بله | کانال نو+جوان
عکس پروفایل نو+جوانن

نو+جوان

۳۱.۳ هزار عضو
thumbnail
undefined #ماجرا | پاس آخر
undefined قسمت اول
🪜 پا می‌گذارد توی راه‌پلۀ تاریک. حرارت آخر بهار مثل موجود مرده‌ای در فضا شناور مانده است. از هر پله‌ای که بالا می‌رود، بیشتر نفس‌نفس می‌زند و بدنش خیس‌تر می‌شود. با هر پله، از داراب عصبانی‌تر می‌شود. چرا به حرف مادرش گوش نداد و نرفت؟ چرا خواست بماند؟ آن هم در روزهایی که فکروذکر مهرزاد، در خواب و بیداری، چیزی جز رفتن نبود.
undefined هر روز شهر خالی‌تر می‌شد و خواب‌های مهرزاد سبک‌تر می‌شدند. احساس می‌کرد در شهر متروکه‌ای جا مانده و دیگر هرگز قرار نیست، به‌جای سکوتی که فقط با انفجار می‌شکست، صدای خنده بشنود. شنیده بود که مامان به بابا از رفتن می‌گوید، اما بابا به‌خاطر کارش مجبور بود بماند. بابا می‌گفت: «شما برین شهمیرزاد.» و مامان می‌گفت «اینجا تنهات بذارم، از دل‌شوره می‌میرم!» مهرزاد خجالت می‌کشید دل‌شورۀ مامان را ندیده بگیرد و حرف رفتن بزند. این‌ جور چیزها را فقط به یک نفر می‌توانست بگوید. «کاش بابام بتونه مامانم رو راضی کنه که ما بریم!»
undefined داراب سر پلاستیکی یخمکش را با دندان کند و انداخت کف اتاقش. «من که خیالم راحته جایی قرار نیست بریم.»«مامانت هنوز نمی‌خواد بی‌خیال بیمارستان شه؟»داراب، همان‌طور که یخمکش را مک می‌زد، ابرو بالا انداخت. «ولی روزی شیش بار به من می‌گه بیا بفرستمت نِشابور.» زبانش آبی شده بود.
🪑 مهرزاد روی صندلی چرخان به جلو خم شد تا به داراب، که روی تختش نشسته بود، نزدیک‌تر شود. «خب، برو دیگه، خُله! می‌خوای اینجا بمونی که خودت هم بترکونن؟»داراب پاهایش را دراز کرده بود و به چپ و راست تاب می‌داد. «اگه من برم، کی بشه رونالدوی بعدی؟»«تو هم که فقط به فکر فوتبالی! نشابور فوتبال ممنوعه؟»
undefined داراب پاها را نگه داشت. «من می‌خوام اینجا فوتبال بازی کنم، تو شهر خودم، با رفقای خودم!»مهرزاد نمی‌دانست چطور قانعش کند. نگاه داراب روی میز ماند. «پارک که نمی‌آی بریم، پی‌اِسَ هم که باهام نمی‌زنی. لااقل یخمکت رو بخور، آب شد!»
undefined چشم مهرزاد از لولۀ پیچ‌پیچی آلبالویی پرید روی لولۀ آبی نیم‌خورده در دست داراب. «چه دل خجسته‌ای داری تو این وضعیت!»توی پاگرد طبقۀ اول می‌ایستد. اگر داراب رفته بود نیشابور، حالا او مجبور نبود این‌همه پله را بالا بیاید تا به جایی برسد که نمی‌داند کجاست، با آدم‌هایی کار کند که نمی‌شناسدشان. موبایلش را درمی‌آورَد و هرچه بدوبیراه به ذهنش می‌رسد توی صفحۀ چت داراب قطار می‌کند. اما دستش رو دکمۀ ارسال معلق می‌ماند. یادش می‌آید...
undefined دو روز پیش بود و هنوز شهمیرزاد بودند. دم غروب، لم‌داده بود به پشتی لاکی مادرجون روی ایوان که موبایلش زنگ خورد. داراب تقریباً تنها کسی بود که به مهرزاد زنگ می‌زد. اسم روی صفحه را برای خودش خواند: «احسان!»هنوز «سلام» به «چطوری؟» نرسیده بود که صدای مادر احسان از آن‌طرف خط آمد. «بگو گوشی رو بده به مامانش.» قبل از اینکه احسان چیزی بگوید، مهرزاد پرسید: «مامانت با مامان من چی ‌کار داره؟»احسان مکث کرد. «گوشی رو بده، خودش می‌گه.»«چی می‌خواد بگه خب؟»یک مکث دیگر. «نمی‌دونم.»«مثل چی دروغ می‌گی!» احسان چیزی نگفت. مهرزاد صاف نشست. «چی شده؟»«بابا، چیزی نشده! گوشی رو بده مامانت.» صدای احسان انگار کلافه بود.مهرزاد با لحنی جدی‌تر گفت: «تا نگی چی شده، نمی‌دم به مامانم.»نفس احسان فوت شد توی گوشی. «دیشب خونۀ داراب‌این‌ها رو...» صدای بلند مادر احسان حرفش را برید. «چی می‌گی بهش؟ گفتم بگو گوشی رو بده به مامانش!»مهرزاد بلند شد و صدایش را از صدای مادر احسان بالاتر برد. «داراب چی شده؟» مامان با فریاد مهرزاد آمد روی ایوان. «چه خبره؟!»
undefined صدای مادر احسان این بار از نزدیک گوشی آمد. «سلام، پسرم. مامانت هست؟»مامان با قدم‌های تند خودش را به مهرزاد رسانده بود. «کیه؟»مهرزاد توی گوشی گفت «نه، نیست. به خودم بگین.»مامان، با پیشانی چین افتاده و ابروهای بالا و پایین، گفت: «کی نیست؟» و هم‌زمان موبایل را از دست مهرزاد کشید. «الو؟»مهرزاد داد زد: «بده ببینم چی شده داراب؟ مامان! مامان!» اما مامان تلفن را سفت کنار گوشش نگه داشته بود و چیزی نمی‌گفت. مهرزاد از پس گرفتنِ موبایل ناامید شد. ساکت ایستاد و نزدیک‌تر شد تا صدای مادر احسان را از کنار مامان بشنود. «... مامانش صبح توی بیمارستان تموم کرده، خودش هم که همون دیشب تو خونه طفلکی...»
undefined منتظر ادامه این ماجرا باشید...
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei

۱۶:۲۸

بازارسال شده از جنگه مگه؟
thumbnail
undefined*سلام روباه بی طمع نیست!*
undefinedاستقلال با کمک خارجی؟!؟
undefinedبه راهکاری که بیگانه پیشنهاد میده مشکوک باشیم.
undefinedجنگه مگه؟ | @jangemage

۱۸:۱۲

thumbnail
undefined #تماشایی | ایمانمون بیشتر میشه
undefined شرط پیروزی بر میکروب ترس چیه؟
undefined نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_Khamenei

۲۰:۳۳

thumbnail
undefined پویش قرآنی #یادم_باشه undefinedundefined
undefined ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم
undefined شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین
undefined تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین
undefined برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین undefined undefined shad.ir/Mosbat_Ma
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @nojavan_khamenei

۸:۲۵

thumbnail

۸:۲۵

thumbnail

۸:۲۵

thumbnail
undefined #ماموریت | خدای او زنده است
undefined از شما خواسته بودیم این شب‌ها که برای عزاداری و حمایت از ایران عزیز به خیابون‌ها میرین، روی یک کاغذ بزرگ یا مقوا بنویسید: «خدای خامنه‌ای زنده است» و برامون بفرستین
undefined سفیر نو+جوان undefinedنازنین زهرا شم‌آبادیundefinedزهرا فروردینundefinedزهرا نوروزیundefinedفاطمه زهرا کاظمیتصاویر بالا رو برامون به https://shad.ir/safir_nojavan فرستادن.
undefined #مثبت_ما ؛ شبکه نوجوانان ایرانِ اسلامیundefined<img style=" />undefined Shad.ir/Mosbat_ma

۸:۲۵

thumbnail
undefined دعایِ مستجاب
🥹 رفاقت اینجوری قشنگه، مگه نه؟
undefined از دنیا تا بهشت با #رفیق_خوشبخت
undefined شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و نوجوانان ایران اسلامیundefined @Nojavan_khamenei

۸:۳۷

بی قرارم_139962621113.mp3

۰۲:۰۸-۲.۴۱ مگابایت
undefined #شنیدنی | بی‌قرارم...
undefined این چه برق درخشنده‌ای است که خدا در دل حادثه‌ شهادت قرار داده است؟
undefined #رادیونو شنیدنی‌های رسانه نو+جوان
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei

۱۲:۲۶

thumbnail
undefined سوره «قدر» را با آقا بخوانیم
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei

۱۲:۲۷

thumbnail
🪟 دل‌باز
undefined نسیم معطری داره میاد
undefined شما پنجره دل‌تون رو باز کردین؟
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @nojavan_khamenei

۱۵:۳۹

thumbnail
undefined مقتدای شهادت‌طلبان
undefined خدا رو شکر که شاگردان حضرت رو دیدیم
undefined نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_Khamenei

۱۵:۵۷

تا ابد نور.pdf

۲.۱۷ مگابایت

undefined نسخه مطالعه موبایلی #خواندنی «تا ابد نور»
undefined روایت روزها و لحظه‌های بعد از او
undefined مناسب برای شبکه‌های اجتماعی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_Khamenei

۱۶:۵۵

thumbnail
undefined #خواندنی | تا ابد نور
undefined روایت روزها و لحظه‌های بعد از او
undefined س. سجادیundefined داشتیم می‌رفتیم سمت انقلاب. توی دلم دختری داشت مویه می‌کرد و روی صورتش خنج می‌کشید. هرازگاهی از حال می‌رفت و پخش می‌شد روی آسفالت. وقتی از حال می‌رفت، سنگینی تنش می‌افتاد روی پاهایم و راه رفتن سخت‌تر می‌شد.
undefined ده دقیقه مانده بود تا اذان و داشتیم تندتند سحری می‌خوردیم. آقای طباخیان سرش را برگرداند عقب و به پشت سرش نگاه کرد. مگر وسط برنامه زنده این کارها را می‌کنند؟ دوربین رفت روی صورت حامد عسکری و بدون اینکه داد بزند یا گریه کند، گفت: «شهید آمده قبل اسمش». هنوز نگفته بود کی را می‌گوید، ولی لازم نبود. ضربان قلبم رفت روی هزار و زیر لب گفتم: «نه نه!» ولی دختر توی دلم فوری همه‌چیز را فهمید و باور کرد. بشقاب را هل دادم جلو. دختر توی دلم با پا زد زیر میز تمام دنیا و همان لحظه همه‌چیز را انداخت دور. هیچ‌چیز برایش اهمیتی نداشت. می‌خواست برای موشک‌ها و جنگنده‌ها پیام بفرستد و بگوید «بیایید من را هم بزنید. اگر نباشد من به چه دردی می‌خورم؟» من اما یاد کارهایی افتادم که خوشحالش می‌کرد. چرا زودتر انجامشان ندادم؟ چرا زودتر تمامشان نکردم.
🥹 نبودنش ممکن نبود؛ چون بودنش، معمولی نبود. با بودن همه فرق داشت. بعضی‌ها زنده‌ترند. وجودشان پررنگ و قوی است. حتی اگر نبینی‌شان باز هم بودنشان توی زندگی‌ات نقش دارد. شاید عطر بودنشان توی هوا جریان دارد و با هر دم، می‌رود توی رگ و پی آدم. حالا با نبودنش هیچ‌چیز رنگی نداشت. دنیا دیگر سیاه و سفید بود. رفتنش اصلاً نمی‌توانست به این آسانی باشد. شاید هم نرفته بود. دست کثیف فرعون‌های زمان مگر ممکن است بتواند «نور علی نور» را خاموش کند؟
🩶 وقتی به خیل جمعیت رسیدم، هرم گرمای با هم بودن مردم عزادار، تن یخ‌زده‌ام را گرم کرد. اشک داغ تمام صورتم را گرفته بود. دختر توی دلم اما فقط آه می‌کشید و خودش را به در و دیوار دلم می‌کوبید. برای آرام شدنش کاری نمی‌کردم. آه اسم خداست. نزدیک ماشین حامل بلندگوی جلوی در دانشگاه شده بودیم که شعار می‌داد و مردم، محکم با دست‌های گره کرده و شانه‌های لرزان تکرار می‌کردند: «الله اکبر. الله اکبر.» خدا همیشه بزرگ‌تر از آن است که وصف شود. این ایمان ماست که می‌لغزد و کم و زیاد می‌شود. الان ولی انگار «الله اکبر» روی زبان‌ها نبود. روی قلب‌ها حک شده بود. داغ خورده بود روی دل‌ها. خدا بزرگ‌تر بود و احمق‌های ساکن جزیره بدنام اصلا عددی نبودند. فقط اگر خدا می‌خواست برگی می‌توانست از درخت بیفتد. اما، این حق ما نبود. هنوز به بودنش محتاج بودیم. دختر توی دلم بی‌جان ناله می‌زد: «ما را تنها گذاشتی؟» دو تا مرد همدیگر را بغل گرفته بودند و بلندبلند گریه می‌کردند.
undefined از بین جمعیت متراکم عزادار و سینه‌زن و گریان گذشتیم. به میدان انقلاب که رسیدیم، روضه‌خوان روضه مادر را می‌خواند. به یاد مردی که مادری بود. نور، پاشیده بود روی میدان انقلاب، روی آدم‌ها که ضجه می‌زدند، روی قلب‌ها که دیگر در سینه جا نمی‌شدند. نور، حالا توی قلب‌ها بود، نه توی حسینیه امام خمینی. از چشم‌ها نور فوران کرده بود روی زمین، سیل شده بود و سیاهی‌ها را می‌شست. نور آمده بود که بماند. دختر توی دلم انگار عطر روشنش را احساس کرده بود. آرام شده بود و فقط هق‌هق می‌کرد. دیگر تنها نبود. همسایه نور شده بود.
undefined ما می‌رفتیم و عزادارهای دیگری می‌‌آمدند که نور ببینند و نور بشوند. دختر توی دلم بود که دستم را گرفته بود و کمکم می‌کرد که محکم قدم بردارم. آرام توی گوشم می‌گفت: «هنوز با ماست، بیشتر از قبل‌. من دیدمش، توی چشم‌های خیس مردمی که مصمم بودند تا قطره آخر خونشان را برای راه او بدهند؛ مردمی که حتی یک لحظه از این راه برنمی‌گردند. ما را خودش ساخته و چه قشنگ ساخته.» دختر توی دلم راست می‌گفت. ما آدم‌‌هایی بودیم که دیگر از چیزی نمی‌ترسیدیم و کسی که از چیزی نترسد می‌تواند کارهای بزرگی بکند. ما آدم‌هایی بودیم که می‌خواستیم کاری را که او دوست داشت تمام کنیم.
undefined #به_امید_دیدار
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_khamenei

۱۶:۵۵

thumbnail
undefined تا حالا به این فکر کردی «مغضوب علیهم»ی که قرآن در سوره حمد می‌گه چه کسایی هستن؟
undefined اگه کتاب تفسیر سوره حمد امام شهیدمون رو بخونی متوجه می‌شی که مخاطب قرآن کیا هستن؛ پس تا آخر ماه مبارک رمضان وقت داری هم این کتاب رو بخونی و کلی نکته خوب یاد بگیری و هم در مسابقه شرکت کنی و یه جایزه ببری!
undefined همین حالا با شرایط ویژه بگیرش:undefined نسخه فیزیکی با ۲۵درصد تخفیف با کد « hamd » ازundefinedundefined shop.khameneibook.ir/product/تفسیر-سوره-حمدundefined نسخه الکترونیکی با ۴۰ درصد تخفیف ازundefined undefined taaghche.com/book/123485/تفسیر-سوره-حمد
undefined این‌طوری تو #مسابقه «کاشفان حمد» هم از بقیه جلو میفتی undefined
undefined تا پایان ماه رمضان فرصت داری تا خودت رو آماده کنی و از لینک زیر شرکت کنی undefinedundefined survey.porsline.ir/s/y74HZAko
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @Nojavan_Khamenei

۱۸:۵۰

بازارسال شده از جنگه مگه؟
thumbnail
undefined*ایران و ترکش‌های جنگ جهانی دوم!*
undefinedبی‌طرف بودنت دلیل نمیشه بهت حمله نشه!
undefinedتو شهریور ۱۳۲۰ چه اتفاقی افتاد؟
undefinedجنگه مگه؟ | @jangemage

۱۹:۲۶

thumbnail
undefined امشب دعا کنین که بیدار بشن
خواب برگشت آمریکا، یک خواب پریشانه!
undefined نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار undefined @Nojavan_Khamenei

۲۰:۳۱

thumbnail
undefined پویش قرآنی #یادم_باشه undefinedundefined
undefined ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم
undefined شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین
undefined تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین
undefined برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین undefined undefined shad.ir/Mosbat_Ma
undefined نو+جوان؛ انرژی امید ابتکارundefined @nojavan_khamenei

۲۳:۴۸

thumbnail

۲۳:۴۸

thumbnail

۲۳:۴۸