مافیای دوست داشتنیپارت۳کوک:با نگات خوردیمپانیسا:نگات نمیکردمیک دفعه ماشینی از بغل به ماشین ما خورد آدمای بابام بودن من افتادم روی کوک کوک خشکش زده بود قیافش خیلی خنده دار بود کوک:گروگان هم به این پرروییپانیسا:ب.ببخشیداز روش بلند شدمکوک : بپیچ توی اون کوچه هه باید بریم توی خونه ی خرابه ههواو یه خونه پر طبقه بود ولی دیوار نداشت یه جایی وایسادیم پیاده شد و دستمو کشید داخل خونه هه آدماش هم دنبالش میومدن همشون ماسک خرگوش مشکی داشتن میبرتم یکی از طبقه ها دستمو از توی دستش میکشم بیرون و جلوش وای می ستم چند قدم میرم عقب حرکت غیر منتظره ای رو میکنم و تفنگ رو از دور کمر یکی از کارکنان میکشم بیرون و جلوی کوک میگیرمش داد میزنمپانیسا:همتون خوب گوش کنید اسلحه هاتون رو بندازید زمین وگرنه رئیستون رو میکشم دور من و کوک دایره ای وایساده بودن اسلحه هاشون رو پرت میکنن زمین کوک:بازی با اون اسباب بازیه توی دستتو بلدی پسپانیسا:بازی؟برای تو کشتن آدما بازیه؟کوک کاری نمیکنه و خشکش زده بعد از چند دقیقه صدای آشنایی رو شنیدم صدای بابام ب پ:پانیسا اینجایی(ترسیده و نگران)کوک آروم دستشو میاره بالا تفنگ توی دستش بود ماشه رو میکشه اما به من شلیک نکرد بر میگردم میبینم بابامو زده با نیشخند ترسناکی با تفنگ توی دستش نگام میکنه تفنگ از توی دستم میوفته و پاهامو حس نمیکنم فقط در لحظه جون پیدا کردم و دویدم سمت بابام روی دوپا نشستم و دامن سفیدم به زمین کشیده شد دست بابامو گرفتم و گریه کردم ب پ شمرده شمرده گفت:ت.ت.تا وقت.ی پیشش بمو..نی کاریت ندارهفهمیدم منظور بابام کوکهادامه داد:کنارش بمونپانیسا:نا امیدت نمیکنمکوک در تمام مدت بهم زل زده بود پاشدم رفتم سمتش دورش راه رفتن پانیسا:اون موقع توی اتاق میخواستی یه چیزی بهم بگی زود باش بنال فقط ۲ دقیقه وقت داریکوک:خیلی رو داری که با بزرگترین مافیای کشور اینشکلی حرف میزنیپانیسا:وقت دوباره بهت نمیدمکوک:تورو گروگان گرفتم تا توی ماموریتام کنارم باشیپانیسا:قبول میکنم ولی یه شرطی دارمکوک:بایدم قبول کنی حالا شرطت چیه کوچولوپانیسا:منم مثل کار کنای دیگه ازت پول میگیرم سر ماهکوک:قبول نمیکنم یا بدون شرطت یا میکشمتتفنگ توی دستشو میارم بالا میزارم روی سرمپانیسا:بکش زود باش من که مشکلی ندارم چند بار خواستم خودکشی کنم اون موقع هم که آوردیم میخواستم خودکشی کنم زود ماشه رو بکش و خلاصم کن من چرا زندگی کنم پدرم مرده قبلش آزار و اذیتم میکرد قاتل پدرم منو گروگان گرفته داد زدم:زود ماشه رو بکشآها نمیتونی چون بهم احتیاج داری من بهت احتیاجی ندارم ولی تو یه چیزیت هستحس کردم اشک توی چشماش جمع شده دستشو محکم میکشه پایینکوک:قبول میکنمکوک:راه بیوفت پانیسا:قبلش باید یه کاری رو بکنم رفتم سمت بابام باسختی بلندش کردمو بردمش زیر همون درخت گیلاس خاکش کردم ویوی کوکیه خونه بود نزدیک اون حیاط خونه که پانیسا یعنی من توش بودم کوک از پنجره ی اون خونه داشت منو نگاه میکردجیمین:این همون دخترس کوک:هومجیمین:اون خیلی لوسه و زشت خیلی هم دل نازککوک:دهنتو ببند به تو ربطی ندارهجیمین: انقدر زود روش غیرتی شدی؟کوک:غیرت چیه ولی اون خوشگله و حقشه یه ذره گریه کنهویوی پانیسااز سر جام پا میشم بادیگارداشو برام گذاشته بالا رو نگاه کردم متوجه چشم های ترسناکش با اون رد تبر روی صورتش شدمچشم غره ای میرم و بادیگارداش منو میبرن سمت اون قصر بزرگ کوکاز ماشین پیاده میشم به خاطر مرگ پدرم چهل روز لباس مشکی پوشیدم و آرایش نکردم(شبیه زنای قاجار شدم
) اصلا توی اون چهل روز به چیزی توجه نکردم حتی آدمایی که باهاشون سر یه میز غذا میخوردم فقط اون خدمتکاری که کوک برام گذاشته بود رو میشناختم بعد از اون چهل روز اولین صبح بود که باید گنگ شروع میکردماز توی تخت بلند میشم با همون لباس خواب گوگولیم به خدمتکاره میگم هی برام یه آرایشگر بگیر خدمتکار:بله بانوویوی کوکدر زدن کوک:جیمز درو باز کنجیمز:بله آقادرو باز میکنه آرایشگر میاد تو کوک:تو کی هستیمرد آرایشگر:آرایشگرم آقاکوک:خدمتکارمو صدا میزنه این کدوم خریهخدمتکار رو با خ نشون میدمخ:آرایشگر قربان بانو ازم خواستن بیارمشونکوک:بانو گوه خوردن با توخ:متأسفم اون موقع که آرایش گره مرد میاد توی اتاقم کوک اعصابش خورده چون نمیدونه چه اتفاقی داره توی اتاق میوفته و همیشه وقتی اعصابش خورده روزنامه میخونه انقدر روزنامه رو محکم ورق زد پاره شد#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۴ورق میزنه پاره میشه پرتش میکنه روزنامه رو و داد میزنه:کوک:جیمی برام که روزنامه دیگه بیارجیمین:او میبینم پکریجیمین:به این زودی روش غیرتی شدی؟کوک: چرت و پرت نگوجیمین:باشه ولی آوردن دوباره اش به این خونه اشتباههکوک:به تو ربطی نداره اصلا چرا توی خونه ی منیجیمین:باشه دیگه حرفی نمیزنمویوی پانیساموهامو قرمز کردم یه لباس و دامن مدرسه که خیلی گنگ بود و با پوتین پوشیدم رفتم پایین از پله ها برای ناهارهمه برگشتن به من نگاه کردن جیمین:لولو تبدیل شد به هلویونگی:چرا انقدر گنگ شدی کیوت بودی بامزه تر بودپانیسا:دخترا برای زندگی کردن خودشونو تغییر میدنکوک:توی این لباس اندامت قشنگ ترهروزنامشو خیلی سریع ورق زدخدمتکارا با ماسک های خرگوش منو راهنمایی کردن به صندلی ای که باید بشینم آروم میشینم و شروع میکنم به خوردنپانیسا:کوک خدمتکارات هم روی میز غذا میخورنکوک:اینا برادرامن پانیسا:پس مامان و بابات کجان کوک:اینجا قصر منه اونا خونه های خودشوننپانیسا:چرا اینا نمیرن خونه هاشون؟کوک:از این سوالت خوشم اومدپانیسا:من هنوز نمیشناسمتون میشه خودتونو معرفی کنیدجیمین:من کیم جیمینمیونگی :من کیم یونگی امنامجون:من کیم نامجونمجین:من کیم سوکجینمجی هوپ: من کیم هوسوکمتهیونگ:کیم تهیونگ هستمهمشون فامیلی هاشون کیم هست فقط کوک فامیلش جئون هست فکر کنم بهتره اسممو نگم پس اسم خواهرم که خیلی شبیه به من هست رو میگمپانیسا:من الیزابتمپانیسا:کوک چرا فامیلیت با برادرات فرق داره؟کوک:فضولی نکندیگه چیزی نگفتم و غذا خوردم و وقتی تمام شد رفتم توی اتاقم بعد از یه روز طولانی بالاخره شب شد بیهوش شدملباس خواب تنم بود با صدای شتاب باز شدن در بیدار شدم دیدم یه مرد هیکلی جلوم ایستاده بلند شدم پتومو گرفتم جلوی خودم با پتو رفتم سمت دیواری که نزدیک پنجره بود کنار چارچوب میایستم مرده گفت:نگران نباش زود کارم تمام میشه فقط یه کم درد داره کوچولوپانیسا:چرا من؟گفت:چون دوست دختر اون حروم زاده ایپانیسا: دوست دخترش نیستمگفت:دروغ هم میگیخواست ببوسم از ترس به خودم میلرزیدم و دست و پا میزدم که در دوباره کوبیده شد کوک و برادراش اومدن داخل یه سری آدم هم گرفته بودن کوک یه نقاب سیاه و سفید زده بود من نشناختمش فکر کردم باز هم دشمنه اونا چند تا آدم رو گرفته بودن روی دوتا پاشون نشسته بودن برادرای کوک تفنگ رو گذشته بودن روی سراشونگفت: دوباره چی شده؟اون گردن کلفت برگشت دید کوک جلوشه کوک یه تیر زد توی سرش برادراش هم ماشه رو کشیدن همه رو کشتن کوک اومد جلو از ترس داشتم به خودم میلرزیدم از کوک هم ترسیدم چون نفهمیدم اونهنقابشو در آورد اومد سمتم نمیدونم چرا ولی از ترس پریدم بغل کوک و محکم بغلش کردم پانیسا:میدونی چقدر ترسیدم(باگریه)کوک آروم بغلم میکنهکوک:دیگه نمیزارم این اتفاق بیوفته اون عوضی که بهت دست نزد؟پانیسا:نه خوبمکه یه لحظه میفهمم اون هم همچین آدم خوبی نیست من گروگانشممیخوام از توی بغلش جدا بشم که میفهمه دستشو شل میکنه #ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۵جیمین: ایییی تنها که شیدین این کارا رو کنیدکوک: دلت میخواد بمیرینامجون:بهتره دیگه بریم نامجون درو بستکوک:فکر کنم بهتره بریم بیرون تا فکرای بد نکردنپانیسا:درستهدر اتاقو باز کرد یه نگاه بهم کرد قبل از اینکه بره گفتکوک:لباس بپوش بعد بیایه لحظه حواسم جمع شد دیدم دیگه پتوم دورم نیس با لباس خواب توی بغل کوک بودم داد زدم:لعنت بهت میکشمت کوکلباس پوشیدمویوی کوکبا لباس خواب پرید بغلم اسکل شده؟وایسا دارم لبخند میزنمصدای داد پانیسا بودپانیسا:لعنت بهت میکشمت کوککوک:بیا بکشمتهیونگ:نمیخوام وقتتو بگیرما ولی مسئله مهمه هممون مطمئنیم اون لاشی که آدما رو فرستاده دقیقا همونیه که باعث زخم روی صورتته(شبیه هری پاتر شد
)کوک:مگه هری پاترم بعدشم اون لاشی توی تصادف مردجیمین:اون نمرد کوک:اماتهیونگ:اسمش توی لیست نیست کوک این لیست افرادی که توی اون روز مردن اما اسم مین هیونجین نیستکوک:اسم اون عوضی رو نیارویوی پانیسااونا دارن درباره ی کی حرف میزنن مین هیونجین چقدر آشناست تهیونگ:نمیتونیم ازش مخفی کنیم الیزابت پشت سرته کوککوک برگشت باهام رو به رو شد کوک:اون لاشی مهم نیس فقط جیمین باید اتاقتو باهام عوض کنی تا مواظب پا..الیزابت باشماتاق جیمین رو به روی اتاق من بود پانیسا: نیازی نیست خودم از خودم محافظت میکنمجیمین:آره دیدم چقدر در برابر اون یارو هیکلیه از خودت محافظت کردیپانیسا:آییش حالا آدم کم آوردین کوک رو میفرستید مواظب من باشه کوک:من میخوام...نزاشتم ادامه بدهپانیسا:هنوز یادمه پدرمو کشتیکوک حرفی نزد و اومد اتاق جلوییه منموقع خواب بود منم بی هوش شدم از خستگی اما خواب عجیبی دیدمویوی خوابکوک:چشمات قشنگ ترین چشمای دنیاست پانیپانیسا:عجیبه صدام میکنی پانیکوک:باشه کوچولوی منکوک:انقدر چشمات قشنگه روی دستم تتوش کردمپانیسا:خیلی دیوونه ای کوک کوک:توی چشمام نگاه کن قول میدم حتی اگه یه روزی مغزم هم پاک شد چشماتو فراموش نکنمتوی خواب تو چشماش زل زدماز خواب پریدمویوی پانیسا این واقعیت نداره فقط یه خوابه احمق نباش پانیسا اما باید مطمئن بشماز توی تختم اومدم بیرون رفتم سمت اتاق کوک(با لباس خواب خیلی کوتاهم)در اتاقو باز کردم وارد شدم کوک لخت خوابیده بود
امیدوارم شلوار پاش باشه حداقل رفتم سمت تختش نمیدونم روی کدوم دستشه احتمالا همون سمتی که تتو داره دیگه پتو رو زدم کنار دستشو نگاه کنم همش دعا میکردم اون تتو نباشه کوک مچ دستمو محکم گرفت چون چشماش تتو بود نفهمید منمکوک:اومدی منو بکشی؟پانیسا:چی میگی دیوانه منمکوک:الیزابت اینجا چیکار میکنیپانیسا:خوابم نبردکوک:خب به چپم چیکار کنمواقعا از اینکه بی ادب و سرده باهام بدم میومدوای من هنوز نمیدونم روی دستش تتو هست یا نه مثل احمقا نگاه نکردم پانیسا:میشه بریم راه بریمکوک:خیلی پر روییتوی چشماش خیره میشم چشمام برق زد فکر کنمکوک:باشه بریمرفتیم بیرون اون سویشرت پوشید وای نه نفهمیدم تتو داره یا نه
لباسم خیلی کوتاه بود و خجالت کشیدم هوا هم خیلی سرد بود به خودم لرزیدم کوک سویشرتشو در آورد و سمتم دراز کردکوک:برش گردون بعداپانیسا:با.ش.هیه لحظه خاطره ای یادم اومد اون سویشرت توی دستمو من بهش دادم
#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنی پارت ۶با خودم از توی خونه قهوه آورده بودم یه گوشه روی چمن ها نشستیم سریع دستشو نگه کردم میخواستم بمیرم اون چشم روی دستش بود از قهوه خوردم سمت اونم گرفتمش پانیسا:میخوریکوک از توی دستم گرفتشو از همون جایی که من خوردم ازش خورد به این میگن یه نوع بوسه ای بی شعور منحرف
ماگ رو بهم داد منم مثل اسکل ها دوباره از جایی که اون دهن زده خوردم هی با خودم کلنجار رفتم تا آخر ازش پرسیدم پانیسا:این چشم روی دستت علامت شیطان پرستیه یا چشم کسیه کوک:من شیطان پرست نیستمکوک:این چشم کسیه که هیچوقت چشماشو فراموش نمیکنمپانیسا:اون کی بود؟کوک: اولین و آخرین عشقم پانیسا:چرا مگه چش شدکوک:توی تصادف ذهنش پاک شد و یه اتفاقایی افتاد بهم خیانت کرد و تصمیم گرفتم دیگه نیام توی زندگیشبلند شد و رفتمنم دنبالش دویدم سریع سریع راه میرفت رفتیم داخل خونش اصلا نمیخواستم سویشرتش پیشم باشه چون من مطمئنم هر اتفاقی افتاده من بهش خیانت نکردم رفت توی اتاقش خواستم برم توی اتاقم که نظرم عوض شد با پا کوبیدم توی در اتاقش درو باز کرد سویشرتشو پرت کردم روی صورتشکوک:هوی تو چته؟(داد زد)چیزی نگفتم و رفتم توی اتاقم و درو کوبیدم پشت در بیجون نشستم و سرمو گذاشتم روی زانو هام گفتم:نه اون نباید عشق اولم باشه نه اون نیست من من آره اون بابامو کشته پانیسا فکر به اینکه عاشقش شی یه ذره هم نکن همون شکلی پشت در بیهوش شدم و خوابم برد صبح که بیدار شدم کمرم درد میکرد و انقدر گریه کرده بودم چشمم باد کرده بود و ریملم روی کونه هام بود خلاصه شبیه جن شده بودم خودمو درست کردمو یه لباس گنگ دیگه پوشیدم یه کت و شلوار جین رفتم بیرون سر میز صبحانه همه عجیب و غریب بودن هیچکس حرف نمیزد کوک زود تر از همه بلند شدکوک:غذاتو که خوردی بیا اتاقم پانیسا:بشین تا بیامکوک: اگه نیاد خودت میدونی و منتهیونگ بعد از اینکه کوک رفت اتاقش و درو کوبید گفت:بهتره بری اتاقش شوخی نداره رفتم توی اتاقش بدون در زدن وارد شدم داشت لباس عوض میکردکوک:اون حروم زاده بهت یاد نداده بود در بزنیخیلی ترسناکه شده بودپیرهنشو پوشید ولی دکمشو نبست آروم آروم بهم نزدیک شد منم هی رفتم عقبدیگه چسبیدم به در اتاق کوک هم چسبوند خودشو به من کوک:بهتره به کسی درباره ی حرفای دیشب نگی وگرنه به جای مرگ یه جور دیگه تحدید میشیپانیسا:چیکار میخوای بکنیکوک:فکر کردی نمیتونم بهت دست بزنم برای هر سرپیچی از حرفام یه کاری میکنم آرزوی مرگ کنی زیرم ناله میکنی خیلی ترسناک شده بود و لبش یک سانتی متر با لبم فاصله داشت رفت اونور دویدم از اتاق بیرون و رفتم توی اتاقم قلبم تند تند میزد #ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت ۷چرا هر دفعه قلبمو به تپش در میاره من که دوباره عاشقش نشدم؟ اومدم از توی اتاق بیرون دیدم کوک داره با کت و شلوار جایی میرهپانیسا:هوی کجا میریکوک:به تو ربطی ندارهپانیسا:چرا انقدر مودی ای؟؟پانیسا:دیشب از مهربونی کم مونده بود به خاطر همه چی گریه کنی ولی الان شبیه سگ شدی پاچه میگیریکوک:من سگم
پانیسا:هر جا میخوای گورتو گم کنکوک:چرا تو با همه خوبی فقط با من اینشکلی رفتار میکنینمیتونستم بهش بگم چون حس میکنم دارم عاشقت میشم پسپانیسا:همه بابامو نکشتنکوک:اون اول و آخر یا من میکشتمش یا دشمنای دیگش حالا راستشو بگو تو خودت نمیخواستی بمیره؟پانیسا:آره میخواستم ولی وقتی مرد فهمیدم بهش احتیاج دارم :)کوک گوشیش زنگ زدرفت یه گوشه جواب داد به حرفاش لبخند میزدقطع کرد رفت بیرونکوک:وقتی برگشتم دیگه حرفی درباره ی این چیزا نمیزنی الیزابت هع الیزابت اگه میدونست من پانیسام هیچوقت با دختر دیگه نبود ولی من مطمئنم اون دختر نبود برای اینکه حرس منو در بیاره اینشکلی حرف زد ولی باز باید مطمئن بشمدویدم سمت جیمسن که روی مبل دراز کشیده بود پانیسا:سوییچ ماشینتو بدهجیمین:چرا میخوای؟پانیسا:اگه بهت بگم میخوام کوک رو تعقیب کنم نمیای پس بدشجیمین:گواهی نامه داریپانیسا:نه در لحظه یاد میگیرمجیمین:باهات میام ولی اگه کوک بفهمه دخترم میکنه
دویدیم سمت ماشینش کوک هنوز دور نشده بود پس ردشو زدیم و رفتیم دنبالش رفت توی یه کافه برای من اومده سر قرار پیاده شدم که با صحنه ای غیر منتظره رو به رو شدم#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنی پارت ۸کوک بود داشت یه دخترو میبوسید دویدم سمتش از دختره جداش کردم یکی زدم توی گوششکوک داد زد:داری چه گوهی میخوریپانیسا:من باید این سوال رو بپرسمکوک:عجیبیه گروگانم روم غیرتی شده بزار یه چیزی رو بهت بگم تو هیچ کس مهمی نیستی تو فقط یه گروگانیلیسا:کوک این کیه چی شده(با ناز و ادا)پانیسا:تو دهنتو ببندکوک:باهاش حرف بزنیقه ی لباس کوک رو گرفتم پانیسا:توی چشمام نگاه کن کوک با نگاه ترسناکش توی چشمام زل زد خیلی سرد بودپانیسا:یادت رفت؟(خیلی آروم)کوک:چی رو این که گروگانمیپانیسا:چشمامو تو گفتی هیچوقت یادت نمیره پس اون حرفا که چشمات زیبا ترین چشمای دنیاست و این چرت و پرتا دروغ بود کوکنگاهشو پایین انداخت پانیسا:به من نگاه کن احمق(دادزدم)پانیسا:ولش نمیخواد نگاه کنییقشو ول کردم که برم اما این دفعه کسی منو الیزابت صدا نکرد کوک داد زد:پانیسامچ دستمو محکم گرفتپانیسا:دستمو ول کن(بغض کردم)کوک:نمیکنمپانیسا:من فقط خواستم یه بار عاشق بشم(داد زدم)کوک:عاشق من شدن چطور بوداون یکی دستمو گذاشتم روی قلبمو لباسمو چنگ زدمپانیسا:دردناک بود اینکه تو رو بایکی دیدم بدتر بودکوک:من دوس...نزاشتم حرفشو ادامه بده و دستمو کشیدمپانیسا:نمیخوام داشته باشی دیگه هیچوقت بهم نگاه نکن باهام حرف نزن مثل قبل سرد شو اینکارو خوب بلدی نمیخوام دوباره عاشقم شیو رفتمویوی پانیسا رفتم داخل ماشین درو بستمپانیسا:حرکت کنجیمین:کجا برمپانیسا:هرجایی فقط از اینجا بروجیمین:خب کجا برمپانیسا:ولش کنپیاده شدم راه رفتم اون موقع فهمیدم کوک به جیمین زنگ زد دویدم جیمین هم دنبالم بعد از چند دقیقه اومد ولی من نفهمیدم تعقیبم کرد رفتم داخل یه هتل دیدم هیچ آدمی نیست همه جا پر خونه یک مرد گنده پشت سرم بود سریع کلاه و دستمال سرمو در آوردمو صورتمو پوشوندم عینک آفتابی هم زدم خیلی خفن شدم دستمال رو بستم دور دهنم کلاهمو گذاشتم عینکم هم زدم متوجه من شدم یکی گفتیارو:هی تو کی هستی؟پانیسا:یه دشمنسر دستشون گفت:هی بگیریدش اون همون دوست دختر اون مافیای احمقهپانیسا:من دوستپسر ندارماومدن نزدیک خواستن بگیرنمپانیسا:فکرشم نکنید بهم دست بزنیدمرده:واقعا؟؟؟به همین خیال باش*دستامو گرفتن و بردنم سمت اون سر دستشون منو داشتن میبردن سمت جایی که یه لگد زدم اونجایی که نباید همه افتادن نگران یارو شدن چون با پاشنه بلند زدم منم فرار کردم رفتم طبقه ی بالا لعنتی همه ی اتاقا با کار مخصوص باز میشه پشت یه دیوار قایم شدم آرون یه سرک کشیدم که یکی جلوی دهنمو گرفت
برگشتم نگاه کردم دیدم جیمین بود آروم توی گوشم گفت:اینجا چیکار میکنی دیوونه شدی سر و صدا نکن دستشو از روی دهنم برداشت آروم گفتم:بایه کارت مخصوص میتونیم از اینجا بریم بیرونجیمین:میدونم کارت دست همه ی کار کنان اون احمقه یکی هم پشت دیواره باید کارتو بگیریمپانیسا:اگه همین شکلی بکشیمش مشکوک میشن بهمونجیمین:توی مغزت فکری داری؟پانیسا:یکی دارم ولی باید بهم اعتماد کنی هیسسس آروم کلاه و بقیهی چیزامو بهش دادم صورتم معلوم شد از پشت دیوار رفتم موهامو باز کرده بودم جیمین:هی کجا میری دیوونه شدییه نگاه بهش میکنم و میفهمه که نباید دنبالم بیاد میرم جلوی مرده مرده گفت:چیزی گم کردید خانم پانیسا:آره، قلبمو میشه کمکم کنید پیداش کنم توی اتاق تنهایی چون توی اتاق باید کمکم کنیدمطمئن بودم جواب میده با کارته درو باز کردپانیسا:وای تو عالی هستی این کارت به همه جا میره گفت:معلومه میخوای بیشتر بازی کنیمچسبوندم به دیوار خواست ببوسم یه دست زیر چونش کشیدم و چاقایی که توی جیبم بود رو کردم توی دلشپانیسا:ممنون بابت کارت#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۹جیمین اومد تو ترسید جیمین:یا خدا از این کارا هم بلدیپانیسا:زیاد خوشم نمیاد ولی بله جیمین:برو بیرون پانیسا:چراجیمین:میخوام لباس عوض کنمپانیسا:الان آخهجیمین: لباس این یارو رو میخوام بپوشم منم یه پلن دارمپانیسا:آهاجیمین پوشید و اومد بیرون دستمو از پشت گرفت و شبیه یکی از کار کنان بود بردم پیش یارو و بعد هم حرکتی عجیب کرد دستمو گرفت و دوید جیمین:اینجا بمبه بدو پانیسا:چی؟دستمو گرفت و از در باهمدیگه خودمونو پرت کردیم بیرون و تا پریدیم بیرون بمب منفجر شدیونگی:خواهش میکنمتوی چشماشون زل زدم یه نگاه به جیمین یه نگاه به یونگییه دفعه کوک حرسی اومد دستمو کشید و برد ویوی کوکچرا بهشون زل زده نکنه عاشقشون شده غیر عادی بود ولی دویدم سمتش و دستشو محکم گرفتم و بردمشویوی پانیساکوک:با خودت چی فکر کردی بدون من اومدی اینجاپانیسا:ولم کن من دیگه گروگان تو نیستم کوک:کی این حرفو زدهپانیسا:خودم تصمیم گرفتم(حرسی)کوک:باشه دیگه رسمن گروگانییه دست بند پلیسی از توی جیبش در آورد یک طرفشو زد به دستم وقتی خواست اونیکی رو بزنه پانیسا:ولم کن چیکار میکنی بی شعور گفتم که دوباره سرد شو باهام ف.اک بهت احمق کوک:انقدر تکون نخورنزاشتم اون طرفشو بزنه کوک:خودت خواستیوصلش کرد به دست خودش#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۱۰کشیدم بردم سمت ماشین کوک:فعلا پسراپانیسا:هی مگه به سگ قلاده بستی(داد زدم)کوک:هیسسس سرم درد حوصله ی داد زدناتو ندارمدر ماشینو باز کرد مجبور بود از سمت کمک راننده سوار شهبعله جای حساسش خورد به دنده ی ماشینکوک:آهههپانیسا:حقته دیگه بابا نشی کوک:اگه بابا بشم حتما بچم از توعهلپام گل انداخت ولی کم نیاوردمپانیسا:نه خیر بچه از اون دختره اسمش چی بود کوک:لیساپانیسا:آره لیساستکوک:حق نداری اسم لیسا رو بیاریپانیسا:باشه اسمشو نمیارمکوک:آفرینجرقه ای توی مغزم زدپانیسا:منم الیزابتم تو حق نداری بهم بگی پانیساکوک:باشه پانیپانیسا:بهم پانی هم نمیگیکوک:مافیا کوچولوپانیسا:آییش هرچی میخوای بگو ولی جلوی بقیه نگوکوک:باشهکوک:نمیخوای سوار ماشین شیسوار شدم چون حوصله ی کل کل نداشتم حرکت کرد مجبور بودم دستمو ببرم سمتش تا بتونه رانندگی کنه اما یه دفعه یه چیزی مثل خاطره اومد توی ذهنم ویوی خوابکوک با سرعت میرفت پانیسا:کوک لطفا من کاری نکردم اون بهم تجاوز کردکوک:دروغ نگو(داد)پانیسا:چرا بهت خیانت کنمکوک:شاید چون مین هیونجین از من بهتره ها درست میگمپانیسا:کوک لطفا و بعد ماشین چپ شدویوی کوکاون رام شده بود دیگه کاری نکردگاز دادم هیچی نمیگفت اما خیلی عجیب شد یکدفعه با اون یکی دستش لباسشو چنگ زد نفس نفس میزد حتی منم ضربان قلبشو حس میکردمکوک:پانیسا خوبی پانیسا پانیسا پانیساااا(آخری رو داد زد) دید جواب ندادم زد کنار ویوی پانیسا قلبم تند میزد پس یعنی دلیل ۳ سال کما و ۱ سال تيمارستان کوک بود هیچی نمیشنیدم خاطرات ترسناک تيمارستان و قرص هایی که بهم دادن میومد توی مغزم کوک محکم پاشو زد روی ترمز حس میکردم نمیتونم نفس بکشم نفسای عمیق میکشیدم کوک کمر بندشو باز کرد دستشو گزاشت دور گردنمکوک:پانیسا به خودت بیاهیچی حس نمیکردمیه لحظه برگشتم به زمان حال تو چشمای کوک نگاه کردم آروم بغلم کردگریه کردم توی بغلش#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۱۱کوک:چی یادت اومدپانیسا:تو باعث شدی تو...نگذاشت ادامه بدمکوک:ببخشید باعث شدم زندگیت کابوس بشهدیگه چیزی نگفتم از توی جیبش یه دستمال در آورد بهم دادکوک:همه چی درباره ی الان رو فراموش کنپانیسا:فکر کردی دلم میخواد خاطره های تو رو یادم بمونه معلومه فراموش میکنمدوباره با ماشین حرکت کرد یه جا ترمز زد پانیسا:کجا میریمکوک:پاساژپانیسا:برای چی؟کوک:مشروب بخوریمپانیسا:چی
کوک:معلومه لباس بخرمپانیسا:لباس خریدن تو چه چیز مهمیه که منو با خودت آوردی به من چه میخوای لباس بخریکوک:تو قراره بگی کدوم بهترهتعجب کردم ایندفعه نمیخواد بهانه های الکی بیاره تا بهم نگه به نظرم احتیاج داره لبخند زدم خواست پیاده بشهپانیسا:مواظب باش جایی نخوره...اهمکوک:مهربون شدی(شیطون)پانیسا:باشه دیگه مهربون نمیشمکوک:نه خوشم اومد کوک:منظورم اینه خوشم اومد مهربون باشییه لحظه فکر کردم منظورش اینه از من خوشش اومد به خیر گذشتپانیسا:هی دستمو باز کن زشته اینشکلی بریمکوک: میخوای فرار کنیپانیسا:فرار نمیکنم اینم بدون وقتی یه قولی میدم زیرش نمیزنمکوک دستمو باز کرد اما ایندفعه واقعا نمیخواستم فرار کنم دستمو گرفت رفتیم داخل پاساژ پانیسا:هی دستمو ول کنکوک زیر لبی گفت:نمیکنمآهی کشیدم پانیسا:چرا اینجا انقدر خلوته کوک:اینجا رو برای امروز خریدمپانیسا:انگار خیلی پول داریکوک:خیلی پانیسا:اگه اینجا رو خریدی چرا دستمو ول نمیکنی بعد از کلی خرید و گشتن برای آقا و این رو بگم همه ی لباساشو من انتخاب کردم بردم توی یه مغازه ی لباس زنانهکوک:حالا نوبت توعه وای هرچی میپوشیدم گیر میداد اله بله کوتاهه بلنده بالاخره خرید کردیم اون روز مثل بقیه ی روزا شد اما شب موقع خوابرفتم توی اتاقم یه شلوارک خیلی کوتاه با یه نیم تنه پوشیدم تا بخوابم که یه خواب دیدم دوبارهویوی خواب من و کوک لخ.ت بودیم توی بغلش روی سینش خوابیده بودم داشتم با سینش بازی میکردم یهو بلند شد و لباس پوشید کوک: دنبالم بیا منم لباس پوشیدم و با هم رفتیم توی بالکن خیلی ویوی قشنگی داشت کوک یه گردنبند رو بست دور گردنم گردنبنده یه ماه بود که یه ستاره وسطش بودکوک:میدونی این ماه قلبه منه که مافیای کوچولو توشه این ستاره هم تویی یه قولی بهم بده هر وقت دیدی ماه کامل شد مثل الان بیا توی بلکن همین اتاق قول میدم تا وقتی زندم منتظرت وایسادم پانیسا:همیشه این گردنبند و نگه میدارم و قول میدم میام بعد هم جرعت یا حقیقت بازی کردیم از خواب پریدم خدایا لطفا ماه کامل نباشه نور ماه روم افتاده بود پنجره رو نگاه کردم دیدم ماه کامله وای بهش قول داده بودم پاشدم رفتم بیرون در اتاقش نیمه باز بود رفتم داخل توی اتاق نبود این اتاق همون اتاق توی خوابمه اما کوک نبود لباسش بود اما خودش نبود متوجه در بالکن شدم که بازه رفتم سمتش که#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت ۱۲بازه و باد پردشو تکون میده خیلی هوا سرد نبود من هنوز اون گردنبند رو داشتم دور گردنم بود گردنبند رو سفت میگیرم و بعد ولش میکنم و آروم میرم سمت بالکن کوک لباس تنش نبود فقط شلوار پاش بود تتوی های روی دستش آدمو دیوونه میکرد منم لباسم خیلی کوتاه بود انگار چیزی نپوشیده بودم پانیسا:واقعی منتظرم موندی کوک:واقعا اومدیکوک اومد نزدیکم خیلی بهم نزدیک شدکوک:سرما نمیخوری با یه نیم تنه ی چسبون و شلوارک میایپانیسا:سرما نمیخوری لخت اومدیکوک نگاهش به جایی خیره شد رد نگاهشو گرفتم چشم دوخته به سینم؟نه اسکل داره گردنبندو نگاه میکنهکوک:هنوز داریشپانیسا:میخواستم بندازمش دور ولی نمیدونستم چیه حالا که میدونم حتما ميندازمکوک:(نیشخند زد)جرعت یا حقیقتپانیسا:حقیقتکوک:بهترین جا برای بوسیدن کجاسپانیسا:روانی ی منحرف خیلی منحرفیپانیسا:حالا جرعتت چی هستکوک:گردنبند رو پرت کن پایینچیزی گفت که نمیتونم انجام بدمپانیسا:بهترین جای بوسیدن لبهیه بطری برداشت از کنارش و سر کشید فکر کنم الکل بودیه بطری آورد سمتمکوک:میخوایچون نمیخواستم کم بیارم بطری رد کشیدم از دستشو سرش کشیدم یه ذره حس بدی داشتم اما مهم نبودپانیسا:جرعت یا حقیقت کوک:حقیقت چیهپانیسا:چند تا دوست دختر تا الان داشتیکوک:جرعتپانیسا:داد بزن من از همه من از پانیسا بدم میاد و دیگه عاشقش نمیشمکوک:من فقط یه دوست دختر داشتم اولین و آخرین عشقم اسمش پانیسا بود(
گیلیلیلیلی)پانیسا:دروغه لیسا چیکوک:اون فقط بهم میچسبندپانیسا:پس چرا بوسیدیشکوک:میخوای تو هم ببوسم برابر شیدپانیسا:یک درصدم فکر نکن همچین کاری رو کنیکوک خندیدکوک:جرعت یا حقیقتپانیسا:حقیقتکوک:آیا دوباره میتونی عاشقم شیپانیسا:جرعتکوک:دوباره عاشقم شوپانیسا:نمیتونم مگه دست خودمه ایییییییشسشپانیسا:شاید بتونم دوباره عاشقت شم
پانیسا:جرعت یا حقیقتکوک:حقیقتپانیسا:زخم روی صورتت چیه؟کوک:این زخمو همونی که با تو بهم خیانت کرد روی صورتم انداختپانیسا:من بهت خیانت نکردمکوک:جرعت یا حقیقتپانیسا: حقیقتکوک:از کی خاطرات یادت میادپانیسا:جرعتکوک:یه بوسه ی کوچولوپانیسا:از اون شب که تو اتاقتو عوض کردیاون دیگه کاملا مست شده بود منم همینطور پانیسا:جرعت یا حقیقتکوک:حقیقتپانیسا:تو چرا فامیلیت با بقیه ی برادرات فرق دارهکوک:من از پرورشگاه اومدمکوک:جرعت یا حقیقت پانیسا:حقیقتکوک:تو حس الانت بهم چیهنمیتونم بهش بگم حس میکنم عاشقش شدم کوک:جرعتت هم اینه که ۱۰ دقیقه بی برو برگرد بدون هیچ نه ای بیای بغلمپانیسا:تو بردی(دستمو باز کردم تا بیاد بغلم)کوک بغلم کرد کوک:تو اینجایی چهار سال دنبالت گشتم دوباره اینجایی(بغض کردم)۱۰ دقیقه توی بغلش موندم وقتی از هم جدا شدیم توی چشمامش نگاه کردم حس کردم میخواد ببوسم ولی روش بالا آوردم و بعد خوابم بردویوی کوکالان وقتشه که ببوسمش وایسا روم بالا آورد ای خدا گندش بزنن روم خوابش برد مجبور شدم بغلش کنم بردمش روب تخت خودم گذاشتمش#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۱۳ویوی کوک خواستم کنارش بخوابم ولی میدونم اگه کنارش بخوابم عصبی میشع پس رفتم بیرون از اتاقمو رفتم داخل اتاق خودش مجبور بودم برم تنم رو بشورم رفتم داخل حمامش کاشکی هیچوقت نمیرفتم این تو چرا این همه نوار بهداشتی اینجاس وایسا اینا لباس زیرن آویزون کرده
ولش به هیچی نگاه نکن کوک وقتی آب ریختم روی بدنم به خودم اومدم آه بالاخره از حمام اومدم بیرون صحنه هایی که جرعت حقیقت بازی کردیم یادم اومد کوچولوی شیطون وایسا من تیشرت نداشتم آییش شلوارمو پوشیدم اصلا مهم نیس روی تختش خوابیدم بوی پانیسا رو میداد تختش ویوی پانیسادوباره خواب دیدم ویوی خوابپانیسا:هیونجین نکن لطفااون مرده اسمش هیونجین بود چسبونده بودم به تخت نمیزاشت تکون بخورم هیونجین:چرا عزیزم من عاشق بدنتم یه کوچولو بازی که اشکال ندارهپانیسا:هیونجین لطفاهیونجین اهم رو شروع کرد وقتی ولم کرد از بدنم بدم میومد گریه کردمبا صدای کوبیده شدن در از خواب پریدم جیمین بود میکشمت جیمینرفتم درو باز کردمپانیسا:هی چتهجیمین:تو و کوک با هم خوابیدید(شیطون)پانیسا:نه آی سرم درده کوک اینجا نیسوایسا من الان توی اتاق کوکم تکنه بهم دست زده دستمو ضربدری روی بدنم گذاشتم جیمین نگاه احمقانه بهم انداخت اومدم بیرون در اتاقمو باز کردم کوک خوابیده روی تخت من آه تونستم یه نفس راحت بکشم آروم رفتم سمتش پانیسا:کوک بیدار شو کوکخواستم پتو رو از روش بکشم که محکم کشید پتو رو پرت شدم زمینکوک:بزار بخوابموای داشت دیشب یادم میومد همه چی اوکی بود تا وقتی که فهمیدم بغلش کردم ترسیده و خجالتی بهش خیره شدم کوک روشو برگردوند سمتمکوک:انگار یادت اومده از روی تخت بلند شد خودشو کشید که خواب از بدنش بپره دستشو به سمتم دراز کرد کوک:بلند شو وای اون هنوز لخت بود دستشو گرفتم بلند شدم بعد انگار که هیچی یادش نباشه در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون درو پشتش بست بعد از چند دقیقه شروع کردم به لباس عوض کردن نیم تنه ام رو در آوردم که در اتاق باز شد جیغ زدم کوک اومد داخل درو بست خجالتی بهم خیره شد پانیسا:برو بیرونلباسمو که هنوز نپوشیده بودم جلوی تنم گرفتم رفتم سمتش درو باز کردمپانیسا:باشه من میرم بیرونکوک درو قفل کردکوک:حق نداری بری بیرونپانیسا:کوک مسخره بازی در نیار کلیدو بدهکوک:بیا بگیرش لباس توی دستم افتاد لخت جلوش وایستادم خواستم کلیدو بگیرم دستشو بالا گرفت چند بار پریدم هی پریدم که آخر کفری شدم یه پرش بلند کردم که اشتباهی روش افتادم هر دوتامون پرت شدیم روی تخت خواستم دوباره کلیدو بگیرم نزاشت سینه هام بهش چسبیده بود هس کردم نمیتونه نفس بکشه خواستم از روش پا شم کمرمو گرفتکوک:هنوز بدنت تایپمهپانیسا:دیگه تمام شد من الیزابتم من پانیسا نیستم#ویکوک
۹:۰۱
مافیای دوست داشتنیپارت۱۴کوک:تو هنوز برای من پانیسایی مافیا کوچولوپانیسا:باشه از نظر تو هرکی میخوای باشمخواستم کلیدو بگیرم نزاشتپانیسا:داد میزنم بیان درو بشکونناکوک:یعنی انقدر از من بدت میاد که میزاری به خاطر اینکه از من دور بمونی بدنت رو ببینندپانیسا:من از همه ی مردا بدم میادکلیدو سمتم دراز کرد و منم محکم گرفتمش کوک:حداقل یه چیزی بپوش بعد درو باز کن که یادم اومد لخت جلوش وایسادم همون لباس روی زمین رو برداشتم و پوشیدم درو باز کردم و حلش دادمبعد درو بستمداد زدم:پسره ی روانی تو مخویوی کوکمنو حل داد بیرون خیلی زورش کمه ولی بهتره برم بیرون در رو کوبید به هم جیمین دم در بود و مات و مبهوت بهم خیره شده بودجیمین:باز چیکار کردی که انقدر عصبیه؟کوک:فقط خواستم بازی کنمو رفتم سمت اتاقمویوی پانیسادر اتاق رو زدن من که لباسم رو عوض کردم درو باز کردم جیمین بود جیمین: میتونم بیام توپانیسا : آره بیااومد داخل جیمین: میدونم کوک اذیتت میکنه اما دلیل دارهپانیسا: دلیل هع جیمین: اول قول بده به کوک نمیگی اینا رو بهت گفتم بعد حرفمو میزنمپانیسا باشه نمیگمجیمین دلیل اینکه کوک تو رو توی خونش آورد این نبود که برای ماموریتاش میخواستتدستمو محکم کشیدم توی موهامادامه داد:بعد از اینکه تو رفتی توی کما کوک روانی شده بود هرکی سر راهش بود رو میکوشت افسرده شده بود پیش تراپیست میرفت خودش میدونست که تنها درمونش تویی با اینکه دردش هم تو بودی هر روز توی بیمارستان بالای سرت بودو وقتی تو بعد از چهار سال کاملا خوب شدی و مطمئن شد تو اونو یادت رفته بهونه آورد که برای ماموریتاش به یه دختر نیاز داشت و تو رو به زور آورد اینجا اشک توی چشمام جمع شد یعنی اون منو دوست داره هنوز جیمین دستمو گرفت جیمین:پس ازت خواهش میکنم یه ذره هم که شده باهاش را بیا میدونم تو هم سختی کشیدی اما لطفا برای یک بارم که شده دوباره توی چشماش با عشق نگاه کن#ویکوک
۹:۰۱
از پارت یک بخوانید
۹:۰۱
عالیه
۹:۰۱
من خوندم
۹:۰۱
@hnhnhnhnhnhnآیدی گپمون کیوتا عضو شید 
۹:۰۶
۹:۳۹
کی بنر سازه
۱۸:۴۲
چنل فروخته شد 
۹:۳۵