افقهای ممکن (۹)
آیا بازار نیازهای جامعه را میداند؟
در قسمت هشتم گفتیم که قیمت فقط یک عدد نیست؛ یکی از مهمترین علائم نظام بازار برای هماهنگ کردن تصمیمهای میلیونها انسان است.
اما اینجا یک اعتراض مهم مطرح میشود:اگر اطلاعات مورد نیاز جامعه پراکنده است، اگر هیچ فرد یا نهادی نمیتواند همه نیازها، منابع، ظرفیتها و شرایط محلی را بداند، چه سازوکاری میتواند این حجم عظیم از اطلاعات را هماهنگ کند؟
این پرسش، ما را به یکی از مهمترین مدافعان نظری بازار میرساند: فردریش هایک.
مسئلهای که هایک مطرح کرد، ساده اما عمیق است.
دانش اقتصادی در اختیار یک مرکز واحد نیست. بخشی از آن نزد مصرفکننده است، بخشی نزد تولیدکننده، بخشی نزد کارگر، بخشی در تجربه یک کسبوکار محلی و بخشی در شرایطی که فقط در همان لحظه و همان مکان قابل مشاهده است.
اگر چنین است، چگونه میتوان همه این اطلاعات را جمع کرد و بر اساس آن یک برنامه جامع برای جامعه نوشت؟
از نگاه هایک، همینجا یکی از مشکلات برنامهریزی متمرکز آشکار میشود. مرکز برنامهریزی هرچقدر هم اطلاعات جمع کند، با دانشی روبهروست که پراکنده، محلی و دائماً در حال تغییر است.
بازار راه دیگری برای برخورد با این مسئله پیشنهاد میکند: بهجای جمع کردن همه اطلاعات در یک مرکز، اجازه بدهیم اطلاعات از طریق قیمتها در سراسر شبکه اقتصادی منتشر شود.
قیمت، در این معنا، نوعی پیام فشرده است؛ افزایش قیمت یک ماده اولیه میتواند به تولیدکنندهای در نقطهای دیگر علامت دهد که منابع کمیاب شدهاند. او لازم نیست بداند چرا قیمت افزایش یافته یا چه اتفاقی در هزاران نقطه دیگر اقتصاد رخ داده است؛ میتواند صرفاً به این علامت واکنش نشان دهد.
به این ترتیب، بازار بدون آنکه یک «مرکز فرماندهی» داشته باشد، نوعی هماهنگی غیرمتمرکز ایجاد میکند. کتاب نیز بازار را دقیقاً از همین زاویه، یک نظام هماهنگی مبتنی بر «نشانهها» میداند.
این استدلال را نباید ساده گرفت؛ اگر بخواهیم آلترناتیوی برای بازار تصور کنیم، نمیتوانیم مسئله دانش پراکنده را نادیده بگیریم.
اما اینجا یک پرسش تازه ظاهر میشود:آیا قیمت واقعاً تمام اطلاعات مهم را منتقل میکند؟قیمت میتواند کمیابی و امکان سودآوری را نشان دهد؛ اما آیا نیاز واقعی انسانها را نیز نشان میدهد؟
قیمت یک خانه میتواند بسیار بالا باشد، اما آیا به ما میگوید چه تعداد انسان به مسکن نیاز دارند و چه تعداد توان خرید آن را ندارند؟
قیمت یک دارو میتواند سودآور باشد، اما آیا میزان سود آن معادل میزان ضرورت آن برای سلامت جامعه است؟
قیمت، اطلاعات را منتقل میکند؛ اما چه نوع اطلاعاتی؟ اینجا دقیقاً جایی است که نویسندگان از هایک فاصله می گیرند.
مسئله نویسندگان این نیست که اطلاعات پراکنده نیست. برعکس، آنها این واقعیت را میپذیرند. پرسش آنها این است که چرا باید این اطلاعات را فقط از طریق یک علامت کمحجم مانند قیمت منتقل کنیم؟
آنها پیشنهاد میکنند اگر قرار است هماهنگی اجتماعی غیرمتمرکز باشد، میتوان اطلاعات بسیار غنیتری درباره نیازها، منابع، شرایط تولید، خطرها و ظرفیتها را میان افراد و پروژهها به اشتراک گذاشت. در این نگاه، اینترنت میتواند امکان انتقال چنین اطلاعات چندبعدیای را بسیار گستردهتر کند.
بنابراین مسئله دیگر «بازار یا برنامهریزی متمرکز» نیست. شاید یک امکان سوم وجود داشته باشد:هماهنگی غیرمتمرکز، اما نه بر اساس قیمت؛ بر اساس اطلاعات مستقیم و چندبعدی درباره نیازها.
این ایده هنوز یک پاسخ قطعی نیست؛ یک پرسش بزرگ است.
آیا واقعاً میتوان جامعهای پیچیده را با چنین سازوکاری هماهنگ کرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، باید توضیح دهیم این اطلاعات چگونه تولید، منتقل و به تصمیمهای واقعی تبدیل میشوند.دقیقاً از همینجا به یکی از مفاهیم کلیدی مسیر آیندهمان میرسیم:
«استیگمرژی»؛ هماهنگی غیرمتمرکز از طریق نشانهها.
ادامه دارد...در قسمت دهم، خواهیم دید استیگمرژی چیست و چرا نویسندگان کتاب معتقدند میتوان از منطق هماهنگی غیرمتمرکز بازار، بدون پذیرفتن منطق سود و رقابت، استفاده کرد.
منبع در بخش دیدگاه
با پیشنهاد این نوشته به «مجله بله» به بیشتر دیده شدن آن کمک کنید
نقد توسعه
@naqdtosee
آیا بازار نیازهای جامعه را میداند؟
در قسمت هشتم گفتیم که قیمت فقط یک عدد نیست؛ یکی از مهمترین علائم نظام بازار برای هماهنگ کردن تصمیمهای میلیونها انسان است.
اما اینجا یک اعتراض مهم مطرح میشود:اگر اطلاعات مورد نیاز جامعه پراکنده است، اگر هیچ فرد یا نهادی نمیتواند همه نیازها، منابع، ظرفیتها و شرایط محلی را بداند، چه سازوکاری میتواند این حجم عظیم از اطلاعات را هماهنگ کند؟
این پرسش، ما را به یکی از مهمترین مدافعان نظری بازار میرساند: فردریش هایک.
مسئلهای که هایک مطرح کرد، ساده اما عمیق است.
دانش اقتصادی در اختیار یک مرکز واحد نیست. بخشی از آن نزد مصرفکننده است، بخشی نزد تولیدکننده، بخشی نزد کارگر، بخشی در تجربه یک کسبوکار محلی و بخشی در شرایطی که فقط در همان لحظه و همان مکان قابل مشاهده است.
اگر چنین است، چگونه میتوان همه این اطلاعات را جمع کرد و بر اساس آن یک برنامه جامع برای جامعه نوشت؟
از نگاه هایک، همینجا یکی از مشکلات برنامهریزی متمرکز آشکار میشود. مرکز برنامهریزی هرچقدر هم اطلاعات جمع کند، با دانشی روبهروست که پراکنده، محلی و دائماً در حال تغییر است.
بازار راه دیگری برای برخورد با این مسئله پیشنهاد میکند: بهجای جمع کردن همه اطلاعات در یک مرکز، اجازه بدهیم اطلاعات از طریق قیمتها در سراسر شبکه اقتصادی منتشر شود.
قیمت، در این معنا، نوعی پیام فشرده است؛ افزایش قیمت یک ماده اولیه میتواند به تولیدکنندهای در نقطهای دیگر علامت دهد که منابع کمیاب شدهاند. او لازم نیست بداند چرا قیمت افزایش یافته یا چه اتفاقی در هزاران نقطه دیگر اقتصاد رخ داده است؛ میتواند صرفاً به این علامت واکنش نشان دهد.
به این ترتیب، بازار بدون آنکه یک «مرکز فرماندهی» داشته باشد، نوعی هماهنگی غیرمتمرکز ایجاد میکند. کتاب نیز بازار را دقیقاً از همین زاویه، یک نظام هماهنگی مبتنی بر «نشانهها» میداند.
این استدلال را نباید ساده گرفت؛ اگر بخواهیم آلترناتیوی برای بازار تصور کنیم، نمیتوانیم مسئله دانش پراکنده را نادیده بگیریم.
اما اینجا یک پرسش تازه ظاهر میشود:آیا قیمت واقعاً تمام اطلاعات مهم را منتقل میکند؟قیمت میتواند کمیابی و امکان سودآوری را نشان دهد؛ اما آیا نیاز واقعی انسانها را نیز نشان میدهد؟
قیمت یک خانه میتواند بسیار بالا باشد، اما آیا به ما میگوید چه تعداد انسان به مسکن نیاز دارند و چه تعداد توان خرید آن را ندارند؟
قیمت یک دارو میتواند سودآور باشد، اما آیا میزان سود آن معادل میزان ضرورت آن برای سلامت جامعه است؟
قیمت، اطلاعات را منتقل میکند؛ اما چه نوع اطلاعاتی؟ اینجا دقیقاً جایی است که نویسندگان از هایک فاصله می گیرند.
مسئله نویسندگان این نیست که اطلاعات پراکنده نیست. برعکس، آنها این واقعیت را میپذیرند. پرسش آنها این است که چرا باید این اطلاعات را فقط از طریق یک علامت کمحجم مانند قیمت منتقل کنیم؟
آنها پیشنهاد میکنند اگر قرار است هماهنگی اجتماعی غیرمتمرکز باشد، میتوان اطلاعات بسیار غنیتری درباره نیازها، منابع، شرایط تولید، خطرها و ظرفیتها را میان افراد و پروژهها به اشتراک گذاشت. در این نگاه، اینترنت میتواند امکان انتقال چنین اطلاعات چندبعدیای را بسیار گستردهتر کند.
بنابراین مسئله دیگر «بازار یا برنامهریزی متمرکز» نیست. شاید یک امکان سوم وجود داشته باشد:هماهنگی غیرمتمرکز، اما نه بر اساس قیمت؛ بر اساس اطلاعات مستقیم و چندبعدی درباره نیازها.
این ایده هنوز یک پاسخ قطعی نیست؛ یک پرسش بزرگ است.
آیا واقعاً میتوان جامعهای پیچیده را با چنین سازوکاری هماهنگ کرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، باید توضیح دهیم این اطلاعات چگونه تولید، منتقل و به تصمیمهای واقعی تبدیل میشوند.دقیقاً از همینجا به یکی از مفاهیم کلیدی مسیر آیندهمان میرسیم:
«استیگمرژی»؛ هماهنگی غیرمتمرکز از طریق نشانهها.
ادامه دارد...در قسمت دهم، خواهیم دید استیگمرژی چیست و چرا نویسندگان کتاب معتقدند میتوان از منطق هماهنگی غیرمتمرکز بازار، بدون پذیرفتن منطق سود و رقابت، استفاده کرد.
منبع در بخش دیدگاه
۱.۵K
۱۶:۳۰