همهی فکر و ذکرم پیش دخترم بودنکند بیمار شودنکند گم شودنکند گرمازده شوداگر غذاهای انجا را دوست نداشت و نخورد چه کنم؟
در صورت بروز هر کدام از این موارد همسرم حتما سرزنشم میکندکه تو خواستی بچه ها را ببریتو گفتی چیزی نمیشود
این فکرها چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بودحسابی دو دل بودمولی مگر میشد انتخاب کرد؟
از یک طرف بردن بچه ها و دردسرهایشاز طرفی نرفتن و جاماندن...
نه من نمیتوانستم بمانماز سال گذشته لحظه شماری کرده بودم برای امسالدلمرده بودم و به لطف مرقد اقا نیاز داشتم
روی تصمیمم مصمم شدمبچه ها را به اقا جان سپردمبه هیچکس از اطرافیان از رفتنمان با بچه ها چیزی نگفتیمو راهی شدیملب مرز که رسیدیم با یک پیام از همه حلالیت خواستیم و باخبرشان کردیم
به نجف رسیدیمیادم می اید پارسال خیلی گشته بودیم برای پیدا کردن موکب ولی امسال تا رسیدیم اقایی ما را دعوت کردموکبی خلوت و دنج و نزدیک حرم
در مسیر مشایه هم به لطف اقا امام حسین همه چیز فراهم بود
حتی در کربلا در ان صف طولانی وقتی خادم دخترم را دید راه را باز کرد که در صف نمانیم و تربتی را در دستش گذاشت🥹
یادم امد تا قبل از دنیا امدن دخترم کربلا را ندیده بودم
چه ذهن کوچکی داشتم که فکر میکردم اینها رزق من است و نمیدانستم همه ی اینها روزی است که با آمدن دخترم نصیب ما شده و ما روزی خور در کنار اوییم.
خدایا شکرت بخاطر وجود بچه ها
#دخترم_برکت_زندگیم#پسرم_نعمت_زندگیم#روایتگری.مسیر.مشایه.کربلا
این شناسه شما رو به محلهتون وصل میکنه
@mehr61bano
کانال های ما :
بله | ایتا
در صورت بروز هر کدام از این موارد همسرم حتما سرزنشم میکندکه تو خواستی بچه ها را ببریتو گفتی چیزی نمیشود
این فکرها چند روزی بود ذهنم را مشغول کرده بودحسابی دو دل بودمولی مگر میشد انتخاب کرد؟
از یک طرف بردن بچه ها و دردسرهایشاز طرفی نرفتن و جاماندن...
نه من نمیتوانستم بمانماز سال گذشته لحظه شماری کرده بودم برای امسالدلمرده بودم و به لطف مرقد اقا نیاز داشتم
روی تصمیمم مصمم شدمبچه ها را به اقا جان سپردمبه هیچکس از اطرافیان از رفتنمان با بچه ها چیزی نگفتیمو راهی شدیملب مرز که رسیدیم با یک پیام از همه حلالیت خواستیم و باخبرشان کردیم
به نجف رسیدیمیادم می اید پارسال خیلی گشته بودیم برای پیدا کردن موکب ولی امسال تا رسیدیم اقایی ما را دعوت کردموکبی خلوت و دنج و نزدیک حرم
در مسیر مشایه هم به لطف اقا امام حسین همه چیز فراهم بود
حتی در کربلا در ان صف طولانی وقتی خادم دخترم را دید راه را باز کرد که در صف نمانیم و تربتی را در دستش گذاشت🥹
یادم امد تا قبل از دنیا امدن دخترم کربلا را ندیده بودم
چه ذهن کوچکی داشتم که فکر میکردم اینها رزق من است و نمیدانستم همه ی اینها روزی است که با آمدن دخترم نصیب ما شده و ما روزی خور در کنار اوییم.
خدایا شکرت بخاطر وجود بچه ها
#دخترم_برکت_زندگیم#پسرم_نعمت_زندگیم#روایتگری.مسیر.مشایه.کربلا
۱۲:۵۵