بازارسال شده از ....
کِلوزاردرست بعد از ده روز زمین و زمان را به هم جویدن، یک جمله از آینده، مجبورم میکند سفت سرجایم بنشینم. حتی یک لحظه به این فکر میکنم که خدا برای اینکه یک پس گردنی به من بزند، این جمله را به ذهن گویندهاش داده است.خداجانم، زدی، خوب هم زدی، درست و حسابی هم به هدف خورد. صدای شترق، از پسگردنم توی جفت گوشهایم پیچید.همان چوب خداییات بوددیگر، همان که همیشه توی بچگیهایم مثل نقل و نبات خرجش میکردم که:" چوب خدا صدا نداره، وقتی بخوره دوا نداره"واقعا دوا ندارد.چند روز است به خودم میپیچم.یک جدول کج و کوله روی برگه کشیدم و بالایش نوشتم جهان، سال یک هزار و چهارصد و ...سن و سالم را نوشتم از الان تا سال هزار و چهارصد و پنجاه.یکهو گوریدم بهم. مثل کاموای آبی برق برقو داری که مال مامان بود و من وسط مامانبازیهایم، گوراندمش به هم و سیوهفت سال است که نگفتم ژاکت آبیاش چرا چند سال ناقص ماند.یادم باشد بروم بگویمش، حالا که پسگردنی را خوردهام.یاد روزی افتادم که بزرگ خاندانمان در صدوهشت سالگی پلکهای افتادهاش برای همیشه بسته شد.از او میترسیدم در عین اینکه دوستش داشتم.نودو خوردهای سن داشت که با دستهای یخ و رگهای بیرون زدهاش، دستم را گرفت و توی دست او گذاشت. تمام مدتی که دستمان توی دستش بود همگی با هم روی ویبره بودیم. دست سفید من روی دست گندمی لرزانش بود و دست جفتمان توی دست کاکائویی و بزرگ او بود.تمام معادلات نانوشتهی ذهنم را عموجان حمید دوماه پیش بهم زد. وقتی که صبح گفت آخ و شب دیگر نفس نمیکشید. از صف عمر طولانی خاندان، بیرون آمده بود و این یک تابوشکنی بود برای منی که چون دوقبضه نمازیان بودم خیالم الکی الکی راحت بود. هم آقاجان حبیبالله از طایفهی آمیزمشتاقعلی نمازیانِ خوش عمر بود و هم مامانبزرگ مهرآفرید که از طایفهی حاجاکبر نمازیانِ صدوهشت ساله بود.حالا هم که کلا سیمپیچیهای مغزم را با این جمله بهم زدهاند که باید قد علم کنی و میان تصوراتت از سالهای آیندهی زندگیات رژه بروی.سرمای صبح مهگرفته توی پاهایم نشسته. انگار از توی دیوار نسیم سرد میآید. شاید هم فکر و خیالم، یخبندان، توی وجودم راه انداخته، هرچه که هست، دستم را لبهی کفن خیس مامانبزرگ گذاشته.ده روز است که دارم با او گیس و گیسکشی میکنم. تمام قسمتهای عمر سیوهفتسالهام را که او در آنها بود جدا کردم.دوباره به کاغذ کج و کولهام برمیگردم که آرم بانک رسالت یادم میاندازد دنبال کارهای وام را برای بعد از عید بگیرم.سال هزار و چهارصد و پنجاه که برسد من میشوم هشتادوپنج ساله، چهارسال کمتر از سن الان مامانبزرگ تازه فوت شده.نمیدانم چرا سرعت انجماد توی وجودم دارد بالا میرود. تقریبا بیحسی پاهایم تا مچ رسیده.میترسم کمی دیگر توی آینده قدم بزنم کلا منجمد شوم.باید خودم را کنترل کنم واِلا شیر یخ که نمیشود به طفلم بخورانم. طفل یک سالهو نیمهای که در هشتادوپنج سالگی من، چهلوهشت ساله میشود.سرما رسید به زانوهایم. اگر بچه بیدار شود نای راه رفتن ندارم. البته نا که هیچ، پا هم ندارم.ده روز، پای دار قالی دستباف زندگیمان نشستهام و تار و پودش را نگاه میکنم.پرزهایی از دل سالهای گذشتهاش بیرون زده و توی هوا چرخ چرخی زده و چسبیده توی سینهام و به سرفه انداختتم. داشتم جاهای اشتباه بافته شدهی قالی را پیدا میکردم که نگاهم به دست خودم افتاد که نخ لاکی رنگِ توی دستم پیچید لای تون قالی و گلهای لاکی و دارچینی پنجپری که تندتند میبافتمشان. چند جایی، صدای نقشهخوان زندگی را نشنیدم و اشتباه بافتم. درست مثل بقیه که قبلا نشنیده بودند. دستم توی پیشانیام خورد. کی کلوزار از دست من پای دار قالی زندگی خواهد افتاد.زهره نمازیان
۱
۶:۵۴