بله | کانال رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
ر

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم

۵۰ عضو
رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
♛فصل نهم:خون ناپاک♕ زمان حال +"...شب است، یک تنه زیبا شو... و چند ماه شکیبا شو... سپس مرا متولد کن... بتاب، روی شبم، دریا... و جوجه اردک زشتم را به زیر بال و پرت قو کن..." انگشتای کسی رو لا به لای موهام حس کردم. +"کسی نمیشنود ما را... اگر که روی سخن داری، و درد حرف زدن داری، اگر دهان خودت هستی، اگر زبان خودت هستی، به گوش های خودت رو کن..." صدای مسحور کننده ش مغزم رو هوشیار تر کرد. +"دو تا بریده ی از شانه، دو تا خجول، دو دیوانه، منم دو دست که میخواهم بغل بگیرمت، ای جنگل! تفقدی، نظری، چیزی به این دو ساقه ی کمرو کن..." بی حرکت موندم تا بیشتر لالایی خودم رو از حجره ش بشنوم... +"مِسَم که پخش و پلا هستم؛ دچار درد و بلا هستم. تو عادلی که طلا هستی. به کیمیای مساواتت تو را بدل به خودت اما مرا بدل به ترازو کن..." خیسی قطره اشکی رو روی گونه م حس کردم. داره گریه میکنه؟؟!!! +"تو را ببوس که لب هایت هنوز طعم عسل دارد... تو را بخواه که آغوشت هنوز میل بغل دارد... تو را بکار و شکوفا شو تو را بچین و تو را بو کن..." فکرم درگیر بود. خیسی لب هاش که بوسه زد روی گوشه لبم، جریان برقی رو از سر تا سر بدنم گذروند. خشک و بی حرکت با همون چشمای بسته سر جام موندم. حرکتش رو حس کردم که از کنارم بلند شد و از صدا ها فهمیدم که روی تخت خودش دراز کشید. به طوری که طبیعی به نظر بیاد، غلت زدم و پشت بهش دراز کشیدم. بعد نفسی که متوجه نشده بودم که حبسش کرده بودم رو آزاد کردم. بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم و این از سردرگمی و گیجی مغزم کم می کرد. " چرا هری اون کار رو کرد؟! یعنی چه اتفاقی افتاده؟! چرا گریه می کرد؟! این روزا هری عجیب غریب شده... یعنی اتفاقی افتاده؟؟؟!!!" اینا چیزایی بود که دائم توی مغزم تکرار میشد. هرچی بیشتر فکر می کردم، کمتر به نتیجه می رسیدم. هری تا به حال همچین کاری نکرده بود. حتی به یاد ندارم نصفه شب بالای سرم گریه کرده باشه. نگرانی به دلم چنگ زد. از فکرای عجیب و غریب حالت تهوع بهم دست داد. وقتی حس کردم نفس های هری سنگین شده و کاملا خوابه، از تخت بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. سرم از درد داشت می ترکید. از توی جعبه قرصا یه قرض مسکن پیدا کردم و خوردم. برگشتم و دوباره دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم. به ذهنم رسید: "هری از کجا این شعر رو حفظه؟ من فقط یه بار اینو واسش خوندم..." سه سال قبل _"جهان فاسد مردم را ، بریز دور و در این دوری به عطر نافه یِ خود خو کن... کمین بگیر جهانت را ، سپس شکارچیانت را به تیرِ معجزه آهو کن... مفصل‌اند زمستان‌ها، و برف نسخه‌ی خوبی نیست. برای سرفه‌ ی گلدان‌ ها، گلی نمانده خودت گُل باش. تو را بکار و شکوفا شو، تو را بچین و تو را بو کن. دلم دف است نیستانا، نگاهِ صوفی ناخوانا جهان پریشی مولانا، دهان پریشیِ مولانا تو خانقاه منی با من، بچرخ و یا حق و یاهو کن... شب است یک تنه زیبا شو، و چند ماه شکیبا شو... . . . تو را بکار و شکوفا شو تو را بچین و تو را بو کن..." ×صدای قشنگی داری... _میشه یه دفعه ظاهر نشی؟! ×من از اول که شروع کردی به خوندن اینجا بودم... اینقدر سرگرم خوندن و نوازش کردن موهای هری بودی که متوجه من نشدی! با تعجب نگاهش کردم. چرا حس کردم لحنش یه جوری بود؟ اومد و کنار من روی تخت نشست و به هری نگاه کرد. ×هری واقعا پسر زیباییه. اولش فک کردم شبیه مادر شه. اما تو این یه روز که یه دفعه رشد کرده خیلی شبیه پدرش شده. _آره. خودمم فک می کردم شبیه خاله باشه. چشمای خاله هم سبز بود. موهاشم فر بود. ×آره یادمه. لقب زیبا ترین عروس خاندان سلطنتی رو گرفت. حتی با اینکه بعد از ازدواج، ادوارد یجورایی از خاندان طرد شد. _جدا؟ یادم نمیاد. برای چی طرد شد؟! ×واسه اینکه خاله ت مسلمون بود. ادوارد خیلی قدرتمند بود که خاندان نتونستن مثل پرنسس دایانا و الفاید سرشونو زیر آب بکنن! _پرنسس دایانا؟ اسمش آشناست... ×آره. پرنسس دایانا حدود یک قرن و خورده ای پیش زندگی می کرد. زمان سلطنت ملکه الیزابت دوم. _میشه حدود سال های ۱۹۹۰؟ ×درسته.سال ۱۹۹۷ توی فرانسه توی یه تصادف خودش و معشوق مسلمونش کشته شدن. _جدا؟؟؟؟ چرا؟ ×خب طبق قوانین نانوشته نباید یه مسلمون وارد خاندان بشه. _من به یاد دارم خاله مسیحی شده بود. ×خب مثل اینکه در ظاهر بود. فقط واسه این بود که خاندان هر دو طرف دست از سرشون بردارن. البته ادوارد همچنان از طرف خاندان خزنده وار سفید تحت فشار بود. خصوصا که تاکید داشتن بچه دار نشن و عامل ورود تک چشم رو محیا نکنن. _دلیل تاکید خاندان خزنده وار سفید چی بود؟ اونا که خودشون از جنیان هستن! ×خب عده کمی از جنیان که شاخه سفید رو شامل میشن خدا پرستن و دشمن شیطان. کم هستن ولی قدرت خوبی دارن. اونا حتی سر به دنیا اومدن ادوارد با مادر و پدرش دعوای زیادی داشتن. _دیگه چرا ادوارد؟ undefined@nephilimprincenovelundefined
×خب مادر ادوارد یه دورگه از سمت پدر جادوگر انسان و از سمت مادر خزنده وار سفید بود. برعکس پدرش یه دورگه که از سمت مادر از خاندان سلطنتی انگلیس و از نسل فرعون و از سمت پدر یه خزنده وار سیاه و وارث سلطنت بود متولد شد. همه اول فکر می کردن نفیلیم اصلی ادوارده. برای همین مخفیانه ادوارد رو از مادر و پدرش دزدیدن و دربار خزنده وار های سفید میخواستن بکشنش. در حالی که دربار سیاه برعکس می خواستن بین خودشون بزرگش کنن. اما پدر ادوارد یعنی ویلیام بچه رو پیدا کرد و جای بچه ویلیام جیمز فیلیپس یعنی نتیجه ی ملکه شارلوت سوم جا زد._مگه میشه؟؟؟؟ چطوری اینکارو کرد؟×خب مثل اینکه پرنسس ویکتوریا و پرنس ویلیام بعد از سال ها همزمان با فرِیا و ویلیام پدر و مادر ادوارد بچه دار میشن. اما بچه شون همون شب میمیره. پدر ادوارد هم با پرنس ویلیام یه قراری میذاره. اینکه بچه شو به اونا بده در عوض اونا هویتش رو مخفی کنن و مثل بچه خودشون بزرگش کنن. خب پرنس هم قبول میکنه._پرنس چطور قبول میکنه بچه ای که همه دنبالش هستن رو بزرگ کنه؟؟؟×پرنس ویلیام جیمز از دربار انگلیس یعنی پدر خونده ادوارد با پرنس ویلیام از دربار خزنده وار های سیاه که شوالیه های تاریکی هم خونده میشن از سمت مادر با هم فامیل بودن. در واقع پسر خاله بودن! خیلی هم شباهت زیادی با هم داشتن. چون مادراشون دو قلو بودن. طبق توافقی که ۵۰ سال پیش بین دربار انگلیس و دربار شوالیه ها انجام گرفت، یه قرارداد بین دو دربار شکل گرفت که دختر اول ملکه شارلوت سوم با پسر اول شاه کرامول پادشاه شوالیه های تاریک ازدواج کنه تا دو دربار به صلح برگردن. الیزابت قُل اول با لوییس پسر شاه کرامول و از اون طرف قُل دوم یعنی ایزابلا با جیمز نوه ی شاه فقید ازدواج کردن. بعد جفتشون همزمان پسر دار شدن و اسم هر دو پسر شد ویلیام. ویلیام جیمز فیلیپس و ویلیام لوییس دلوین. که اولی پدر خونده و دومی پدر واقعیه ادوارده. این دو نفر مثل برادر بودن. وقتی پدر ادوارد به پرنس این پیشنهاد رو داد اون قبول کرد. اول اینکه میدونست دیگه نمیتونه بچه دار بشه. به خاطر مشکلاتی که پرنسس ویکتوریا موقع زایمان واسش پیش اومده بود. بعد هم اون بچه رو می شناخت. می دونست از خون اصیلیه. هر چند ناپاک. البته هویت ادوارد تا ۲۰ سالگیش مخفی بود._چطور؟×خب پیشگویی ها میگن اگه شاهزاده نفیلیم به دنیا بیاد، شب تولد ۲۰ سالگیش تبدیل میشه و تک چشم ظهور میکنه._اوه خدای من... میشه سه سال و خورده ای دیگه...×آره... هری دقیقا شب موعود به دنیا اومده..._۳۰ اکتبر شب موعوده؟؟؟ برای چی؟!×جشن هالوین! شب ورود خدای مرگ به دنیای انسان ها. خدای مرگ‌همون تک چشمه...!_خدایا حجم این همه اطلاعات واسم سنگینه...×آره میدونم...میگم هری که حالا بیدار نمیشه. بیا بریم پیش بقیه._بریم.زمان حالآره... من دقیقا این شعر رو یه بار برای هری خوندم اون هم وقتی توی قصر پدرش بیهوش بود! باید ازش بپرسم چطوری یادشه...صبح روز بعد×زاها! زاها!_چی شده؟×امشب مهمون داریم! شیخ موسی و خانواده ش میان! شب نرو سر کار!_چیییی؟؟؟؟ شیخ موسی؟ واسه چی؟؟؟×به نظرت واسه چی میان؟ فامیلیم خیر سرمون! عید هم که هست!_ولی تا اونجایی که یادم میاد شبای عید شیخ همیشه کل خاندان رو دعوت میکنه خونه خودش!×امسال نمیشه.خودت که بهتر در جریانی. مشکلات شوالیه ها و این جور چیزا. به هرحال امسال جیمز دعوتشون کرده._خب اوکی.من نمیام!سریع از پله ها رفتم بالا تا برم توی اتاق. صدای داد بلند لیلی همچنان از طبقه پایین میومد: زاها اگه نیای من میدونم وتو! شیخ بعد از مدت ها داره میاد! آبرومونو میبری با این کارات! اوه خدای من فقط اگه بفهمن توی بار کار میکنی...در اتاق رو بستم و دیگه صدای لیلی نیومد. جسم گوله شده ی هری پشت میز تحریر به چشمم خورد که سر درساش بود. یاد شب قبل افتادم. اروم جلو رفتم و دستمو تو موهاش بردم._چقدر بلند شدن!+اوهوم._خوشگلن...+هوم..._میخوای کوتاهشون کنی؟+نچ..._چیزی شده؟+نه...سریع کتابشو بستم و نشستم رو میز جلوش.+عه زاها چیکار میکنی؟_دیگه فهمیدم حتما یه چیزی شده!+نه بابا چی شده غیر از این که وسط درس خوندنم کتابمو بستی و نشستی روش؟!_تابستونه هری! تو هیچوقت تابستونا درس نمیخونی!+اون مال موقعی بود که امتحان ورودیه کالج نداشتم!_اوه... تو میخوای...میخوای بری...دانشگاه؟نمی دونم چرا یه حس ترسی درونم رخنه کرد.+البته که میخوام برم! واسه چند تا دانشگاه هم درخواست دادم واسه بورسیه. اگه قبول کنن دیگه نیازی نیست این همه کار کنی! فقط بایدم نمره خوبی تو آزمون بیارم!_حالا کودوم دانشگاه ها رو انتخاب کردی؟+امممم... نیویورک... تورنتو... ونکوور... لندن؟!_لندنننن؟؟؟؟ جدی هری؟؟؟ لندن؟؟؟+آره. جزو بهترین دانشگاه هاس!_منم نگفتم خوب نیست! ولی تو نمی تونی بری لندن!+چی؟؟؟ آخه چرااا؟؟؟_همین که گفتم!!! نمیشه!!!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۱۹

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
×خب مادر ادوارد یه دورگه از سمت پدر جادوگر انسان و از سمت مادر خزنده وار سفید بود. برعکس پدرش یه دورگه که از سمت مادر از خاندان سلطنتی انگلیس و از نسل فرعون و از سمت پدر یه خزنده وار سیاه و وارث سلطنت بود متولد شد. همه اول فکر می کردن نفیلیم اصلی ادوارده. برای همین مخفیانه ادوارد رو از مادر و پدرش دزدیدن و دربار خزنده وار های سفید میخواستن بکشنش. در حالی که دربار سیاه برعکس می خواستن بین خودشون بزرگش کنن. اما پدر ادوارد یعنی ویلیام بچه رو پیدا کرد و جای بچه ویلیام جیمز فیلیپس یعنی نتیجه ی ملکه شارلوت سوم جا زد. _مگه میشه؟؟؟؟ چطوری اینکارو کرد؟ ×خب مثل اینکه پرنسس ویکتوریا و پرنس ویلیام بعد از سال ها همزمان با فرِیا و ویلیام پدر و مادر ادوارد بچه دار میشن. اما بچه شون همون شب میمیره. پدر ادوارد هم با پرنس ویلیام یه قراری میذاره. اینکه بچه شو به اونا بده در عوض اونا هویتش رو مخفی کنن و مثل بچه خودشون بزرگش کنن. خب پرنس هم قبول میکنه. _پرنس چطور قبول میکنه بچه ای که همه دنبالش هستن رو بزرگ کنه؟؟؟ ×پرنس ویلیام جیمز از دربار انگلیس یعنی پدر خونده ادوارد با پرنس ویلیام از دربار خزنده وار های سیاه که شوالیه های تاریکی هم خونده میشن از سمت مادر با هم فامیل بودن. در واقع پسر خاله بودن! خیلی هم شباهت زیادی با هم داشتن. چون مادراشون دو قلو بودن. طبق توافقی که ۵۰ سال پیش بین دربار انگلیس و دربار شوالیه ها انجام گرفت، یه قرارداد بین دو دربار شکل گرفت که دختر اول ملکه شارلوت سوم با پسر اول شاه کرامول پادشاه شوالیه های تاریک ازدواج کنه تا دو دربار به صلح برگردن. الیزابت قُل اول با لوییس پسر شاه کرامول و از اون طرف قُل دوم یعنی ایزابلا با جیمز نوه ی شاه فقید ازدواج کردن. بعد جفتشون همزمان پسر دار شدن و اسم هر دو پسر شد ویلیام. ویلیام جیمز فیلیپس و ویلیام لوییس دلوین. که اولی پدر خونده و دومی پدر واقعیه ادوارده. این دو نفر مثل برادر بودن. وقتی پدر ادوارد به پرنس این پیشنهاد رو داد اون قبول کرد. اول اینکه میدونست دیگه نمیتونه بچه دار بشه. به خاطر مشکلاتی که پرنسس ویکتوریا موقع زایمان واسش پیش اومده بود. بعد هم اون بچه رو می شناخت. می دونست از خون اصیلیه. هر چند ناپاک. البته هویت ادوارد تا ۲۰ سالگیش مخفی بود. _چطور؟ ×خب پیشگویی ها میگن اگه شاهزاده نفیلیم به دنیا بیاد، شب تولد ۲۰ سالگیش تبدیل میشه و تک چشم ظهور میکنه. _اوه خدای من... میشه سه سال و خورده ای دیگه... ×آره... هری دقیقا شب موعود به دنیا اومده... _۳۰ اکتبر شب موعوده؟؟؟ برای چی؟! ×جشن هالوین! شب ورود خدای مرگ به دنیای انسان ها. خدای مرگ‌همون تک چشمه...! _خدایا حجم این همه اطلاعات واسم سنگینه... ×آره میدونم...میگم هری که حالا بیدار نمیشه. بیا بریم پیش بقیه. _بریم. زمان حال آره... من دقیقا این شعر رو یه بار برای هری خوندم اون هم وقتی توی قصر پدرش بیهوش بود! باید ازش بپرسم چطوری یادشه... صبح روز بعد ×زاها! زاها! _چی شده؟ ×امشب مهمون داریم! شیخ موسی و خانواده ش میان! شب نرو سر کار! _چیییی؟؟؟؟ شیخ موسی؟ واسه چی؟؟؟ ×به نظرت واسه چی میان؟ فامیلیم خیر سرمون! عید هم که هست! _ولی تا اونجایی که یادم میاد شبای عید شیخ همیشه کل خاندان رو دعوت میکنه خونه خودش! ×امسال نمیشه.خودت که بهتر در جریانی. مشکلات شوالیه ها و این جور چیزا. به هرحال امسال جیمز دعوتشون کرده. _خب اوکی.من نمیام! سریع از پله ها رفتم بالا تا برم توی اتاق. صدای داد بلند لیلی همچنان از طبقه پایین میومد: زاها اگه نیای من میدونم وتو! شیخ بعد از مدت ها داره میاد! آبرومونو میبری با این کارات! اوه خدای من فقط اگه بفهمن توی بار کار میکنی... در اتاق رو بستم و دیگه صدای لیلی نیومد. جسم گوله شده ی هری پشت میز تحریر به چشمم خورد که سر درساش بود. یاد شب قبل افتادم. اروم جلو رفتم و دستمو تو موهاش بردم. _چقدر بلند شدن! +اوهوم. _خوشگلن... +هوم... _میخوای کوتاهشون کنی؟ +نچ... _چیزی شده؟ +نه... سریع کتابشو بستم و نشستم رو میز جلوش. +عه زاها چیکار میکنی؟ _دیگه فهمیدم حتما یه چیزی شده! +نه بابا چی شده غیر از این که وسط درس خوندنم کتابمو بستی و نشستی روش؟! _تابستونه هری! تو هیچوقت تابستونا درس نمیخونی! +اون مال موقعی بود که امتحان ورودیه کالج نداشتم! _اوه... تو میخوای...میخوای بری...دانشگاه؟ نمی دونم چرا یه حس ترسی درونم رخنه کرد. +البته که میخوام برم! واسه چند تا دانشگاه هم درخواست دادم واسه بورسیه. اگه قبول کنن دیگه نیازی نیست این همه کار کنی! فقط بایدم نمره خوبی تو آزمون بیارم! _حالا کودوم دانشگاه ها رو انتخاب کردی؟ +امممم... نیویورک... تورنتو... ونکوور... لندن؟! _لندنننن؟؟؟؟ جدی هری؟؟؟ لندن؟؟؟ +آره. جزو بهترین دانشگاه هاس! _منم نگفتم خوب نیست! ولی تو نمی تونی بری لندن! +چی؟؟؟ آخه چرااا؟؟؟ _همین که گفتم!!! نمیشه!!! undefined@nephilimprincenovelundefined
یه دفعه هری با عصبانیت از جاش بلند شد و دستاشو کوبید دو طرف بدنم روی میز: چطوره بهم بگی تو لندن چه اتفاقی افتاده که اینقدر از اونجا فراری هستی! اون هم با این لهجه غلیظ بریتیشی که داری!باورم نمیشد! این هری بود؟؟؟ هری کوچولوی من؟؟؟ همونی که یه وقت بد بهش نگاه میکردم، بغض میکرد؟؟؟ الان با قد و هیکلی دو برابر من جلوم وایساده و با عصبانیت نگام میکنه؟؟؟ خدای من!!!با ناباوری نگاهش کردم. هری انگار تازه متوجه عکس العمل تندش شده بود. با کلافگی دستی توی موهاش کشید و عقب رفت.+من...من...معذرت میخوام... نمیدونم چی شد... دست خودم نبود...با دو تا دستاش صورتشو پوشوند. مچ هاشو گرفتم وبه طرف خودم کشیدمش و بغلش کردم.هی...هی... چیزی نیست. آروم باش.
+من...من نمیدونم چمه این روزا زاها... کلافه و عصبیم... بدن درد و سر درد دارم دائما... شبا دائم کابوس میبینم و از خواب می پرم. من معذرت می خوام. دست خودم نیست...
_اشکالی نداره. آروم باش.
با نگرانی موهاش رو نوازش کردم. نشونه های تکامل نیرو هاش خیلی زیاد شده بود. فشار عصبی روش زیاد بود و من اینو می فهمیدم.
_میخوای بهم بگی چه خوابایی می بینی؟؟؟
سرش رو از آغوشم بیرون آورد و با نگرانی و غم توی چشمام نگاه کرد و پایین موهای بلند سیاهمو لای انگشتاش پیچوند: اکثرشو یادم نمیاد. اما حسشو به یاد دارم. ترس و وحشت. دائم دارم توی راهرو های تاریک از یه چیزی فرار می کنم...بعد یه دفعه از خواب می پرم... تو میدونی این یعنی چی؟
به چشمای خوشگلش نگاه کردم. پسر کوچولوی من ترسیده... البته که دیگه الان کوچولو نیست! دو برابر من شده و من بازم حس روز اولی که بغلش کردم رو دارم.
بهم میگی چرا حالت بده؟؟؟
من می فهمم اون نگرانه یه چیزیه. نگاهش رو میدزده.+چیزی نیست...چونشو میگیرم، صورتشو با سمت خودم برمی گردونم و توی چشماش زل می زنم.واقعا؟؟؟
با نگاهم مچشو میگیرم. نمی تونه چیزی نباشه.
با بیچارگی نگاهم می کنه.
+میگم ولی...
دور و برش رو می پاد. انگار که کسی گوش می کنه به حرفامون! البته این امکان نداره. هرمس تموم خونه رو با طلسم های خاصی پوشونده که کسی نتونه داخل خونه بشه یا گوش بایسته. مگر یه انسان...
+نگی من گفتما!
خیلی خب! چقدر نگرانی!
+مامان بفهمه کلمو می کنه!
به حرفش خندیدم.
نگران لیلی نباش.
+خب ببین... چیزه... تو رو خدا نرو خب. منو تنها نذار حتی اگه دوسش داشتی!
با شگفتی نگاهش میکنم. درباره چی حرف میزنه؟؟؟!!!
عصبی توی اتاق راه میره و دستاشو توی موهاش میکشه. از روی میز پایین می پرم و به سمتش میرم.
نمی فهمم... منظورت از این حرفا چیه؟ چرا درست نمیگی چی شده؟ کیو دوست داشته باشم؟؟!!!
هری جدی برمیگرده سمتم. با نگرانی نگاهم میکنه و دستامو میگیره.
+اینو یادت نره که من سر جهازیتم! هر جا بری منم دنبالت میام. خب؟؟؟
قهقهه ای از نگرانی میزنم. دلم پیچ میخوره.
+لیلی گفت نگم. البته قرار نبود منم بدونم ولی یه دفعه فهمیدم و اون مجبور شد که بهم بگه.
دیگه حرف نمیزنم. حالت تهوعم زیاد شده...
+امشب... امشب قراره واست خاستگار بیاد...!

_
سخن نویسنده: اون شعر آهنگ "جهان فاسد مردم را" از چاووشی هستش. قشنگه گوش بدین.undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۰

thumbnail
♛فصل دهم: خواستگاری♕undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۰

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
undefined ♛فصل دهم: خواستگاری♕ undefined@nephilimprincenovelundefined
♛فصل دهم:خاستگاری♕_چییییییی؟؟؟؟!!!!!!+هیییششششش زاها آروم باش! خوبه گفتم لیلی نفهمه!بهت زده نگاهش کردم. لیلی دوباره برنامه چیده؟؟ این بار با شیخ موسی؟؟؟عصبی تو اتاق راه می رفتم._باورم نمیشه.... بااااووورررمممم نمییییشهههه!!!+باشه باشه! فقط آروم باش!_یعنی چی آخه؟! اصلا کودوم پسر مسلمونی از من خوشش میاد که دارن میان خاستگاری؟! تا جایی که من میدونم کسی نمیخواد با ما وصلت کنه!+نه اگه از خون خودتون باشه!!!ایستادم و با تعجب به هری نگاه کردم._از خون خودمون؟؟!+مثل اینکه نوه شیخ موساست...هری گفت و سرش رو انداخت پایین.هه! عالی شد! اون موش خرما! فواد پسر النوَر پسر شیخ موسی! از بچگی ش همیشه سرش تو کار من بود! حالا که بزرگ شده هم دست از سرم برنمیداره!پوست لبمو میکندم و با استرس راه میرفتم._حالا باید چیکار کنم؟+به روی خودت نیار که میدونی!_و بعد؟+به هر بهونه ای ردش کن!_لیلی منو می کشه! این دیگه هر کسی نیست! نوه شیخ موساست!_فهمیدم!یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید. سریع کارامو کردم و از خونه زدم بیرون. البته بعد از اینکه به لیلی اطمینان دادم تا عصر برمیگردم تا ولم کنه!۱۰ سال قبل×زاها امشب درساتو زودتر تموم کن و یه لباس خوب بپوش!_چرا؟ چیزی شده؟×مهمون داریم._خب چه تاکیدی داری که من باشم و لباس خوب بپوشم؟×خب یه جورایی مهمونی رسمیه._دقیقا چجور چجور مهمونی رسمی قراره باشه؟×میدونی... شیخ موسی میاد با خانواده ش._خب به سلامتی! اونا که فامیلن و همیشه اینجان!×خب با خانواده امیر سلمان میان._واسه چی؟؟؟×امممم... دورهمی؟!_لیلی من بچه نیستم! اونا رابطه فامیلی با ما ندارن که بخوان بیان خونمون!×شاید بخوان رابطه فامیلی پیدا کنن!_لیلی!!!×تو دیگه ۱۸ سالته زاها!_آره راست میگی! من "فقط" ۱۸ سالمه و واسش آماده نیستم!×پسر امیرسلمان پسر خوبیه!_من نمیگم پسر بدیه! من آمادگی ازدواج ندارم. هری هم هنوز بچه ست!×آمادگی تو برای ازدواج منوط به هریه؟_همه زندگی من منوط به هریه!زمان حال+چیکار کردی؟!_یه کار خوب!+خب چی؟؟!_بعدا بهت میگم.جلو رفتیم و با شیخ و خانواده ش سلام و علیک کردیم. شیخ آدم خوبی بود. مهربون و حمایتگر. البته اگه خانواده ش بذارن!آخر از همه فواد وارد شد. همبازی بچگی هام. نگاه خیره و هیزش روی من می چرخید وقتی باهام دست داد. یه لحظه شک کردم که نکنه لباسم نازکه یا جاییم پیداست! طبق رسوم عربی لباس بلند پوشیده ای تنم بود. من اصلا با اینجور لباسای دخترونه راحت نیستم. لیلی اصرار داشت که شله (روسری بلند عربی) ببندم. اما من مخالفت کردم. کسی اگه منو میخواد باید همینطوری که هستم بخواد!دست دادن فواد زیاد طول کشید. فک کنم ول کنش کلا اتصالی کرده بود! بعد که دستش رو فشار دادم یادش اومد مدت زیادی رو به من خیره مونده. خم شد که صورتم رو ببوسه. جوری که پیدا نباشه صورتمو تو گردنم پنهان کردم. پسره چندش! چایی نخورده زود پسرخاله شد! سرش هنوز کنار صورتم بود. با لحن آروم گفتم: کجا؟! بفرما تو! دم در بده!!!با لحن پررو و از خود راضی گفت: ما اومدیم صاحب خونه بشیم.بعد عقب رفت و روی دستم بوسه زد! پاچه خوار لعنتی! وقتی رفت دستمو با پشت لباسم پاک کردم. من عمرا بتونم با این زندگی کنم! رگه عربیش خیلی قویه!!! اون اصلا مثل پدرم یا جیمز و دایی نیست. مردای خونواده ما خیلی نرم و مهربونن با خانوما. اینطور نیست که روی تو حس تملک داشته باشن. اونا بیشتر به عشق و محبت معتقدن تا تملک و تعصب. اگه الان پدرم اینجا بود حساب این پسره ی کله خراب رو میرسید!با یادآوردی پدر و مادرم قطره اشکی گوشه چشمم جمع شد.+چیزی شده؟قطره اشکی که لجوجانه می خواست پایین بیاد رو گرفتم._نه هری... چیزی نیست.رفتیم و کنار بقیه نشستیم. بعد از ۲۸ سال زندگی هنوز درباره مراسم مزخرف خاستگاری نمی دونم! چون هیچوقت نذاشتم درست اجرا بشه. اینبار هم فقط به خاطر شیخ موسی! من به حمایتش از هری نیاز دارم...تموم طول صحبت های دور همی شون توی فکر بودم. هری هم مثل عقاب به فواد نگاه می کرد و اگه موقعیتی گیرش میومد ضایعش می کرد! جیمز همیشه به من می گفت خدا به داد شوهر بیچاره ت برسه! هری پوست از سرش می کنه!بالاخره صحبت ها به جایی رسید که قرار شد من و فواد بریم صحبت کنیم. بردمش توی حیاط و روی مبل های چوبی با فاصله زیاد ازش نشستم. تحملش رو نداشتم.نمی دونم چرا اینقدر دلم شور میزد. آرامشمو حفظ کردم و سکوت کردم. می خواستم اول اون شروع کنه.÷خب؟!نگاهش کردم.÷من اول شروع می کنم. خب از بحث های کلیشه ای همیشگی می گذریم. می خوام انتظاراتمو از همسرم بگم. اول باید بگم به عنوان یه مرد عرب غذا برام خیلی مهمه!!! یه دست پخت خوب و غذای همیشه آماده می خوام! بعدم شیوه زندگیت... درباره ش می دونم. راستش به عنوان یه فرد سرشناس اصلا نمی پسندمش!!!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۲

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
♛فصل دهم:خاستگاری♕ _چییییییی؟؟؟؟!!!!!! +هیییششششش زاها آروم باش! خوبه گفتم لیلی نفهمه! بهت زده نگاهش کردم. لیلی دوباره برنامه چیده؟؟ این بار با شیخ موسی؟؟؟ عصبی تو اتاق راه می رفتم. _باورم نمیشه.... بااااووورررمممم نمییییشهههه!!! +باشه باشه! فقط آروم باش! _یعنی چی آخه؟! اصلا کودوم پسر مسلمونی از من خوشش میاد که دارن میان خاستگاری؟! تا جایی که من میدونم کسی نمیخواد با ما وصلت کنه! +نه اگه از خون خودتون باشه!!! ایستادم و با تعجب به هری نگاه کردم. _از خون خودمون؟؟! +مثل اینکه نوه شیخ موساست... هری گفت و سرش رو انداخت پایین. هه! عالی شد! اون موش خرما! فواد پسر النوَر پسر شیخ موسی! از بچگی ش همیشه سرش تو کار من بود! حالا که بزرگ شده هم دست از سرم برنمیداره! پوست لبمو میکندم و با استرس راه میرفتم. _حالا باید چیکار کنم؟ +به روی خودت نیار که میدونی! _و بعد؟ +به هر بهونه ای ردش کن! _لیلی منو می کشه! این دیگه هر کسی نیست! نوه شیخ موساست! _فهمیدم! یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید. سریع کارامو کردم و از خونه زدم بیرون. البته بعد از اینکه به لیلی اطمینان دادم تا عصر برمیگردم تا ولم کنه! ۱۰ سال قبل ×زاها امشب درساتو زودتر تموم کن و یه لباس خوب بپوش! _چرا؟ چیزی شده؟ ×مهمون داریم. _خب چه تاکیدی داری که من باشم و لباس خوب بپوشم؟ ×خب یه جورایی مهمونی رسمیه. _دقیقا چجور چجور مهمونی رسمی قراره باشه؟ ×میدونی... شیخ موسی میاد با خانواده ش. _خب به سلامتی! اونا که فامیلن و همیشه اینجان! ×خب با خانواده امیر سلمان میان. _واسه چی؟؟؟ ×امممم... دورهمی؟! _لیلی من بچه نیستم! اونا رابطه فامیلی با ما ندارن که بخوان بیان خونمون! ×شاید بخوان رابطه فامیلی پیدا کنن! _لیلی!!! ×تو دیگه ۱۸ سالته زاها! _آره راست میگی! من "فقط" ۱۸ سالمه و واسش آماده نیستم! ×پسر امیرسلمان پسر خوبیه! _من نمیگم پسر بدیه! من آمادگی ازدواج ندارم. هری هم هنوز بچه ست! ×آمادگی تو برای ازدواج منوط به هریه؟ _همه زندگی من منوط به هریه! زمان حال +چیکار کردی؟! _یه کار خوب! +خب چی؟؟! _بعدا بهت میگم. جلو رفتیم و با شیخ و خانواده ش سلام و علیک کردیم. شیخ آدم خوبی بود. مهربون و حمایتگر. البته اگه خانواده ش بذارن! آخر از همه فواد وارد شد. همبازی بچگی هام. نگاه خیره و هیزش روی من می چرخید وقتی باهام دست داد. یه لحظه شک کردم که نکنه لباسم نازکه یا جاییم پیداست! طبق رسوم عربی لباس بلند پوشیده ای تنم بود. من اصلا با اینجور لباسای دخترونه راحت نیستم. لیلی اصرار داشت که شله (روسری بلند عربی) ببندم. اما من مخالفت کردم. کسی اگه منو میخواد باید همینطوری که هستم بخواد! دست دادن فواد زیاد طول کشید. فک کنم ول کنش کلا اتصالی کرده بود! بعد که دستش رو فشار دادم یادش اومد مدت زیادی رو به من خیره مونده. خم شد که صورتم رو ببوسه. جوری که پیدا نباشه صورتمو تو گردنم پنهان کردم. پسره چندش! چایی نخورده زود پسرخاله شد! سرش هنوز کنار صورتم بود. با لحن آروم گفتم: کجا؟! بفرما تو! دم در بده!!! با لحن پررو و از خود راضی گفت: ما اومدیم صاحب خونه بشیم. بعد عقب رفت و روی دستم بوسه زد! پاچه خوار لعنتی! وقتی رفت دستمو با پشت لباسم پاک کردم. من عمرا بتونم با این زندگی کنم! رگه عربیش خیلی قویه!!! اون اصلا مثل پدرم یا جیمز و دایی نیست. مردای خونواده ما خیلی نرم و مهربونن با خانوما. اینطور نیست که روی تو حس تملک داشته باشن. اونا بیشتر به عشق و محبت معتقدن تا تملک و تعصب. اگه الان پدرم اینجا بود حساب این پسره ی کله خراب رو میرسید! با یادآوردی پدر و مادرم قطره اشکی گوشه چشمم جمع شد. +چیزی شده؟ قطره اشکی که لجوجانه می خواست پایین بیاد رو گرفتم. _نه هری... چیزی نیست. رفتیم و کنار بقیه نشستیم. بعد از ۲۸ سال زندگی هنوز درباره مراسم مزخرف خاستگاری نمی دونم! چون هیچوقت نذاشتم درست اجرا بشه. اینبار هم فقط به خاطر شیخ موسی! من به حمایتش از هری نیاز دارم... تموم طول صحبت های دور همی شون توی فکر بودم. هری هم مثل عقاب به فواد نگاه می کرد و اگه موقعیتی گیرش میومد ضایعش می کرد! جیمز همیشه به من می گفت خدا به داد شوهر بیچاره ت برسه! هری پوست از سرش می کنه! بالاخره صحبت ها به جایی رسید که قرار شد من و فواد بریم صحبت کنیم. بردمش توی حیاط و روی مبل های چوبی با فاصله زیاد ازش نشستم. تحملش رو نداشتم. نمی دونم چرا اینقدر دلم شور میزد. آرامشمو حفظ کردم و سکوت کردم. می خواستم اول اون شروع کنه. ÷خب؟! نگاهش کردم. ÷من اول شروع می کنم. خب از بحث های کلیشه ای همیشگی می گذریم. می خوام انتظاراتمو از همسرم بگم. اول باید بگم به عنوان یه مرد عرب غذا برام خیلی مهمه!!! یه دست پخت خوب و غذای همیشه آماده می خوام! بعدم شیوه زندگیت... درباره ش می دونم. راستش به عنوان یه فرد سرشناس اصلا نمی پسندمش!!! undefined@nephilimprincenovelundefined
برای همسر من مناسب نیست که تو بار کار کنه و سیگار از دستش نیوفته و تا ۱۲ شب بیرون باشه! حجاب نداشته باشه و لباسای مردونه بپوشه و مثل مردا موتور سواری کنه!وقتی دید با نگاه بدی بهش خیره شدم از حالت غد در اومدن و چهره ی خیرخواهی به خودش گرفت: باور کن واسه خودت میگم زاها! تو خانومی! با اصالتی! خون خانواده حدید تو رگ هات جاریه! این شیوه زندگی برازنده تو نیست! باور کن اگه زنم بشی، تو قصری که برات میسازم خانومی می کنی! سر تا پات رو طلا می گیرم! لباسای مارک و سفر های خارجه از دستت نمیوفته! فقط غیر از یه غذا که دست پخت خودت باشه هیچی ازت نمی خوام! اونم به خاطر صمیمیت خودمون میگم! میدونی که میگن زنی که واسه شوهرش آشپزی کنه عاشقش میمونه؟! هری رو هم میفرستم بهترین دانشگاه. حمایتش می کنم تا سری توی سرا دربیاره. دایی مالک رو عمل می کنیم. یه خونه بزرگ واسه لیلی و جیمز با چندتا خدمتکار واسشون میگیرم. یه کار عالی واسه جیمز دست و پا میکنم.هوم؟!خدای من! باورم نمی شد داشت این حرفارو میزد!!!_پس راسته که تو با معبد در ارتباطی و همکاری داری!÷من فقط به بهتر شدن وضعیت مسلمونا کمک میکنم!_اوه! جدا؟؟؟ خجالت نمیکشی این حرفا رو میزنی؟؟؟ مگه اومدی کالا خریداری کنی؟ به نظرت من یه جنسم که قیمت بدی قبول کنم که خودمو بهت بفروشم؟!!!!÷زاها چی داری می گی؟؟؟ من فقط می خواستم حسن نیتم رو ثابت کنم!_با قیمت دادن از همین اول کار؟! تو حتی سعی نکردی با یه جمله محبت آمیز شروع کنی تا قلب منو به دست بیاری! از اول فقط توقعات و شرایط زندگی رو گفتی!÷به خدا من دوستت دارم زاها!تحمل این همه نقش بازی کردنش رو نداشتم. از جام بلند شوم و نزدیکش رفتم._اگه واقعا دوستم داری، بهتره دست از سرم برداری! من و تو نمی تونیم باهم باشیم!اونم از جاش بلند شد. میتونستم برق عصبانیت رو تو چشماش ببینم.÷اون وقت چرا؟؟؟!!!_من نمی تونم با تو زندگی کنم فواد! نمی تونم اون همسر دلخواهت باشم. نمی تونم اون مدلی که تو می خوای زندگی کنم! من همیشه چشمای نگرانم دنبال هریه. هر جای دنیا بره باهاش میرم. نمی تونم ولش کنم بره. می تونی همچین چیزی رو قبول کنی؟فواد عصبی تو حیاط قدم زد و دست توی موهاش کشید. تک خنده ی عصبی سر داد.÷هه! یه جوری حرف میزنی انگار هری بچه توعه! نه اونا! بسه دیگه زاها! بالاخره اونم باید بره دنبال زندگیش!_من اونو بزرگ کردم و نمیتونم ازش جدا بشم. مادرش نیستم. ولی خاله ش که هستم! غیر از اون... من نمی تونم اون طوری که تو می خوای زندگی کنم! این اصلا استایل من نیست!یه دفعه فواد دست از قدم روی عصبیش کشید و با حالت بی احساسی زل زد توی چشمام.÷باشه... حالا که تو میخوای! من حاضرم تموم شرایطت رو قبول کنم! هیچ انتظاری هم ازت ندارم!!!خدای من! انتظارش رو ندارم! همه امیدم واسه رد کردنش به این بود که اون شرایط من رو قبول نمیکنه و همه چی خود به خود منتفی میشه! تقریبا از این مطمئن بودم!_نمیشه... نمیشه فواد...÷چرا؟! دیگه مشکلت چیه؟!_مشکلم اینکه... من... من... دوستت ندارم!!!پوزخندی روی صورتش شکل گرفت.÷اون که اینطور! خانوم بنده رو دوست نداره!قدم های آرومی به سمتم برداشت.÷که مورد پسند علیا حضرت واقع نشدم.هوم؟!دیگه داشت بیش از حد نزدیک میشد..._فواد...÷هوم؟؟_داری بیش از حدت جلو میای...اون واقعا خیلی بهم نزدیک شده بود. ناخودآگاه یه قدم به قدم برداشتم. اون به جلو... من به عقب... بالاخره فضا تموم شد و خوردم به دیوار. اون باز هم بس نکرد. چسبید بهم._برو عقب فواد!!! بهت میگم برو عقب!خواستم از کنارش دربرم که با دستاش قفلم کرد به دیوار.÷تو فقط مال خودمی زاها... به هر قیمتی..._لعنتی روانی بکش عقب!!! نمیخوام بهت صدمه بزنم!÷نگران دوست داشتن من نباش! من یه کاری می کنم بهم علاقه پیدا کنی!سرش توی گردنم بود. حالم داشت بهم میخورد. خودمو جمع میکردم که بدنش به بدنم نخوره. خیلی موقعیت حال بهم زنی بود.شهوت توی چشمای فواد ترسناک بود. توی گردنم نفسای عمیق می کشید._ای بابا! شاید من اصلا یکی دیگه رو دوست داشته باشم!!!تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. فواد یه دفعه متوقف شد. کشید عقب و توی صورتم زل زد. چشماش تاریک بود. خب فک کنم بدتر گند زدم! انگار بدتر از قبل شده بود. ترسناک تر...÷میدونه چیه؟! بازم واسم مهم نیست!با ناباوری نگاش کردم. مگه میشه براش مهم نباشه؟!_چی؟!!!÷تو باید منو دوست داشته باشی!سرش رو برد توی گردنم و با چیزی که به آرومی زمزمه کرد، نفسم رفت...÷شاید دوست داری شیخ و بقیه جمعیت مسلمونا بدونن هری همون بچه حرومزاده خاله تو و اون شاهزاده عوضیه؟؟؟؟ شاید دیگه به حمایت هاشون نیازی نداری؟؟؟دنیا پیش چشمم سیاه شد... مغزم توانایی درک موقعیتم رو نداشت... فقط یه جمله توی سرم اکو میشد: "اون میدونه... اون میدونه!"undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۵

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
برای همسر من مناسب نیست که تو بار کار کنه و سیگار از دستش نیوفته و تا ۱۲ شب بیرون باشه! حجاب نداشته باشه و لباسای مردونه بپوشه و مثل مردا موتور سواری کنه! وقتی دید با نگاه بدی بهش خیره شدم از حالت غد در اومدن و چهره ی خیرخواهی به خودش گرفت: باور کن واسه خودت میگم زاها! تو خانومی! با اصالتی! خون خانواده حدید تو رگ هات جاریه! این شیوه زندگی برازنده تو نیست! باور کن اگه زنم بشی، تو قصری که برات میسازم خانومی می کنی! سر تا پات رو طلا می گیرم! لباسای مارک و سفر های خارجه از دستت نمیوفته! فقط غیر از یه غذا که دست پخت خودت باشه هیچی ازت نمی خوام! اونم به خاطر صمیمیت خودمون میگم! میدونی که میگن زنی که واسه شوهرش آشپزی کنه عاشقش میمونه؟! هری رو هم میفرستم بهترین دانشگاه. حمایتش می کنم تا سری توی سرا دربیاره. دایی مالک رو عمل می کنیم. یه خونه بزرگ واسه لیلی و جیمز با چندتا خدمتکار واسشون میگیرم. یه کار عالی واسه جیمز دست و پا میکنم.هوم؟! خدای من! باورم نمی شد داشت این حرفارو میزد!!! _پس راسته که تو با معبد در ارتباطی و همکاری داری! ÷من فقط به بهتر شدن وضعیت مسلمونا کمک میکنم! _اوه! جدا؟؟؟ خجالت نمیکشی این حرفا رو میزنی؟؟؟ مگه اومدی کالا خریداری کنی؟ به نظرت من یه جنسم که قیمت بدی قبول کنم که خودمو بهت بفروشم؟!!!! ÷زاها چی داری می گی؟؟؟ من فقط می خواستم حسن نیتم رو ثابت کنم! _با قیمت دادن از همین اول کار؟! تو حتی سعی نکردی با یه جمله محبت آمیز شروع کنی تا قلب منو به دست بیاری! از اول فقط توقعات و شرایط زندگی رو گفتی! ÷به خدا من دوستت دارم زاها! تحمل این همه نقش بازی کردنش رو نداشتم. از جام بلند شوم و نزدیکش رفتم. _اگه واقعا دوستم داری، بهتره دست از سرم برداری! من و تو نمی تونیم باهم باشیم! اونم از جاش بلند شد. میتونستم برق عصبانیت رو تو چشماش ببینم. ÷اون وقت چرا؟؟؟!!! _من نمی تونم با تو زندگی کنم فواد! نمی تونم اون همسر دلخواهت باشم. نمی تونم اون مدلی که تو می خوای زندگی کنم! من همیشه چشمای نگرانم دنبال هریه. هر جای دنیا بره باهاش میرم. نمی تونم ولش کنم بره. می تونی همچین چیزی رو قبول کنی؟ فواد عصبی تو حیاط قدم زد و دست توی موهاش کشید. تک خنده ی عصبی سر داد. ÷هه! یه جوری حرف میزنی انگار هری بچه توعه! نه اونا! بسه دیگه زاها! بالاخره اونم باید بره دنبال زندگیش! _من اونو بزرگ کردم و نمیتونم ازش جدا بشم. مادرش نیستم. ولی خاله ش که هستم! غیر از اون... من نمی تونم اون طوری که تو می خوای زندگی کنم! این اصلا استایل من نیست! یه دفعه فواد دست از قدم روی عصبیش کشید و با حالت بی احساسی زل زد توی چشمام. ÷باشه... حالا که تو میخوای! من حاضرم تموم شرایطت رو قبول کنم! هیچ انتظاری هم ازت ندارم!!! خدای من! انتظارش رو ندارم! همه امیدم واسه رد کردنش به این بود که اون شرایط من رو قبول نمیکنه و همه چی خود به خود منتفی میشه! تقریبا از این مطمئن بودم! _نمیشه... نمیشه فواد... ÷چرا؟! دیگه مشکلت چیه؟! _مشکلم اینکه... من... من... دوستت ندارم!!! پوزخندی روی صورتش شکل گرفت. ÷اون که اینطور! خانوم بنده رو دوست نداره! قدم های آرومی به سمتم برداشت. ÷که مورد پسند علیا حضرت واقع نشدم.هوم؟! دیگه داشت بیش از حد نزدیک میشد... _فواد... ÷هوم؟؟ _داری بیش از حدت جلو میای... اون واقعا خیلی بهم نزدیک شده بود. ناخودآگاه یه قدم به قدم برداشتم. اون به جلو... من به عقب... بالاخره فضا تموم شد و خوردم به دیوار. اون باز هم بس نکرد. چسبید بهم. _برو عقب فواد!!! بهت میگم برو عقب! خواستم از کنارش دربرم که با دستاش قفلم کرد به دیوار. ÷تو فقط مال خودمی زاها... به هر قیمتی... _لعنتی روانی بکش عقب!!! نمیخوام بهت صدمه بزنم! ÷نگران دوست داشتن من نباش! من یه کاری می کنم بهم علاقه پیدا کنی! سرش توی گردنم بود. حالم داشت بهم میخورد. خودمو جمع میکردم که بدنش به بدنم نخوره. خیلی موقعیت حال بهم زنی بود. شهوت توی چشمای فواد ترسناک بود. توی گردنم نفسای عمیق می کشید. _ای بابا! شاید من اصلا یکی دیگه رو دوست داشته باشم!!! تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. فواد یه دفعه متوقف شد. کشید عقب و توی صورتم زل زد. چشماش تاریک بود. خب فک کنم بدتر گند زدم! انگار بدتر از قبل شده بود. ترسناک تر... ÷میدونه چیه؟! بازم واسم مهم نیست! با ناباوری نگاش کردم. مگه میشه براش مهم نباشه؟! _چی؟!!! ÷تو باید منو دوست داشته باشی! سرش رو برد توی گردنم و با چیزی که به آرومی زمزمه کرد، نفسم رفت... ÷شاید دوست داری شیخ و بقیه جمعیت مسلمونا بدونن هری همون بچه حرومزاده خاله تو و اون شاهزاده عوضیه؟؟؟؟ شاید دیگه به حمایت هاشون نیازی نداری؟؟؟ دنیا پیش چشمم سیاه شد... مغزم توانایی درک موقعیتم رو نداشت... فقط یه جمله توی سرم اکو میشد: "اون میدونه... اون میدونه!" undefined@nephilimprincenovelundefined
به سختی خودمو جمع و جور کردم و کوبیدم به قفسه سینه ش و به عقب حلش دادم._دهنتو آب بکش عوضی! تو لیاقت نداری اسم خاله پاکمو به دهنت هم بیاری!!! تو حرومزاده ای! نه بچه ای که در نهایت بی گناهی و معصومیت مرده! اون هم وقتی پدر و مادرش زن و شوهر رسمی بودن و تموم انگلیس و نصف مردم کره زمین مراسم ازدواجشونو دیدن! نه وقتی اون قدر عاشق هم بودن!پوزخند لعنتی روی صورتش عذابم میداد و بیشتر باعث میشد اون جمله لعنتی توی مغزم اکو بشه: "اون میدونه..."÷اون بچه اصلا نباید به وجود میومد! طبق قانون یه مسلمون نباید با یه نجس ازدواج کنه! چه برسه اینکه به خاطرش از دین خارج بشه و بچه دار هم بشن! در هر صورت منو گول نزن! من که میدونم اون بچه، هریه! وگرنه لیلی و جیمز اینقدر در به در دکتر واسه دوباره بچه دار شدن نبودن!!! اینا مهم نیست. صحبت من اینکه یا به من جواب مثبت میدی یا به همه میگم هری اون حرومزاده لعنتیه که همه دنبالشن!نفسم بالا نمیومد. دنیا دور سرم می چرخید و وحشت باعث شده بود تموم بدنم یخ بزنه.دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم.÷نمی دونم که می دونی یا نه... وقتی بقیه بفهمن اون بچه هریه چه اتفاقی میوفته! اول اینکه جامعه مسلمونا یه بار دیگه تو و خانواده تو طرد می کنن. بعد از اون هم هیچ جامعه دیگه ای حاضر به پذیرشتوک نیست به خاطر موجودیت نفرین شده هری. جیمز از کار بی کار میشه. دیگه کسی توی روتون تف هم نمیندازه. شاید مردم از این محله بیرونتون کنن. نیرو های معبد هم میان و هری رو می برن! فک کنم برده جنسی خوبی واسه کراولی و رفقاش بشه! لیلی و خودت هم همین طور! بعد جیمز هم اینقدر کار واسشون میکنه تا زیر شلاق هاشون جون بده! اون موقع س که روزی هزار دفعه با خودت میگی کاش فواد رو قبول کرده بودم تا...هنوزم داشت زر مفت می زد... چرا اون دهن فاکی شو نمیبنده؟! چرا همه چی اینقدر تاره؟؟ چرا هم سردمه هم گرم؟! سرم درد میکنه و گیج میره. حسی توی پاهام ندارم... صدای قشنگشو از بین همهمه توی سرم تشخیص میدم که اسممو با نگرانی صدا میکنه...+زاها؟! خاله زاها؟!به خودم اجازه میدم تا توی بغلش رها بشم. دستای قوی مردونش دور بدنم حلقه میشه. پسر کوچولوی من کی وقت کرده اینقدر مرد بشه که من توی بغلش گم بشم؟! اون عوضی به تو میگه نفرین شده؟! تو تموم خوش بختی و شادی زندگی منی...واسه آخرین بار صدای نحسشو میشنوم: فقط دو روز وقت داری عروس من!!!دیگه چیزی نمیشنوم...*چشمامو باز میکنم. همه جا تاریکه. ولی صورت اون مثل خورشید می درخشه. موهای بلند خوشرنگش رو از روی صورتش کنار میزنم. تو خواب معصوم تر از هر وقت دیگه ای به نظر میاد. بیشتر خودمو تو بغلش جا میدم و سرمو به سینه پهنش تکیه میدم. اینجا میتونم دوباره آرامشمو پس بگیرم. بوسه شو روی موهام حس میکنم.بهش نگاه میکنم._بیداری؟+اوهوم._تموم مدت؟+هوم.زدم روی نوک دماغش._جواب منو درست بده پسر جوان!+بعله خاله ی عزیز تر از جان!لبخند خسته ای زدم. البته نه خستگی جسمی. من که تازه از خواب بیدار شده بودم. خستگی روحی بود...+منم خوابم نمیبره. میای بریم پشت بوم؟!_هوم؟؟؟؟ هوممممم!!!!هری بلند خندید.
+یه سوال بپرسم؟!به ستاره ها زل زده بودیم هر دومون._بپرس.+چی بهت گفت که اون طور حالت بد شد؟!_اون چیز خاصی نگفت. من فشارم از استرس افتاده بود. میدونی اون اولین خاستگاری رسمی از من بود.بعد خنده ی مصنوعی سردادم. هری به سمتم چرخید. دستشو خم زیر سرش گذاشت و بهم زل زد.+به هر کس این دروغا رو تحویل بدی و ازت قبول کنه، من قبول نمی کنم!!!صورتمو به سمتش برگردوندم و نگاهش کردم._خب پس نپرس که دروغ نشنوی!+من با دستای خودم خفه ش می کنم اگه دیگه دور و بر تو پیداش بشه!لبخند عمیقی زدم و با دست آزادم گونشو نوازش کردم.هر دو دوباره به سمت ستاره ها خیره شدیم.undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۷

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
به سختی خودمو جمع و جور کردم و کوبیدم به قفسه سینه ش و به عقب حلش دادم. _دهنتو آب بکش عوضی! تو لیاقت نداری اسم خاله پاکمو به دهنت هم بیاری!!! تو حرومزاده ای! نه بچه ای که در نهایت بی گناهی و معصومیت مرده! اون هم وقتی پدر و مادرش زن و شوهر رسمی بودن و تموم انگلیس و نصف مردم کره زمین مراسم ازدواجشونو دیدن! نه وقتی اون قدر عاشق هم بودن! پوزخند لعنتی روی صورتش عذابم میداد و بیشتر باعث میشد اون جمله لعنتی توی مغزم اکو بشه: "اون میدونه..." ÷اون بچه اصلا نباید به وجود میومد! طبق قانون یه مسلمون نباید با یه نجس ازدواج کنه! چه برسه اینکه به خاطرش از دین خارج بشه و بچه دار هم بشن! در هر صورت منو گول نزن! من که میدونم اون بچه، هریه! وگرنه لیلی و جیمز اینقدر در به در دکتر واسه دوباره بچه دار شدن نبودن!!! اینا مهم نیست. صحبت من اینکه یا به من جواب مثبت میدی یا به همه میگم هری اون حرومزاده لعنتیه که همه دنبالشن! نفسم بالا نمیومد. دنیا دور سرم می چرخید و وحشت باعث شده بود تموم بدنم یخ بزنه. دستمو به دیوار گرفتم تا نیوفتم. ÷نمی دونم که می دونی یا نه... وقتی بقیه بفهمن اون بچه هریه چه اتفاقی میوفته! اول اینکه جامعه مسلمونا یه بار دیگه تو و خانواده تو طرد می کنن. بعد از اون هم هیچ جامعه دیگه ای حاضر به پذیرشتوک نیست به خاطر موجودیت نفرین شده هری. جیمز از کار بی کار میشه. دیگه کسی توی روتون تف هم نمیندازه. شاید مردم از این محله بیرونتون کنن. نیرو های معبد هم میان و هری رو می برن! فک کنم برده جنسی خوبی واسه کراولی و رفقاش بشه! لیلی و خودت هم همین طور! بعد جیمز هم اینقدر کار واسشون میکنه تا زیر شلاق هاشون جون بده! اون موقع س که روزی هزار دفعه با خودت میگی کاش فواد رو قبول کرده بودم تا... هنوزم داشت زر مفت می زد... چرا اون دهن فاکی شو نمیبنده؟! چرا همه چی اینقدر تاره؟؟ چرا هم سردمه هم گرم؟! سرم درد میکنه و گیج میره. حسی توی پاهام ندارم... صدای قشنگشو از بین همهمه توی سرم تشخیص میدم که اسممو با نگرانی صدا میکنه... +زاها؟! خاله زاها؟! به خودم اجازه میدم تا توی بغلش رها بشم. دستای قوی مردونش دور بدنم حلقه میشه. پسر کوچولوی من کی وقت کرده اینقدر مرد بشه که من توی بغلش گم بشم؟! اون عوضی به تو میگه نفرین شده؟! تو تموم خوش بختی و شادی زندگی منی... واسه آخرین بار صدای نحسشو میشنوم: فقط دو روز وقت داری عروس من!!! دیگه چیزی نمیشنوم... * چشمامو باز میکنم. همه جا تاریکه. ولی صورت اون مثل خورشید می درخشه. موهای بلند خوشرنگش رو از روی صورتش کنار میزنم. تو خواب معصوم تر از هر وقت دیگه ای به نظر میاد. بیشتر خودمو تو بغلش جا میدم و سرمو به سینه پهنش تکیه میدم. اینجا میتونم دوباره آرامشمو پس بگیرم. بوسه شو روی موهام حس میکنم.بهش نگاه میکنم. _بیداری؟ +اوهوم. _تموم مدت؟ +هوم. زدم روی نوک دماغش. _جواب منو درست بده پسر جوان! +بعله خاله ی عزیز تر از جان! لبخند خسته ای زدم. البته نه خستگی جسمی. من که تازه از خواب بیدار شده بودم. خستگی روحی بود... +منم خوابم نمیبره. میای بریم پشت بوم؟! _هوم؟؟؟؟ هوممممم!!!! هری بلند خندید. +یه سوال بپرسم؟! به ستاره ها زل زده بودیم هر دومون. _بپرس. +چی بهت گفت که اون طور حالت بد شد؟! _اون چیز خاصی نگفت. من فشارم از استرس افتاده بود. میدونی اون اولین خاستگاری رسمی از من بود. بعد خنده ی مصنوعی سردادم. هری به سمتم چرخید. دستشو خم زیر سرش گذاشت و بهم زل زد. +به هر کس این دروغا رو تحویل بدی و ازت قبول کنه، من قبول نمی کنم!!! صورتمو به سمتش برگردوندم و نگاهش کردم. _خب پس نپرس که دروغ نشنوی! +من با دستای خودم خفه ش می کنم اگه دیگه دور و بر تو پیداش بشه! لبخند عمیقی زدم و با دست آزادم گونشو نوازش کردم. هر دو دوباره به سمت ستاره ها خیره شدیم. undefined@nephilimprincenovelundefined
+میگم زاها..._هوممم...؟+جواب منو درست بده خانوم جوان!خندم گرفت._بله مرد جوان؟؟؟+تا حالا به این فکر کردی ترکیب اسممون چی میشه؟؟؟_نه... نمی دونم... میشه "هاها"؟؟؟!+مسخره!_وا! خب چه میدونم! چی میشه؟!+مثلا میشه "هز". یا "هزا"!_چرا هزا؟+دو تا حرف اول اسمارو بهم می چسبونن!!!_آهان. حالا چیشد به این فکر افتادی؟+گاهی بعضیا توی مدرسه "هز" یا "هزا" صدام میزدن. اولش بدم میومد. بعد یه روز با خودم فک کردم هزا ترکیب اسم منو و توئه. برای همین ازش خوشم اومد._فقط به همین خاطر ازش خوشت اومد؟!+اوهوم!_چیشد بعد این همه وقت یادش افتادی؟!+همین طوری... راستش جیمز داشت واسه مسخره بازی سعی میکرد اسم تو و فواد رو بهم بچسبونه!با قیافه چندش نگاش کردم._ایییییییییییییی!!!!!+منم همینو گفتم!!!_آخرش چیشد؟ امیدوارم نتونسته باشه!+ "زواد" ،"زافو" ،"زاواد" و "فوزا" رو ساخت که هیچ کودومش قشنگ نبود!_چه بهتر! اصلا دلم نمیخواد اسمم کنار اون یارو بیاد!+خب حالا "هَزا" قشنگه؟؟؟ به هم میاد؟؟؟_معلومه که بهم میاد! من همه زندگیم کنار تو قشنگه!+منم همین فکرو می کنم!!!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۸

thumbnail
♛فصل یازدهم: فرشته نجات♕undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۲۹

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
undefined ♛فصل یازدهم: فرشته نجات♕ undefined@nephilimprincenovelundefined
توی بار بی حوصله روی شیشه دستمال می کشیدم و فکرم درگیر فواد و شرط مسخره ش بود.=آهای خوشگله! یه شات ودکا.بی حواس براش یه شات ریختم.=هی! این اونی نبود که من خواستم! گفتم ودکا! تو بربن ریختی!_ببخشید...یه شات دیگه براش ریختم. این دفعه مطمئن شدم که ودکا باشه! ولی اون یارو دست بردار نبود.=ببخشم؟! مگه میشه همه چیزو بخشید؟!_الان که دیگه ودکاتو گرفتی!=شاید باید به رئیس اینجا بگم بیشتر روی تربیت بارتندر هاش کار کنه! هوم؟!منتظر نگاش کردم. خب که چی؟ الان منظورش چیه؟ فقط خواست اطلاع بده؟ خب برو بگو!!!=ولی خب شایدم بتونیم باهم کنار بیایم؟!با چشمای ریزشده نگاش کردم.=اگه باهام راه بیای...دستشو گذاشت روی دستم که روی پیشخون بود. سریع دستمو کشیدم._بکش کنار!=اووو آروم باش! سخت نگیر! منم یکی از اون چندتایی که هر شب باهاشونی!از عصبانیت سرخ شدم. مرتیکه نکبت! فک کرده همه مثل خودش هرزه ن!_گفتم بکش کنار تا بارتِندر های مرد رو نریختم رو سرت! ما اینجا از این کثافت کاریا نداریم!انگار داشتم گِل لگد می کردم! چون اصلا توجهی نکرد و پیشخون رو دور زد و اومد داخل!!! اوه خدایا! این دو روزه افتادم گیر هر چی آدم بیشعور و نفهمه! اون از فواد اینم از این نره غول!=وقتی مقاومت نشون میدی جذاب تر میشی! می تونیم یه شب عالی رو با هم داشته باشیم!مچ دستمو چسبید. سعی کردم دستمو بکشم. ولی خیلی زورش زیاد بود. نه اینکه نتونم از خودم دفاع کنم. اما مسلما راهش صدمه دیدن اون که مشتری بار به حساب میومد، بود و من نمی خواستم اسم بیگ گای خراب بشه. اون کارای زیادی در حقم کرده...با بیچارگی نگاهی به اطراف انداختم. صدای موزیک کر کننده بود و کسی هم دور و برمون نبود. اگه مجبور میشدم مسلما حالشو میگرفتم. اما من همیشه تا آخرین لحظه صبر میکنم.نگاهم به اطراف بود که یه دفعه کمرم تیر کشید. اون عوضی پرتم کرده بود سمت شیشه میز بار. اون شیشه لعنتی تیز بود...لبه تیز و برنده ی میز شیشه ای رو توی کمرم حس میکردم. تا خواستم خودمو از میز جدا کنم، چسبید بهم و کمرم بیشتر توی لبه ی تیز میز فرو رفت. از درد و سوزش شیشه توی کمرم اشک توی چشمام جمع شد. دست و پاهام سست شده بود و مغزم کار نمیداد. این لعنتی آخرش نیست! من دردای بیشتری رو حس کردم و از پا درنیومدم!چرا دست از فک زدن برنمی داره؟! نمی تونم تمرکز کنم. چشمامو بستم ولی میتونم نفسای داغشو توی گوشم حس کنم. کمرم هر لحظه بیشتر توی میز فرو میره و دردش نفسگیره...دستاش رو بدنمه و هر لحظه حالت تهوعم بیشتر میشه. سعی میکنم پسش بزنم ولی نمیشه. من کی اینقدر ضعیف شدم؟!مشت می کوبم به قفسه سینه ش و میخنده. صورتشو نزدیک میکنه و رومو برمیگردونم. بازم میخنده!نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت بود که باهاش درگیر بودم؛فقط فهمیدم هیکل گنده ش با شتاب از روم کنار رفت و تونستم نفس بکشم... بعد صدای زد و خورد اومد. دستای لرزونمو گذاشتم پشت سرم روی میز تا بدنمو بتونم جدا کنم. ولی حتی زور اینکار رو هم نداشتم. چشمامو که از اشک تار بود باز کردم و به اطراف دوختم تا ببینم فرشته نجاتم کیه. یه پسر با اورکت سبز لجنی رو دیدم که افتاده بود روی اون عوضی و میزدش. از پشت سر به نظرم خیلی آشنا میومد. موهای قهوه ای کوتاه و شلوار لی. به ذهنم فشار آوردم تا بلکه بتونم به یاد بیارمش و صداش بزنم که با صدای آخم برگشت سمتم. خدای من! اون دین بود!نمی دونم چرا تا برگشت سمتم وحشت کرد. شاید خیلی با گریه زشت میشم،هوم؟!با دو از روی جسم آش و لاش اون مزاحم بلند شد و به طرفم اومد.سریع بغلم کرد. چقدر از دیدنش خوش حال بودم. بازو هاش رو گرفتم تا نیوفتم. از میز که جدا شدم تازه درد اصلی شروع شد. هیسی کشیدم و به بازو هاش چنگ زدم._دین...×زاها! زاها! خوبی؟ چی شده؟ چرا کمرت خونریزی میکنه؟؟؟_فقط...منو ببر پیش بیگ گای!×اوکی.منو کامل کشید توی بغلش و با عجله دوید سمت دفتر بار.÷هی پسر!!! خوش اوم.... خدای من! چیشده زاها؟!×هیچی نپرس! فقط جعبه کمک های اولیه تو بیار!÷باشه باشه! بذارش اینجا.بیگ گای وسایل رو میزش رو کنار زد و دین منو خوابوند روی میز.جیغ آرومی زدم وقتی کمرم با میز تماس پیدا کرد. دین با وحشت دوباره منو بالا کشید و برعکسم کرد.لباسمو آروم زد بالا که هیسی کردم.÷خدای من زاها! نمیخوای بگی چی شده؟ پوست کمرت پاره پاره س!_هیچی! من ازت ممنون میشدم اگه.... وای دین آروم تر! اگه لبه اون میزای لعنتی رو میدادی یه سوهان بزنن تا اینقدر تیز نباشه!دین در حالی که پوست کمرمو ضد عفونی می کرد و بخیه می زد پرسید: اون عوضی چی می گفت؟!_اوممم... هیچی... یه شات اشتباه براش ریختم.میخواست سوءاستفاده کنه...احساس کردم دین متوقف شد.نفس های عصبی ش رو حس می کردم.×کاری کرد باهات؟!_نه فقط هُلم داد سمت میز و تهدید می کرد.×مطمئنی؟!_آره بابا!×ولی بازم حق نداشت انگشتت بهش بخوره!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۰

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
توی بار بی حوصله روی شیشه دستمال می کشیدم و فکرم درگیر فواد و شرط مسخره ش بود. =آهای خوشگله! یه شات ودکا. بی حواس براش یه شات ریختم. =هی! این اونی نبود که من خواستم! گفتم ودکا! تو بربن ریختی! _ببخشید... یه شات دیگه براش ریختم. این دفعه مطمئن شدم که ودکا باشه! ولی اون یارو دست بردار نبود. =ببخشم؟! مگه میشه همه چیزو بخشید؟! _الان که دیگه ودکاتو گرفتی! =شاید باید به رئیس اینجا بگم بیشتر روی تربیت بارتندر هاش کار کنه! هوم؟! منتظر نگاش کردم. خب که چی؟ الان منظورش چیه؟ فقط خواست اطلاع بده؟ خب برو بگو!!! =ولی خب شایدم بتونیم باهم کنار بیایم؟! با چشمای ریزشده نگاش کردم. =اگه باهام راه بیای... دستشو گذاشت روی دستم که روی پیشخون بود. سریع دستمو کشیدم. _بکش کنار! =اووو آروم باش! سخت نگیر! منم یکی از اون چندتایی که هر شب باهاشونی! از عصبانیت سرخ شدم. مرتیکه نکبت! فک کرده همه مثل خودش هرزه ن! _گفتم بکش کنار تا بارتِندر های مرد رو نریختم رو سرت! ما اینجا از این کثافت کاریا نداریم! انگار داشتم گِل لگد می کردم! چون اصلا توجهی نکرد و پیشخون رو دور زد و اومد داخل!!! اوه خدایا! این دو روزه افتادم گیر هر چی آدم بیشعور و نفهمه! اون از فواد اینم از این نره غول! =وقتی مقاومت نشون میدی جذاب تر میشی! می تونیم یه شب عالی رو با هم داشته باشیم! مچ دستمو چسبید. سعی کردم دستمو بکشم. ولی خیلی زورش زیاد بود. نه اینکه نتونم از خودم دفاع کنم. اما مسلما راهش صدمه دیدن اون که مشتری بار به حساب میومد، بود و من نمی خواستم اسم بیگ گای خراب بشه. اون کارای زیادی در حقم کرده... با بیچارگی نگاهی به اطراف انداختم. صدای موزیک کر کننده بود و کسی هم دور و برمون نبود. اگه مجبور میشدم مسلما حالشو میگرفتم. اما من همیشه تا آخرین لحظه صبر میکنم. نگاهم به اطراف بود که یه دفعه کمرم تیر کشید. اون عوضی پرتم کرده بود سمت شیشه میز بار. اون شیشه لعنتی تیز بود... لبه تیز و برنده ی میز شیشه ای رو توی کمرم حس میکردم. تا خواستم خودمو از میز جدا کنم، چسبید بهم و کمرم بیشتر توی لبه ی تیز میز فرو رفت. از درد و سوزش شیشه توی کمرم اشک توی چشمام جمع شد. دست و پاهام سست شده بود و مغزم کار نمیداد. این لعنتی آخرش نیست! من دردای بیشتری رو حس کردم و از پا درنیومدم! چرا دست از فک زدن برنمی داره؟! نمی تونم تمرکز کنم. چشمامو بستم ولی میتونم نفسای داغشو توی گوشم حس کنم. کمرم هر لحظه بیشتر توی میز فرو میره و دردش نفسگیره... دستاش رو بدنمه و هر لحظه حالت تهوعم بیشتر میشه. سعی میکنم پسش بزنم ولی نمیشه. من کی اینقدر ضعیف شدم؟! مشت می کوبم به قفسه سینه ش و میخنده. صورتشو نزدیک میکنه و رومو برمیگردونم. بازم میخنده! نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت بود که باهاش درگیر بودم؛فقط فهمیدم هیکل گنده ش با شتاب از روم کنار رفت و تونستم نفس بکشم... بعد صدای زد و خورد اومد. دستای لرزونمو گذاشتم پشت سرم روی میز تا بدنمو بتونم جدا کنم. ولی حتی زور اینکار رو هم نداشتم. چشمامو که از اشک تار بود باز کردم و به اطراف دوختم تا ببینم فرشته نجاتم کیه. یه پسر با اورکت سبز لجنی رو دیدم که افتاده بود روی اون عوضی و میزدش. از پشت سر به نظرم خیلی آشنا میومد. موهای قهوه ای کوتاه و شلوار لی. به ذهنم فشار آوردم تا بلکه بتونم به یاد بیارمش و صداش بزنم که با صدای آخم برگشت سمتم. خدای من! اون دین بود! نمی دونم چرا تا برگشت سمتم وحشت کرد. شاید خیلی با گریه زشت میشم،هوم؟! با دو از روی جسم آش و لاش اون مزاحم بلند شد و به طرفم اومد.سریع بغلم کرد. چقدر از دیدنش خوش حال بودم. بازو هاش رو گرفتم تا نیوفتم. از میز که جدا شدم تازه درد اصلی شروع شد. هیسی کشیدم و به بازو هاش چنگ زدم. _دین... ×زاها! زاها! خوبی؟ چی شده؟ چرا کمرت خونریزی میکنه؟؟؟ _فقط...منو ببر پیش بیگ گای! ×اوکی. منو کامل کشید توی بغلش و با عجله دوید سمت دفتر بار. ÷هی پسر!!! خوش اوم.... خدای من! چیشده زاها؟! ×هیچی نپرس! فقط جعبه کمک های اولیه تو بیار! ÷باشه باشه! بذارش اینجا. بیگ گای وسایل رو میزش رو کنار زد و دین منو خوابوند روی میز. جیغ آرومی زدم وقتی کمرم با میز تماس پیدا کرد. دین با وحشت دوباره منو بالا کشید و برعکسم کرد.لباسمو آروم زد بالا که هیسی کردم. ÷خدای من زاها! نمیخوای بگی چی شده؟ پوست کمرت پاره پاره س! _هیچی! من ازت ممنون میشدم اگه.... وای دین آروم تر! اگه لبه اون میزای لعنتی رو میدادی یه سوهان بزنن تا اینقدر تیز نباشه! دین در حالی که پوست کمرمو ضد عفونی می کرد و بخیه می زد پرسید: اون عوضی چی می گفت؟! _اوممم... هیچی... یه شات اشتباه براش ریختم.میخواست سوءاستفاده کنه... احساس کردم دین متوقف شد.نفس های عصبی ش رو حس می کردم. ×کاری کرد باهات؟! _نه فقط هُلم داد سمت میز و تهدید می کرد. ×مطمئنی؟! _آره بابا! ×ولی بازم حق نداشت انگشتت بهش بخوره! undefined@nephilimprincenovelundefined
_خب تو که از خجالتش دراومدی!آخرین بخیه رو زد و گفت: فقط یبار دیگه ببینمش دور و برت!دین بعد از درست کردن اوضاع من رفت تا دستاشو بشوره.با درد از جام بلند شدم. لبامو گاز میگرفتم تا صدام در نیاد. بیگ گای کمک کرد تا بشینم.÷هی زاها..._هوم...÷واقعا فقط تهدیدت کرد یا از ترس جون طرف نگفتی به دین؟!جدی توی چشماش زل زدم:خودت چی فکر میکنی؟!با چشمای ناراحت نگام کرد: دختر خوب! بهت میگم اینجا جای تو نیست؛ میگی نه.میگم واست یکی رو بذارم حواسش بهت باشه؛ بازم میگی نه! اینجا جای امثال تو نیست و اینکار مناسبت نیست زاها! همه فک‌میکنن هرکی یه لیوان مشروب میده دستت هرزه ست. تو با اونا فرق داری! بیا ببرمت پیش داداشم. یه لباس فروشی داره. اونجا کار کن._گفتم که...نه! من باید نزدیک اینجا باشم. خودت که بهتر میدونی!÷آره آره میدونم باید نزدیک پاتوق باشی. ولی نگرانش نباش.من از خجالت اون عوضی درمیام._ممنون...×زاها... پایه ای یه چیزی دوتایی بزنیم؟!_مثلا چی؟ کوک؟؟؟×اوه نه بابا راه افتادی!_عزیزم اون موقع که شما تازه داشتی یاد میگرفتی تاتی تاتی راه بری، من میگفتم میگ میگ!دین با قهقهه در حالی که دستاشو خشک میکرد جلو اومد: واسه همین زبونته که عاشقتم!پوکر نگاهش کردم: خب تو نمیگی قلب من با باطری کار میکنه، بعد یه دفعه ابراز عشق میکنی، من قلبم کشش نداره، وایمیسه یه جنازه میوفته رو دستت؟!دین یه دفعه ایستاد و با یه لبخند نگاهم کرد: چقدر دلم واست تنگ شده بود... الان انگار بیشتر متوجه ش شدم...لبخندی زدم: منم همین طور لعنتی!دین بغلم کرد و منم دستامو دورش حلقه کردم.دین یه سال ازم بزرگتر بود و تقریبا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. اون از فامیلای مادری ادوارد بود و میشه گفت یکی از دلایل آشنایی ادوارد با خاله م بود.×پایه ای یه پیک بزنیم و یه دست بازی کنیم؟!_بدون شرط بندی؟!×بدون شرط بندی!از روی میز آروم پایین اومدم: بعد ساعت کاری.بیگ‌گای تا اون موقع ساکت بود: بیخیال دختر! الان آخرای شبه دیگه. تو هم که حالت خوب نیست. برو یکم خوش بگذرون._مشکلی نیست؟!÷نه. تئودور رو میذارم سر جات._اوکی. دستت درد نکنه. میزتم به گند کشیدم!÷اوه زاها برای اولین بار خجالت کشید! نه حالا که میگی باید عوضش از حقوقت کم کنم!!!با دهن باز نگاهش کردم: ناموسا؟!!!!بیگ گای در حالی که قهقهه میزد گفت: برو! شوخی کردم.تا آخرای شب با دین ورق بازی کردیم و وودکا دادیم بالا.اون از سفراش گفت و افرادی که دیده بود و ماجراهایی که براش اتفاق افتاده بود. منم از ماجراهایی که برام پیش اومده بود و کارای هری. آخرای شب دیگه کاملا کله م داغ کرده بودم و مست بودم. یه دفعه زدم زیر گریه و ماجرای خواستگاری و حرفای فواد رو واسه دین تعریف کردم. اولش قرار بود نگم. ولی واقعا این موضوع اعصابمو بهم ریخته بود. پنه لوپه هنوز نتونسته بود چیز دندون گیری که بتونه یه تهدید برای فواد به حساب بیاد رو پیدا کنه. مهلت منم داشت تموم میشد.دین مست نبود و با دقت به حرفام گوش میداد. وقتی تموم شد، اشکامو پاک کرد و گفت: نگرانش نباش. من دیگه اینجام. کنار تو و هری و قرار نیست جایی برم. همه این سال ها دنبال متحدای درست و قدرتمند میگشتم‌. کسایی که واقعا پشتمون بمونن. اما انگار وفاداری فقط واسه تو قصه هاست. اینقدر مردم بدبختن که واقعا یه دلار میفروشنت و حتی آدم می کشن! حتی مخالفای سرسخت تک چشم هم اونقدرا ثابت قدم نیستن. فقط مسلمونا و یکتا پرستای معتقد به منجی بدون ترس و ثابت قدم بودن که اونا هم درباره موجودیت هری نظر مثبتی نداشتن و حاضر به همراهیش نبودن. الان که دیگه همه جا رو گشتم و خیال خودم رو راحت کردم، جایی نمیرم. همین جا میمونم کنارتون تا آخرش...لبخند بی حالی زدم و دستاشو سست فشردم.این قلبمو میشکوند که هری باید تنها مبارزه کنه. کسی رو غیر از ما چند نفر نداره در مقابل ارتش بزرگ تک چشم و خویی که هر روز بیشتر در درونش رشد میکنه. باید هم با درونش مبارزه کنه هم بیرون. اما خوش حال بودم که دین کنارمونه... اون یه متحد قدرتمنده...نمیدونم چند ساعت حرف زدیم و نوشیدنی خوردیم. فقط یادمه از خستگی و مستی بیهوش شدم...*سر و صدا نمی ذاشت بخوابم. یه چشممو به زور باز کردم. هیچ ایده ای نداشتم که کجام!!!چشمامو با دستم مالوندم و سعی کردم روی محیط اطراف تمرکز کنم. انگار هنوز الکل توی خونم بود. یکم که گذشت انگار مغزم تازه بالا اومد. تو پاتوق بودم! چندتا کاناپه قدیمی اما نرم توی پاتوق بود. من روی یکیش خوابیده بودم و دین روبروی من روی یه کاناپه دیگه. نشستم و به اطراف نگاه کردم. بچه ها بودن که اومده بودن. چقدر سرو صداشون زیاد بود!!! انگار پارتی گرفته بودن.undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۰

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
_خب تو که از خجالتش دراومدی! آخرین بخیه رو زد و گفت: فقط یبار دیگه ببینمش دور و برت! دین بعد از درست کردن اوضاع من رفت تا دستاشو بشوره.با درد از جام بلند شدم. لبامو گاز میگرفتم تا صدام در نیاد. بیگ گای کمک کرد تا بشینم. ÷هی زاها... _هوم... ÷واقعا فقط تهدیدت کرد یا از ترس جون طرف نگفتی به دین؟! جدی توی چشماش زل زدم:خودت چی فکر میکنی؟! با چشمای ناراحت نگام کرد: دختر خوب! بهت میگم اینجا جای تو نیست؛ میگی نه.میگم واست یکی رو بذارم حواسش بهت باشه؛ بازم میگی نه! اینجا جای امثال تو نیست و اینکار مناسبت نیست زاها! همه فک‌میکنن هرکی یه لیوان مشروب میده دستت هرزه ست. تو با اونا فرق داری! بیا ببرمت پیش داداشم. یه لباس فروشی داره. اونجا کار کن. _گفتم که...نه! من باید نزدیک اینجا باشم. خودت که بهتر میدونی! ÷آره آره میدونم باید نزدیک پاتوق باشی. ولی نگرانش نباش.من از خجالت اون عوضی درمیام. _ممنون... ×زاها... پایه ای یه چیزی دوتایی بزنیم؟! _مثلا چی؟ کوک؟؟؟ ×اوه نه بابا راه افتادی! _عزیزم اون موقع که شما تازه داشتی یاد میگرفتی تاتی تاتی راه بری، من میگفتم میگ میگ! دین با قهقهه در حالی که دستاشو خشک میکرد جلو اومد: واسه همین زبونته که عاشقتم! پوکر نگاهش کردم: خب تو نمیگی قلب من با باطری کار میکنه، بعد یه دفعه ابراز عشق میکنی، من قلبم کشش نداره، وایمیسه یه جنازه میوفته رو دستت؟! دین یه دفعه ایستاد و با یه لبخند نگاهم کرد: چقدر دلم واست تنگ شده بود... الان انگار بیشتر متوجه ش شدم... لبخندی زدم: منم همین طور لعنتی! دین بغلم کرد و منم دستامو دورش حلقه کردم. دین یه سال ازم بزرگتر بود و تقریبا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. اون از فامیلای مادری ادوارد بود و میشه گفت یکی از دلایل آشنایی ادوارد با خاله م بود. ×پایه ای یه پیک بزنیم و یه دست بازی کنیم؟! _بدون شرط بندی؟! ×بدون شرط بندی! از روی میز آروم پایین اومدم: بعد ساعت کاری. بیگ‌گای تا اون موقع ساکت بود: بیخیال دختر! الان آخرای شبه دیگه. تو هم که حالت خوب نیست. برو یکم خوش بگذرون. _مشکلی نیست؟! ÷نه. تئودور رو میذارم سر جات. _اوکی. دستت درد نکنه. میزتم به گند کشیدم! ÷اوه زاها برای اولین بار خجالت کشید! نه حالا که میگی باید عوضش از حقوقت کم کنم!!! با دهن باز نگاهش کردم: ناموسا؟!!!! بیگ گای در حالی که قهقهه میزد گفت: برو! شوخی کردم. تا آخرای شب با دین ورق بازی کردیم و وودکا دادیم بالا.اون از سفراش گفت و افرادی که دیده بود و ماجراهایی که براش اتفاق افتاده بود. منم از ماجراهایی که برام پیش اومده بود و کارای هری. آخرای شب دیگه کاملا کله م داغ کرده بودم و مست بودم. یه دفعه زدم زیر گریه و ماجرای خواستگاری و حرفای فواد رو واسه دین تعریف کردم. اولش قرار بود نگم. ولی واقعا این موضوع اعصابمو بهم ریخته بود. پنه لوپه هنوز نتونسته بود چیز دندون گیری که بتونه یه تهدید برای فواد به حساب بیاد رو پیدا کنه. مهلت منم داشت تموم میشد. دین مست نبود و با دقت به حرفام گوش میداد. وقتی تموم شد، اشکامو پاک کرد و گفت: نگرانش نباش. من دیگه اینجام. کنار تو و هری و قرار نیست جایی برم. همه این سال ها دنبال متحدای درست و قدرتمند میگشتم‌. کسایی که واقعا پشتمون بمونن. اما انگار وفاداری فقط واسه تو قصه هاست. اینقدر مردم بدبختن که واقعا یه دلار میفروشنت و حتی آدم می کشن! حتی مخالفای سرسخت تک چشم هم اونقدرا ثابت قدم نیستن. فقط مسلمونا و یکتا پرستای معتقد به منجی بدون ترس و ثابت قدم بودن که اونا هم درباره موجودیت هری نظر مثبتی نداشتن و حاضر به همراهیش نبودن. الان که دیگه همه جا رو گشتم و خیال خودم رو راحت کردم، جایی نمیرم. همین جا میمونم کنارتون تا آخرش... لبخند بی حالی زدم و دستاشو سست فشردم. این قلبمو میشکوند که هری باید تنها مبارزه کنه. کسی رو غیر از ما چند نفر نداره در مقابل ارتش بزرگ تک چشم و خویی که هر روز بیشتر در درونش رشد میکنه. باید هم با درونش مبارزه کنه هم بیرون. اما خوش حال بودم که دین کنارمونه... اون یه متحد قدرتمنده... نمیدونم چند ساعت حرف زدیم و نوشیدنی خوردیم. فقط یادمه از خستگی و مستی بیهوش شدم... * سر و صدا نمی ذاشت بخوابم. یه چشممو به زور باز کردم. هیچ ایده ای نداشتم که کجام!!! چشمامو با دستم مالوندم و سعی کردم روی محیط اطراف تمرکز کنم. انگار هنوز الکل توی خونم بود. یکم که گذشت انگار مغزم تازه بالا اومد. تو پاتوق بودم! چندتا کاناپه قدیمی اما نرم توی پاتوق بود. من روی یکیش خوابیده بودم و دین روبروی من روی یه کاناپه دیگه. نشستم و به اطراف نگاه کردم. بچه ها بودن که اومده بودن. چقدر سرو صداشون زیاد بود!!! انگار پارتی گرفته بودن. undefined@nephilimprincenovelundefined
به زور از جام بلند شدم و دنبال موبایلم گشتم. روی میز پیداش کردم. خدای من! ۱۱ صبح بود!!! کلی هم میس کال و پیام از هری و لیلی و جیمز داشتم. از استرس لبامو گاز میگرفتم. نمی دونستم چیکار کنم. رفتم سراغ دین._دین؟! دییننن؟!!×هوممم...._دین بلند شو!!!×خوابم میاد..._ساعت ۱۱ صبحه! صبح که چه عرض کنم! ظهر! بلند شو!!! باید برم خونمون و تو ام باید بیای!خوابالو پرسید: واسه چی من بیام؟!همون طور که پالتو و چکممو می پوشیدم، گفتم: چون من دیشبم اینجا خوابم برده و به هیچکس اطلاع ندادم. مهمون بودن تو بهونه خوبیه! بلند شو!×بیخیال..._چی چیو بیخیال! برم خونه تیکه بزرگه م انگشت کوچیکه پامه! لیلی زنده زنده تو دیگ می جوشونتم!×نگران نباش... من گفتم...متوقف شدم: چیو گفتی؟؟! به کی؟!دین چشماشو مالید: دیشب موبایلت خیلی زنگ خورد. منم جواب دادم. هری بود. داشت از نگرانی دق می کرد. منم گفتم که اینجام و تو هم خوابت برده. حالا میذاری بخوابم؟!نفس راحتی کشیدم: هوففف... آره آره بخواب خرس خوابالوی من!بعد یه لبخند پهن تحویلش دادم.×که من خرسم! آره؟!یه کوسنای روی مبل رو به طرفم پرت کرد که با خنده جاخالی دادم و یه کوسن هم من به طرفش پرت کردم. این شد شروع یه بالشت بازی حسابی! بعد یه ربع از خنده نمی تونستم خودمو جمع کنم. همه بدنم بی حس شده بود و فقط با بی حالی می خندیدم و از خودم دفاع می کردم. سکسکه م هم گرفته بود!_دین... هیک.... دین...هیک... بسه...هیک...!×نگاش کن دختره ی لوس چه سریع تسلیم شد! بلند شو بلند شو خودتو جمع کن! منو بزن! عجب پهلوون پنبه ای!یه دفعه یه صدای آشنا اومد: خوش میگذره؟!هر دو متوقف شدیم و به طرف منبع صدا برگشتیم که چشمای من گرد شد!×هرییی!!!! هرمس!!! اوه خدای من! فامیلای عزیز!دین خیلی سریع از روی من کنار کشید و به سمت هرمس رفت. هر دو رو بغل کرد.منم بلند شدم و سر و وضعمو درست کردم و به سمت جفتشون نگاه انداختم. نگاه هر دو شون یه جوری بود. هرمس یه جور همراه با غیض و حسادت و هری مخلوطی از خوش حالی و ناراحتی!بعد از احوال پرسی با دین جفتشون به من نگاه کردن._هی! چطورین؟! هری! تو اینجا چیکار میکنی؟! چطوری اومدی؟!هرمس به جای هری جواب داد: هری نگرانت بود. گویا هر چی بهت زنگ میزده دیشب جواب ندادی و نرفتی خونه. تا اینکه بالاخره دین به جات جواب داده و گفت که جفتتون اینجایین. وقتی که صبحم جواب ندادی و نرفتی خونه، هری به من زنگ زد که بیام دنبالش و بیارمش اینجا.بعد با اخم زل زد به من.جلو رفتم و با شرمندگی به هری نگاه کردم: شرمنده! ما تا نزدیکای صبح مشغول صحبت بودیم و اصلا متوجه گذرزمان و اطرافمون نبودیم.بعدم از خستگی خوابمون برد.هری همون طور اخمو گفت: حتما واست اهمیتی نداشته که فراموش کردی!جلو رفتم تا بغلش کنم: اوه نه اینطور نیست عزیزم! فقط بعد از مدت ها دین رو دیدم و کلی حرف داشتم که بهش بزنم!نزدیکش که شدم خودشو با قیافه در هم رفته عقب کشید و گفت: شایدم اینقدر الکل خوردی که مست شدی!اوه خدایا من هنوزم بوی گند الکل میدم!_نه خب میدونی که اولا من تو بار کار میکنم و بعدم... خب دوستا که دور هم جمع میشن ممکنه یه چیزی هم بخورن!هری عصبی با صدای بلند گفت: من بچه نیستم که سرمو شیره بمالی! این بوی یه عالمه الکله نه چهارتا پیک!و بعد با عصبانیت سریع از ما دور شد. پوفی کشیدم و به دین و هرمس نگاه کردم.دین شونه ای بالا انداخت و هرمس با اخم و دست به سینه گفت: میدونی! بهش حق میدم! تو از نگرانی نمیذاری هری از خونه خارج بشه! اون وقت خودت بیشتر از ۱۲ ساعت به گوشیت جواب نمیدی و بعد در حالی پیدات میکنیم که بوی الکل میدی و با یه پسر روی مبل در حال بالش بازی هستی! من بودم دیگه اصلا باهات حرف نمی زدم!معترضانه نگاهش کردم: هی! منظورت از این حرفا چیه؟! من با یه پسر روی مبل؟! اولا دین مثل برادرمه و تو اینو خوب میدونی! دوما من داشتم کارامو میکردم که بیام خونه! اون ذهن منحرفتو تمیز کن هرمس! من میرم دنبال هری!بی خیال صحبت اون دوتا شدم و به سمت راهی که فکر میکردم هری رفته باشه رفتم.بعد گشت زدن توی پاتوق کنار نورا پیداش کردم در حالی که اخمالو نشسته بود و نورا با لبخند باهاش صحبت می کرد. نورا من رو که دید، به بهونه گرفتن قهوه رفت.کنار هری نشستم. هری همچنان اخمالو و دست به سینه به روبه روش نگاه می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد._هی...اوممم...ببخشید که نگرانت کردم. واقعا قصدم این نبود که اذیتت کنم. فقط اینقدر از دیدن دین خوش حال بودم که زمان از دستم در رفت...+..._نمی خوای باهام صحبت کنی؟!+..._الان یعنی قهر کردی؟!+..._من که عذرخواهی کردم. قول میدم دیگه تکرار نشه!+...undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۰

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
به زور از جام بلند شدم و دنبال موبایلم گشتم. روی میز پیداش کردم. خدای من! ۱۱ صبح بود!!! کلی هم میس کال و پیام از هری و لیلی و جیمز داشتم. از استرس لبامو گاز میگرفتم. نمی دونستم چیکار کنم. رفتم سراغ دین. _دین؟! دییننن؟!! ×هوممم.... _دین بلند شو!!! ×خوابم میاد... _ساعت ۱۱ صبحه! صبح که چه عرض کنم! ظهر! بلند شو!!! باید برم خونمون و تو ام باید بیای! خوابالو پرسید: واسه چی من بیام؟! همون طور که پالتو و چکممو می پوشیدم، گفتم: چون من دیشبم اینجا خوابم برده و به هیچکس اطلاع ندادم. مهمون بودن تو بهونه خوبیه! بلند شو! ×بیخیال... _چی چیو بیخیال! برم خونه تیکه بزرگه م انگشت کوچیکه پامه! لیلی زنده زنده تو دیگ می جوشونتم! ×نگران نباش... من گفتم... متوقف شدم: چیو گفتی؟؟! به کی؟! دین چشماشو مالید: دیشب موبایلت خیلی زنگ خورد. منم جواب دادم. هری بود. داشت از نگرانی دق می کرد. منم گفتم که اینجام و تو هم خوابت برده. حالا میذاری بخوابم؟! نفس راحتی کشیدم: هوففف... آره آره بخواب خرس خوابالوی من! بعد یه لبخند پهن تحویلش دادم. ×که من خرسم! آره؟! یه کوسنای روی مبل رو به طرفم پرت کرد که با خنده جاخالی دادم و یه کوسن هم من به طرفش پرت کردم. این شد شروع یه بالشت بازی حسابی! بعد یه ربع از خنده نمی تونستم خودمو جمع کنم. همه بدنم بی حس شده بود و فقط با بی حالی می خندیدم و از خودم دفاع می کردم. سکسکه م هم گرفته بود! _دین... هیک.... دین...هیک... بسه...هیک...! ×نگاش کن دختره ی لوس چه سریع تسلیم شد! بلند شو بلند شو خودتو جمع کن! منو بزن! عجب پهلوون پنبه ای! یه دفعه یه صدای آشنا اومد: خوش میگذره؟! هر دو متوقف شدیم و به طرف منبع صدا برگشتیم که چشمای من گرد شد! ×هرییی!!!! هرمس!!! اوه خدای من! فامیلای عزیز! دین خیلی سریع از روی من کنار کشید و به سمت هرمس رفت. هر دو رو بغل کرد. منم بلند شدم و سر و وضعمو درست کردم و به سمت جفتشون نگاه انداختم. نگاه هر دو شون یه جوری بود. هرمس یه جور همراه با غیض و حسادت و هری مخلوطی از خوش حالی و ناراحتی! بعد از احوال پرسی با دین جفتشون به من نگاه کردن. _هی! چطورین؟! هری! تو اینجا چیکار میکنی؟! چطوری اومدی؟! هرمس به جای هری جواب داد: هری نگرانت بود. گویا هر چی بهت زنگ میزده دیشب جواب ندادی و نرفتی خونه. تا اینکه بالاخره دین به جات جواب داده و گفت که جفتتون اینجایین. وقتی که صبحم جواب ندادی و نرفتی خونه، هری به من زنگ زد که بیام دنبالش و بیارمش اینجا. بعد با اخم زل زد به من. جلو رفتم و با شرمندگی به هری نگاه کردم: شرمنده! ما تا نزدیکای صبح مشغول صحبت بودیم و اصلا متوجه گذرزمان و اطرافمون نبودیم.بعدم از خستگی خوابمون برد. هری همون طور اخمو گفت: حتما واست اهمیتی نداشته که فراموش کردی! جلو رفتم تا بغلش کنم: اوه نه اینطور نیست عزیزم! فقط بعد از مدت ها دین رو دیدم و کلی حرف داشتم که بهش بزنم! نزدیکش که شدم خودشو با قیافه در هم رفته عقب کشید و گفت: شایدم اینقدر الکل خوردی که مست شدی! اوه خدایا من هنوزم بوی گند الکل میدم! _نه خب میدونی که اولا من تو بار کار میکنم و بعدم... خب دوستا که دور هم جمع میشن ممکنه یه چیزی هم بخورن! هری عصبی با صدای بلند گفت: من بچه نیستم که سرمو شیره بمالی! این بوی یه عالمه الکله نه چهارتا پیک! و بعد با عصبانیت سریع از ما دور شد. پوفی کشیدم و به دین و هرمس نگاه کردم. دین شونه ای بالا انداخت و هرمس با اخم و دست به سینه گفت: میدونی! بهش حق میدم! تو از نگرانی نمیذاری هری از خونه خارج بشه! اون وقت خودت بیشتر از ۱۲ ساعت به گوشیت جواب نمیدی و بعد در حالی پیدات میکنیم که بوی الکل میدی و با یه پسر روی مبل در حال بالش بازی هستی! من بودم دیگه اصلا باهات حرف نمی زدم! معترضانه نگاهش کردم: هی! منظورت از این حرفا چیه؟! من با یه پسر روی مبل؟! اولا دین مثل برادرمه و تو اینو خوب میدونی! دوما من داشتم کارامو میکردم که بیام خونه! اون ذهن منحرفتو تمیز کن هرمس! من میرم دنبال هری! بی خیال صحبت اون دوتا شدم و به سمت راهی که فکر میکردم هری رفته باشه رفتم. بعد گشت زدن توی پاتوق کنار نورا پیداش کردم در حالی که اخمالو نشسته بود و نورا با لبخند باهاش صحبت می کرد. نورا من رو که دید، به بهونه گرفتن قهوه رفت. کنار هری نشستم. هری همچنان اخمالو و دست به سینه به روبه روش نگاه می کرد و هیچ توجهی به من نمی کرد. _هی...اوممم...ببخشید که نگرانت کردم. واقعا قصدم این نبود که اذیتت کنم. فقط اینقدر از دیدن دین خوش حال بودم که زمان از دستم در رفت... +... _نمی خوای باهام صحبت کنی؟! +... _الان یعنی قهر کردی؟! +... _من که عذرخواهی کردم. قول میدم دیگه تکرار نشه! +... undefined@nephilimprincenovelundefined
_خعله خب! حالا که اینطوره...آروم بهش نزدیک شدم و دستامو بردم توی پهلوش تا قلقلکش بدم.+اگه انگشتت بهم بخوره دیگه نه من نه تو!با تعجب بهش نگاه کردم! از کجا فهمید؟ همیشه غافلگیر میشد! خدایا خودت کمکم کن! هنوز ۲۰ سالش تموم نشده داره شاخ بازی درمیاره! وای به وقتی که ۲۰ سالش بشه!!!_باشه پس من میرم! تو که علاقه ای به صحبت کردن با من نداری! لااقل میرم با دین حرف بزنم.تا بلند شدم دوباره با شتاب پرت شدم سمت عقب. ولی ایندفعه نه روی مبل. توی بغل هری!وای خدای من! این دیگه خیلی زیاد بود! چه اتفاقی داره میوفته! اون از من هم جثه ش بزرگ تر شده! باورش واسم سخته که هری همون کوچولوییه که من بزرگش کردم!با تعجب بهش نگاه کردم. با بازوهاش سفت قفلم کرده بود و اخم وحشتناکی روی صورتش بود.+دیگه بسه هر چی با دین از دیشب تا حالا خوش گذروندی! بشین همینجا!_الان یعنی غیرتی شدی؟!با خنده گفتم و بهش نگاه کردم. پیدا بود زور میزنه تا نخنده.+من از دیروز تا حالا ندیدمت! بشین سرجات!_خب خودت نخواستی حرف بزنی! من که چیزی نگفتم!با قیافه مظلوم نگاش کردم. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده.با لبخند بهش که قهقهه میزد نگاه کردم. خدایا یه کاری کن همیشه این پسر کوچولوی من بخنده...دستم‌ بالا رفت و تکه ای موهاشو که حالا بلند شده بود گذاشتم پشت گوشش. خنده هاش آروم آروم تموم شد و بهم نگاه کرد.+دیگه هیچوقت هیچوقت منو بی خبر نذار! تموم دیشب نخوابیدم از نگرانی!از روی پاش سرخوردم روی مبل. سرشو گذاشتم روی پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش._حالا میتونی استراحت کنی؟!_حالا می تونم استراحت کنم...چند دقیقه که گذشت، هری وول خورد: زاها! میتونم یه سوال بپرسم؟!_بپرس.+میگم دیشب... چیزه... وقتی الکل خوردی... بعد دین هم بود... خب... چیزه..._چی؟!به چشمام با ناراحتی زل زد و آروم پرسید: اتفاقی... بینتون افتاد؟!اولش نگرفتم که چی میگه... ولی بعد یه دفعه دوزاریم افتاد!با حیرت زدگی نگاهش کردم: خدای من! هری!!! منظورت چیه؟! اون مثل برادرمه!+ولی واقعا برادرت نیس!_این تو احساسات ما تاثیری نداره! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و احساسمون بهم مثل یه خواهر و برادره!×از قول خودت حرف بزن! نه یکی دیگه!!!دین بود! اول با تعجب بهش نگاه کردم و بعد بهش چشم غره رفتم:دیییننن!!!پرید روی کاناپه روبرویی ما نشست و دستاشو گذاشت زیر سرش و پاهاشم روی میز ولو کرد: شوخی کردم. زاها خواهر کوچولوی منه!هری بدون حس نگاهش می کرد.یه دفعه دین موبایلمو انداخت توی بغلم: این گوشیت خودشو کشت! جواب بده!نگاهی بهش انداختم. شماره لیلی بود._اوه... دین؟!×هوم...؟_دیننن!!!×چیه؟!_بلند شو بریم خونمون! به صرف شام دعوتت می کنم!×منم که پشت گوشام مخملیه نمی دونم تو منو به عنوان پرچم صلح می بری!هری سرشو از روی پام برداشت. منم از جام بلند شدم و به سمت دین رفتم: بلند شو خودتو لوس نکن! من میرم یه دوش بگیرم. حاضر شو.بعد از یه دوش حسابی که بدنم حال اومد و بوی گند عرق و الکل رو هم از بین برد، لباس تمیز از لاکر خودم توی پاتوق پوشیدم و رفتم بین بچه ها. هری بین جمع نشسته بود و جک های بی مزه همیشگی شو تعریف می کرد. هیچ وقت نفهمیدم خودش به کجای اون جکا می خنده! واسه من هیچ وقت تعریف نمی کرد چون همیشه پوکر بهش نگاه می کردم و نمی خندیدم!ولی انگار بچه ها خیلی خوششون اومده بود که صدای قهقهه شون بلند بود.+این یکی رو داشته باشین!یه روز دو تا گوجه از خیابون با هم رد میشدن. یه دفعه ماشین میزنه به یکیشون! اون گوجه سالمه به گوجه دیگه میگه: رُّب! پاشو بریم!جمعیت از خنده منفجر شد! من فک کنم اینا به تِرک روی دیوارم می خندن!_هری؟!جمعیت ساکت شدن و به من نگاه کردن.%هی زاها! چه خواهرزاده باحالی داری! کجا تا حالا قایمش کرده بودی؟!یکی از بچه های نگهبان قدرت گفت. بقیه هم تایید کردن.هری اومد کنارم: خب به نظرم دیگه بریم خونه. برو وسایلتو جمع کن.+حتما الان باید بریم؟!_آره دیگه! همین حالاشم دیر کردیم! لیلی کله مونو می کنه!+توروخدا! یکم دیگه بمونیم! من حوصله م تو خونه سر میره! حداقل اینجا با دوستات حرف میزنم دلم باز میشه!یه نگاه به قیافه مظلومش انداختم. چشمای سبزشو درشت کرده بود و لب پایینشو داده بود بیرون. با لبه تیشرتش بازی می کرد و توی چشماش پر التماس بود.undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۱

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
_خعله خب! حالا که اینطوره... آروم بهش نزدیک شدم و دستامو بردم توی پهلوش تا قلقلکش بدم. +اگه انگشتت بهم بخوره دیگه نه من نه تو! با تعجب بهش نگاه کردم! از کجا فهمید؟ همیشه غافلگیر میشد! خدایا خودت کمکم کن! هنوز ۲۰ سالش تموم نشده داره شاخ بازی درمیاره! وای به وقتی که ۲۰ سالش بشه!!! _باشه پس من میرم! تو که علاقه ای به صحبت کردن با من نداری! لااقل میرم با دین حرف بزنم. تا بلند شدم دوباره با شتاب پرت شدم سمت عقب. ولی ایندفعه نه روی مبل. توی بغل هری! وای خدای من! این دیگه خیلی زیاد بود! چه اتفاقی داره میوفته! اون از من هم جثه ش بزرگ تر شده! باورش واسم سخته که هری همون کوچولوییه که من بزرگش کردم! با تعجب بهش نگاه کردم. با بازوهاش سفت قفلم کرده بود و اخم وحشتناکی روی صورتش بود. +دیگه بسه هر چی با دین از دیشب تا حالا خوش گذروندی! بشین همینجا! _الان یعنی غیرتی شدی؟! با خنده گفتم و بهش نگاه کردم. پیدا بود زور میزنه تا نخنده. +من از دیروز تا حالا ندیدمت! بشین سرجات! _خب خودت نخواستی حرف بزنی! من که چیزی نگفتم! با قیافه مظلوم نگاش کردم. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده. با لبخند بهش که قهقهه میزد نگاه کردم. خدایا یه کاری کن همیشه این پسر کوچولوی من بخنده... دستم‌ بالا رفت و تکه ای موهاشو که حالا بلند شده بود گذاشتم پشت گوشش. خنده هاش آروم آروم تموم شد و بهم نگاه کرد. +دیگه هیچوقت هیچوقت منو بی خبر نذار! تموم دیشب نخوابیدم از نگرانی! از روی پاش سرخوردم روی مبل. سرشو گذاشتم روی پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش. _حالا میتونی استراحت کنی؟! _حالا می تونم استراحت کنم... چند دقیقه که گذشت، هری وول خورد: زاها! میتونم یه سوال بپرسم؟! _بپرس. +میگم دیشب... چیزه... وقتی الکل خوردی... بعد دین هم بود... خب... چیزه... _چی؟! به چشمام با ناراحتی زل زد و آروم پرسید: اتفاقی... بینتون افتاد؟! اولش نگرفتم که چی میگه... ولی بعد یه دفعه دوزاریم افتاد! با حیرت زدگی نگاهش کردم: خدای من! هری!!! منظورت چیه؟! اون مثل برادرمه! +ولی واقعا برادرت نیس! _این تو احساسات ما تاثیری نداره! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و احساسمون بهم مثل یه خواهر و برادره! ×از قول خودت حرف بزن! نه یکی دیگه!!! دین بود! اول با تعجب بهش نگاه کردم و بعد بهش چشم غره رفتم:دیییننن!!! پرید روی کاناپه روبرویی ما نشست و دستاشو گذاشت زیر سرش و پاهاشم روی میز ولو کرد: شوخی کردم. زاها خواهر کوچولوی منه! هری بدون حس نگاهش می کرد. یه دفعه دین موبایلمو انداخت توی بغلم: این گوشیت خودشو کشت! جواب بده! نگاهی بهش انداختم. شماره لیلی بود. _اوه... دین؟! ×هوم...؟ _دیننن!!! ×چیه؟! _بلند شو بریم خونمون! به صرف شام دعوتت می کنم! ×منم که پشت گوشام مخملیه نمی دونم تو منو به عنوان پرچم صلح می بری! هری سرشو از روی پام برداشت. منم از جام بلند شدم و به سمت دین رفتم: بلند شو خودتو لوس نکن! من میرم یه دوش بگیرم. حاضر شو. بعد از یه دوش حسابی که بدنم حال اومد و بوی گند عرق و الکل رو هم از بین برد، لباس تمیز از لاکر خودم توی پاتوق پوشیدم و رفتم بین بچه ها. هری بین جمع نشسته بود و جک های بی مزه همیشگی شو تعریف می کرد. هیچ وقت نفهمیدم خودش به کجای اون جکا می خنده! واسه من هیچ وقت تعریف نمی کرد چون همیشه پوکر بهش نگاه می کردم و نمی خندیدم! ولی انگار بچه ها خیلی خوششون اومده بود که صدای قهقهه شون بلند بود. +این یکی رو داشته باشین!یه روز دو تا گوجه از خیابون با هم رد میشدن. یه دفعه ماشین میزنه به یکیشون! اون گوجه سالمه به گوجه دیگه میگه: رُّب! پاشو بریم! جمعیت از خنده منفجر شد! من فک کنم اینا به تِرک روی دیوارم می خندن! _هری؟! جمعیت ساکت شدن و به من نگاه کردن. %هی زاها! چه خواهرزاده باحالی داری! کجا تا حالا قایمش کرده بودی؟! یکی از بچه های نگهبان قدرت گفت. بقیه هم تایید کردن. هری اومد کنارم: خب به نظرم دیگه بریم خونه. برو وسایلتو جمع کن. +حتما الان باید بریم؟! _آره دیگه! همین حالاشم دیر کردیم! لیلی کله مونو می کنه! +توروخدا! یکم دیگه بمونیم! من حوصله م تو خونه سر میره! حداقل اینجا با دوستات حرف میزنم دلم باز میشه! یه نگاه به قیافه مظلومش انداختم. چشمای سبزشو درشت کرده بود و لب پایینشو داده بود بیرون. با لبه تیشرتش بازی می کرد و توی چشماش پر التماس بود. undefined@nephilimprincenovelundefined
آره! من که میدونم نقطه ضعف منو این پسره ی شیطون میدونه!لپشو کشیدم و لبخند زدم: خعل خب! باشه! جهنم و ضرر! قیافه تو شکل گربه شرک نکن! میرم به لیلی خبر بدم اینجا میمونیم. اما فقط یکی دو ساعت!هری با خوش حالی از جا پرید و گونمو بوسید: وای عاشقتم زاها! دمت گرم! خعلی خوبی!بعدم بدو دوید بین جمع بچه ها و شروع کرد به شلوغ بازی: یوهوووووو بکس من تا دو ساعت دیگه اینجام!!! باید کلی با هم خوش بگذرونیم!همه بچه ها هم با خوش حالی رفتن سمتش که برن دور همی پارتی بگیرن.با خنده و تاسف سری تکون دادم و برگشتم سمت استراحتگاه و روی مبل نشستم.دین در حال نوشیدن آبجو بود.×کار خوبی کردی. خیلی خوش حال شد. تو خونه خیلی تنهاس.همون طور که به لیلی پیام میدادم، با سر حرفشو تایید کردم.لیلی بعد از تهدید کردن من کلی بهم سفارش کرد که حواسم به هری باشه و این حرفا! انگار که من حواسم بهش نیست!یک ساعت بعدی رو من به صحبت با دین و هرمس، هری به وقت گذروندن با بچه ها و دیدن قدرتای عجیب غریبشون و پارتی گرفتن گذروند.وسطای گفت و گوی داغ سفرای دین توی این ۱۹ سال بودیم که یه دفعه گوشیم شروع کرد به زنگ زدن. لیلی بود. جواب دادم.~الو زاها؟_بله؟!~سریع بیا خونه! مهمون داریم!_کی این موقع روز میره مهمونی؟! ما رو گرفتی؟!~بهت میگم بلند شو بیا! کار واجب باهات داره؟!_کی اومده؟!~فواد! فواد اومده!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۱

thumbnail
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۲

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
undefined ♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕ undefined@nephilimprincenovelundefined
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕خدای من... فواد...امروز روز آخر مهلتش بود و من چطور یادم رفته بود؟؟؟با آخرین سرعت با هری سوار موتورم شدیم و به سمت خونه روندم. دین هم با ماشینش پشت سرمون راه افتاد.تلفنم دائم زنگ می خورد و هری هی سوال می کرد. ولی من نمی شنیدم.از نگرانی نمی دونستم چیکار کنم.بالاخره رسیدیم. در رو باز کردم و رفتم توی خونه.فواد تنها روی مبل جلوی جیمز نشسته بود و تا منو دید، بلند شد و با پوزخند اومد به سمتم.=به به سلام عروس قشنگم!با نفرت نگاهش کردم._بیا بریم توی حیاط کارت دارم!نمی خواستم تحریکش کنم به کاری. اون مثل یه بمب ساعتی بود که هر لحظه آماده بود همه چیز رو تخریب کنه.=خب؟_فواد... بهتره بیخیال شی...=چی؟ شوخیت گرفته؟!_نه فواد، ببین...=نه تو ببین! یا جوابت مثبت خواهد بود و همه چی به خوبی و خوشی میره پی کارش؛ یا در غیر این صورت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!اومد نزدیک تر و بازومو گرفت و کشید سمت خودش و دم گوشم زمزمه کرد: دوست نداری که بلایی سر کوچولوی فرفریت بیاد!بغض بدی توی گلوم بود... خدایا کجا گیر کردم! از یه طرف میدونم اگه به فواد جواب مثبت بدم قبر خودمو هری رو کندم، ولی به صورت تدریجی! از طرفی هم اگه جواب مثبت ندم، در جا دخلمون اومده! اون مسلما از خیلی چیزا اطلاع داره که میدونه هری بچه لیلی و جیمز نیست!توی فکر بودم که صدای دین رو شنیدم: هی عزیزم! اینجا چیکار میکنی؟ این آقا کیه؟!با چشمای گرد شده به دین نگاه می کردم.فواد با نگاه موشکافانه به دین نگاه کرد و پرسید: شما؟!دین با خنده اومد سمت من، منو کشید توی بغلش و گوشه لبمو بوسید: ببخشید خودمو معرفی نکردم! دین هستم! نامزد زاها!قفل کرده بودم! نامزد؟ عجب نقشه ای!فواد و یه صدای دیگه هم زمان گفتن: چیییی؟؟!!!!به منبع صدای دیگه نگاه کردم. اوه خدای من هری بود!قیافش سرخ سرخ بود! انگار خیلی عصبی بود.هری به فواد مهلت نداد و اومد جلو و داد زد: نامزد؟! اوه برای همین کل دیروز رو باهاش بودی و شب پیشش خوابیدی! چرا گفتی هیچی بینتون نیست؟!!!_هری...+چرا بهم دروغ گفتی؟!!!×هری آروم باش...+تو خفه شو دین! فک نمی کردم بهم خیانت کنی!_هری احترام بزرگترت رو نگه دار!+مگه اون احترام فامیل بودنمون رو نگه داشت که من احترامشو نگه دارم؟!!!=مگه اون فامیلتونه؟!هر سه به فواد که این سوال رو پرسیده بود نگاه کردیم. فواد دین رو نمی شناخت.هری با حرص داد زد: به تو ربطی نداره! گمشو برو بیرون!_هری!!!+اینقدر اسممو صدا نزن! چرا بهم دروغ گفتی زاها؟! هانننن؟!!!=تازه خبر نداری چه دروغای بزرگ تری بهت گفته!_دهنتو ببند فواد!=اون دیگه بزرگ شده و باید بدونه بچه لیلی و جیمز نیست! مگه نه هری؟!با شدت به سمت فواد برگشتم و به قفسه سینه ش کوبیدم._خدا لعنتت کنه فواد! گمشو از خونمون بیرون!دین به سمت فواد رفت و به زور سعی داشت بیرونش کنه. ولی فواد ول کن نبود و دهنشو نمی بست...=آره هری باید بدونه یه تخم حرومیه! از یه متجاوز دورگه و یه زنیکه جن*ده!دین تونست بیرونش کنه. برگشت سمت من و چیزایی گفت. اما من نمی شنیدم. همه حواسم تو چشمای ناباور هری بود. اینکه چطور خورد شد...به سمتش رفتم تا بغلش کنم: هری... عزیزم...خودشو عقب کشید و فریاد زد: به من دست نزن! تو همه عمرم بهم دروغ گفتی!!!باز هم سعی کردم بغلش کنم: اینطور نیست عشق خاله...اما هری وحشی شده بود؛ گریه می کرد، فریاد می کشید و خودشو از آغوشم دور می کرد.+همه عمرم بهم دروغ گفتی؟!! آرههههه؟! من خواهرزادت نیستم نه؟! من حرومزاده م؟!_نه عزیزم! تو حرومزاده نیستی!+پس اون عوضی چی می گفت؟!!هاااانننن؟؟؟!!! هیچوقت شبیه هیچ کودومتون نبودم! حتما راست میگه! راست میگه که از یه دورگه و یه هرزه ام!!!گوشام دیگه چیزی نمی شنید و مغزم دائم کلمه ی "هرزه" رو توی ذهنم اکو می کرد... وقتی به خودم اومدم که کف دستم ذق ذق می کرد و دست هری روی یه طرف صورتش بود...!خدای من! برای اولین بار توی تموم عمرم روش دست بلند کردم! نمی خواستم اینطوری بشه ولی اون حق نداره مادرشو اینطوری خطاب کنه! اون یه زن پاک بود... هر کس ندونه من بهتر از همه میدونم...اشکم جاری بود و پشیمون بودم از کاری که کرده بودم... اما هیچ کس نباید اونا رو اینطور خطاب کنه! حتی بچه ای که به خاطرش جونشونو از دست دادن!!!_حق نداری زنی رو که به خاطر به دنیا آوردنت از جونش گذشت و مردی که به خاطر حفظ بچه ش از همه چیزش دست کشید رو اینطور خطاب کنی!!!هری همون طور که دستش روی صورتش بود با چشمایی مملو از اشک و ناباوری نگاهم کرد.+پس... پس... واقعیت داره...؟!با بغض و ناراحتی فقط به چشماش نگاه کردم.خواستم برم جلو و بابت سیلی که بهش زدم ازش عذرخواهی کنم که دوباره خودشو عقب کشید و بدون هیچ حرفی دوید سمت خونه و اتاقش...undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۲

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
♛فصل دوازدهم: هرج و مرج♕ خدای من... فواد... امروز روز آخر مهلتش بود و من چطور یادم رفته بود؟؟؟ با آخرین سرعت با هری سوار موتورم شدیم و به سمت خونه روندم. دین هم با ماشینش پشت سرمون راه افتاد. تلفنم دائم زنگ می خورد و هری هی سوال می کرد. ولی من نمی شنیدم. از نگرانی نمی دونستم چیکار کنم. بالاخره رسیدیم. در رو باز کردم و رفتم توی خونه. فواد تنها روی مبل جلوی جیمز نشسته بود و تا منو دید، بلند شد و با پوزخند اومد به سمتم. =به به سلام عروس قشنگم! با نفرت نگاهش کردم. _بیا بریم توی حیاط کارت دارم! نمی خواستم تحریکش کنم به کاری. اون مثل یه بمب ساعتی بود که هر لحظه آماده بود همه چیز رو تخریب کنه. =خب؟ _فواد... بهتره بیخیال شی... =چی؟ شوخیت گرفته؟! _نه فواد، ببین... =نه تو ببین! یا جوابت مثبت خواهد بود و همه چی به خوبی و خوشی میره پی کارش؛ یا در غیر این صورت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! اومد نزدیک تر و بازومو گرفت و کشید سمت خودش و دم گوشم زمزمه کرد: دوست نداری که بلایی سر کوچولوی فرفریت بیاد! بغض بدی توی گلوم بود... خدایا کجا گیر کردم! از یه طرف میدونم اگه به فواد جواب مثبت بدم قبر خودمو هری رو کندم، ولی به صورت تدریجی! از طرفی هم اگه جواب مثبت ندم، در جا دخلمون اومده! اون مسلما از خیلی چیزا اطلاع داره که میدونه هری بچه لیلی و جیمز نیست! توی فکر بودم که صدای دین رو شنیدم: هی عزیزم! اینجا چیکار میکنی؟ این آقا کیه؟! با چشمای گرد شده به دین نگاه می کردم. فواد با نگاه موشکافانه به دین نگاه کرد و پرسید: شما؟! دین با خنده اومد سمت من، منو کشید توی بغلش و گوشه لبمو بوسید: ببخشید خودمو معرفی نکردم! دین هستم! نامزد زاها! قفل کرده بودم! نامزد؟ عجب نقشه ای! فواد و یه صدای دیگه هم زمان گفتن: چیییی؟؟!!!! به منبع صدای دیگه نگاه کردم. اوه خدای من هری بود! قیافش سرخ سرخ بود! انگار خیلی عصبی بود. هری به فواد مهلت نداد و اومد جلو و داد زد: نامزد؟! اوه برای همین کل دیروز رو باهاش بودی و شب پیشش خوابیدی! چرا گفتی هیچی بینتون نیست؟!!! _هری... +چرا بهم دروغ گفتی؟!!! ×هری آروم باش... +تو خفه شو دین! فک نمی کردم بهم خیانت کنی! _هری احترام بزرگترت رو نگه دار! +مگه اون احترام فامیل بودنمون رو نگه داشت که من احترامشو نگه دارم؟!!! =مگه اون فامیلتونه؟! هر سه به فواد که این سوال رو پرسیده بود نگاه کردیم. فواد دین رو نمی شناخت. هری با حرص داد زد: به تو ربطی نداره! گمشو برو بیرون! _هری!!! +اینقدر اسممو صدا نزن! چرا بهم دروغ گفتی زاها؟! هانننن؟!!! =تازه خبر نداری چه دروغای بزرگ تری بهت گفته! _دهنتو ببند فواد! =اون دیگه بزرگ شده و باید بدونه بچه لیلی و جیمز نیست! مگه نه هری؟! با شدت به سمت فواد برگشتم و به قفسه سینه ش کوبیدم. _خدا لعنتت کنه فواد! گمشو از خونمون بیرون! دین به سمت فواد رفت و به زور سعی داشت بیرونش کنه. ولی فواد ول کن نبود و دهنشو نمی بست... =آره هری باید بدونه یه تخم حرومیه! از یه متجاوز دورگه و یه زنیکه جن*ده! دین تونست بیرونش کنه. برگشت سمت من و چیزایی گفت. اما من نمی شنیدم. همه حواسم تو چشمای ناباور هری بود. اینکه چطور خورد شد... به سمتش رفتم تا بغلش کنم: هری... عزیزم... خودشو عقب کشید و فریاد زد: به من دست نزن! تو همه عمرم بهم دروغ گفتی!!! باز هم سعی کردم بغلش کنم: اینطور نیست عشق خاله... اما هری وحشی شده بود؛ گریه می کرد، فریاد می کشید و خودشو از آغوشم دور می کرد. +همه عمرم بهم دروغ گفتی؟!! آرههههه؟! من خواهرزادت نیستم نه؟! من حرومزاده م؟! _نه عزیزم! تو حرومزاده نیستی! +پس اون عوضی چی می گفت؟!!هاااانننن؟؟؟!!! هیچوقت شبیه هیچ کودومتون نبودم! حتما راست میگه! راست میگه که از یه دورگه و یه هرزه ام!!! گوشام دیگه چیزی نمی شنید و مغزم دائم کلمه ی "هرزه" رو توی ذهنم اکو می کرد... وقتی به خودم اومدم که کف دستم ذق ذق می کرد و دست هری روی یه طرف صورتش بود...! خدای من! برای اولین بار توی تموم عمرم روش دست بلند کردم! نمی خواستم اینطوری بشه ولی اون حق نداره مادرشو اینطوری خطاب کنه! اون یه زن پاک بود... هر کس ندونه من بهتر از همه میدونم... اشکم جاری بود و پشیمون بودم از کاری که کرده بودم... اما هیچ کس نباید اونا رو اینطور خطاب کنه! حتی بچه ای که به خاطرش جونشونو از دست دادن!!! _حق نداری زنی رو که به خاطر به دنیا آوردنت از جونش گذشت و مردی که به خاطر حفظ بچه ش از همه چیزش دست کشید رو اینطور خطاب کنی!!! هری همون طور که دستش روی صورتش بود با چشمایی مملو از اشک و ناباوری نگاهم کرد. +پس... پس... واقعیت داره...؟! با بغض و ناراحتی فقط به چشماش نگاه کردم. خواستم برم جلو و بابت سیلی که بهش زدم ازش عذرخواهی کنم که دوباره خودشو عقب کشید و بدون هیچ حرفی دوید سمت خونه و اتاقش... undefined@nephilimprincenovelundefined
خواستم برم دنبالش که دین دستمو گرفت: بذار یکم تنها باشه. الان جفتتون عصبانی هستین. آروم که شدین با هم صحبت کنین.با اشک به راهی که رفته بود نگاه کردم.نباید... نباید اینطوری میشد... نباید اینطور می فهمید... خدایا من چیکار کردم؟! زدم توی گوشش! احساس می کنم یه طرف دیگه قلبم سوخت...
دین با ناراحتی منو در آغوش کشید.
×درست میشه... همه چی درست میشه. یکم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد. افکارتو مرتب کن و بعد برو ازش عذرخواهی کن و حقیقت رو بهش بگو. اون دیگه باید همه چیز رو بدونه.
چقدر خوبه که دین اینجاست! کنارم! از آغوشش بیرون اومدم و همون طور که اشکامو پاک میکردم، سرمو واسه تایید حرفش تکون دادم. یکم که آروم شدم متوجه شدم‌ گوشیم داره میلرزه.
_بله؟!
÷هی زاها! خبرای خوب!
_چه عجب! چی شده پنه لوپه؟!
÷تونستم اون چیزایی که می خواستی از فواد رو پیدا کنم.
لبخندی زدم.
_باشه من خودمو سریع میرسونم.
÷منتظرتم.
*
وقتی با دین برگشتم خونه لیلی و جیمز متفکر و ناراحت نشسته بودن.
_سلام. چیزی شده؟!
لیلی با چشمای اشک آلود نگاهم کرد: هری... هری فهمیده؟!
با ناراحتی سر تکون دادم.
جیمز با خشم پرسید: کی بهش گفته؟!
بی خیال نگاهش کردم: مگه واست مهمه؟!
جیمز عصبانی گفت: منظورت چیه؟! معلومه که مهمه! اون پسرمه!
دست به سینه گفتم: قبلا که اینطور به نظر نمیومد! خصوصا که بدجور دنبال درمان بودی تا بچه دار بشی!
جیمز خشمگین به خودش و لیلی اشاره کرد و جواب داد: معلومه که دنبال درمان بودیم! ما همیشه بچه های زیادی می خواستیم! از گوشت و خون خودمون! ولی این دلیل نمیشه که هری رو پسر خودمون ندونیم! ما بزرگش کردیم! همیشه دوسش داشتیم!
چیزی نگفتم. لیلی با حال گریه از جاش بلند شد و گفت: میشه... میشه باهاش صحبت کنی؟! جواب ما رو نمیده... در اتاقو قفل کرده و بیرون نمیاد. میترسم بلایی سرش اومده باشه! یه کاری بکن!
به سمت اتاق مشترکمون راه افتادم. در زدم.
هری؟
جواب نداد._عزیزم ببین... من متاسفم... واقعا نمی خواستم اونکارو بکنم... من خیلی عذر می خوام...بازم جواب نداد.نفس عمیقی کشیدم. کنار در سر خوردم و نشستم._میدونم دلخوری، ناراحتی، عصبانی هستی... بهت حق میدم... ما باید بهت میگفتیم... حتی پدرت از من خواست که بهت همه چیز رو بگم. و باور کن همون روزای اول لحظه شماری میکردم بزرگ بشی، همه چیز رو بهت بگم و با هم بریم دنبال انتقام خون خانواده مون... اما وقتی کم کم بزرگ شدی یه سری چیزا تغییر کرد. احساسم بیشتر از همه... من کسی ام که همه خانواده مو توی جنگ از دست دادم و تا مدت ها فکر میکردم لیلی رو هم ندارم... وقتی تو رو داشتم حس خوبی بود... یه لنگر بودی که منو زنده نگه می داشت، بهم هدف می داد، قدرت می داد، آرامش و عشق می داد... اما ترس هم می داد! ترس از دست دادنت همون روزایی شروع شد که توی بغلم شیر میخوردی و با چشمای سبزت که شبیه چشمای مادرم، خاله م و پدرت بود، نگاهم می کردی... وقتی که اولین بار با لحن کودکانه ت اسممو صدا زدی، دلم لرزید... با خودم گفتم من دیگه نمی تونم کسی رو از دست بدم... اون هم اگه تو باشی... شدی همه وجودم... همه کسم... دیگه نتونستم ازت دست بکشم... شدی بچه م... شدم مادرت... شدی نفسم... شدم همدمت... اگه بلایی سرت میومد من میمردم و تو میدونی که این دروغ نیست... میدونی که بمیرم نمیذارم واست اتفاقی بیوفته... و میدونی که این حرفام بلوف نیست! ما قرار بود امسال واسه تولد ۲۰ سالگیت همه چیز رو بهت بگیم. لیلی نمی خواست. اون همیشه اندازه من می ترسید که تو رو از دست بده... ولی راضی شده بود. میدونست که خیلی بهتره از زبون خودمون بشنوی تا کس دیگه ای... که خب فواد گند زد به همه چیز... بابت اون اتفاق هم... من واقعا معذرت می خوام. نمی خواستم روت دست بلند کنم... وقتی تو مادر خودت رو، خاله منو هرزه خطاب کردی، قلبم به شدت به درد اومد... اون زن پاکی بود... اینقدر که وقتی ادوارد، پدرت عشقشو بهش اعتراف کرد، باز هم روی خوش نشون نداد و گفت اگه واقعا دوسش داره می تونه از طریق خانواده ش اقدام کنه!!! وقتی ازدواج کردن می تونم بگم مرد ها بیشتر به پدرت حسادت می کردن تا زن ها به مادرت! همه خانواده سلطنتی عاشق مادرت شده بودن. ولی از اونجایی که فهمیدن پدر و مادرت چیز هایی دارن که می تونه دنیا رو تسخیر کنه، بهشون رحم نکردن و اگه تو رو هم می گرفتن، می کشتن! یا شاید بدتر، زنده ت می ذاشتن و ازت به عنوان حیوون دست آموز استفاده می کردن... برای همین من تو رو برداشتم و با آخرین سرعتم از انگلستان فرار کردم! دوست نداشتم یه بار دیگه جنگلای سبز زندگی مو تو طوفان و آتیش ببینم.مکثی کردم. صدایی ازش به گوشم نرسید._در هر صورت، مشکلی نیست اگه نخوای باهامون صحبت کنی. ولی اینو بدون ما همیشه عاشقتیم... تحت هر شرایطی...undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۳

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
خواستم برم دنبالش که دین دستمو گرفت: بذار یکم تنها باشه. الان جفتتون عصبانی هستین. آروم که شدین با هم صحبت کنین. با اشک به راهی که رفته بود نگاه کردم. نباید... نباید اینطوری میشد... نباید اینطور می فهمید... خدایا من چیکار کردم؟! زدم توی گوشش! احساس می کنم یه طرف دیگه قلبم سوخت... دین با ناراحتی منو در آغوش کشید. ×درست میشه... همه چی درست میشه. یکم بهش زمان بده تا با خودش کنار بیاد. افکارتو مرتب کن و بعد برو ازش عذرخواهی کن و حقیقت رو بهش بگو. اون دیگه باید همه چیز رو بدونه. چقدر خوبه که دین اینجاست! کنارم! از آغوشش بیرون اومدم و همون طور که اشکامو پاک میکردم، سرمو واسه تایید حرفش تکون دادم. یکم که آروم شدم متوجه شدم‌ گوشیم داره میلرزه. _بله؟! ÷هی زاها! خبرای خوب! _چه عجب! چی شده پنه لوپه؟! ÷تونستم اون چیزایی که می خواستی از فواد رو پیدا کنم. لبخندی زدم. _باشه من خودمو سریع میرسونم. ÷منتظرتم. * وقتی با دین برگشتم خونه لیلی و جیمز متفکر و ناراحت نشسته بودن. _سلام. چیزی شده؟! لیلی با چشمای اشک آلود نگاهم کرد: هری... هری فهمیده؟! با ناراحتی سر تکون دادم. جیمز با خشم پرسید: کی بهش گفته؟! بی خیال نگاهش کردم: مگه واست مهمه؟! جیمز عصبانی گفت: منظورت چیه؟! معلومه که مهمه! اون پسرمه! دست به سینه گفتم: قبلا که اینطور به نظر نمیومد! خصوصا که بدجور دنبال درمان بودی تا بچه دار بشی! جیمز خشمگین به خودش و لیلی اشاره کرد و جواب داد: معلومه که دنبال درمان بودیم! ما همیشه بچه های زیادی می خواستیم! از گوشت و خون خودمون! ولی این دلیل نمیشه که هری رو پسر خودمون ندونیم! ما بزرگش کردیم! همیشه دوسش داشتیم! چیزی نگفتم. لیلی با حال گریه از جاش بلند شد و گفت: میشه... میشه باهاش صحبت کنی؟! جواب ما رو نمیده... در اتاقو قفل کرده و بیرون نمیاد. میترسم بلایی سرش اومده باشه! یه کاری بکن! به سمت اتاق مشترکمون راه افتادم. در زدم. هری؟ جواب نداد. _عزیزم ببین... من متاسفم... واقعا نمی خواستم اونکارو بکنم... من خیلی عذر می خوام... بازم جواب نداد. نفس عمیقی کشیدم. کنار در سر خوردم و نشستم. _میدونم دلخوری، ناراحتی، عصبانی هستی... بهت حق میدم... ما باید بهت میگفتیم... حتی پدرت از من خواست که بهت همه چیز رو بگم. و باور کن همون روزای اول لحظه شماری میکردم بزرگ بشی، همه چیز رو بهت بگم و با هم بریم دنبال انتقام خون خانواده مون... اما وقتی کم کم بزرگ شدی یه سری چیزا تغییر کرد. احساسم بیشتر از همه... من کسی ام که همه خانواده مو توی جنگ از دست دادم و تا مدت ها فکر میکردم لیلی رو هم ندارم... وقتی تو رو داشتم حس خوبی بود... یه لنگر بودی که منو زنده نگه می داشت، بهم هدف می داد، قدرت می داد، آرامش و عشق می داد... اما ترس هم می داد! ترس از دست دادنت همون روزایی شروع شد که توی بغلم شیر میخوردی و با چشمای سبزت که شبیه چشمای مادرم، خاله م و پدرت بود، نگاهم می کردی... وقتی که اولین بار با لحن کودکانه ت اسممو صدا زدی، دلم لرزید... با خودم گفتم من دیگه نمی تونم کسی رو از دست بدم... اون هم اگه تو باشی... شدی همه وجودم... همه کسم... دیگه نتونستم ازت دست بکشم... شدی بچه م... شدم مادرت... شدی نفسم... شدم همدمت... اگه بلایی سرت میومد من میمردم و تو میدونی که این دروغ نیست... میدونی که بمیرم نمیذارم واست اتفاقی بیوفته... و میدونی که این حرفام بلوف نیست! ما قرار بود امسال واسه تولد ۲۰ سالگیت همه چیز رو بهت بگیم. لیلی نمی خواست. اون همیشه اندازه من می ترسید که تو رو از دست بده... ولی راضی شده بود. میدونست که خیلی بهتره از زبون خودمون بشنوی تا کس دیگه ای... که خب فواد گند زد به همه چیز... بابت اون اتفاق هم... من واقعا معذرت می خوام. نمی خواستم روت دست بلند کنم... وقتی تو مادر خودت رو، خاله منو هرزه خطاب کردی، قلبم به شدت به درد اومد... اون زن پاکی بود... اینقدر که وقتی ادوارد، پدرت عشقشو بهش اعتراف کرد، باز هم روی خوش نشون نداد و گفت اگه واقعا دوسش داره می تونه از طریق خانواده ش اقدام کنه!!! وقتی ازدواج کردن می تونم بگم مرد ها بیشتر به پدرت حسادت می کردن تا زن ها به مادرت! همه خانواده سلطنتی عاشق مادرت شده بودن. ولی از اونجایی که فهمیدن پدر و مادرت چیز هایی دارن که می تونه دنیا رو تسخیر کنه، بهشون رحم نکردن و اگه تو رو هم می گرفتن، می کشتن! یا شاید بدتر، زنده ت می ذاشتن و ازت به عنوان حیوون دست آموز استفاده می کردن... برای همین من تو رو برداشتم و با آخرین سرعتم از انگلستان فرار کردم! دوست نداشتم یه بار دیگه جنگلای سبز زندگی مو تو طوفان و آتیش ببینم. مکثی کردم. صدایی ازش به گوشم نرسید. _در هر صورت، مشکلی نیست اگه نخوای باهامون صحبت کنی. ولی اینو بدون ما همیشه عاشقتیم... تحت هر شرایطی... undefined@nephilimprincenovelundefined
از جام بلند شدم تا به سمت پله ها برم که صدای باز شدن در توجهمو جلب کرد.برگشتم. لای در باز بود. با لبخند آروم وارد اتاق شدم. همه جا تاریک بود.چشم چرخوندم تا تونستم هیکل جمع شده ی هری که به صورت جنینی پشت به من روی تختش خوابیده بود رو پیدا کنم.کنارش روی تخت نشستم، بوسه ای رو گونه ش کاشتم و شروع کردم به نوازش موهاش.بعد چند دقیقه به صورتم نگاه کرد.+زاها؟!_بله هانی؟!+میشه از مامان بابام بگی؟!_از کجاش؟!+از اول اولش!_حوصله ت سر نمیره؟!+ نه نه اصلا! فقط قبلش بغلم کن!لپشو با خنده کشیدم و گفتم: پسر کوچولوی لوس شیطون من!روی تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم._خب... می خوام واست داستان بگم... یکی بود یکی نبود...
بین خواب و بیداری بودم که صدای زمزمه ی کسی به گوشم می رسید.
+"لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو
یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود
از بُخل ، زنگ خانه یِ من سکته می کند
دستت اگر کمی متمایل به دَر شود...
دَر میزنی که وارد تنهایی ام شوی
اما بعید نیست زمانی که میروی
در از خودش جلای وطن گفته مثل من
در جست و جوی در زدنت در به در شود...
این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست
از تخم در می آید و سوی تو می دود
اما مقدر است در آخرین قدم
یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود...
نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم
در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام
یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام
هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود
هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود
گفتم ورم شوم ورمی در درونِ تو
تا هِی بزرگ تر بشوم تا جنون تو
همراه قد کشیدن من بیشتر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو
از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود
دستت مبارک است که چک میزند به گوش
دستت مبارک است که می آورد به هوش
عیسای دست های مبارک ، بزن مرا
تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم
اما پسر شدم که تو را آرزو کنم
هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم"
یه دفعه چشمامو باز کردم. انگار همین الان بود که یه نفر یه شعری رو برام زمزمه می کرد.به کنارم نگاه کردم. هری هنوز همون طور خوابیده بود. اما سروصدای زیادی از بیرون میومد. رفتم توی ایوون خونه تا ببینم چه خبره.بعد از چک کردن هری سریع رفتم پایین تا ببینم چه خبره.افراد زیادی دم در خونه جمع شده بودن.مشعل دستشون بود و داد و فریاد می کردن.لیلی و جیمز هم جلوی در خونه بودن.-اون حرومزاده رو از محله ما بیرون کنید!-به چه حقی تو محله ما هستین؟!-این همه سال به هممون دروغ گفتین!-دروغگو های پست فطرت!-شما ها با دشمنای ما همکاری کردین!-از یه جاسوس نگه داری کردین این همه مدت؟!لیلی گریه می کرد و جیمز سعی داشت آرومش کنه و مردمو از جلوی در خونه ببره.یه دفعه جمعیت کنار رفتن و شیخ موسی اومد. با ناراحتی به لیلی و جیمز نگاه کرد.÷یعنی از هرکسی انتظار خیانت داشتم به جز خونواده خودم...!گریه لیلی شدت گرفت: به خدا اونطوری نیست که شما فکر می کنین! اون پسر منه! توی آغوش این خانواده و مسلمونا بزرگ شده!یه دفعه یکی از بین جمعیت داد زد: توی آغوش مسلمونا یا اون خواهر هرزه ت که تو بار کار می کنه؟!شیخ موسی نگاه متعجبی به لیلی انداخت و گفت: فَهَد چی میگه لیلی؟! راسته؟!جیمز با غیض فریاد زد: درباره ناموس من درست صحبت کن فهد! زاها هرزه نیست!شیخ با بهت سرش رو تکون داد: خدای من! پس اون واقعا توی یه بار کار میکنه؟! و من می خواستم اونو عروس خودم بکنم! بشه زن فواد نوه عزیزم!بعد روشو برگردوند و گفت: دیگه جای شما توی محله مسلمونا نیست... یک هفته وقت دارین از اینجا برین!لیلی با عجز گفت: آخه این چه کاریه شیخ؟! ما مسلمونیم! فامیلتیم!شیخ نگاه تندی بهش کرد: باید همون روزا که زاها برای هیچ کودوم از مراسمای مذهبی پیدا نمی شد و هری هم نمیومد می فهمیدم! روی همین حساب فامیلی ندید گرفتم! انگار که مار تو آستینم پرورش دادم! مثل ماجرای سارا! دیگه فامیلی مثل شما ندارم! مثل پسر نوح (ع)!جیمز جلو رفت: چرا قیاس مع الفارق می کنی شیخ؟! چه پسر نوحی؟! ما کفر گفتیم؟! به خدا دروغ بستیم یا براش شریک قائل شدیم؟! کتابمون عوض شده یا قبله مون؟! ما هنوز هم روبه کعبه نماز می خونیم. کتابمون قرآنه و دینمون اسلام! به خدای یگانه و قیامت و پیامبری محمد (ص) ایمان داریم! عمل صالح انجام میدیم و از عمل زشت دوری می کنیم! این چیزیه جز اسلام محمد(ص)؟انور پسر شیخ گفت: مگه غیر از اینه که زاها توی یه بار کار میکنه و تو و زنت از یه حرومزاده ۲۰ سال نگهداری کردین؟!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۳

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
از جام بلند شدم تا به سمت پله ها برم که صدای باز شدن در توجهمو جلب کرد. برگشتم. لای در باز بود. با لبخند آروم وارد اتاق شدم. همه جا تاریک بود. چشم چرخوندم تا تونستم هیکل جمع شده ی هری که به صورت جنینی پشت به من روی تختش خوابیده بود رو پیدا کنم. کنارش روی تخت نشستم، بوسه ای رو گونه ش کاشتم و شروع کردم به نوازش موهاش. بعد چند دقیقه به صورتم نگاه کرد. +زاها؟! _بله هانی؟! +میشه از مامان بابام بگی؟! _از کجاش؟! +از اول اولش! _حوصله ت سر نمیره؟! + نه نه اصلا! فقط قبلش بغلم کن! لپشو با خنده کشیدم و گفتم: پسر کوچولوی لوس شیطون من! روی تخت خوابیدم و از پشت بغلش کردم. _خب... می خوام واست داستان بگم... یکی بود یکی نبود... بین خواب و بیداری بودم که صدای زمزمه ی کسی به گوشم می رسید. +"لطفاً به بند اولِ سبابه ات بگو یک ذره صبر و حوصله اش بیشتر شود از بُخل ، زنگ خانه یِ من سکته می کند دستت اگر کمی متمایل به دَر شود... دَر میزنی که وارد تنهایی ام شوی اما بعید نیست زمانی که میروی در از خودش جلای وطن گفته مثل من در جست و جوی در زدنت در به در شود... این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست از تخم در می آید و سوی تو می دود اما مقدر است در آخرین قدم یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود... نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود هر نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود گفتم ورم شوم ورمی در درونِ تو تا هِی بزرگ تر بشوم تا جنون تو همراه قد کشیدن من بیشتر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم پیوسته آرزو کنمت ، بلکه آرزو از شرم ناتوانیِ خود جان به سَر شود دستت مبارک است که چک میزند به گوش دستت مبارک است که می آورد به هوش عیسای دست های مبارک ، بزن مرا تا مُرده ای به زنده شدن مفتخر شود اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم اما پسر شدم که تو را آرزو کنم هِی جان به سر شدم که تو را آرزو کنم" یه دفعه چشمامو باز کردم. انگار همین الان بود که یه نفر یه شعری رو برام زمزمه می کرد. به کنارم نگاه کردم. هری هنوز همون طور خوابیده بود. اما سروصدای زیادی از بیرون میومد. رفتم توی ایوون خونه تا ببینم چه خبره. بعد از چک کردن هری سریع رفتم پایین تا ببینم چه خبره. افراد زیادی دم در خونه جمع شده بودن. مشعل دستشون بود و داد و فریاد می کردن. لیلی و جیمز هم جلوی در خونه بودن. -اون حرومزاده رو از محله ما بیرون کنید! -به چه حقی تو محله ما هستین؟! -این همه سال به هممون دروغ گفتین! -دروغگو های پست فطرت! -شما ها با دشمنای ما همکاری کردین! -از یه جاسوس نگه داری کردین این همه مدت؟! لیلی گریه می کرد و جیمز سعی داشت آرومش کنه و مردمو از جلوی در خونه ببره. یه دفعه جمعیت کنار رفتن و شیخ موسی اومد. با ناراحتی به لیلی و جیمز نگاه کرد. ÷یعنی از هرکسی انتظار خیانت داشتم به جز خونواده خودم...! گریه لیلی شدت گرفت: به خدا اونطوری نیست که شما فکر می کنین! اون پسر منه! توی آغوش این خانواده و مسلمونا بزرگ شده! یه دفعه یکی از بین جمعیت داد زد: توی آغوش مسلمونا یا اون خواهر هرزه ت که تو بار کار می کنه؟! شیخ موسی نگاه متعجبی به لیلی انداخت و گفت: فَهَد چی میگه لیلی؟! راسته؟! جیمز با غیض فریاد زد: درباره ناموس من درست صحبت کن فهد! زاها هرزه نیست! شیخ با بهت سرش رو تکون داد: خدای من! پس اون واقعا توی یه بار کار میکنه؟! و من می خواستم اونو عروس خودم بکنم! بشه زن فواد نوه عزیزم! بعد روشو برگردوند و گفت: دیگه جای شما توی محله مسلمونا نیست... یک هفته وقت دارین از اینجا برین! لیلی با عجز گفت: آخه این چه کاریه شیخ؟! ما مسلمونیم! فامیلتیم! شیخ نگاه تندی بهش کرد: باید همون روزا که زاها برای هیچ کودوم از مراسمای مذهبی پیدا نمی شد و هری هم نمیومد می فهمیدم! روی همین حساب فامیلی ندید گرفتم! انگار که مار تو آستینم پرورش دادم! مثل ماجرای سارا! دیگه فامیلی مثل شما ندارم! مثل پسر نوح (ع)! جیمز جلو رفت: چرا قیاس مع الفارق می کنی شیخ؟! چه پسر نوحی؟! ما کفر گفتیم؟! به خدا دروغ بستیم یا براش شریک قائل شدیم؟! کتابمون عوض شده یا قبله مون؟! ما هنوز هم روبه کعبه نماز می خونیم. کتابمون قرآنه و دینمون اسلام! به خدای یگانه و قیامت و پیامبری محمد (ص) ایمان داریم! عمل صالح انجام میدیم و از عمل زشت دوری می کنیم! این چیزیه جز اسلام محمد(ص)؟ انور پسر شیخ گفت: مگه غیر از اینه که زاها توی یه بار کار میکنه و تو و زنت از یه حرومزاده ۲۰ سال نگهداری کردین؟! undefined@nephilimprincenovelundefined
جیمز با خشم فریاد زد: حرف دهنتو بفهم! پسرخونده ی من از یه ازدواج کاملا مشروع و دینی از یه پدر و مادر مسیحی متولد شده! کجای این نامشروع و حرومه؟!انور هم فریاد زد: اینکه مادرش به خاطر یه مسیحی از اسلام خارج شد! اینکه پدرش فرزند یه جادوگره و خون اجنه توی رگ هاشه! لیلی با شُک گفت: حق نداری به خاطر خاص بودن پدرش بهت تهمت حرومزادگی بزنی! اون از یه زن پاکدامن به دنیا اومده! خود شما همگی تا قبل از ازدواج خاله م سر پاکیش قسم میخوردین! حالا به خاطر اینکه از یه دین ابراهیمی به دین دیگه ای رفته بهش تهمت هرزگی میزنین؟! این انصافه؟! خدا خودش شاهده که سارا چقدر دینش رو دوست داشت و همیشه ادوارد رو به کار های مسلمونا تشویق می کرد! فقط از ترس جونشون مجبور شدن اعلام کنن که مسیحی هستن! وگرنه خاندان سلطنتی انگلیس زنده شون نمی ذاشت!انور گفت: مجبور نبود با اون تخم جن ازدواج کنه!لیلی جواب داد: اولا درباره ادوارد درست صحبت کن! دوما اونا فقط عاشق بودن! کجای عشق توی اسلام اشکال داره؟! خصوصا اگه به ازدواج و تشکیل خانواده بشه؟!شیخ به آرومی جواب داد: هر طور میخوای بگو. آخرش اون بچه از رگ و ریشه دشمن قسم خورده ی انسانه و من حتی نمی دونم این چطور امکان داره؟! در هر صورت ما از قبل درباره مولود عجیب و غریبی که تو آخرالزمان پیداش میشه خوندیم و همه میدونیم هیچ چیزی عجیب تر از این نیست که بچه ای وجود داشته باشه که نصفش انسان باشه و نصفش جن! از اونجایی هم که دشمنانمون هم دنبال این بچه ان و براشون باارزش و عزیزه پس به احتمال زیاد دشمن ماست!نفس عمیقی کشید و ادامه داد: شما دوتا انتخاب دارین؛ یا هری رو بفرستین بره و زاها هم دست از کار کردن تو جایی که در شان یه دختر مسلمون نیست بشه، یا همتون با هم از اینجا برین! البته دایی تون مالک میتونه بمونه. اون حسابش جداست.لیلی با ناله گفت: شیخ اینکارو با ما نکن! من اون بچه رو کجا بفرستم بره آخه؟!شیخ بازهم سرش رو متاسف تکون داد و گفت: خیلیه که به خاطر خیانتتون مجازات شدیدی براتون در نظر نگرفتم! همین که گفتم!من که تا اون لحظه شاهد همه ماجرا بودم فقط گوش می کردم داد زدم: که خیانت آره؟!همه جمعیت نگاهشون به سمت من برگشت که توی ایوون ایستاده بودم. پوزخندی زدم.بدو رفتم تو اتاق و نگاه مختصری به هری انداختم. هنوز هم خواب بود. عجیبه که با این همه سروصدا بیدار نشده!سریع مدارک رو برداشتم و رفتم دم در._خب! داشتین از خیانت صحبت می کردین!شیخ متعجب و ناراحت گفت: زاها من ازت انتظار نداشتم که اینکار رو با ما بکنی!پوزخندی زدم و گفتم: اتفاقا منم از نوه شما انتظار نداشتم که یه همچین کاری با همه ما بکنه!خب... حالا که قرار من غرق بشم، بذار بقیه هم باهام غرق بشن!شیخ گفت: از چی حرف میزنی؟جواب دادم: از خیانت های نوه عزیزتون فواد!انور با خشم جواب داد: دروغ نگو سلیطه! این وصله ها به پسر من نمی چسبه!بازهم با آرامش حرص دربیاری گفتم: چه نمی چسبه،هان؟! خیلی خب! ببینم باز هم میتونی بعد از دیدن مدارک از پسرت دفاع کنی؟!بعد مدارک رو بین چند نفر جلویی جمعیت از جمله خود شیخ و پسرش پخش کردم._۱۰ سال پیش، اون اولای شروع نهضتمون، زمانی که شما داشتین با سختی و مشقت و صرفه جویی زندگی میکردین تا پولتونو برای دفاع از اسلام پس انداز کنین و بتونین دینتون رو پا برجا نگه دارین، همین آقا پسر گلتون رفت سراغ سر دسته دشمنای ما تا مبادا هفته ای یکبار خاویار و کباب بره ش قطع بشه و با دادن اطلاعات با ارزش فعالیت هامون جایگاه خوبی رو پیش اونا گرفت! وقتی همه عزادار عزیزای از دست رفتشون توی نبرد های پنهانمون بودن و نمی دونستن نیرو های دشمن از کجا اطلاعات عملیات رو گیر آورده، ایشون باز رفتن سراغ دشمنامون تا با خبر شکست نصفه نیمه ی ما خوش حالشون کنن! وقتی ما بعد از اون شکست که احتمال سقوطمون رو داشت تموم ثروت خانوادگی مون رو خرجتون کردیم، خائن نبودیم! الان که از یه بچه بی پناه و یتیم حفاظت می کنیم خائنیم؟! خوشا به غیرتتون! هری اگه نصف خونش از اوناست، نصفش از ماست! چرا زیر بال و پرتون تربیتش نمی کنین که مثل ما باشه؟! خدا رو چه دیدین؟! شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!میدونم که حرفام زیاد جالب نبود از نظر هری. اما خب چاره ای نداشتم. اونا می خواستن حمایتشون از هری رو بردارن. در این صورت دست دشمن خیلی زود به هری می رسید!جیمز هم شروع کرد به تایید حرف های من تا نظر مساعد شیخ رو جلب کنه.ما تقریبا موفق شده بودیم. خصوصا که شیخ موسی و انور با دیدن خیانت فواد کلی شرمنده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که صرف مسلمون زاده بودن باعث نمیشه طرف درستکار و وفادار به دین باقی بمونه!undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۳

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
جیمز با خشم فریاد زد: حرف دهنتو بفهم! پسرخونده ی من از یه ازدواج کاملا مشروع و دینی از یه پدر و مادر مسیحی متولد شده! کجای این نامشروع و حرومه؟! انور هم فریاد زد: اینکه مادرش به خاطر یه مسیحی از اسلام خارج شد! اینکه پدرش فرزند یه جادوگره و خون اجنه توی رگ هاشه! لیلی با شُک گفت: حق نداری به خاطر خاص بودن پدرش بهت تهمت حرومزادگی بزنی! اون از یه زن پاکدامن به دنیا اومده! خود شما همگی تا قبل از ازدواج خاله م سر پاکیش قسم میخوردین! حالا به خاطر اینکه از یه دین ابراهیمی به دین دیگه ای رفته بهش تهمت هرزگی میزنین؟! این انصافه؟! خدا خودش شاهده که سارا چقدر دینش رو دوست داشت و همیشه ادوارد رو به کار های مسلمونا تشویق می کرد! فقط از ترس جونشون مجبور شدن اعلام کنن که مسیحی هستن! وگرنه خاندان سلطنتی انگلیس زنده شون نمی ذاشت! انور گفت: مجبور نبود با اون تخم جن ازدواج کنه! لیلی جواب داد: اولا درباره ادوارد درست صحبت کن! دوما اونا فقط عاشق بودن! کجای عشق توی اسلام اشکال داره؟! خصوصا اگه به ازدواج و تشکیل خانواده بشه؟! شیخ به آرومی جواب داد: هر طور میخوای بگو. آخرش اون بچه از رگ و ریشه دشمن قسم خورده ی انسانه و من حتی نمی دونم این چطور امکان داره؟! در هر صورت ما از قبل درباره مولود عجیب و غریبی که تو آخرالزمان پیداش میشه خوندیم و همه میدونیم هیچ چیزی عجیب تر از این نیست که بچه ای وجود داشته باشه که نصفش انسان باشه و نصفش جن! از اونجایی هم که دشمنانمون هم دنبال این بچه ان و براشون باارزش و عزیزه پس به احتمال زیاد دشمن ماست! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: شما دوتا انتخاب دارین؛ یا هری رو بفرستین بره و زاها هم دست از کار کردن تو جایی که در شان یه دختر مسلمون نیست بشه، یا همتون با هم از اینجا برین! البته دایی تون مالک میتونه بمونه. اون حسابش جداست. لیلی با ناله گفت: شیخ اینکارو با ما نکن! من اون بچه رو کجا بفرستم بره آخه؟! شیخ بازهم سرش رو متاسف تکون داد و گفت: خیلیه که به خاطر خیانتتون مجازات شدیدی براتون در نظر نگرفتم! همین که گفتم! من که تا اون لحظه شاهد همه ماجرا بودم فقط گوش می کردم داد زدم: که خیانت آره؟! همه جمعیت نگاهشون به سمت من برگشت که توی ایوون ایستاده بودم. پوزخندی زدم. بدو رفتم تو اتاق و نگاه مختصری به هری انداختم. هنوز هم خواب بود. عجیبه که با این همه سروصدا بیدار نشده! سریع مدارک رو برداشتم و رفتم دم در. _خب! داشتین از خیانت صحبت می کردین! شیخ متعجب و ناراحت گفت: زاها من ازت انتظار نداشتم که اینکار رو با ما بکنی! پوزخندی زدم و گفتم: اتفاقا منم از نوه شما انتظار نداشتم که یه همچین کاری با همه ما بکنه! خب... حالا که قرار من غرق بشم، بذار بقیه هم باهام غرق بشن! شیخ گفت: از چی حرف میزنی؟ جواب دادم: از خیانت های نوه عزیزتون فواد! انور با خشم جواب داد: دروغ نگو سلیطه! این وصله ها به پسر من نمی چسبه! بازهم با آرامش حرص دربیاری گفتم: چه نمی چسبه،هان؟! خیلی خب! ببینم باز هم میتونی بعد از دیدن مدارک از پسرت دفاع کنی؟! بعد مدارک رو بین چند نفر جلویی جمعیت از جمله خود شیخ و پسرش پخش کردم. _۱۰ سال پیش، اون اولای شروع نهضتمون، زمانی که شما داشتین با سختی و مشقت و صرفه جویی زندگی میکردین تا پولتونو برای دفاع از اسلام پس انداز کنین و بتونین دینتون رو پا برجا نگه دارین، همین آقا پسر گلتون رفت سراغ سر دسته دشمنای ما تا مبادا هفته ای یکبار خاویار و کباب بره ش قطع بشه و با دادن اطلاعات با ارزش فعالیت هامون جایگاه خوبی رو پیش اونا گرفت! وقتی همه عزادار عزیزای از دست رفتشون توی نبرد های پنهانمون بودن و نمی دونستن نیرو های دشمن از کجا اطلاعات عملیات رو گیر آورده، ایشون باز رفتن سراغ دشمنامون تا با خبر شکست نصفه نیمه ی ما خوش حالشون کنن! وقتی ما بعد از اون شکست که احتمال سقوطمون رو داشت تموم ثروت خانوادگی مون رو خرجتون کردیم، خائن نبودیم! الان که از یه بچه بی پناه و یتیم حفاظت می کنیم خائنیم؟! خوشا به غیرتتون! هری اگه نصف خونش از اوناست، نصفش از ماست! چرا زیر بال و پرتون تربیتش نمی کنین که مثل ما باشه؟! خدا رو چه دیدین؟! شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم! میدونم که حرفام زیاد جالب نبود از نظر هری. اما خب چاره ای نداشتم. اونا می خواستن حمایتشون از هری رو بردارن. در این صورت دست دشمن خیلی زود به هری می رسید! جیمز هم شروع کرد به تایید حرف های من تا نظر مساعد شیخ رو جلب کنه. ما تقریبا موفق شده بودیم. خصوصا که شیخ موسی و انور با دیدن خیانت فواد کلی شرمنده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که صرف مسلمون زاده بودن باعث نمیشه طرف درستکار و وفادار به دین باقی بمونه! undefined@nephilimprincenovelundefined
مردم در حال گفت و گو بودن. یه دفعه یه رعد و برق عجیبی زد. هیچ کس حواسش نبود اما من دیدم. یه حالت خاصی داشت. انگار رنگی بود و به شدت نزدیک. دستمو گرفتم سمت آسمون. یه قطره چکید کف دستم.خب! مثل اینکه باید زنگ بزنم پنه لوپه شاید خبری باشه. دنبال موبایلم می گشتم که یادم افتاد کنار هری جاش گذاشتم. رفتم داخل و به محض ورود دیدم کسی تو تاریکی ایستاده. سرم رو بالا آوردم و هری رو دیدم با چشمای اشک آلود.شکه جلو رفتم: هری؟ چی شده؟!+قیمت من چند؟!_قیمت... یعنی چی؟! متوجه نمی شم!گریون فریاد زد: چقدر پول گرفتی بابت بزرگ کردن من تا به دردت بخورم؟!صداش از ناراحتی و گریه خش برداشته بود. آخ قلبم...+این چه حرفیه؟! واسه چی باید واسه بزرگ کردنت پول بگیرم؟!+خب آره! بعدا بابت تربیت سلاح جنگیت کلی پول به جیب می زنی!_سلاح جنگی چیه هری؟! تو عزیز منی! مگه من میذارم کسی ازت استفاده کنه اونم به عنوان سلاح؟!+پس اون حرفا چی بود زدی؟! هان؟! "شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!"اوه خدایا اون حرفامو شنیده...رفتم جلوتر: نه هری ببین داری اشتباه می کنی! من... من مجبور بودم...فریاد زد: نزدیک من نیا!آخ دوباره قلبم... اون خیلی دلگیره... اشکام سرازیر شدن..._اونطوری نیست که فکر میکنی! خب؟ بذار همه چیزو واست توضیح بدم...+نمی خوام! راحتم بذار!دوید و هلم داد تا از کنارم فرار کنه...آخ سه باره قلبم...دنبالش با پای برهنه دویدم بیرون. بارون شدت گرفته بود و ظرف یک دقیقه خیس آب شدم. هری از جلوی در همه رو هل داد تا فرار کنه. اما به کجا؟! نمی دونم!با گریه دنبالش میدویدم و صداش می کردم. اون توجهی نمی کرد و فقط از این کوچه با اون کوچه می دوید. صدای دویدنای کسی هم از پشت سرم میومد.اینقدر سرعت هری زیاد شده بود که بالاخره گمش کردم. با ضعف، زیر بارون و پای برهنه وسط یه چهارراه کوچیک ایستادم و به چهار طرفم نگاه کردم. نمی دونستم از کودوم طرف رفته.اصلا چرا فرار کرد؟! اون که جایی رو نداره بره! یعنی ممکنه خودش تا صبح برگرده؟! اگر هم بخواد، قبلش گیر شوالیه ها میوفته!با فکر به شوالیه های معبد دست و پام سِر شد. اگه دست اونا می افتاد دیگه نمی تونستم پیداش کنم...یه دفعه صدای یه انفجار اومد و بعدم درخشش یه نور بنفش از یه کوچه سمت راستم تا آسمون بلند شد.با وحشت به سمت منبع صدا و نور دویدم که همچنان ادامه داشت. بعد از پیچیدن به چندتا کوچه بالاخره پیداش کردم. به نفس نفس افتاده بودم. ولی دیدمش...اون نور بنفش...نور بنفش لعنتی! خودشون بودن. یه دو رگه ی سیاه میون شعله های بنفش ایستاده بود و دستشو به سمت هری دراز کرده بود و چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد. هری هم آروم و بی تعادل به سمتش می رفت...فریاد کشیدم: هری!یه دفعه هری ایستاد. سرش رو برگردوند... اوه خدایا چشماش! اونا سبز نبودن... سیاه کامل بودن!با وحشت دوباره اسمش رو فریاد زدم. رنگ سیاه از بین رفت. کامل برگشت به سمتم.+زاها!دوید که بیاد پیشم. رفتم به سمتش. یه دفعه یه چیز بلند دور بدنش پیچیده شد... پای هشت پا... نه نه! یکی از پاهای ده سر! در واقع یکی از پاهایی که روی سرش بود! کابوس همه این سال هام... وقتی سر پدرمو از سرش جدا کرد... یا وقتی ادوارد رو گرفت... هیچوقت اون صحنه ها رو یادم نمیره...!با عجله دویدم سمت هری و تونستم وقتی داشت با سرعت به سمت اون شعله های بنفش بلعیده میشد، دستشو بگیرم و بکشم.+خاله خاله ولم نکن!_ولت نمی کنم! تو هم ولم نکن! سفت دستمو بگیر!لعنتی هر چی زور میزدم باز هم هری به سمت اون شعله ها کشیده میشد.توی ذهنم شروع کردم به کاری که مدت ها انجام ندادم: دعا!"خدایا... من خیلی وقته به کمکت ایمان ندارم... چیزی ندیدم که داشته باشم... ولی خواهشا کمکم کن پسر کوچولومو نجات بدم! اگه این بار کمکم کنی من دیگه هیچوقت ایمانمو از دست نمیدم و از هر کاری در راهت دریغ نمی کنم... فقط همین یه بار!"همین بین هری داد زد: زاها! دارم خورد میشم!بهش نگاه کردم. پاهای دور بدنش فشار زیادی بهش وارد می کردند. در حدی که هری رو به کبودی بود.اشکام بی اختیار می ریخت و با قطرات بارونی که روی صورتم می کوبید، مخلوط می شد. یه دفعه دستای کسی دور بدنم حلقه شد.×ولش نکن زاها! ولش نکن!صدای دین بود. قدرت گرفتم. فریاد بلندی کشیدم و بیشتر به هری چنگ زدم تا نذارم ببرتش. این وسط سروکله ی دوتا از شوالیه های معبد از درون شعله ها پیدا شد. به سمت ما اومدن و شروع کردن ضربه زدن به ما. دین منو ول کرد تا حملاتشون رو دفع کنه.دستام عرق کرده بودن  و هر لحظه بیشتر انگشتای هری از بین دستام سر میخورد. آب بارون هم مزید بر علت شده بود.صدای مبارزه بالا رفت. نگاه سریعی انداختم. هرمس و بقیه بچه ها اومده بودن کمک! اما از اون طرف هم تعداد بیشتری از شوالیه ها از اون شعله ها خارج میشدن.undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۴

رمان علمی تخیلی شاهزاده نفیلیم
مردم در حال گفت و گو بودن. یه دفعه یه رعد و برق عجیبی زد. هیچ کس حواسش نبود اما من دیدم. یه حالت خاصی داشت. انگار رنگی بود و به شدت نزدیک. دستمو گرفتم سمت آسمون. یه قطره چکید کف دستم. خب! مثل اینکه باید زنگ بزنم پنه لوپه شاید خبری باشه. دنبال موبایلم می گشتم که یادم افتاد کنار هری جاش گذاشتم. رفتم داخل و به محض ورود دیدم کسی تو تاریکی ایستاده. سرم رو بالا آوردم و هری رو دیدم با چشمای اشک آلود. شکه جلو رفتم: هری؟ چی شده؟! +قیمت من چند؟! _قیمت... یعنی چی؟! متوجه نمی شم! گریون فریاد زد: چقدر پول گرفتی بابت بزرگ کردن من تا به دردت بخورم؟! صداش از ناراحتی و گریه خش برداشته بود. آخ قلبم... +این چه حرفیه؟! واسه چی باید واسه بزرگ کردنت پول بگیرم؟! +خب آره! بعدا بابت تربیت سلاح جنگیت کلی پول به جیب می زنی! _سلاح جنگی چیه هری؟! تو عزیز منی! مگه من میذارم کسی ازت استفاده کنه اونم به عنوان سلاح؟! +پس اون حرفا چی بود زدی؟! هان؟! "شاید اصلا به نفع ما شد وجودش! کمکمون کرد این جنگ رو ببریم!" اوه خدایا اون حرفامو شنیده... رفتم جلوتر: نه هری ببین داری اشتباه می کنی! من... من مجبور بودم... فریاد زد: نزدیک من نیا! آخ دوباره قلبم... اون خیلی دلگیره... اشکام سرازیر شدن... _اونطوری نیست که فکر میکنی! خب؟ بذار همه چیزو واست توضیح بدم... +نمی خوام! راحتم بذار! دوید و هلم داد تا از کنارم فرار کنه... آخ سه باره قلبم... دنبالش با پای برهنه دویدم بیرون. بارون شدت گرفته بود و ظرف یک دقیقه خیس آب شدم. هری از جلوی در همه رو هل داد تا فرار کنه. اما به کجا؟! نمی دونم! با گریه دنبالش میدویدم و صداش می کردم. اون توجهی نمی کرد و فقط از این کوچه با اون کوچه می دوید. صدای دویدنای کسی هم از پشت سرم میومد. اینقدر سرعت هری زیاد شده بود که بالاخره گمش کردم. با ضعف، زیر بارون و پای برهنه وسط یه چهارراه کوچیک ایستادم و به چهار طرفم نگاه کردم. نمی دونستم از کودوم طرف رفته. اصلا چرا فرار کرد؟! اون که جایی رو نداره بره! یعنی ممکنه خودش تا صبح برگرده؟! اگر هم بخواد، قبلش گیر شوالیه ها میوفته! با فکر به شوالیه های معبد دست و پام سِر شد. اگه دست اونا می افتاد دیگه نمی تونستم پیداش کنم... یه دفعه صدای یه انفجار اومد و بعدم درخشش یه نور بنفش از یه کوچه سمت راستم تا آسمون بلند شد. با وحشت به سمت منبع صدا و نور دویدم که همچنان ادامه داشت. بعد از پیچیدن به چندتا کوچه بالاخره پیداش کردم. به نفس نفس افتاده بودم. ولی دیدمش... اون نور بنفش... نور بنفش لعنتی! خودشون بودن. یه دو رگه ی سیاه میون شعله های بنفش ایستاده بود و دستشو به سمت هری دراز کرده بود و چیزی رو زیر لب زمزمه می کرد. هری هم آروم و بی تعادل به سمتش می رفت... فریاد کشیدم: هری! یه دفعه هری ایستاد. سرش رو برگردوند... اوه خدایا چشماش! اونا سبز نبودن... سیاه کامل بودن! با وحشت دوباره اسمش رو فریاد زدم. رنگ سیاه از بین رفت. کامل برگشت به سمتم. +زاها! دوید که بیاد پیشم. رفتم به سمتش. یه دفعه یه چیز بلند دور بدنش پیچیده شد... پای هشت پا... نه نه! یکی از پاهای ده سر! در واقع یکی از پاهایی که روی سرش بود! کابوس همه این سال هام... وقتی سر پدرمو از سرش جدا کرد... یا وقتی ادوارد رو گرفت... هیچوقت اون صحنه ها رو یادم نمیره...! با عجله دویدم سمت هری و تونستم وقتی داشت با سرعت به سمت اون شعله های بنفش بلعیده میشد، دستشو بگیرم و بکشم. +خاله خاله ولم نکن! _ولت نمی کنم! تو هم ولم نکن! سفت دستمو بگیر! لعنتی هر چی زور میزدم باز هم هری به سمت اون شعله ها کشیده میشد. توی ذهنم شروع کردم به کاری که مدت ها انجام ندادم: دعا! "خدایا... من خیلی وقته به کمکت ایمان ندارم... چیزی ندیدم که داشته باشم... ولی خواهشا کمکم کن پسر کوچولومو نجات بدم! اگه این بار کمکم کنی من دیگه هیچوقت ایمانمو از دست نمیدم و از هر کاری در راهت دریغ نمی کنم... فقط همین یه بار!" همین بین هری داد زد: زاها! دارم خورد میشم! بهش نگاه کردم. پاهای دور بدنش فشار زیادی بهش وارد می کردند. در حدی که هری رو به کبودی بود. اشکام بی اختیار می ریخت و با قطرات بارونی که روی صورتم می کوبید، مخلوط می شد. یه دفعه دستای کسی دور بدنم حلقه شد. ×ولش نکن زاها! ولش نکن! صدای دین بود. قدرت گرفتم. فریاد بلندی کشیدم و بیشتر به هری چنگ زدم تا نذارم ببرتش. این وسط سروکله ی دوتا از شوالیه های معبد از درون شعله ها پیدا شد. به سمت ما اومدن و شروع کردن ضربه زدن به ما. دین منو ول کرد تا حملاتشون رو دفع کنه. دستام عرق کرده بودن  و هر لحظه بیشتر انگشتای هری از بین دستام سر میخورد. آب بارون هم مزید بر علت شده بود. صدای مبارزه بالا رفت. نگاه سریعی انداختم. هرمس و بقیه بچه ها اومده بودن کمک! اما از اون طرف هم تعداد بیشتری از شوالیه ها از اون شعله ها خارج میشدن. undefined@nephilimprincenovelundefined
صدای هق هق هری به گوشم خورد. رومو به سمتش برگردوندم. از درد کبود شده بود و اشکاش سرازیر بود.+زا...ها... درد...دارم...دیگه... نمی...کشم...!_خواهش میکنم یکم دیگه تحمل کن! بچه ها اومدن! میان کمک!یه دستشو ول کردم و سریع به مچش چنگ انداختم جای یه دستمو که محکم کردم، به اون یکی مچش چنگ انداختم و بعد ‌دیگمو سریع جدا کردم و آرنجش رو گرفتم. دستمو از دور مچش برداشتم و بازوشو گرفتم و سریع به سمت خودم کشیدمش. هری هم سریع آرنجمو گرفت. قفل یکی از دستامون محکم شد. اون یکی دستامون رو هم محکم کردم و به سمت بچه ها فریاد زدم: هرمس! کمک!هرمس درگیر سه از اون شوالیه های لعنتی بود. ولی همزمان چندتا حمله به پاهای ده سر کرد و نتیجه ش باز شدن یکی از پاهاش از دور قفسه سینه هری بود.هری در ثانیه با آزاد شدن قفسه سینه ش هوای رو بلعید و رنگش دوباره سفید شد.اشکام و بارون بهم اجازه نمیدادن جلوی چشمامو ببینم.در همون بین لبخندی به هری زدم و‌گفتم: یکم دیگه فقط! بعدش بازم من میمونم و تو!هری سریع با موافقت سرشو تکون داد و سعی کرد به سمت من بیاد.یه دفعه یکی از پاهای ده با شدت توی صورتم خورد و یکی از دستام ول شد. صدای فریاد بلند هری دین رو به سمت ما کشوند. با یه دستش کمرمو چنگ زد و با دست دیگش شونه ی هری رو.اینبار دوتا از پاهای ده سر به سمت سر من و دین اومد تا ما رو پس بزنه. ما زودتر جاخالی دادیم. اما زیر پامون رو خالی کرد.لحظه به لحظه هری دور تر میشد و فریاداش بلند تر...اینبار چندتا پای بلند دیگه به سمتمون اومد و همزمان ضربه ای پس سرم خورد که منگ شدم. انگشتام شل شدن و دین هم به عقب کشیده شد. هری با سرعت به سمت شعله های بنفش در حالی که اسممو فریاد میزد کشیده شد...با گیجی چند قدم به سمتش برداشتم. چشمام تار می دید. هری با فریاد درون شعله ها ناپدید شد.دستایی دورم حلقه شدن. اسم هری رو زمزمه کردم و دیگه چیزی نفهمیدم...undefined@nephilimprincenovelundefined

۷:۳۴