#روایت_مواسات 
سلام عرض میکنم خدمت همه ی مادران مواساتی حال و احوالتون چطوره؟!
من که حالم خداروشکر به لطف مهمونایی که داشتم روبه راهه.

داستان از اونجایی شروع میشه که دوست عزیزمون یکم ناخوش احوال
شد و نیاز به مداوا پیدا کرد.
از اونجایی که همه ی مادرها تو این جور موقعیت ها اول فکر بچه هاشون هستن دوست عزیزمون هم نگران این بودن که بچه هاشون رو پیش کی بزارن،
البته بنده خدا رودروایستی هم داشتن و با کلی خجالت این مسئله رو تو گروه نهضت مادری بیان کردن: ((من باید دوالی سه ساعت برای درمان به دکتر مراجعه کنم ،کسی از دوستان میتونه بچه های منو این چند ساعت نگه داره؟
))
من پیامشون رو خوندم باخودم گفتم چقدر خوبه که اینطور وقتها میتونیم کمکی کنیم و گره گشا باشیم.🥹
من و چندتا از دوستان اعلام آمادگی کردیم و این خیلی قشنگ بود برای من، قرعه به نام من افتاد و مهمان قرار شد به منزل ما تشریف بیارن.
دخترهام از ذوق مهمونامون تا پاسی ازشب بیدار بودن و با کلی برنامه ریزی برای مهمونا خوابشون برد.صبح خیلی زود برعکس همیشه بیدارشدن و پیگیر این که مهمونا کی میرسن؟؟
مهمونای قشنگ من اومدن دوستمون رو از زیر قرآن رد کردم و راهی شد تا در پناه خدا بره ودرمانش انجام بشه.
بچه ها باهم کاردستی درست کردن و خوراکی خوردن و خاطره برای هم تعریف میکردن نوزاد کوچولوشون هم که سرش دعوا بود که کی بخوابونتش کی بهش شیشه شیرشو بده، اصلا متوجه گذر زمان نبودم.

اما دائم تو این فکر بودم بچه ها چه خوب باهم سازگارشدن اصلا باهم حتی دعواشون هم نشد شکر خدا.
من که دیدم اوضاع خوب و روبه راهه زنگ زدم خواهرم و دخترهاش هم یک ساعتی مهمون کردم تا بچه ها باهم بیشتر بازی کنن و بهشون خوش بگذره.🥰
بعدهم که مادرشون اومد و رهسپار منزل شدن.البته ازشون قول گرفتم که برای نوبت دوم مراجعه باز هم بچه هاشون رو به من بسپارن

دوست خوبم اسمت رو در گوشیم (ام زینب گذاشتم) ممنونم ازت که بهم فرصت دادی که به فکر آوردن یه نی نی جدید باشم
هم تو به من مواسات رسوندی با این کارت و هم اگر خداقبول کنه بنده

#مواسات#نهضت_مادران_محله_میدان_خراسان
این شناسه شما رو به محلهتون وصل میکنه
@mehr61bano
کانال های ما :
بله | ایتا
داستان از اونجایی شروع میشه که دوست عزیزمون یکم ناخوش احوال
از اونجایی که همه ی مادرها تو این جور موقعیت ها اول فکر بچه هاشون هستن دوست عزیزمون هم نگران این بودن که بچه هاشون رو پیش کی بزارن،
البته بنده خدا رودروایستی هم داشتن و با کلی خجالت این مسئله رو تو گروه نهضت مادری بیان کردن: ((من باید دوالی سه ساعت برای درمان به دکتر مراجعه کنم ،کسی از دوستان میتونه بچه های منو این چند ساعت نگه داره؟
من پیامشون رو خوندم باخودم گفتم چقدر خوبه که اینطور وقتها میتونیم کمکی کنیم و گره گشا باشیم.🥹
من و چندتا از دوستان اعلام آمادگی کردیم و این خیلی قشنگ بود برای من، قرعه به نام من افتاد و مهمان قرار شد به منزل ما تشریف بیارن.
دخترهام از ذوق مهمونامون تا پاسی ازشب بیدار بودن و با کلی برنامه ریزی برای مهمونا خوابشون برد.صبح خیلی زود برعکس همیشه بیدارشدن و پیگیر این که مهمونا کی میرسن؟؟
مهمونای قشنگ من اومدن دوستمون رو از زیر قرآن رد کردم و راهی شد تا در پناه خدا بره ودرمانش انجام بشه.
بچه ها باهم کاردستی درست کردن و خوراکی خوردن و خاطره برای هم تعریف میکردن نوزاد کوچولوشون هم که سرش دعوا بود که کی بخوابونتش کی بهش شیشه شیرشو بده، اصلا متوجه گذر زمان نبودم.
اما دائم تو این فکر بودم بچه ها چه خوب باهم سازگارشدن اصلا باهم حتی دعواشون هم نشد شکر خدا.
من که دیدم اوضاع خوب و روبه راهه زنگ زدم خواهرم و دخترهاش هم یک ساعتی مهمون کردم تا بچه ها باهم بیشتر بازی کنن و بهشون خوش بگذره.🥰
بعدهم که مادرشون اومد و رهسپار منزل شدن.البته ازشون قول گرفتم که برای نوبت دوم مراجعه باز هم بچه هاشون رو به من بسپارن
دوست خوبم اسمت رو در گوشیم (ام زینب گذاشتم) ممنونم ازت که بهم فرصت دادی که به فکر آوردن یه نی نی جدید باشم
هم تو به من مواسات رسوندی با این کارت و هم اگر خداقبول کنه بنده
#مواسات#نهضت_مادران_محله_میدان_خراسان
۸:۵۲