نوآورد در شبکههای اجتماعی: (بله، ایتا، تلگرام، اینستاگرام) @newavard
صفحه دو ️وحشتناکتر اینکه این عده در توهم اجازهِ استقرارِ صندوق سیصد میلیارد دلاری بازسازیِ پسا جنگی آن هم پس از دو حمله مهیب به ایران نیز نشسته بودند. بماند که برخی از این جریان سیاسی هنوز بعد از بمباران میز مذاکره توسط آمریکاییها شبها با رویای سرمایهگذاری ۲۵۰۰ میلیارد دلاریِ آمریکا سر بر بالین میگذارند. چطور میتوان این همه نادیدهانگاری و فراموشی و خوشخیالی را صرفا به ناآگاهی تقلیل داد؟ آیا استمرارِ این رویاپردازیها و فانتزی اندیشیها را پس از این همه درس عبرتی که ترامپ در کلاس زورگیریاش برای مادرو و زلنسکی گرفته تا بنسلمان و دانمارک و پاناما وکانادا و اروپا و ... دایر کرده را میتوان صرفا به جهل و ناآگاهی فروکاست؟ آیا نا دیده گرفتن پنج دهه تجربه مواجهات آمریکاییها و اروپاییها با پیمانها و تعهداتی که در برابر ایران داشتهاند را میتوان جز با مقوله «اقتصاد سیاسی» حاملان این فراموشی سیستماتیک تبیین کرد؟ سیستماتیک از این جهت که عامدانه سالهاست برای تبدیل «نشدن» این تجربیات وطنی به دانش ضمنی و صریح در حوزه عمومی و آکادمیک تلاش میشود. ️حتی اگر ماجراهای همین چند ماه اخیر مواجهههای اقتصادی و سیاسی ترامپ با مادرو و زلنسکی و بن سلمان و کانادا و گرینلند و اروپا و ... را نادیده بگیریم چطور میتوانیم حداقل پنج تجربهی گرانبار یا به عبارت درستتر پنج زخمِ عمیق ملیمان در پروندههای سیاستِ خارجی با طرف آمریکایی را نادیده بگیریم؟ انباشتِ این پنج خاطرهی تلخ، هر کدام میتوانست چراغِ راهی باشد برای درکِی واقعیتر از مناسبات حاکم بر جهان و هیات حاکمه آمریکا و در نتیجه کاهشِ مخاطرات سیاسی بر کشور اما عامدانه نادیده گرفته شدهاند: نخستین زخم، در دهه شصت، آن ماجرایِ گروگانها و قراردادِ الجزایر بود. آمریکاییها به محضِ آنکه گروگانها را پس گرفتند، همچون بادی که از میانِ انگشتان میلغزد، از همهی تعهداتشان، از عدمِ دخالت تا آزادسازیِ داراییهای ایران شانه خالی کردند. دومین خاطره تلخ، در دهه هفتاد رقم خورد؛ آن میانجیگریِ انسانی برای آزادیِ گروگانهای لبنان، که پاداشش ترورِ سیدعباس موسوی توسطِ رژیمِ صهیونیستی بود. سومین تجربه، در دههی هشتاد و پیمانِ سعدآباد بود.با وجودِ آن تعلیقِ داوطلبانه و امضایِ پروتکلهای فراپادمانی، پاسخِ غرب به ما، ارجاعِ پرونده ایران به شورای امنیت بود. چهارمین آزمون، در دههی نود و با برجام رخ نمود. آن همه کوتاهآمدن و تعهد، که دستاوردش جز یک «کاپِ اخلاق» و «تقریباً هیچ» برای ایران بیش نبود و آمریکاییها حتی علیرغم خروج یکجانبه در سال ۱۴۰۳ تلاش میکردند مکانیسم ماشه (همان که توسط فرانچسکو نامی در برجام مینگذاری شده بود) را فعال کنند که البته با همکاری چین و روسیه خنثی شد. پنجمین ضربه، در سال ۱۴۰۴، بمبارانِ میزِ مذاکرات بود. بهویژه در اسفندماه، آنگاه که ایران از طریقِ بدرالبوسعیدی میانجی مذاکرات، چراغسبزِ قبول محدودیتهای بیشتررا نشان آمریکاییها داده بود، اما آنها که پیشتر تصمیمِ جنگ را گرفته بودند و بستر اجتماعیاش را از دیماه فراهم کرده بودند در نهم اسفند با حمله به راس نظام پاسخ خوشبینی مذاکرهکنندگان ایرانی را دادند. اما دریغ که این همه تجربه تلخ، این همه خون و خیانت، نتوانسته خدشهای بر پیکره آن انگاره فرسودهی «تقصیر ماست» وارد کند. حتی اکنون که حتی میانهروهای جمهوریخواه در آمریکا نیز ترامپ را به خاطرِ نقضِ تفاهمنامه و پیچیدهترکردنِ اوضاع سرزنش میکنند، این جریانِ داخلی، دوباره نوک پیکان اتهام را به سمت نیروهایِ خودی چرخانده و تمنای انتقام شهادت رهبری و مردم را عاملِ بدعهدیِ دشمن میداند. بوالعجبا! همانطور که پیشتر هم نوشته بودم، اکنون مهمترین رسالتِ ما، فهم ماهیتِ تاریخیِ این اقتصاد سیاسی است؛ اینکه بپرسیم که کلیشه «تقصیر ماست» چه دلالتهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارد و در خدمت چه اقتصاد سیاسی قرار دارد. این، جستوجویی است برای بازپسگیریِ عقلانیت از دستِ فراموشی عامدانه. #نوآورد؛ رسانه انتقادی علوماجتماعی با ما همراه باشید دربله | ایتا | تلگرام | اینستاگرام ️ @newavard