بله | کانال نشر مردم‌نگار
عکس پروفایل نشر مردم‌نگارن

نشر مردم‌نگار

۳۰ عضو
بسم الله الرّحمن الرّحیم

۱۵:۲۴

thumbnail
امروز ۱۳ اردیبهشت تماس گرفتم با انبار راه آهن که ببینم کتاب اومده یا نهگفتن که :کتاب های دکتر؟گفتم : آره رفتم که کتاب های شیرمرد رو از انبار توشه راه آهن بیارم رسیدم اونجا یه چیزی که برام جالب بود این بود که خود مسئول انبار داشت کتاب رو میخوند‌سلام کردم گفتم بار ما رسیده اون سرش توی کتاب بود* گفت بار تون چیه؟گفتم همین کتاب !!!*یه لحظه نگاه کرد و گفت عه ببخشید!! انقدر جالب بود نتونستم نخونم undefined
undefinedمحمدرضا خسروبیگی
شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۱۷:۳۹

thumbnail

۱۷:۳۹

thumbnail
قرار بود امروز میزبان گروهی از دانش‌آموزان روستاهای بخش‌الوار باشیم.از همان اول وقت بچه‌ها موسسه را مرتب کردند و من هم شربت درست کردم و بعد برای خرید مایحتاج فروشگاه رفتیم بیرون. دم رفتن شنیدم که مهمان‌ها ساعت دوازده می‌رسند و حدود صد نفر هستند. باید سریع برمی‌گشتیم موسسه تا قبل از رسیدن مهمان‌ها آنجا باشیم.
به محض اینکه برگشتیم موسسه، سریع رفتیم سراغ مابقی کارهای تدارکات که سروصدای بچه‌ها پیچید توی موسسه. از شور و نشاط نونهالان انرژی گرفتیم. عده‌ای هجوم آوردند سمت سرویس بهداشتی. صورت‌شان توی گرما سرخ شده بود. تشنه بودند و تندتند آب یخ می‌خواستند. در حین این آمدن و رفتن دیدم آقایان موسسه بسته‌های کتاب از ماشین خالی می‌کنند و می‌آورند داخل. به خیالم که کتاب‌هایی برای فروشگاه آمده، توجهی نکردم تا اینکه جلد کتاب را دیدم. گفتم: اِ کتاب دکتر شیرمرد؟ کتاب جدیدمون اومده؟ دویدم تا دم در. آقای محمدپور و قلاوندی آنجا بودند. گفتم پس چرا بی سر و صدا؟! دنبال خانم میرعالی گشتم و ندیدمش. رفته بود طبقه بالا سری به مهمان‌ها بزند‌. بچه به بغل آمد پایین. با ذوق رفتم جلویش و گفتم: کتاب دکتر رو آوردن.
خانم میرعالی گفتند قرار بود کتاب دوشنبه برسد و مثل کتاب‌های دیگر، مراسم استقبال داشته باشیم ولی اتفاقی امروز رسید. ما هم که سرمان شلوغ بود، متوجه نشدیم کی رفته‌اند و آوردندشان.
وقتی آقای میرپوریان دانش‌آموزهایش را از طبقه بالا آوردند پایین و نشاندند توی سالن که برایشان صحبت کنیم، با دیدن بچه‌ها، فکری به ذهنم زد. چه فرصت خوبی که استقبال از کتاب دکتر را با حضور نونهالان بگیریم. تا هم ارزش کتاب و کتابخوانی را برای آن‌ها جا بیندازیم و هم دکتر را معرفی کنیم‌. دکتر مثل خودشان روستازاده بود و اتفاقا هم‌ولایتی همین بچه‌ها. دکتر از آنجا به این تخصص و جایگاه رسیده بود و می‌توانست بهترین الگو و قهرمان برای این بچه‌ها باشد.
آنچه به ذهنم رسیده بود را با بقیه بچه‌های موسسه در میان گذاشتم.آقای قلاوندی داشتند درباره جنگ و روند تحقیق و تدوین کتاب برای بچه‌ها صحبت می‌کردند. تا به ایشان گفتم، رو به بچه‌ها گفتند: و امروز هشتمین کتابمون با حضور شما می‌خواد وارد موسسه بشه... کتاب شیرمرد... دانش‌آموزها به احترام ورود کتاب ایستادند و بسته‌های کتاب را در میان سوت و جیغ و دست بچه‌ها آوردیم و در جایگاه گذاشتیم. بچه‌ها با چنان ذوقی دست می‌زدند و جیغ می‌کشیدند و بادبادک‌ها را توی هوا تکان می‌دادند که انگار سال‌هاست دکتر را می‌شناسند...
چه استقبال باشکوهی! خالص و بی‌ریا مثل خود دکتر...
بعد هم خانم میرعالی، نویسنده کتاب شیرمرد، درباره کتاب و دکتر صحبت کردند...
به قول خانم پرند حتما دکتر دوست داشتند کتاب با حضور بچه‌ها بیاید که این تلاقی پیش آمد.
دکتر شیرمرد میرعالی افتخار می‌کرد به روستایی بودنش، چون بهتر می‌توانست محرومین را درک کند و اصل مخاطب کتابش همین بچه‌ها بودند...
معصومه پاپی
شناسه نشر مردم نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۲۰:۳۱

thumbnail
به نام خداامروز با آقای میرپوریان آمدیم اردو خیلی خوب بود. ما اول رفتیم به پارک و بازی‌های زیاد و ترسناک شرکت کردم و بعد به سمت زیارتگاهی رفتیم و در آنجا یه عکس دسته جمعی گرفتیم و قرار است که آن را چاپ کنند و بعد از زیارت به راه افتادیم و به سمت موسسۀ شهید زیوداری رفتیم و فیلم زیبایی دیدیم بعد نشستیم و نویسنده‌های آنجا در مورد شهیدها و دین اسلام برای ما گفتند و در همان لحظه کتاب دکتر شیرمرد رونمایی شد و جالب آنجاست که در روستای خودمان به دنیا آمده است.
undefined روژان قاسمی‌زاده.مدرسه امام سجاد علیه‌السلام
از یادداشت‌های دانش‌آموزان بخش الوار گرمسیری اندیمشک
شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۱۴:۱۰

thumbnail

۱۴:۱۰

thumbnail
به نام خداامروز من و دوستانم از طرف دارالقرآن به یک اردو رفتیم.جاهایی که قرار بود ما بریم پارک دولت دزفول، سبز‌قبا و یه مجموعه‌ای بود توی اندیمشک به نام مجموعۀ علمی و پژوهشی شهید جواد زیوداری بود.این مجموعه خیلی نویسنده داشت و خیلی به ما خوش گذشت.ما در اینجا چیزهای زیادی درباره‌ی شهیدان و یه دکتر یاد گرفتیم که هشتمین کتاب درباره‌ی یک دکتر ساختند به نام شیر‌مرد بود.
undefined پارمیس حیدری
از یادداشت‌های دانش‌آموزان بخش الوار گرمسیری اندیمشک
شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۱۹:۳۰

thumbnail

۱۹:۳۰

thumbnail

۱۹:۳۰

thumbnail
به نام خداامروز ۱۴۰۴/۲/۱۳ ما به اردو آمدیم. ما با چند اتومبیل آمدیم. اول به پارک دولت رفتیم. در آنجا چند دوست پیدا کردم. ما بعدِ چند ساعت به سبز‌قبا رفتیم و در آنجا زیارت کردیم و بعد دوباره به راه افتادیم، ما به موسسه شهید جواد زیوداری رفتیم. ما در آنجا با چند تا نویسنده آشنا شدیم. آن‌ها برای ما توضیح دادند که چگونه می‌توان نویسنده شویم.نام یکی از نویسنده‌ها آقای قلاوندی است و نام یکی دیگر از آن‌ها میرعالی است.آن‌ها برای ما توضیح دادند که چه کسانی دلیر و شجاع بودند.
undefined رضا نجفوند
از یادداشت‌های دانش‌آموزان بخش الوار گرمسیری اندیمشک
شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۲۰:۴۸

thumbnail

۲۰:۴۸

thumbnail

۲۰:۴۸

thumbnail
با سلام و احترامبه همراهان عزیز نشر مردم‌نگارundefined
لطفا حس و حالتان را با دیدن این عکس، در قالب یک متن با ما به اشتراک بگذارید.
تصویر از #آیین استقبال و جشن امضاء « *کتاب شیرمرد*»#نویسنده کتاب خانم فاطمه‌سادات میرعالی

شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۲۰:۳۸

thumbnail

۹:۰۷

thumbnail

۹:۰۷

thumbnail

۹:۰۷

thumbnail

۹:۰۷

thumbnail

۹:۰۷

thumbnail
undefinedبرشی از کتاب «شیرمرد» به روایت رضا ابراهیمی
undefinedهر سال بچه‌های گردان تخریب را برای عرفه می‌آوریم دوکوهه تا چند روزی در محلی که سال‌ها زندگی کرده‌اند باشند و یاد و خاطرات گذشته برایشان تداعی شود.اوایل دهۀ ۹۰ روز عرفه، بعد از مراسم، یکی از دوستان صدایم زد و گفت: «این آقا با شما کار داره.» گفتم: «بفرمایید.» آمد جلو. بهم دست داد و بابت برگزاری مراسم تشکر کرد. بعد هم گفت: «می‌خوام بچه‌های گردان تخریب مهمونم باشید.» خیلی درخواست می‌شود و حتی بچه‌های گردان هم گاهاً می‌خواهند یک وعده همه را مهمان کنند. معمولاً نمی‌پذیریم؛ چون نمی‌خواهیم کسی به زحمت بیفتد. نمی‌دانم چرا برای رد کردن، زبانم قفل شد و بعد از مکث طولانی گفتم: «چشم.» undefinedما برنامه داریم روز بعد از دعای عرفه می‌رویم حرم آقا سبزقبا در دزفول. ایشان وقتی از برنامه‌مان مطلع شد گفت: «فردا غذایی رو تهیه می‌کنم و بعد از زیارت بهتون تحویل می‌دم.»undefinedتوی حرم سبز‌قبا بودیم که بهمان اطلاع داد مسجدی نزدیک حرم هماهنگ کرده تا آنجا ناهار بخوریم. خودش بردمان آنجا.برایمان سفره پهن کرد و غذا کشید. ما هفتاد‌هشتاد نفر بودیم؛ ولی ایشان گوسفندی را قربانی کرد و غذای بیش از صد نفر را پخت و آورد. خیلی غذای خوشمزه‌ای بود. وقتی همه چیز را تدارک دید، خواست برود. بهش گفتم: « بمون تا دیگ رو بدیم ببرید.» گفت: «دیگ باشه برا گردان.» رویش نوشته بود: «هدیه به گردان تخریب» حتی دیگش را هم از ما نگرفت.undefinedزمان جنگ مهمان‌نوازی اندیمشکی‌ها را دیده بودیم. دکتر میرعالی سفره‌دار همان روزهای جنگ بود.undefinedهمه چیز دکتر حتی لبخندش برای رضای خدا بود. با اینکه خانوادۀ دکتر هم روز عرفه نذوراتی می‌آورند، ولی از وقتی وارد دوکوهه می‌شویم خلاء دکتر را حس می‌کنیم و قلبمان از نبودنش سنگین می‌شود. undefinedدر ایامی که دوکوهه هستیم و در هر برنامه‌ای که توی تهران یا دوکوهه داریم، عکسش را توی مراسم می‌زنیم و یادش می‌کنیم.

شناسه نشر مردم‌نگار در بسترهای مجازی@nashre_mardomnegar

۹:۰۷