در وصف مهاجران دور از وطن #۹
دوستانی که برای ادامه تحصیل به خارج می روند، همه شان قصد ماندن در خارج را ندارند. لااقل خیلی هایشان از ابتدا چنین نیتی ندارند. می روند که به قول خودشان، دانشگاه های خارج را ببینند و یکی دو سالی هم در محیط کاری شرکت های آنجا کسب تجربه کنند و بعد هم برگردند به ایران عزیزمان برای کار و زندگی و با ایده و تجربه های خارج، ایران را متحول کنند!
شاید چند سال اول مهاجرت هم واقعا قصد شان همین باشد. بعد از درس، می روند به یک شرکت خفن و روی پروژه ای مشغول می شوند. دو سه سال که می گذرد و موعد بازگشت به ایران می شود، پروژه هنوز به اتمام نرسیده. پس یکی دو سالی صبر می کنند تا آن پروژه شان به ثمر بنشیند و حاصل زحمات خودشان و تیم را ببینند.
بعد با خود می گویند من که تا الان مانده ام، یکی دو سال دیگر هم اگر بمانم و ۵ سال از گرفتن ویزای کار بگذرد، می توانم شهروند (سیتیزن) شوم، تا اگر به ایران رفتم و به هر دلیلی خوش م نیامد، راحت و بدون ویزا به اینجا (یعنی آنجا!
) برگردم. ضمن اینکه وقتی سیتیزن آمریکا یا کانادا یا آلمان شده باشم، هر جای دنیا که بخواهم سفر می کنم و مشکل ویزا نخواهم داشت. (با پاسپورت ایرانی مقایسه می کند و کلی افسوس جاهای نرفته پدر و مادر ش را می خورد!
)
می ماند و فرض کنید شهروند شدن هم به یک گیر کوچک می خورد، در این بین فرزند شان که سه سال پیش به دنیا آمده، به مهد کودک می رود. با خود می گوید تا قبل از دبستان را اینجا می مانیم تا این بچه، انگلیسی را به صورت native و بومی یاد بگیرد و لهجه ش مثل ما داغون نباشد که با هر کس صحبت کرد، بپرسد هندی هستی یا پاکستانی؟
لااقل این بچه، لهجه ش درست شود 
بعد که شهروندی درست شد و بچه هم دو سه سالی مدرسه رفت، باز به این فکر می افتد که به ایران برگردد. اما در این سه سال گذشته، شرکت شان او را در فاز بعدی همان پروژه قبلی مشغول کرده و دقیقا در بحبوحه ی کار است. او هم مشتاق است که پیشرفت پروژه را کامل کند و بعد از آن به ایران برگردد. بالاخره این محصول، دیگر شبیه فرزند او شده و خودش از هشت سال پیش او را بزرگ کرده. احتمالا تا الان مدیر تیم شان هم شده و دل کندن از این پروژه و این تیم و این محصول خیلی سخت است.
ناگهان به خود می آید و می بیند پانزده سال است که در ینگه دنیا دارد کار می کند و فرزند ش هم دیگر وارد دبیرستان شده و فارسی را به سختی صحبت می کند.
اگر الان به ایران بیایند، ادامه تحصیل فرزند دلبند ش چه می شود؟ اصلا فارسی بلد نیست که بخواهد در مدارس ایران مشغول تحصیل شود. پس بمانیم تا دیپلم را بگیرد و ...
شما این نخ را بگیر و برو جلو. مرتبا بهانه های جدیدی پیش می آید که همه هم ظاهراً منطقی و بجا هستند و او را از بازگشت به ایران باز می دارد. دست آخر که دیگر تصمیم قطعی برگشتن را گرفت، حالا بیاید ایران چه کند؟ او در آمریکا روی پیشرفته ترین تکنولوژی ساعت هوشمند (مثلا) کار کرده (نمی گویم روی موشک و لیزر و ...) حالا بیاید ایران و برود توی فولاد مبارکه با تکنولوژی سی سال پیش چه کند؟
اصلا توی همان فولاد مبارکه راه ش می دهند؟
به درد فولاد مبارکه هم نمی خورد. ارتباطات و دوست و آشنایی هم دیگر ندارد که جایی مشغول کار شود.
یعنی در طی این بیست سال، هم دانش «خیلی خاصی» پیدا کرده که عمدتا به درد ایران نمی خورد، و هم ارتباطات ش را از دست داده و کسی او را نمی شناسد که به او کاری ولو ساده تر بسپرد.
تازه به اینها اضافه کنید سمپاشی های رسانه های خارجی از کشور که ایران فلان است و بهمان است و چه و چه!
آنهایی شان که واقعا دوست دارند به ایران برگردند، اسیر این فکر ها می شوند و مرتب به تاخیر می اندازند تا فرصت از دست می رود و بعد، عمری افسوس و حسرت از اینکه چرا به موقع برنگشتند!

البته عده ای هم جرأت به خرج می دهند و این دور باطل را پاره می کنند و به ایران عزیز، به بهشت روی زمین، بر می گردند. گوارایشان!

@naqshmaqsood
دوستانی که برای ادامه تحصیل به خارج می روند، همه شان قصد ماندن در خارج را ندارند. لااقل خیلی هایشان از ابتدا چنین نیتی ندارند. می روند که به قول خودشان، دانشگاه های خارج را ببینند و یکی دو سالی هم در محیط کاری شرکت های آنجا کسب تجربه کنند و بعد هم برگردند به ایران عزیزمان برای کار و زندگی و با ایده و تجربه های خارج، ایران را متحول کنند!
شاید چند سال اول مهاجرت هم واقعا قصد شان همین باشد. بعد از درس، می روند به یک شرکت خفن و روی پروژه ای مشغول می شوند. دو سه سال که می گذرد و موعد بازگشت به ایران می شود، پروژه هنوز به اتمام نرسیده. پس یکی دو سالی صبر می کنند تا آن پروژه شان به ثمر بنشیند و حاصل زحمات خودشان و تیم را ببینند.
بعد با خود می گویند من که تا الان مانده ام، یکی دو سال دیگر هم اگر بمانم و ۵ سال از گرفتن ویزای کار بگذرد، می توانم شهروند (سیتیزن) شوم، تا اگر به ایران رفتم و به هر دلیلی خوش م نیامد، راحت و بدون ویزا به اینجا (یعنی آنجا!
می ماند و فرض کنید شهروند شدن هم به یک گیر کوچک می خورد، در این بین فرزند شان که سه سال پیش به دنیا آمده، به مهد کودک می رود. با خود می گوید تا قبل از دبستان را اینجا می مانیم تا این بچه، انگلیسی را به صورت native و بومی یاد بگیرد و لهجه ش مثل ما داغون نباشد که با هر کس صحبت کرد، بپرسد هندی هستی یا پاکستانی؟
بعد که شهروندی درست شد و بچه هم دو سه سالی مدرسه رفت، باز به این فکر می افتد که به ایران برگردد. اما در این سه سال گذشته، شرکت شان او را در فاز بعدی همان پروژه قبلی مشغول کرده و دقیقا در بحبوحه ی کار است. او هم مشتاق است که پیشرفت پروژه را کامل کند و بعد از آن به ایران برگردد. بالاخره این محصول، دیگر شبیه فرزند او شده و خودش از هشت سال پیش او را بزرگ کرده. احتمالا تا الان مدیر تیم شان هم شده و دل کندن از این پروژه و این تیم و این محصول خیلی سخت است.
ناگهان به خود می آید و می بیند پانزده سال است که در ینگه دنیا دارد کار می کند و فرزند ش هم دیگر وارد دبیرستان شده و فارسی را به سختی صحبت می کند.
شما این نخ را بگیر و برو جلو. مرتبا بهانه های جدیدی پیش می آید که همه هم ظاهراً منطقی و بجا هستند و او را از بازگشت به ایران باز می دارد. دست آخر که دیگر تصمیم قطعی برگشتن را گرفت، حالا بیاید ایران چه کند؟ او در آمریکا روی پیشرفته ترین تکنولوژی ساعت هوشمند (مثلا) کار کرده (نمی گویم روی موشک و لیزر و ...) حالا بیاید ایران و برود توی فولاد مبارکه با تکنولوژی سی سال پیش چه کند؟
اصلا توی همان فولاد مبارکه راه ش می دهند؟
یعنی در طی این بیست سال، هم دانش «خیلی خاصی» پیدا کرده که عمدتا به درد ایران نمی خورد، و هم ارتباطات ش را از دست داده و کسی او را نمی شناسد که به او کاری ولو ساده تر بسپرد.
تازه به اینها اضافه کنید سمپاشی های رسانه های خارجی از کشور که ایران فلان است و بهمان است و چه و چه!
آنهایی شان که واقعا دوست دارند به ایران برگردند، اسیر این فکر ها می شوند و مرتب به تاخیر می اندازند تا فرصت از دست می رود و بعد، عمری افسوس و حسرت از اینکه چرا به موقع برنگشتند!
البته عده ای هم جرأت به خرج می دهند و این دور باطل را پاره می کنند و به ایران عزیز، به بهشت روی زمین، بر می گردند. گوارایشان!
@naqshmaqsood
۱۸:۰۷