وسط راهیان نور...فرمانده دستور توقف همه اتوبوسا رو داد...هوا گرم بود و فکر کردیم اتوبوسا خراب شده...کلافه بودیم همه...از اتوبوس پیاده شدم ببینم چه خبره...یهو فرمانده پیچید جلوم...گفت: جایی میرفتید؟گفتم اتوبوس خراب شده؟ بچه ها کلافه شدن...هوا گرمه...سرشو انداخت پایین و گفت: شما چی؟شما هم کلافه اید؟...ریش های مشکی اش، تو آفتاب جنوب جلای بیشتری پیدا کرده بود و برق میزد.
گیج شده بودم، گفتم نه؛ من فقط نگران بچه هام...
یهو جلوی پام زانو زد، حلقه رو از جیبش درآورد و گفت: میشه همینجا، توی شلمچه با هم عهد ببندیم؟
با ناراحتی گفتم این همه آدمو تو گرما نگه داشتید که اینا رو بهم بگید؟
نمیدونید من رو حق الناس حساسم؟!
دست برد تو موهای پرپشتش و گفت:اصن واسه همین انتخابت کردم...نگران نباش همه چی هماهنگه...چشماش پر اشک شد و گفت: تو فقط بگو بله!
یه سایه ی سنگین پشت سرم حس کردم...برگشتم دیدم همه از اتوبوس پیاده شدن و لبخند میزنن...بعضیا هم اشک میریزن...انگار همه در جریان بودن غیر من...
#ادامه_دارد
@naneebrahim
گیج شده بودم، گفتم نه؛ من فقط نگران بچه هام...
یهو جلوی پام زانو زد، حلقه رو از جیبش درآورد و گفت: میشه همینجا، توی شلمچه با هم عهد ببندیم؟
با ناراحتی گفتم این همه آدمو تو گرما نگه داشتید که اینا رو بهم بگید؟
دست برد تو موهای پرپشتش و گفت:اصن واسه همین انتخابت کردم...نگران نباش همه چی هماهنگه...چشماش پر اشک شد و گفت: تو فقط بگو بله!
یه سایه ی سنگین پشت سرم حس کردم...برگشتم دیدم همه از اتوبوس پیاده شدن و لبخند میزنن...بعضیا هم اشک میریزن...انگار همه در جریان بودن غیر من...
#ادامه_دارد
@naneebrahim
۵۵.۴K
۸:۴۵