بله | کانال 🎈 پیش دبستانی مجازی نُقلی لند 🎈
عکس پروفایل 🎈 پیش دبستانی مجازی نُقلی لند 🎈

🎈 پیش دبستانی مجازی نُقلی لند 🎈

۱۴ عضو
گلا این کانال عالیه عضو شید برا پچه های نازتون عالیهundefinedundefined

۱۵:۲۱

سلام بچه های قشنگممن مربی جدید نقلی لند هستم اسم من مهگل هست نقلی های من ✿نقلی لند ، جایی پر از خنده های نقلی✿

۱۷:۰۹

سلام بچه های قشنگممن مدیر مربی نقلی لند هستم اسم من ضحا هست نقلی های من ✿نقلی لند ، جایی پر از خنده های نقلی✿

۱۷:۱۰

سلام بچه های قشنگممن مربی جدید نقلی لند هستم اسم من یسنا هست نقلی های من ✿نقلی لند ، جایی پر از خنده های نقلی✿

۱۷:۱۰

سلام خانواده های محترم نقلی لند

۱۰:۳۷

سلام 𝓩𝓸𝓱𝓪 هستم undefined
لینک زیر رو لمس کن و هر حرفی که تو دلت هست یا هر انتقادی که نسبت به من داری رو با خیال راحت بنویس و بفرست. بدون اینکه از اسمت باخبر بشم پیامت به من می‌رسه. خودتم می‌تونی امتحان کنی و از بقیه بخوای راحت و ناشناس بهت پیام بفرستن، حرفای خیلی جالبی می‌شنوی! undefined
undefinedundefinedhttps://ble.ir/Message_bot?start=lLXKoIPEVcZAek5rmpHS

۱۰:۳۸

🎈 پیش دبستانی مجازی نُقلی لند 🎈
سلام 𝓩𝓸𝓱𝓪 هستم undefined️ لینک زیر رو لمس کن و هر حرفی که تو دلت هست یا هر انتقادی که نسبت به من داری رو با خیال راحت بنویس و بفرست. بدون اینکه از اسمت باخبر بشم پیامت به من می‌رسه. خودتم می‌تونی امتحان کنی و از بقیه بخوای راحت و ناشناس بهت پیام بفرستن، حرفای خیلی جالبی می‌شنوی! undefined undefinedundefined https://ble.ir/Message_bot?start=lLXKoIPEVcZAek5rmpHS
خانواده های عزیز اگر سوالی از مجموعه نقلی لند دارید و دوست دارید به صورت ناشناس باشه بپرسید

۱۰:۳۹

فرم ثبت نام نقلی لند اسم قشنگم :فامیلیش :اسم مادرو پدر ( اختیاری):سن:تاریخ تولد:

۱۶:۲۱

🎈 پیش دبستانی مجازی نُقلی لند 🎈
فرم ثبت نام نقلی لند اسم قشنگم : فامیلیش : اسم مادرو پدر ( اختیاری): سن: تاریخ تولد:
این مشخصات رو توی آیدی من ارسال کنید

۱۶:۲۱

‎@zio145

۱۶:۲۲

توی یک شهر کوچک، دختری بود به اسم ریحانه.ریحانه همیشه از مامانش میپرسید:— «مامان، امام زمان کجاست؟ چرا ما نمیبینیمش؟»مامان لبخند میزد و میگفت:— «بعضی دوستها هستند که دیده نمیشوند، اما حواسشان به ما هست.»یک روز ریحانه توی حیاط مدرسه زمین خورد و زانوش زخم شد.خیلی ناراحت شد. با خودش گفت:«کاش یکی بود کمکم میکرد...»همان موقع خانم ناظم از راه رسید، دستش را گرفت، زانویش را تمیز کرد و گفت:«الهی درد از دلت بره.»ریحانه توی راه برگشت به خانه فکر میکرد...«چرا خانم ناظم درست همون موقع رسید؟»شب از مامانش پرسید.مامان گفت:«امام زمان مثل خورشیده پشت ابر. شاید خودش رو نبینی، اما نورش هست.هر وقت کسی به تو خوبی میکنه، هر وقت دلت میخواد آدم بهتری باشی، بدون اون خوشحال میشه.»ریحانه گفت:«یعنی وقتی راست میگم، وقتی اسباببازیهامو با دوستم قسمت میکنم... امام زمان خوشحال میشه؟»مامان گفت:«آره. اون دلش میخواد دنیا جای مهربونتری بشه.و ما کمکش میکنیم.»از آن شب به بعد، ریحانه هر وقت کار خوبی میکرد، یواشکی میگفت:«اینم یه گل برای خوشحال کردن امام زمان.»و دلش گرم میشد...چون میدانست یک دوست مهربان دارد که همیشه حواسش به او هست

۹:۱۰

thumbnail
او حسین زمان ما بود، با یزیدیان بیعت نکرد.. undefinedundefinedundefinedundefined

۸:۱۳