۱۴:۵۴
۱۲:۰۸
۱۶:۰۱
۱۴:۳۶
۷:۵۰
۱۸:۰۲
۱۴:۲۴
#اعلام_مراسم #اصفهان
شب خاطره جان ایران
شهید عبـــاس نیلفروشـــان
زمان : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۰مکان : خیابان استانداری ، گذر سعدی ، عمارت سعدی حوزه هنری استان اصفهان
شادی روح شهدا صلواتالّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
کانال رسمی شهید عباس نیلفروشان
ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام @nilforushan_ir
شب خاطره جان ایران
۵:۲۶
8891475745296490242_502824060229902.mp3
۰۲:۰۴-۱.۹ مگابایت
#دعوتنامه #اصفهان
شب خاطره جان ایران
شهید عبـــاس نیلفروشـــان
زمان : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ ساعت ۱۵:۳۰مکان : خیابان استانداری ، گذر سعدی ، عمارت سعدی حوزه هنری استان اصفهان
شادی روح شهدا صلواتالّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
کانال رسمی شهید عباس نیلفروشان
ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام @nilforushan_ir
شب خاطره جان ایران
۴:۵۷
۱۵:۰۳
۱۰:۱۲
گفتوگوی منتشرنشده دفتر مقام معظم رهبری با سردار شهید عباس نیلفروشان
نشریه مسیر بخشی از گفتوگو با سردار نیلفروشان را که در سال های گذشته صورت گرفته است، منتشر میکند. در این مطلب، گوشههایی از زندگی شهید نیلفروشان و دیدگاههای ایشان دربارهی مقاومت و آیندهی منطقه مورد بحث قرار گرفته است.
۱۲:۱۹
سال ۱۳۵۲ زمانی که من یک بچهی شش یا هفت ساله بودم، زیر کرسی نشسته بودم و پدرم روزنامههای جنگ اعراب و اسرائیل را آورده بود خانه و داشت گزارشهایش را میخواند و بعضاً برای مظلومیت فلسطینیها گریه میکرد، من یادم هست آن موقع دعا میکردم که «خدایا! به من توفیق بده، کمکم کن تا این اسرائیلیها را نابود کنم». این در زمانی بود که هنوز مدرسه نمیرفتم.انقلاب پیروز شد و در کوران حوادث انقلاب، ما هم مثل بقیه بودیم. جریان کردستان پیش آمد، جریانات ضدانقلاب گنبد و خوزستان هم پیش آمد. سنم کم بود، خیلی میخواستم بروم جبهه، اما مرا نمیبردند. وقتی جنگ شروع شد، در اوایل ۱۴ سالگی بودم. سوار اتوبوس شدم، رفتم فلکهی چهارشیر. یک کانکسی گذاشته بودند آنجا و یادم هست که روی پنجه ایستاده بودم تا دستم برسد به این کانتینری که که گذاشتنه اند و مرا ثبت نام کنند. ثبت نامم نکردند و من برای خودم رفتم سوسنگرد و همینطور در جبهه بودم که نهایتا چون سنم خیلی کم بود، من را برگرداندند. تا اینکه آمدم فتوکپی شناسنامهام را گرفتم و سنم را دو سال بزرگتر کردم و با یک برادر بزرگتر از بچههای محلمان، به نام آقای تمیزی که مسئول بسیج سقز بود و شهید شد، رحمهاللهعلیه، در سال ۱۳۶۰ رفتم کردستان و دو ماه در کردستان بودم.در آن ایام من فقط در بسیج بودم؛ یعنی از روزی که بسیج شکل گرفت، من در بسیج کار میکردم. تا عملیات فتحالمبین در کردستان بودم. بعد از فتحالمبین هم آمدم جنوب. آن زمان کارت اعزام مجدد میدادند. هر وقت وارد جبهه میشدم، قیافهام را نگاه میکردند و میدیدند خیلی کوچک هستم؛ کارت را درمیآوردم و میگفتم من قبلاً جبهه بودم. در اعزام مجدد، دیگر کاری نداشتند که سن و سالم کم است. آن موقع من اول دبیرستان بودم و درس و مدرسه را گذاشتم کنار. اصلاً دیگر نمیتوانستم درس بخوانم. آمدم جبهه و تا آخر هشت سال جنگ ماندم. با همان سن کم، فرمانده تیم، معاون دسته، فرمانده دسته، معاون گروهان، فرمانده گروهان، معاون گردان، فرمانده گردان و فرمانده محور در هشت سال جنگ بودم.
۱۲:۲۰
نهایتاً معاون سردار کاظمی، یعنی معاون عملیاتی لشکر هشت نجف شدم و جنگ که تمام شد، من مسئول عملیات لشکر بودم...
دو روز بود که سردار کاظمی شهید شده بود و من خواب ایشان را دیدم. به خواب من آمد و گفت شما باید بروی مسئول عملیات نیروی زمینی بشوی. در خواب، با او شوخی کردم چون ما با هم کل کل داشتیم گفتم حالا که هم که شهید شدی، ول نمیکنی؟ اما ایشان وعدهی بهشت را به من داد.گفتم دست از سر من بر نمی داری! همینطور با همین لحن. بعد گفت اگر بپذیری، وعدهی بهشت را به تو میدهم و گفت این را از دوستت میتوانی سؤال کنی... سردار مقیمیان دو روز بعد به من زنگ زد گفت کجایی، گفتم الان در مرکز راهبردی ام ولی قرار است مسئول عملیات نیروی زمینی بشوم! خندید و گفت هنوز فرمانده نیروی زمینی مشخص نشده! به او گفتم که احمد آمده در خواب من و چه گفته. چهلم شهادت شهید کاظمی در خیابان داشتم میرفتم، آقای عزیز جعفری زنگ زد و گفت حاج عباس! میروی در عملیات نیروی زمینی مشغول شوی؟ ازمن خواسته اند که شما بروی؛ گفتم حاج آقا اجازه بدهید صحبت کنیم. چهلم شهید بود. رفتم نیروی هوایی و آقای سلامی که فرمانده نیرو بود، گفت شما باید بروید معاونت عملیات نیروی زمینی... رفتم مرکز راهبردی، شهید همدانی (رحمةاللهعلیه) من را دید و گفت شما باید بروی. شهید شوشتری خدابیامرز من را دید، گفت شما باید بروی. عجیب بود که شهید کاظمی و اینها همه با هم هماهنگ بودند و در نهایت، من رفتم مسئول عملیات نیروی زمینی سپاه شدم.
۶:۱۵
۸:۳۷
۵:۵۹
از ابتدای تاریخ،جز آن روزکه بادبه نامِ سلیمان نبیفرمان میبرد،ما همیشهبا صفهایی کوتاهترو دستهایی خالیترروبهروی طوفان ایستادهایم.
اما هر وقتتمامِ توانِ جان راوسط گذاشتهایم،معادلهها شکستهاندو زمینبا نامِ «حَسبِیَالله»به لرزه افتاده است.
آنهاهمهچیز را میشمارند؛عدد، نقشه، سلاح، زمان…اما نمیداننددست خدادر هیچ محاسبهای جا نمیشود.
ما تنها نیستیم.ما صاحب داریم؛صاحبالعصر،صاحبالزمان.
ما اِنّا هُدىالحُسین هستیم؛ادامهی راهیکه با خون روشن شد.و حالانه برای ماندن،که برای وفادار ماندنبرخاستهایمو به سوی میدانِ جنگ#پرواز_میکنیم .
شادی روح شهدا صلواتالّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
کانال رسمی شهید عباس نیلفروشان
ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام @nilforushan_ir
اما هر وقتتمامِ توانِ جان راوسط گذاشتهایم،معادلهها شکستهاندو زمینبا نامِ «حَسبِیَالله»به لرزه افتاده است.
آنهاهمهچیز را میشمارند؛عدد، نقشه، سلاح، زمان…اما نمیداننددست خدادر هیچ محاسبهای جا نمیشود.
ما تنها نیستیم.ما صاحب داریم؛صاحبالعصر،صاحبالزمان.
ما اِنّا هُدىالحُسین هستیم؛ادامهی راهیکه با خون روشن شد.و حالانه برای ماندن،که برای وفادار ماندنبرخاستهایمو به سوی میدانِ جنگ#پرواز_میکنیم .
۱۷:۳۲
۸:۴۲