عکس پروفایل نویسنده شو!ن
۱.۳ هزار عضو

نویسنده شو!

به جمع باصفای «نویسنده شو»خوش آمدیدundefinedاینجا دست در دست هم، در دنیای زیبای ادبیات، قدم می‌زنیم و نفس‌های عمیق‌تری می‌کشیم تا اکسیر عشق را بیابیم.undefinedبه صرف داستان undefinedبفرمایید فیلمundefinedقلم‌سازی undefinedخلاق‌شو undefinedآرام‌بخشundefinedپژواکundefinedیک قاچ خوشمزه undefinedکافه کتاب و...
نویسنده شو!
undefined سلام به همراهان کانال نویسنده شوundefined خب خدا رو شکر تابستونه و توی هوای گرم تابستونی هیچ چیز به اندازه نشستن زیر کولر خوش نمی‌گذره.undefined حتما برای یه چالش دیگه وقت دارید نه؟undefined ما مردم ایران هفته پیش شاهد خلق یک حماسه بزرگ در کشورمون بودیم و رهبر عزیزمون رو از تهران تا قم، نجف، کربلا و مشهد بدرقه کردیم و در آغوش امام رضا (ع) به خاک سپردیم. چی بهتر از اینکه این حماسه بزرگ به وسیله شما اهل قلم در تاریخ ایران ثبت بشه. حالا ما یه چالش براتون در نظر گرفتیم. undefinedundefinedتصور کن یک عکاس هستی که عکست برنده جایزه بهترین عکس از مراسم تشییع شده. داستان عکسی رو که گرفتی برامون بگو. چه چیزی تو عکست بوده که احساسات رو درگیر کرده. undefinedundefined تو یه خبرنگار خارجی هستی که برای اولین بار به ایران میای و با دیدن مراسم بزرگترین تشییع تاریخ شگفت زده میشی. undefinedundefined تو یه پیرزنی هستی که خیلی دلت می‌خواد تو مراسم تشییع شرکت کنی. اما روی ویلچر نشستی و کسی رو نداری که تو رو به مراسم ببره. اما از پنجره خونت صدای مردم رو می‌شنوی... undefinedundefinedمراسم تشییع از مقابل خونت می‌گذره و تو قصد داری با هر چه که در توانت هست به مردم‌خدمت کنی... هر موضوعی که به ذهنت رسید رو انتخاب کن یا کلا یه داستان از خودت بساز تا این حماسه بزرگ رو به تصویر بکشی.undefined undefined️تا دوشنبه شب فرصت شرکت توی این چالش رو دارید و به امید خدا نوشته‌های برتر توی کانال کار میشه. نوشته‌هاتون رو به آیدی زیر بفرستید: @s_shf98 از دعوت دوستاتون به این چالش غافل نشید.undefined #تمرین_نویسندگی undefined<img style=" />undefined با ما نویسنده شو undefined @nevisandeh_sho
thumbnail
ساعت از۱۴:۳۰ گذشته، کش همیشه گشاد چادرم را گره دوم می‌زنم، جلویش را به دندان می‌گیرم و به دنبال پاشنه کش در طبقات جاکفشی می‌گردم.همسفر تنهایی ام،دهه نودی نازنین، دخترم «مهربان جان» با کلافگی صدا می‌زند: «چیکار میکنی دیرم شد؟!»او در بعضی مواقع اصلا «مهربان »نیست .با دهانی پر از چادر گفتم: «آسانسور را بزن آمدم.آخ یخ ها رانیاورده ام! این روزها توشه‌ی راهم مقدار زیادی یخ شده، به هرکه در مسیر قسمتش باشد می‌رسد .بطریهای آب معدنی و نوشابه ها را شب هنگام پر می‌کنم و روزها نذر خنکی…با عجله وارد آسانسور شدم. عطر برنج ایرانی مست کننده‌ی زن همساده گواه امید او برای گذران یک روز دیگر از زندگی ست. ماشین را از پارکینگ بیرون می آورم .سکوت کوچه را صدای گاه و بیگاه یک گنجشک می‌شکند و خورشید به مصاف انجیرهای کال آمده و خرما پزان شده.کوچه ساکت، شهر خلوت، خیابانها حریف می‌طلبند. دولت امروز (شنبه) را در تهران تعطیل اعلام کرد تا با فراغت خاطر و بی دغدغه از فکر معاش به وداع در مصلی بیاییم. گرما بیداد می‌کند .بنزین ندارم حتی به قدر یک چارلیتری! پس خبری از کولر نیست. ساعت۱۵ باید در میدان انقلاب باشیم. دخترکم نگران است که دیر روی استیج برسد. اتوبان چمران را رد کردم. بی مهابا از چراغ توحید گذشتم و وارد خیابان کارگر که شدم ساعت۱۴:۵۷ بود.خط ویژه را رفتم و دخترک را پشت ماشین ون زواردرفته‌ی اقای جهانی پارک کردم. دخترک پیاده شد!سراسیمگی ام را درز گرفتم و یک نفس کشیدم. آرام دادم بیرون.خونسردانه پیاده شدم و سرم را از ماشین بی در و پیکر ِهمه چی هویدا، داخل بردم. صدای بی رمق دختران گروه آماده برای اجرا شنیده می‌شد. تفت خورده در هوای داغ با لبانی خشک، یک بطری آب را بین هم دست به دست می‌کردند.سلام علیکی کردم و گفتم کی اجرا شروع می‌شود:- الان صدامون می‌کنند.‌بالبخندی مغرورانه پس از مکثی کوتاه گفتم:من مقدارزیادی یخ در ماشین دارم!!!اگر تشنه اید بیارم؟» همه صورتها به سمتم برگشت؛ یک «برو زود وردار بیار چرا میپرسی عجیبی »در نگاهشون بود که تا به خودم آمدم دیدم کنار ماشینم ایستادم و به یخ ها نگاه می‌کنم!نه آب داشتم و نه هیچ ظرفی که یخ ها را در آن بریزم! انگار خودم موکب دار شدم.چیزی شبیه یه کلمن را تصور کردم. یک کیسه بزرگ هم کارم را راه می انداخت .کیسه ی ضخیم که نیافتم،سر چرخاندم آنطرف تر بالاتر از استیج انقلاب مدرسه قرآن ! جایی که می‌توانستم بگویم : منم از شماها هستم و فقط آب و کلمن می‌خواهم! آفرین خودشه! رفتم ،طلب کردم و اجابت کردند. کلمن پر آب تمیز دادند. چاقو برای شکستن یخ دادند و لبخندی و مهری…برداشت دوم : امانتداری بزم را به یک شربت آناناس تکمیل کردم. همزمان صدای دختران شنیده می‌شد.باید برخاست…این پیچ تاریخی طاقت فرساست…ایران رهبر و رهبر ایران دارد...حس کردن یخ ها در هوای داغ ظهر تیرماه؛هرم گرمای داخل ماشین، صدای دختران منتظر و تشنه، کلمن آماده را در ون بدون قفل و بند رها کردم. برداشت سوم: اعتماد با چادرصورتم را که خیس اشک بود پاک کرده و به تماشای دخترکان ایستادم سرود اول تمام شد.سرود دوم که ایکاش نخوانند. میدانی چرا؟انقدر به جانم نشسته که هربار بدیع و تازه است: مثلا تو هنوز هستی…می‌کشی روسرم دستیمثلا توی رویاهام …به حسینیه برگشتی؛مثلا توی کشوردوست…داری با ما ملاقاتی….مهربون آقاااا و اجرا تمام!و اشکهای من ناتمام .از لحظه ی مواجهه با یک کلمن عرق کرده از سرمای یخ هادر هرم ماشین داغ نمیتوان نوشت! چون آنجا باید می‌بود.هر عابری رد شد میهمانش می‌کردم حتی بار دوم و سوم اگر کسی بطری دارد بیاورد؛ پر کند !تمام نمی‌شد! .جلوی چادرم هم سیراب شده بود .امواتم هم نوشیدند .گمانم بیش از یک لیوان.چون سیل صلواتها قطع نمیشد «آقااا بفرمایید صلواتی است برای شادی روح رهبر شهید»راننده ی تاکسی که مشکی به تن داشت؛ آمد اینطرف خیابان و جرعه جرعه جگرش را صفا داد:«خدا بیامرزه دخترم امواتت رو. »کلمن را تکان محکمی دادم تمام نشده بود!برداشت چهارم: برکتکلمن امانت را به ماشین بردم که به صاحبانش برگردانم، مسئول گروه سرود گفت دخترها جان گرفتید؟ برویم مصلی!؟با اشتیاق گفتند: بله سوار بر ماشین شدم و همسفرم خیال! شروع به حرکت کرد. در ذهنم همه ی آنچه که در چندساعت گذشت را با او نوشتیم ومرور کردیم می‌گفت و می‌گفت . همراهی آقای شهیدمان را میبینی؟همراه است در رشد؛ بالندگی و صعودی ادامه دار در مسیر. خیابانها زبان گشودند و حرف هایشان را با دلنوشته هایشان فریاد می‌زنند.دیگر کسی به عکسها جرات اهانت ندارد.مردمان همدل، بی انکه باهم سخن بگویند، همزبانند بی منت و‌ مزد، حاجت یکدیگر را برآورده می‌کنند.بچه دار ها را تکریم می‌کنند؛ ترک موتورها مویی افشان نیست و باد ‌در سیاهی نجابت چادر دست می اندازد.
undefined۱
undefined۱

۲۲۶

۱۶:۰۱