آروم آروم داشتیم به ایام شهادت رئیس جمهور شهیدمون شهید رئیسی عزیز نزدیک میشدیم و من تو دلم غوغایی به پا بود. دلم میخواست به یاد سید ابراهیم عزیز کاری انجام بدم که حداقل یه گوشه از زحمات بیدریغ این بزرگ مرد رو جبران کرده باشم. به امید این که انشاءالله تو اون دنیا که دست ما خالیه دستمون رو بگیرن.

دلو زدم به دریا و دست به کار شدم. تو گروه محله یه پیام گذاشتم که بیاید در سالگرد شهادت شهید رئیسی و همراهانشون به یاد این شهدا یه کاری انجام بدیم.اول پیشنهاد نان صلواتی به ذهنم رسید و شماره کارت گذاشتیم برای واریز نذورات. ولی بعد دیدم فقط با خیرات نان دلم راضی نمیشه! دلم میخواست حداقل تو روز سالگرد شهادت یه عکسی از شهدا نصب کنیم و به یادشون خیرات کنیم.
اولش به ظاهر تو گروه خیلی استقبالی نشد و کسی پیگیر کار نشد. ته دلم خالی شد! آخه من تا حالا مسئولیت این مدل کارها رو به عهده نداشتم و ترسیدم تنهایی از پسش بر نیام.
اما کم کم صدای پیامک گوشیم و واریز وجه برای خیرات دلم رو روشن کرد.
خوشبختانه خانم افکاریان عزیز هم مثل همیشه همراه بودند و گفتند که برای مراسم میان.
ولی هنوز عکس شهدا رو نداشتم و نمیدونستم برای خیرات چی بذاریم؟!
یک نفر قول یه عکس از شهید رئیسی و یه رومیزی رو بهم داد. بازم امیدوارتر شدم.
ولی دلم میخواست عکس بقیه شهدا رو هم داشته باشم...🥺
بالاخره روز موعود رسید! یه کم دلم شور میزد.
احساس میکردم شاید یکی دو نفری از پسش برنیایم. وقتی داشتم برنامهریزی میکردم که کی برم عکس رو بگیرم؟ کی خرما بخریم؟ و ... در کمال ناباوری یکی از خانمهای بسیج گفتند که عکس همه شهدای خدمت رو دارند و اگه بخوام بهمون امانت میدن.
تقریباً ۲ ساعت تا اذان مغرب مونده بود. آماده شدیم و به همراه همسرم و بچهها رفتیم جلوی مسجد. در مسجد بسته بود و هنوز کسی هم برای کمک نیومده بود. رفتم طبقه بالا و عکسها رو از بسیج گرفتم. وقتی برگشتم پایین در کمال تعجب خانم فخرایی عزیز رو دیدم که به همراه کوچولوشون و تعدادی نان سنگک که در دست داشتند به مسجد نزدیک میشدند. خیلی خوشحال شدم. خانم افکاریان هم رفته بودند پنیر تهیه کنند. به پیشنهاد خانم افکاریان قرار شده بود به جای اینکه پول خیرات نان رو به نانوایی بدیم خودمون نان و پنیر تهیه کنیم و به مردم بدیم.
سریع دست به کار شدم و عکسها رو در جاهای مناسب نصب کردم. همسرم هم که خوشبختانه همیشه پای کار هستند برای جابجایی و آماده کردن میز کمک کردند و خرما و حلوا و تعدادی شمع خریداری کردند.
اسپیکر رو روشن کردم و مداحی هایی که آماده کرده بودم پخش کردم. با همکاری خانم افکاریان و همسرشون و همچنین خانم فخرایی عزیز برشهای نان و پنیر هم آماده شد. مردم هم خیلی سریع وارد عمل شدن و دور میز رو گرفتند.
نکتهی دلگرم کننده این بود که بعضی از مردم به صورت خودجوش برای کمک و همکاری حاضر شدن.🥺 مامان یکی از همکلاسیهای پسرم وقتی ما رو دید اومد جلو و برای آماده کردن برشهای نان و پنیر کمک کرد. وقتی نان تمام شد یکی از آقایون به پیشنهاد خودش برای تهیهی مجدد نان به نانوایی رفت و ...
همزمان با شروع پخش قرآن و اذان کار ما هم به پایان رسید. انگار دلم یکم آروم گرفته بود...🥺آقا سید امیدوارم این اندک رو از ما پذیرفته باشی و برای ما دعا کنی...
#محله_کیانی
این شناسه شما رو به محلهتون وصل میکنه
@h_sadat_hz
کانال های ما :
بله | ایتا
دلو زدم به دریا و دست به کار شدم. تو گروه محله یه پیام گذاشتم که بیاید در سالگرد شهادت شهید رئیسی و همراهانشون به یاد این شهدا یه کاری انجام بدیم.اول پیشنهاد نان صلواتی به ذهنم رسید و شماره کارت گذاشتیم برای واریز نذورات. ولی بعد دیدم فقط با خیرات نان دلم راضی نمیشه! دلم میخواست حداقل تو روز سالگرد شهادت یه عکسی از شهدا نصب کنیم و به یادشون خیرات کنیم.
اولش به ظاهر تو گروه خیلی استقبالی نشد و کسی پیگیر کار نشد. ته دلم خالی شد! آخه من تا حالا مسئولیت این مدل کارها رو به عهده نداشتم و ترسیدم تنهایی از پسش بر نیام.
اما کم کم صدای پیامک گوشیم و واریز وجه برای خیرات دلم رو روشن کرد.
ولی هنوز عکس شهدا رو نداشتم و نمیدونستم برای خیرات چی بذاریم؟!
بالاخره روز موعود رسید! یه کم دلم شور میزد.
تقریباً ۲ ساعت تا اذان مغرب مونده بود. آماده شدیم و به همراه همسرم و بچهها رفتیم جلوی مسجد. در مسجد بسته بود و هنوز کسی هم برای کمک نیومده بود. رفتم طبقه بالا و عکسها رو از بسیج گرفتم. وقتی برگشتم پایین در کمال تعجب خانم فخرایی عزیز رو دیدم که به همراه کوچولوشون و تعدادی نان سنگک که در دست داشتند به مسجد نزدیک میشدند. خیلی خوشحال شدم. خانم افکاریان هم رفته بودند پنیر تهیه کنند. به پیشنهاد خانم افکاریان قرار شده بود به جای اینکه پول خیرات نان رو به نانوایی بدیم خودمون نان و پنیر تهیه کنیم و به مردم بدیم.
سریع دست به کار شدم و عکسها رو در جاهای مناسب نصب کردم. همسرم هم که خوشبختانه همیشه پای کار هستند برای جابجایی و آماده کردن میز کمک کردند و خرما و حلوا و تعدادی شمع خریداری کردند.
اسپیکر رو روشن کردم و مداحی هایی که آماده کرده بودم پخش کردم. با همکاری خانم افکاریان و همسرشون و همچنین خانم فخرایی عزیز برشهای نان و پنیر هم آماده شد. مردم هم خیلی سریع وارد عمل شدن و دور میز رو گرفتند.
نکتهی دلگرم کننده این بود که بعضی از مردم به صورت خودجوش برای کمک و همکاری حاضر شدن.🥺 مامان یکی از همکلاسیهای پسرم وقتی ما رو دید اومد جلو و برای آماده کردن برشهای نان و پنیر کمک کرد. وقتی نان تمام شد یکی از آقایون به پیشنهاد خودش برای تهیهی مجدد نان به نانوایی رفت و ...
همزمان با شروع پخش قرآن و اذان کار ما هم به پایان رسید. انگار دلم یکم آروم گرفته بود...🥺آقا سید امیدوارم این اندک رو از ما پذیرفته باشی و برای ما دعا کنی...
#محله_کیانی
۲۰:۱۲