🪜 پا میگذارد توی راهپلۀ تاریک. حرارت آخر بهار مثل موجود مردهای در فضا شناور مانده است. از هر پلهای که بالا میرود، بیشتر نفسنفس میزند و بدنش خیستر میشود. با هر پله، از داراب عصبانیتر میشود. چرا به حرف مادرش گوش نداد و نرفت؟ چرا خواست بماند؟ آن هم در روزهایی که فکروذکر مهرزاد، در خواب و بیداری، چیزی جز رفتن نبود.
🪑 مهرزاد روی صندلی چرخان به جلو خم شد تا به داراب، که روی تختش نشسته بود، نزدیکتر شود. «خب، برو دیگه، خُله! میخوای اینجا بمونی که خودت هم بترکونن؟»داراب پاهایش را دراز کرده بود و به چپ و راست تاب میداد. «اگه من برم، کی بشه رونالدوی بعدی؟»«تو هم که فقط به فکر فوتبالی! نشابور فوتبال ممنوعه؟»
۱۶:۲۸
بازارسال شده از جنگه مگه؟
۱۸:۱۲
۲۰:۳۳
۸:۲۵
۸:۲۵
۸:۲۵
۸:۲۵
🥹 رفاقت اینجوری قشنگه، مگه نه؟
۸:۳۷
بی قرارم_139962621113.mp3
۰۲:۰۸-۲.۴۱ مگابایت
۱۲:۲۶
🪟 دلباز
نسیم معطری داره میاد
شما پنجره دلتون رو باز کردین؟
نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار
@nojavan_khamenei
۱۵:۳۹
۱۵:۵۷
تا ابد نور.pdf
۲.۱۷ مگابایت
۱۶:۵۵
🥹 نبودنش ممکن نبود؛ چون بودنش، معمولی نبود. با بودن همه فرق داشت. بعضیها زندهترند. وجودشان پررنگ و قوی است. حتی اگر نبینیشان باز هم بودنشان توی زندگیات نقش دارد. شاید عطر بودنشان توی هوا جریان دارد و با هر دم، میرود توی رگ و پی آدم. حالا با نبودنش هیچچیز رنگی نداشت. دنیا دیگر سیاه و سفید بود. رفتنش اصلاً نمیتوانست به این آسانی باشد. شاید هم نرفته بود. دست کثیف فرعونهای زمان مگر ممکن است بتواند «نور علی نور» را خاموش کند؟
🩶 وقتی به خیل جمعیت رسیدم، هرم گرمای با هم بودن مردم عزادار، تن یخزدهام را گرم کرد. اشک داغ تمام صورتم را گرفته بود. دختر توی دلم اما فقط آه میکشید و خودش را به در و دیوار دلم میکوبید. برای آرام شدنش کاری نمیکردم. آه اسم خداست. نزدیک ماشین حامل بلندگوی جلوی در دانشگاه شده بودیم که شعار میداد و مردم، محکم با دستهای گره کرده و شانههای لرزان تکرار میکردند: «الله اکبر. الله اکبر.» خدا همیشه بزرگتر از آن است که وصف شود. این ایمان ماست که میلغزد و کم و زیاد میشود. الان ولی انگار «الله اکبر» روی زبانها نبود. روی قلبها حک شده بود. داغ خورده بود روی دلها. خدا بزرگتر بود و احمقهای ساکن جزیره بدنام اصلا عددی نبودند. فقط اگر خدا میخواست برگی میتوانست از درخت بیفتد. اما، این حق ما نبود. هنوز به بودنش محتاج بودیم. دختر توی دلم بیجان ناله میزد: «ما را تنها گذاشتی؟» دو تا مرد همدیگر را بغل گرفته بودند و بلندبلند گریه میکردند.
۱۶:۵۵
۱۸:۵۰
بازارسال شده از جنگه مگه؟
۱۹:۲۶
خواب برگشت آمریکا، یک خواب پریشانه!
۲۰:۳۱
۲۳:۴۸
۲۳:۴۸
۲۳:۴۸