عکس پروفایل 🇮🇷 نهال 🇵🇸🇮
۶۸ عضو

🇮🇷 نهال 🇵🇸

پسری روان هستم
ناشناسhttps://ble.ir/payamresanimbot?start=Nahal_anno
بازارسال شده از Culture Lab
آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشتمکان: ایستگاه فضایی «میر»زمان: زمستان ۱۹۹۱«سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از پنج ماه مأموریت، به زمین برگردد و دختر یک‌ساله‌اش را در آغوش بگیرد.اما ناگهان پیامی عجیب از مسکو رسید:«سرگئی… فعلاً نمی‌توانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد.»تصورش را بکنید؛ بیرون از زمین باشی، آماده بازگشت به خانه، و بفهمی خانه‌ای که می‌شناختی دیگر وجود ندارد.در همان ماه‌ها، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود. مرزها عوض شده بودند، پایگاه فرود در کشوری تازه قرار گرفته بود و همه‌چیز، حتی بازگشت یک فضانورد، به مسئله‌ای پیچیده تبدیل شده بود.رادیو گاهی قطع می‌شد و جواب‌ها همیشه مبهم بود:«شاید ماه بعد…» «فعلاً معلوم نیست…» «فقط صبر کن…»و این یعنی سخت‌ترین شکنجه روانی:بلاتکلیفی مطلق.آدم‌ها شاید خبر بد را تاب بیاورند، اما انتظارِ بی‌پایان روان را فرسوده می‌کند.سرگئی فهمید اگر چشم به خبرهای زمین بدوزد، در آن لوله فلزیِ معلق در فضا، از درون فرو می‌پاشد.پس کاری کرد که تنها راه زنده‌ماندن در بلاتکلیفی است:روتین‌های کوچک.هر روز سر ساعت بیدار می‌شد، ورزش می‌کرد، فیلترهای اکسیژن را تمیز می‌کرد، تجهیزات را بررسی می‌کرد و ایستگاه را زنده نگه می‌داشت.به‌جای خیره‌شدن به سیاهی فضا، حواسش را داد به پیچ‌ومهره‌های جلوی دستش.سرانجام بعد از ۳۱۱ روز، سرگئی به زمین برگشت.او در یکی از عجیب‌ترین بلاتکلیفی‌های تاریخ زنده ماند، چون نگذاشت تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.نامه‌ای کوتاه به تویی که این قصه را می‌خوانی...شاید این روزها، خیلی از ما شبیه سرگئی شده باشیم؛ معلق در تاریکیِ «نمی‌دانم چه می‌شود».آینده شفاف نیست، تصمیم‌ها سخت شده‌اند، برنامه‌ها عقب افتاده‌اند و ذهنمان مدام می‌پرسد:«بالاخره چه می‌شود؟»همین بلاتکلیفی باعث می‌شود در اتاق انتظار زندگی بمانیم؛ پروژه‌ها را نیمه‌کاره رها کنیم، یادگیری را عقب بیندازیم و فقط خبرها را بالا و پایین کنیم.اما دوست خوب؛ وقتی همه‌چیز در تعلیق است، تو معلق نمان.تو شاید نتوانی فردا را کنترل کنی، اما می‌توانی امروزت را از فروپاشی نجات بدهی.شاید نتوانی زمان رسیدن سفینه نجات را تعیین کنی، اما می‌توانی فیلتر روانت را تمیز نگه داری.شاید نتوانی طوفان بیرون را آرام کنی، اما هنوز می‌توانی چراغ کوچکی روشن نگه داری؛ مهارتی یاد بگیری، گلدانی را آب بدهی، دستی را بگیری، اتاقت را مرتب کنی، نفسی عمیق بکشی.رفیق جان؛ اگر امشب از این بلاتکلیفی خسته‌ای، زل‌زدن به سیاهی را رها کن.پیچ‌ومهره‌های کوچک زندگی‌ات را سفت کن.نگذار سرمای بیرون، چراغ ایستگاه روانت را خاموش کند.فقط ادامه بده؛ با لجاجتی آرام و امیدی کوچک.این بلاتکلیفی ابدی نیست.بالاخره این سفینه سرگردان هم به زمین می‌نشیند و زندگی در گوشت زمزمه می‌کند:دیدی تمام شد؟ چقدر دلمان برایت تنگ شده بود. خوش آمدی به خانه!@CultureLab

۱

۱۳:۴۲