بله | کانال نثرین(یک جرعه از جهان داستان)
عکس پروفایل نثرین(یک جرعه از جهان داستان)ن

نثرین(یک جرعه از جهان داستان)

۲۰۶ عضو
پارک خلوت بود. زیر سایه درخت‌ها، چند نفری کتاب به دست درس می‌خواندند. از چمن‌های آب‌پاشی شده بخار خوشی بلند شده بود. خسته و عرق‌ریزان به کتابخانه رسیدیم و پیچیدیم به طرف در پشتی‌اش.
undefinedماشو در مهundefinedفرهاد حسن‌زاده

https://ble.ir/nasrin_bano

۹:۵۶

بلارد به جوان نگریست و لبخند زد. لبخندی درخشان و شفاف . لبخندی روشن، گویی که خودش هم هنوز جوان است .
undefinedبانوundefined زونا گیل، صفحه ۱۶

https://ble.ir/nasrin_bano

۹:۵۶

پیرمردی که پالتوی بلند قهوه‌ای پوشیده بود، جلو آمد و دستش را فرو برد توی پاکت داروهایش. دست‌هایش آن‌قدر تکان‌تکان می‌خوردند که انگار یک ماهی گلی زنده داشت توی پاکت وول می‌خورد. پیرمرد یک بسته قرص را که مثل کپسول بود، بیرون آورد و پشت و رویش را نگاه کرد. دانه‌های قرص شبیه پاستیل بودند؛ پاستیل میوه‌ای با طعم گلابی یا لیمو. بسته قرص را بالا گرفت و گفت: "دخترم! این چیه؟"مامان نگاهی سرسری انداخت و گفت: "قرص ماهیه پدرجان، ماهی"بسته قرص هنوز داشت توی دست‌های پیرمرد می‌لرزید. پیرمرد دوباره نگاهی به بسته کرد. حرکاتش کُند و کشدار بودند._یعنی باید ماهی یه دونه بخورم؟مامان جا خورد._نه پدرجان! باید روزی یه دونه بخوری. دکتر که روش نوشته. این قرصِ روغن ماهیه. روغن ماهی.
undefined شاخ‌دماغی‌هاundefined سیده عذرا موسوی

https://ble.ir/nasrin_bano

۱۱:۵۹

این‌قدر دندان‌هایم را روی هم فشار داده‌ام که تیر می‌کشند.در چشم‌هایش زل می‌زنم. همان‌طور که دندان‌هایم روی هم چفت شده‌اند می‌گویم: 《گند زدی صدف!...》احساس می‌کنم لب پایینم یک قلب کوچک در خودش جای داده و می‌تپد. دست می‌گذارم رویش تا کسی متوجه نشود، اما انگار از بیرون چیزی دیده نمی‌شود.
undefined پنجشنبه فیروزه‌ایundefined*سارا عرفانی*
https://ble.ir/nasrin_bano

۱۲:۰۰

القصه در آن شب لرد روسناک به اصرار مرا به کلیسا برده و چون داخل شدیم زنان بسیاری اطفال تازه متولد شده خود را به جهت اسم گزاردن نزد فادریان آورده بودند و سال هر یک یعنی تاریخ تولد او را ثبت و مدت عمر و متعلقات به او و خانه و محله او را نوشته نگاه می‌دارند. چنانچه سابقا در خصوص پسر و دختر و پسندیدن ایشان یکدیگر را در این دفتر ثبت نمود آن پسر و دختر که پسند به خاطر یکدیگر شده‌اند با جمعی از خویشان طرفین به کلیسا رفته، فادری که پیشوای ایشان است شرط و عهدی که لازم مذهب انگریز افتاده به صیغه خواندن به گردن آن پسر و دختر لازم آورد و بعضی دعاها بخواند و بر ایشان دمد. بعد از آن آن جوان دست دختر را گرفته به خانه خود برد و هرگاه کسی دو زن تزویج کند قتل او لازم آید.
undefined آسمان لندن زیاده می‌بارد ص۱۹۰لندن به روایت مسافران دوره قاجار
undefinedتدوین: علی‌اکبر شیروانی
https://ble.ir/nasrin_bano

۱۴:۵۷

پانزده روز مرخصی برای کسی که مدت‌ها از شهرش دور بوده غنیمتی است. دو سه روز پیش از رفتن خواهش‌ها شروع شد. دیگر با همه خودمانی شده بودم. ده کوچک همین مزیت را دارد. بعض اوقات به خیالم می‌رسید که در آن‌ها حل شده‌ام. به طبیعت ساده خو کرده بودم آن یکی زنش شکوفه‌های نقره می‌خواست برای دور صورتش، آن یکی کت مخمل ملیله‌دوزی می‌خواست. پارچه برای رختخواب می‌خواستند و خیلی چیزهای دیگر.
undefinedدهکده پرملال ص ۱۴۵undefined امین فقیری
https://ble.ir/nasrin_bano

۱۴:۵۷

دلم توی خانه جا نمی‌شد. دیوارهای اتاق روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. رفته بودم سر خاک مامان تا دلی سبک کنم. وقتی برگشتم و کلید انداختم به در، دیدمش که نشسته روی پله‌های اتاقم. یک لحظه ماندم. سر که برگرداندم، گیلاس خانم پرده را انداخت. زری نشسته بود روی پله‌ها و منتظرم بود. کت‌ودامن خاکستری پوشیده بود و جوراب بلند مشکی به پا کرده بود. کنار دستش یک استکان چای خالی و یک حبه قند بود. مرا که دید کمرش را صاف کرد.
undefined فصل توت‌های سفید ص۱۵۳undefined سیده عذرا موسوی

https://ble.ir/nasrin_bano

۱۱:۱۵

هندوها و بت‌پرست‌ها مرده خود را می‌سوزانند، مثلا مرده را که از خانه بیرون می‌آورند کسانی که تشییع می‌نمایند هر کدام یک چوبی از عود در سرشانه خود گرفته، به همراه مرده می‌روند تا جایی که می‌خواهند آتش بزنند آن چوب‌های عود را بر روی هم چیده، مرده را بر روی چوب‌ها گذارده، آتش می‌زنند و خاکستر او را فردا می‌آیند برمی‌دارند و به دریا می‌ریزند.
undefined بمبئی رقص الوان است ص۴۸بمبئی به روایت مسافران دوره قاجار
تدوین: علی‌اکبر شیروانی

https://ble.ir/nasrin_bano

۱۱:۱۵

باران می‌بارید، اما افق داشت روشن می‌شد. ابرهای تیره کم‌کم باز می‌شدند.
از فرط درندگی له‌له می‌زد. نمی‌دانست چه‌طور دشمن را از بین ببرد، دستپاچه شده بود. در نور سحر هیکل کوفته‌ی وکیل‌باشی تدریجا دیده می‌شد.
undefinedگیله‌مرد، صفحه 90undefinedبزرگ علوی

https://ble.ir/nasrin_bano

۱۳:۴۹

ساکم را برداشتم و از پله‌هایی که سراشیبی خطرناکی داشتند پایین رفتم. روی پله‌ی سوم پایم پیچ خورد و لنگ‌لنگان از در حیاط بیرون رفتم. کمی دورتر از خانه پیکانی قهوه‌ای پارک بود. با دیدنش دلم پیچ زد و چیزی از ته معده‌ام بالا آمد و دوباره سر جایش برگشت. همین که در صندلی پشت نشستم صدای به هم خوردن النگوهایی را شنیدم که از زیر چادر کسی که کنارش نشسته بودم بلند شد. دختری خودش را در چادر پوشانده بود و رویش به طرف خیابان بود. پسربچه سال که کنار راننده نشست، دوباره النگوها صدا دادند.
undefined مردی از آنادانا ص۱۰undefined فریبا کلهر

https://ble.ir/nasrin_bano

۱۳:۵۰

گیله‌مرد در اتاق تاریک نیم تنه‌ی آستین کوتاه را از تن کند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش کشید. آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، کمی ساق پا و سرزانو و ران‌هایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تکانی داد و زیرچشمی نگاهی به مأمور دومی انداخت.
undefined گیله‌مرد، صفحه 76undefinedبزرگ علوی


https://ble.ir/nasrin_bano

۱۰:۳۵

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌انداخت و می‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می‌کشید می‌آمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته کرده بود. رشته‌های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آب از هر طرف جاری بود.
undefinedگیله‌مرد، صفحه 67undefined بزرگ علوی


https://ble.ir/nasrin_bano

۱۰:۳۵

ما سی نفر بودیم؛ سی غلام سیاه با سرهای تراشیده، سینه‌های ستبر و بازوهای پیچ در پیچ و در هم فرو رفته. سی غلام با حلقه‌های آهنی بزرگ که از لاله‌های گوشمان گذرانده بودیم و بازوبندهای سیاه چرمی که بر گرد بازوهایمان داشتیم.ما سی غلام بودیم که بنا بود ثروتمند شویم. ثروتمندترین مردان مرو. قرار بود هر کدام ده کیسه طلا پاداش بگیریم یا ده پارچه آبادی از خاک حاصلخیز خراسان. ما سی غلام بودیم که قرار بود کمی بعد هر کدام حداقل سی غلام داشته باشیم.
undefined اعترافات غلامان ص۷undefined حمیدرضا شاه آبادی


https://ble.ir/nasrin_bano

۶:۳۳

نثرین(یک جرعه از جهان داستان)
ما سی نفر بودیم؛ سی غلام سیاه با سرهای تراشیده، سینه‌های ستبر و بازوهای پیچ در پیچ و در هم فرو رفته. سی غلام با حلقه‌های آهنی بزرگ که از لاله‌های گوشمان گذرانده بودیم و بازوبندهای سیاه چرمی که بر گرد بازوهایمان داشتیم. ما سی غلام بودیم که بنا بود ثروتمند شویم. ثروتمندترین مردان مرو. قرار بود هر کدام ده کیسه طلا پاداش بگیریم یا ده پارچه آبادی از خاک حاصلخیز خراسان. ما سی غلام بودیم که قرار بود کمی بعد هر کدام حداقل سی غلام داشته باشیم. undefined اعترافات غلامان ص۷ undefined حمیدرضا شاه آبادی https://ble.ir/nasrin_bano
ضمن سلام و عرض تسلیت خدمت خانواده فرهیخته‌ی نثرین، این تکه متن از کتاب اعتراف غلامان با موضوعیت امام رضا علیه السلام هست.

۶:۳۷

صدای علی خالدار هم از کنار ظرف‌شویی شنیده شد:«اسماعیل بزن منم ببینم»اسماعیل سنگین بلند شد. پشت پیشخوان رفت. کراوات را از جیب کتش درآورد و حلقه آن را انداخت گردنش و مثل صبح، از زیر یقه‌ی آهارزده‌ی پیراهنش گذراند و گره‌اش را میزان کرد. کت را پوشیدو آمد طرف الیاس.-بفرما چارچشمی نیگاش کن!الیاس با شگفتی نگاهش کرد. چشم‌های عسلی‌اش درخشید. بازوهای بلند و استخوانی‌اش را در گردن اسماعیل حلقه کرد و صورتش را بوسید و گفت:«چاکر هرچی خوش‌تیپ هم هستیم. به علی، تو قنبرآباد و برزن، لنگه نداری!»علی‌خالدار دست‌هایش را خشک کرد و جلوتر آمد و با آواز گفت: «سر راه کنار برین دوماد می‌خواد نار بزنه»چند نفری که در قهوه‌خانه باقی مانده بودند، خندیدند. الیاس گفت: «بزن بریم. حوصله منم می‌خواد سر بره!»
undefined*از رُمان اسماعیل*undefined*نویسنده: امیرحسین فردی*
همراه ما باشید*نثرین*، جرعه‌ای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano

۷:۱۳

آسمان هنوز تاریک بود که در ساحل متل قو پیاده شد. عمارات و درخت‌های اطراف، میان مه سنگین شناور بودند. شبنم ریز و تندی در حال ریزش بود. یقه‌ی کتش را بالا کشید و گردنش را میان شانه‌هایش فرو برد. بیدار‌خوابی‌های سفر شبانه با اتوبوس، خسته‌اش کرده بود. چشم‌هایش می‌سوخت و میل به خواب داشت. سرمای گزنده‌ای به سراغش آمده بود. صدای امواج، از پشت تپه‌های ماسه‌ای و ساختمان‌ها به گوش می‌رسید. دریا به نظرش مانند هیولای عظیم و خفته‌ای می‌آمد که در خواب خرناسه می‌کشید و نفیرش در دل جنگل و سینه‌ی کوهستان می‌پیچید. به اطراف نگاه کرد. کور‌سوی گرم چراغی از میان مه غلیظ پیدا بود. ساکش را روی دوش انداخت و به آن طرف رفت. نور چراغ، از در نیمه‌باز قهوه خانه‌ای، لایه‌های مه صبحگاهی را ‌می‌شکافت و بیرون می‌ریخت.
undefined*از رُمان اسماعیل*undefined*نویسنده: امیرحسین فردی*
همراه ما باشید*نثرین*، جرعه‌ای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano

۴:۱۶

کویر، جگر او بود که در زیر آسمان پهن شده بود و هر لحظه با نیزهٔ خورشید، شکاف تازه‌ای برمی‌داشت. خود را تمام‌شده یافت، اما این‌قدر هم در خود نمی‌دید که پایش را از آن‌سوی مرز هستی بگذارد. صورت اکنون با کویر مماس شده بود و دست‌ها در دو سو، چون دو بالهٔ ماهی، بر خاک می‌تپید. آرام‌آرام، در زیر پوست صورت، احساس رطوبت و خنکی کرد؛ رطوبتی که انگار عین حیات بود و زندگی را به تنِ مردهٔ او تزریق می‌کرد.لرزشی مطبوع، ابتدا صورت و بعد تمام بدن او را فرا گرفت؛ انگار رمق بود که به تنِ مردهٔ او می‌دوید.آرنج را حایل کرد و صورت را از خاک برداشت. دست‌های نیمه‌جان را در خاک مرطوب فرو برد و آن را به سر و صورت خود مالید. با هر مشتی که برمی‌داشت، خاکِ زیرین را مرطوب‌تر و خنک‌تر می‌یافت. گودی هنوز به یک وجب نرسیده بود که آبی زلال شروع به جوشیدن کرد. فاصلهٔ میان دست و دهان غیرقابل تحمل بود. صورت را در گودی فرو برد و لب و دهان را به خنکای آب سپرد.

undefined از مجموعه داستان سانتاماریاundefined سید مهدی شجاعی

۶:۵۵

مگر نمی‌شود زنی یادِ زنِ دیگری بیفتد که چهارده سال پیش او را دیده و گفته است: «شما خیلی شادابید؛ همیشه جوان و شادابید.»چه حرف‌ها! خبر از دلِ آدم ندارند. نمی‌دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوستهٔ ظاهری چه اهمیتی دارد؟ درونم ویرانه است: خانه‌ای پُر از درخت که سقفِ اتاق‌هایش ریخته است؛ تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفشِ نیم‌دارِ دیگران را تعمیر می‌کند؛ گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.
undefined سال بلواundefinedعباس معروفی

۱۶:۱۶

خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی،‌ فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خوب، حتماً یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آن‌که یادت باشد از ته دل فریاد جگر‌خراشی می‌کشی و می‌نشینی.
undefined*سال بلوا*undefined عباس معروفی
همراه ما باشید*نثرین*، جرعه‌ای از جهان داستانhttps://ble.ir/nasrin_bano

۱۶:۲۰