بله | کانال نفحه
عکس پروفایل نفحهن

نفحه

۶۲ عضو
بسم الله الرحمن الرحیم
* یک سلسله چیزهایی هست که همیشه در اختیار آحاد بشر قرار نمی‌گیرد. گاهی دریچه‌ی رحمت الهی باز می‌شود، پنجره‌ی آسمان‌ها بلکه پنجره‌ی بهشت - گشوده می‌شود و یک نفس بهشتی به داخل فضای زندگی ما مردم می‌وزد. این، همیشگی نیست. این، گهگاهی است. که «ان للَّه فی ایام دهرکم نفحاةٌ علی فتعرضوا لهم.»خوشا به حال کسانی که در معرض وزش نسیم معنوی الهی و بهشتی، در این لحظات کمیاب قرار می‌گیرند و از آن استفاده می‌کنند. گاه گاه و به‌صورت تک تکِ آن، همیشه‌ی تاریخ ممکن است پیش آید. اما نادرتر این است که این نفحه، عمومی شود و این چیز بسیار نادر، در زمان ما واقع شد. ۱۳۷۲/۰۷/۰۷
و آن نفحه، یگانه دوران، حضرت امام سیدعلی حسینی خامنه‌ای بود...@nafheh_ir

۸:۱۲

thumbnail
دفتر آقا همین‌جاست؟
یک سال پیش این موقع‌ها بود، رفتم خیابان کشور دوست. وقتی فیلم آن خانم تبریزی را دیدم که سرویس طلای چند ده میلیونی‌اش را بدون هیچ پلک‌زدنی برای لبنان بخشیده جو گیر شدم. البته در ابعاد میکروسکوپی‌اش.هر کجا پارک می‌کردم گیر می‌دادند، بالاخره یک جای دور افتاده‌ای پارک کردم و با نشان، کشور دوست را پیدا کردم.در حال رفتن بودم موتوری صدایم زد، خیال کردم مزاحم است. سرم را بلند کردم تا یکی از فحش‌های پاستوریزه‌ای که بلدم را بدهم دیدم نه اسنپ باکس است یا اسنپ فود، حالا هرکدام. آدرس پرسید، چند ثانیه فکر کردم، یکهو به خودم نهیب زدم نادان! خودت داری با نشان تردد می‌کنی، فکر نکن، بگو بلد نیستم. به ندای درونم گوش کردم و گفتم بلد نیستم.
حلقه ازدواجم را درآوردم گذاشتم توی جعبه. این حلقه از اول برایم تنگ بود. بعد از یک سال و نیم، قبل از عروسی دادم گشاد کنند، طلا فروش خوش سلیقه، حلقه طلاسفید را با طلای زرد وصله کرده بود. القصه یک تومن روی دست همسرم خرج گذاشت و در این لحظه چهره‌اش را داشتم تصور می‌کردم.شاید فکر کنید مگر با او هماهنگ نکرده بودم که چه قصدی دارم؟ هم آری هم نه. قبلا گفته بودم چه نقشه‌ای دارم اما نفیا و اثباتا هیچ چیزی نشنیدم. فقط تذکار داده شدم به اقساط آخر ماه و بدهی‌ها که با یک دو دو تا چارتای ساده به این نتیجه رسیدم آنها از جیب مبارکشان پرداخت می‌شود و ربطی به حلقه ازدواج این حقیر ندارد و اگر هم نیازی باشد خب بقیه طلاهایم را در طبق اخلاص می‌گذارم و البته با کمی اخم و تخم می‌گویم قابلی ندارد ولی باید جایش را بعدا بخرید.دائما، الناس مسلطون علی اموالهم را در ذهنم می‌پروراندم و اینکه در غیابشان نگفتم و از خانه بیرون آمدم را هم با فتوای فرض است رتق و فتق کردم. حتی همین متن را هم با فتوای عملم واجب بوده و در واجب ریا نیست، پست کردم.حالا که خیالم راحت شده بود چه انسان متشرعی هستم و رساله‌ام به زودی چاپ می‌شود از گیت پرسیدم دفتر آقا همین‌جاست؟ سرباز سر تکان داد و در را باز کرد.از پله ها پایین رفتم. اتاق شلوغ بود. خانمی که به قیافه‌اش می‌خورد فرمانده یک پایگاه باشد چندین النگو آورده بود. به حلقه کوچکم نگاه کردم و خجالت کشیدم.نشستم توی صف.آقایی که آنجا بود هر طلایی می‌گرفت وزن میکرد ر‌وی کاغذ می‌نوشت و می‌رفت اتاق بغلی فیشش را تایپ می‌کرد.جعبه را دادم دستش. تا درش را باز کرد اشکی از گوشه چشمم شرّه کرد. به خودم نهیب زدم که انقدر وابسته دنیا نباش بدبخت. طلا را توی قبر تو نمی‌گذارند. در همین گیر و دار سعی کردم اشکم را پنهان کنم تا فکر نکند دلم برای دادن طلا سوخته.
پرسید برای کجا؟ گفتم لبنان. حلقه را وزن کرد، گذاشت روی میز و رفت. چند دقیقه بعد با فیشی برگشت که با امضای سیدعلی خامنه‌ای مزین بود.حلقهٔ ازدواجم عاقبت به‌خیر شد؛ کاش خودم جای آن بودم.[تا اینجای خاطره‌ را یکسال پیش نوشتم اما به دلایلی منتشرش نکردم.]
اما دیروز دوباره پا به آن کوچه گذاشتم، آنقدر داغم تازه شد که هنوز دارم اشک می‌ریزم. اولش نشناختم کجاست، نفهیدم آنجایی که داربست زده‌اند و صندلی آقا را به صورت نمادین گذاشته‌اند و زیلوهای حسینیه را پهن کرده‌اند همان جایی است که از سرباز پرسیدم دفتر آقا همین‌جاست؟کاش آن روز سرباز سرتکان داده بود که دفتر آقا اینجا نیست، کاش یا دفتر آقا اینجا نبود، یا من هم صبح روز دهم اینجا بودم.به آن میله آهنی گیت هم فکر کردم، به آن ساختمان سفید که از پله‌هایش پایین رفتم. هنوز شکل اتاق در ذهنم هست. یعنی همه‌اش نابود شده؟ احساس می‌کنم شرف آن اجسام از من بیشتر است، آن اجسام هم مثل آن حلقه طلا عاقبت بخیر شدند.
اما این رسمش نبود دفعه پیش با اشک شوق از اینجا رفتم و اینبار با گریهٔ ماتم. این رسمش نبود ما باشیم و شما رفته باشید. کاش می‌شد به حضرت عزرائیل قابض الارواح التماس کرد او را نبرید، او عزیز یک ملت است، کاش همه را ببرید اما او را نه. لااقل کاش زودتر من را هم پیش خودتان ببرید؛ به همین امید آنجا نوشتم به امید فرصت دیدار دوباره.
@nafheh_ir

۸:۱۶

thumbnail
به حاجیان امسال
سال ۹۱، آقای شهید ما از صحنه فیلمبرداری فیلم محمد رسول‌الله در شهرک سینمایی نور بازدید می‌کنند، وقتی به سازه خانه خدا می‌رسند با نگاهی حسرت آمیز به کعبه نگاه می‌کنند، انگار خیلی دلتنگ‌اند. حتی موقع بازدید از خانه عبدالمطلب رد نگاهشان کعبه را دنبال می‌کند.آقای ما تنها طلایه‌دار کربلا نرفته‌ها نبود.
کاش حاجیان امسال به نیت او، یکبار دور کعبه بگردند، به جایش وقتی به رکن یمانی می‌رسند دعای ربنا آتنا را بخوانند که او مصداق اتم و اکمل‌ این آیه بود، به رکن حجرالاسود که میرسند به نشانه احترام رو به رکن دست بلند کنند که او آرزوی این لحظه را می‌کشید. کاش جای او را خالی کنند.
فیلم کامل بازدید منبع روایت ble.ir/join/B5DMSgtHUy

۸:۳۳

امام‌ المشککین یا امام الموقنین؟
یقین و اطمینان نفس داشتن خیلی نعمت بزرگی است. بعضی‌ها وجودشان سراسر اضطراب و اضطرار است، انگار خالی از سکون اند، به همه چیز شک دارند، دودل‌اند. این شکاکیت تنها سهم خودشان نیست، بی‌قراری‌شان را مثل آونگ به کناری‌شان منتقل میکنند.اگر آونگ‌ها را افراد یک جامعه تصور کنیم و چارچوب آونگ‌ها را جامعه، این حرکات دائم و مسری چه بلایی به سر آرامش این مجموعه می‌آورد؟
در روایت هست با افرادی نشست و برخاست کنید که شک شما را تبدیل به یقین می‌کنند و بر یقینیات شما می‌افزایند، نه آنکه یقینیات شما را هم می‌ستانند و موریانه شک را به جانتان می‌اندازند.سیدعلی خامنه‌ای امام یقین بود. یقینی می‌گفت و یقینی عمل می‌کرد و یقینی پای آن قول و فعل می‌ایستاد.
حالا ماییم و میراث گرانبهای او، ماییم و یک انتخاب: مأموم کدام امام باشیم؟ امام‌ المشککین یا امام الموقنین؟

/‌«لا تَقفُ مالَیسَ لَکَ بِه عِلم»؛ شبیه این آیات در قرآن هزاران دستور قرآنی هست؛ دنبال چیزی که به آن یقین نداری راه نیفت؛ به آن چیزی که یقین نداری اعتماد نکن. الان ژورنالیسم رایج دنیا درست عکس این عمل میکنند؛ یعنی آن چیزهایی را که شایعه‌پردازی میکنند، دروغ‌پردازی میکنند، چیزهایی است که از آن اطّلاعی هم ندارند، علمی هم ندارند، بیخودی آنها را پخش میکنند. در داخل جامعه‌ی خود ما هم متأسّفانه از این چیزها وجود دارد. اگر چنانچه ما همین یک دستور را عمل بکنیم، بخش مهمّی از مشکلات ما حل خواهد شد.۱۳۹۹/۰۲/۰۶ /
سایر فیش‌های یقین@nafheh_ir

۴:۲۵

thumbnail
یا سریع الرضا
راوی می‌گفت: «حلالم کن» بیشترین جمله‌ای است که روی دیوارهای خیابان کشور دوست نوشته شده. آقا پیش‌تر می‌گفت* بعضی‌ از آنهایی که فریب خورده بودند به من نامه نوشتند ما را حلال کن! * همهٔ ملّت ایران فرزندان من هستند و من دعاگوی آنها هستم و چنین عزیزانی را هم بخشیده و حلال کرده و خواهم کرد.
آقای سریع‌الرضای ما، هم‌او که این صفت کمالی را از *صدر نشین سریر رضا، حضرت علی بن موسی الرضا علیه‌السلام آموخته بود، او که نسبتش با امتش و نسبت امتش با او «راضیة مرضیة» بود؛ سیدعلی خامنه‌ای را می‌گویم‌.
undefined : حرم امام رضا علیه‌السلام
ble.ir/join/B5DMSgtHUy

۱۷:۳۰

thumbnail
به‌جای مطهری
چند هفته از شهادت استاد مطهری گذشته بود. دانشگاه‌ها هنوز بوی بهت می‌دادند. انگار یک ستون از وسط سقف افتاده باشد و همه مانده باشند حالا این سقف روی چه چیزی بایستد. جمعی از دانشجوها راه افتادند رفتند پیش امام. حرفشان ساده بود؛ گفتند دانشگاه بی‌مطهری مانده است. چه کنیم؟ امام کمی سکوت کردند. بعد با همان لحن قاطع همیشگی گفتند: *«من پیشنهاد می‌کنم آقای آقا سیدعلی آقا بیایند؛ خامنه‌ای. شما ممکن است که بروید پیش ایشان از قول من بگویید ایشان بیایند به جای آقای مطهری. بسیار خوب است ایشان، فهیم است؛ می‌تواند صحبت کند؛ می‌تواند حرف بزند.»
بنا شد سیدعلی خامنه‌ای که آن روزها جوانی چهل‌ساله بود، این خلأ تئوریک را به جای مطهری ۶۰ساله پر کند.اما این تنهاباری نبود که انگشت اشاره‌ امام به سوی او می‌رود. * سال‌ها قبل شبی خوابی دیده بود. «دیدم جنازه‌ای را مردم روی دست گرفته‌اند و می‌برند. جمعیت زیادی پشت سرش شیون می‌کنند. گفتم برویم ببینیم این جنازه کیست که این‌همه آدم دنبالش راه افتاده‌اند. هرچه جنازه از شهر دورتر می‌شد، جمعیت کمتر می‌شد؛ تا جایی که چند نفر بیشتر نماندند. جنازه را روی بلندی گذاشتند. رفتم جلو ببینم چه کسی است. دیدم امام است. یک‌مرتبه دیدم امام از میان تابوت برخاستند. نشستند. رو به من کردند. بعد با انگشت به پیشانی‌ام اشاره کردند و گفتند: تو یوسف می‌شوی.»
انگشت اشاره امام، همان انگشتی بود که سال‌ها بعد هم برای امتداد رهبری نظام، در بیداری به سوی او نشانه رفت و این رویای صادقه تعبیر شد؛ باز هم به سوی آقای خامنه‌ای.
@nafheh_ir

۱۷:۰۸

thumbnail
نشانه
پرواز به زمین نشست و به ترمینال سلام فرودگاه امام خمینی، سلام کردیم. از پله برقی که برای تحویل بار پایین می‌رفتیم، سالن انتظار پر از آدم‌هایی دیده می‌شد که آمده اند استقبال با دسته‌گل های بزرگ. حتی تعدادشان بیشتر از مسافران پرواز است. ناگهان بغض می‌کنم و به خودم نهیب میزنم که هیچ کس پشت آن شیشه ها منتظر تو نیست و برایت گل نخریده. حتی با ناراحتی به همسرم می‌گویم گل‌هایشان از گل خواستگاری تو هم بزرگ‌تر است. ور دیگر مغزم که نیمکره منطقی‌تری است دلداری‌ام می‌دهد که اینها اصالتا تهرانی هستند که فامیل‌هایشان آمده‌اند استقبال اگرنه تو هم بی کس و کار نیستی. از زیر ماسک چند قطره اشکم به نشانه غربت می‌چکد و به ذهنم می‌رسد کسی اشک‌هایم را نمی‌بیند.
چمدان ها را بار چرخ دستی فرودگاه کرده و از مدیر و روحانی کاروان که خیلی دوستشان داشتم خداحافظی می‌کنیم. همچنان سر می‌چرخانم و منتظرم کسی یکهو بپرد جلویم و بگوید می‌خواستیم سورپرایزت کنیم.
تا اسنپ می‌رسد سالن انتظار هم خالی شده. توی دلم خیلی ناراحت به خدا می‌گویم کاش تو یک کسی را که خاص باشد می‌فرستادی دنبالمان. استقبال از حاجی نباید اینقدر بی‌رونق باشد. حالا چه فرقی می‌کند حجِ‌‌اکبر باشد یا حجِ‌اصغر.
از هوای ۳۵ درجه عربستان کات پیست شدیم در هوای ۷ درجه تهران، من هم سرماخورده. همسرم برای پیدا کردن اسنپ بیرون می‌رود و من همچنان زل می‌زنم به ته مانده‌ی استقبال کننده‌ها. با اعلام رسیدن اسنپ، بیرون می‌روم. هرچقدر چشم می‌چرخانم جز یک شاستی بلند که جلویش چراغ قرمز و آبی پلیسی چشمک می‌زند چیزی نمی‌بینم. بیشتر که نگاه می‌کنم همسرم را می‌بینم که چمدان ها را بار این ماشین می‌کند. درحالی که چشمانم از تعجب گرد شده جلوتر می‌روم. روی شیشه ماشین یک برچسب عکس حاج قاسم چسبانده شده.
راننده اسنپ می‌گوید جانباز مدافع حرم است و این ماشین را قسطی از سپاه خریده، می‌گوید مامور بدرقه است و بابک زنجانی و شبنم نعمت زاده و سایر مفسدان اقتصادی را با همین ماشین جابجا کرده. اینکه چقدر راست است و چقدر قمپز الله اعلم. از تصور خودم که سر جای اینها نشسته‌ام خنده‌ام می‌گیرد و از خداوند بابت این استقبال خاص تشکر می‌کنم؛ برای من که آدم نشانه‌بازی هستم، همه اینها نشانه است. شاید نشانه‌ای که هم بخندم و ناراحتی‌ام برود و هم پیام خدا را دریافت کنم.
بیشتر که فکر می‌کنم، تمام زندگی مثل صفا و مروه و مقام ابراهیم، نشانه است‌. نشانه اینکه خدا هست، حواسش جمع است و دارد خدایی می‌کند. فقط یک چشم بینا می‌خواهد و یک حواس جمع که نشانه ها را به خود بگیرد و سوت‌زنان از کنارش عبور نکند.«نشانه» را در قرآن گوشی‌ات جستجو کن، ببین خدا چقدر نشانه برایت گذاشته! نعمت‌ها، نشانه‌اند. بزرگ‌ترین نعمت، نعمت ولایت است، پس بزرگ‌ترین نشانه ولایت است. نعمتی که می‌گویند در قیامت از آن سوال می‌شود، همین نعمت ولایت است.
اگر شما هم مثل من فکر می‌کنید از کنار این آیت الله العظمی سهل عبور کرده‌اید، به قدر مکفی قدر نعمت ولایت را نداشته‌اید و صبح و شام از فقدانش آه حسرت می‌کشید، از قدرشناسی میراثش شروع کنید. میراث او فکر اوست و اندیشه‌ای که کماکان زنده و جوشان است.لابد همین الان که این متن را داری می‌خوانی هم نشانه است. نشانه‌ای که یکبار دیگر بروی و با میراثش خلوت کنی.
وَمَا تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كَانُوا عَنْهَا مُعْرِضِينَ
undefined: کاملا تزئینی و طنز است. عکس کارتونی شده در اتوبوس به مقصد مسجد شجره.
ble.ir/join/B5DMSgtHUy

۱۲:۲۹

thumbnail
حتما تا به حال به گوشتان خورده وضعیت زمان شاه از نظر پوشش و معنویت و مظاهر دینی مردم از الان خیلی بهتر بوده و حکومت اسلامی می‌خواسته ابرو را درست کند چشم را هم کور کرده و اگر این وضعیت مردم و مسئولان حکومت اسلامی باشد صد رحمت به همان دوران؛ دورانی که شاه قصد چادر کشیدن از سر زنان را داشت و همین زنانی که امروز زیر بار حجاب نمی‌روند ماه‌ها در خانه‌ها ماندند تا چادرشان را حفظ کنند. همان نیمه‌شب‌هایی که مردم در پستوها با هزار دنگ و فنگ خالصانه روضه می‌گرفتند و بازار ریاکاری بی‌رونق بود. آن شب و روزهایی که مخفیانه تشکیلاتی خدایی داشتند و با یک هدف به پیش می‌رفتند و منم‌منم و رئیس و مرئوس‌بازی در میان نبود.
فارغ از اینکه چقدر این گزاره‌ها درست است، اگر این قیل و قال‌ها به گوشتان رسیده و ته ذهنتان تصدیقش کرده‌اید، پیشنهاد می‌کنم با قاب تصویر این پست، صدای جوان آیت الله خامنه‌ایِ سال ۶۹ را در ذهنتان پیوست کنید و متن زیر را بخوانید.

از اینجا

@nafheh_ir

۶:۲۹

thumbnail
دنیا به ما زن‌ها چند جمله بیشتر بدهکار است...

به ششم تیر سال شصت فکر می‌کنم. درست همان لحظه‌ای که آن ضبط صوت آلوده روبرویتان منفجر شد. ضبط صوتی كه مثل یک کتاب، دو تکه شد و روی جداره‌ی داخلی ضبط شكسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی». به روزی که خداوند شما را برای ما نگه داشت و مهلت داد تا ۴۴ سال در معرض این نفحه الهی نفس تازه کنیم.
میراثی که برایمان به جای گذاشتید، جدای از تکمیل و تصحیح این نظام عزیز، آن میراث فکری و نظری را می‌گویم، از هیچ یک از علمای شیعه و سنی به جای نمانده. همه آنچه گفته‌اید و نوشته‌اید و در وصفتان گفته‌اند را که جمع می‌کنیم یک دنیاست. یک دریاست. دریایی که باید در آن آنقدر شنا کنیم تا تمام قطراتش با وجودمان یکی شود. اندیشه‌ای که هرقدر می‌جویی تشنه‌ترش می‌شوی، اندیشه‌ای که کمش زیاد است و زیادش کم. آری زیادش کم.
فکر میکنم به آن لحظه، آن لحظه انفجار بمب. لحظه‌ای که از ظلم تاریخی به زنان می‌گفتید. فرقان ما را فقط از مطهری محروم نکرد. آن تریبون پرسش و پاسخ به ما زن‌ها چند جمله بیشتر بدهکار است. چه می‌خواستید بگویید آقاجان؟«در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ی جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های... انفجار»
سوال‌هایمان روی دستمان مانده. دیگر نیستید تا جوابش را از شما بگیریم. دوست داریم آنها را از آقا مجتبی، رهبر عزیز ندیده‌‌ی‌مان، بهترین مفسر اندیشه‌تان، بپرسیم. کی این غیبت صغری در غیبت کبری به پایان می‌رسد آقاجان؟ دلتنگیم...اللهم انا نشکو الیک...
ble.ir/join/B5DMSgtHUy

۸:۱۳