندی او را «مهرۀ اصلی سازماندهی ارتش مخالف در کردستان» می‌دانست) در گزارشی نوشت: «اگر پالیزبان در دو ماه آینده بتواند ارتش را در کردستان خنثی کند، او ممکن است به عنوان یک رهبر جدید مورد قبول واقع شود.»
undefined اما او نتوانست و ناگزیر تغییر روش داد. ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۰، رادیو مسکو در برنامۀ ساعت ۲۰ خود ضمن تشریح خبر بازداشت ده جاسوس اسرائیل در تهران، از حضور سرلشگر پالیزبان در اسرائیل خبر داد که با کمک موساد به تشکیل گروه‌های تروریستی با پوشش ترویج مسیحیت مشغولند. گروهی که در اسناد به نام «پاپ سارتیز» نامیده شده بود و اقدامات متعددی داشت؛ مواردی مثل اعزام گروه‌هایی به منظور کشتار و خرابکاری و تحریک اختلاف میان ملت‌های ساکن مناطق مختلف ایران یا تبدیل مدرسۀ کاتولیک اندیشه در تهران به مرکز جاسوسی اسرائیل. آن روزها او در کرکوک مشغول آموزش ضدانقلاب بود. این برنامه هم شکست خورد و به مرور اسمش از سر زبان‌ها افتاد. آن قدر که سال‌ها است خبری از او در هیچ رسانه‌ای منتشر نشده است.
undefined شرح تصویر: سپهبد پالیزبان سرپرست هیئت ایرانی حمایت از اسرائیل در صحرای سینا، جایی که اسرائیل بیشترین فشار را در یوم کیپور دریافت کرد.
undefined برای تولید این متن از خاطرات مئیر عزری، اسناد لانۀ جاسوسی، روزنامۀ جمهوری اسلامی و بولتن‌های خبرگزاری پارس استفاده شده است.
#ناخوانده #باشگاه_روایت #پالیزبان #اسرائیل
undefinedناخوانده‌های تاریخ انقلاب اسلامی
undefined @naakhaandeh

۹:۵۹