«دقّت» ، «خلّاقیت» ، «زاویۀ دید»
و دیگر لازمات برای نگارش خلاق که در کلاس دربارۀ آنها صحبت کردیم فراموشمان نشود... 🥸
#خط_زندگی#قصّههای_نُقطهویرگولی
و دیگر لازمات برای نگارش خلاق که در کلاس دربارۀ آنها صحبت کردیم فراموشمان نشود... 🥸
#خط_زندگی#قصّههای_نُقطهویرگولی
۱۲:۵۸
۱۲:۵۸
سلام بر رفقای گُل و گلابگونِ نُقطهویرگولی؛ ظهر یکشنبهتان بهخیر و خوشی! 

غرض از مزاحمت خدمت شما خوبان، بیان چند نکته است؛
️ نکته اوّل اینکه اگر خاطرتان باشد در کلاس این هفته فعالیت گروهی بامزّهی «نامهها و خط زمان» را در کنار هم انجام دادیم که با وجود بالا و پایینهایش نهایتاً در هر سه کلاس برگزار شد و (دانشآموزان کلاس مطهری میدانند منظورم چیست!) خروجیهای قابل توجهی داشت. پس از این پیام چند نمونه از خط زمانهای جذاب و خلاقانۀ که معلوم بود با سلیقه و زمانگذاری مفصل از طرف شما طراحی شده را در کانال قرار میدهم... خدا قوّت... 


️ نکته دوم؛ عزیزانِ دل! میدانم بیصبرانه منتظر اعلام نتایج متنهای برتر در دومین شماره از کاربرگهای نُقطهویرگولی، یعنی «ضدّ هویّت» هستید. همانطور که در چند روز گذشته به دوستان خودم توصیه کردهام، به شما نیز توصیه میکنم که صبر داشته باشید و صبوری پیشه کنید؛ پیروزی نزدیک است!
️ و اما نکته آخر؛ تکلیف این هفته به هیچ وجه فراموشتان نشود. امسال در کلاس نگارشمان با قصّههای مجید هوشنگ مرادی کرمانی، قصّهها داریم...!
۷:۴۰
۷:۴۳
۷:۴۳
۷:۴۳
۷:۴۳
سلام سلام و صدها هزار سلام! 
️ نقطهویرگولیهای نسبتاً بزرگوار، امروز پس از کش و قوسها و بالا و پایینهای فراوان بالأخره معرفی و اعلام متنهای برتر دوّمین کاربرگ از مجموعهکاربرگهای نقطهویرگولی، یعنی کاربرگ «ضدّ هویّت» را برای هر سه کلاس خواهیم داشت... 
منتظر باشید و مثل همیشه، صبر پیشه کنید...

️
منتظر باشید و مثل همیشه، صبر پیشه کنید...
۱۱:۴۸
در دومین هفته از هفتههای نُقطهویرگولی مجدداً به واسطۀ اینکه رقابت بین متنهای خوب توی این کلاس بسیار بالا گرفت و دانشآموزان غالباً متنهای خوب و دقیق و خلاقانهای نوشتند ۵ متن برتر از کلاس شهید مطهری منتشر خواهد شد...
منتظر باشید...
۱۱:۵۰
۱۴:۳۲
هر کس حداقل یک اخلاق زشت دارد. میتوانی مثال بزنی؟! خودم می گویم مثلا همین باد خودمان! می گویی چه فکر میکنی؟! باد آرام و مهربان است. بله باد در نگاه اول آرام و مهربان است؛ او میوزد، نسیم خنکی را با خود به همراه میآورد و آلودگیها را دور می کند. رانندۀ سرویس ابرهاست و آن ها را به سر کار می رساند تا ببارند و هم زمین را سیراب کنند، هم آلودگی ها را دور کنند تا مدرسه ها تعطیل نشوند! تازه صدایش هم بدک نیست؛ اگر سازی، تاری، سهتاری، سنتور و کمانچهای و دف یا تنبکی چیزی برایش بیاوری و کمی هم نازش را بکشی، یک دهن برایت آواز میخواند...اما همین باد عزیز و مهربان که این همه کار خوب انجام میدهد اخلاق خیلی زشتی هم دارد، خیلی خیلی زشت. اینکه اگر کمی او را انگولک کنی، یعنی به شوخی نیشگونش بگیری، قلقلکش بدهی و باهاش بحث کنی یکهو آن روی گربهایش میآید بالا و آمپر میچسباند!اگر عصبانیتش کوتاه و کوچولو باشد فقط چند بار دو ابر را به هم می کوبد و بعد هم چند تکه سنگ پرتاب می کند تا آرام شود. وقتی هم که آرام شد خودش می رود توی اتاقش تا به کارهای زشتش فکر کند! اما اگر بحث طولانی و بزرگ باشد دیگر باید اشهدت را بخوانی! هر چه ابر سوار کرده میکوبد به هم و خودش شروع می کند به چرخیدن تا هر چه که در دسترس است را به سمتت پرتاب کند! وقتی پرتاب کرد شروع میکند به دویدن تا شما را بیندازد. بعد از همه اینها میآید هفت تا سوراخ خوشگل روی بدنتان حفر میکند که خدا میزند پس کلهاش و میگوید: «برو به کارهای زشتت فکر کن!» او هم می رود و شما را با قیافهای متحیر کنار یک عالم سنگریزه و آجر در اطراف خود تنها میگذارد. این هم از اخلاق زشت باد؛راستی تو چه اخلاق زشتی داری؟! راحت باش...
۱۷:۰۱
من نمیخواهم مانند کودکان کار باشم...زیرا زندگی آنها پر از سختی و درد است. هرروز باید در خیابانها و گوشههای تاریک شهر با مشکلاتی روبهرو شوند که هیچ کودکی نباید آنها را تجربه کند. آنها به جای بازی کردن و درس خواندن باید بار سنگین کار کردن را به دوش بکشند. آنها به جای خندیدن لبخندشان ناپدید میشود! وقتی کودکان کار را میبینم دلم میگیرد. چون آنها فرصتهایی که ما داریم را ندارد. چه بسا استعدادهای درخشانی داشته باشند که ما نداشته باشیم. اما فرصتهای شکوفایی ندارد. آنها آرزوهای بزرگی دارند. اما آیا میتوانند به آرزوهایشان برسند؟ به امید روزی که هیچ کودکی کودک کار نباشد و همۀ کودکان بتوانند کودکی کنندک بازی کنند و شاد باشند...
۱۷:۱۷
من هیچوقت دوست ندارم جای یک موبایل باشم!نمیخواهم نگاه کردن زیاد به من باعث اتفاقات بد جبرانناپذیری باشد! مثلاً همۀ پدر و مادرها از موبایل بدشان میآید. برای ضررهایی که دارد! یا موبایل تا به امروز به چشم میلیونها نفر آسیب زده... حالا اینها را که بگذاریم کنار، موبایل اصلاً قابل اعتماد نیست؛ من میخواهم قابل اعتماد باشم و مثل یک موبایل پر از دروغهای جورواجور نباشم. موبایل برای ارسال پیامهای بد و خبرهای ناگوار میباشد. البته اضافه کنم که کاربردها خوبی هم دارد. اما نمیخواهم بیشتر پر از دروغ و اخبار غلط باشم. علاوه بر همۀ اینها اصلاً دوست ندارم دیگران از من استفاده کنند. آیا دوست داری با من کار کنی؟! :)
۱۷:۲۵
من دوست ندارم مانند یک تبر باشم! شاید بگویید چرا، به نظرم بهترین راه برای درک کردنش این است که خودت را به جای همان شیء یا فرد بگذاری. پس برای اینکه حس من را بهتر درک کنید خودتان را جای یک تبر بگذارید؛ فکر کنید یک شیء هستید که برای آزردن درختان به وجود آمده. این اصلاً حس خوبی ندارد! البته این را هم بگویم که هرچیزی که به وجود آمده است قطعاق دلیل مثبتی دارد. مثلاً همین تبر اگر برای یک درختی استفاده نشود که پیر و خشک است و تمام شاخههایش دارد میشکند نه تنها مضر نیست بلکه نعمت است! اما انسان برای اینکه به نیازهای خودش برسد از تبر برای قتل درختان پیر و جوان استفاده میکند و بدتر از آن این است که به جای اینکه انسان بشود نماد قطع کردن درختان گناهش را انداخته است گردن تبر. اینطور که به نظر میرسد طبیعی است که تبرها هم دوست نداشته باشند انسان باشند!و دلیل آخر این است که تو شاهد رنج یک درخت باشی، چیزی که خودت نمیخواهی ولی چون دیگران میخواهند مجبورت میکنند انجامش بدهی و تو توان انجام دادنش را نداری. من که به هیچ وجه دوست ندارم جای تبر باشم. فکر کنم شما هم همینطور باشید...
۱۸:۰۹
راستش من از اینکه خانۀ دیگران باشم متنفرم! و از اینکه خودم را ساختمانی بزرگ با هزار هزار اتاق ببینم بسیار بدم میآید. خانۀ دیگران بودن به من حس خودخواهی میدهد و من از آدمهای خودخواه بیزارم! خودخواه یعنی اینکه احساس کنی از همه بالاتر هستی؛ خودخواه یعنی آدم بدون از خودگذشتگی، خودخواه یعنی فرض کنی فقط خودت هستی و خودت! باید این را بگویم که من واحد مسکونی دیگران نیستم. اجازه نمیدهم هرکسی وارد حریمهای من بشود و در آن سکونت کند. شما هم سعی کنید این اجازه را به هیچکس ندهید. چرا که عواقبی مثل فروریختن آن خانه وجود دارد. طوری که دیگر هیچوقت نتوان درستش کرد...
۱۸:۱۸
من هیچوقت دوست ندارم که یک لامپ باشم! شاید بپرسید چرا؛ بگذارید برایتان داستان زندگی قبلی خودم را تعریف کنم: «وقتی که من چشمهایم را به این دنیا باز کردم خودم را دیدم که دارم روی یک ورقۀ فلزی جلو میروم. همانجا فهمیدم که من در یک کارخانۀ لامپسازی هستم. چشمهایم به کمی عقبتر افتاد و دیدم که فردی دارد مانند یک پازل تکههای لامپها را بههم وصل میکند. اینجا بود که من فهمیدم چطور درست شدم! اما بعد از لحظهای درنگ، کسی با صدای بلندی فریاد زد: «آیی... آیی... دارم میسوزم!» من خیلی ترسیده بودم؛ تا چشمانم به چند متر جلوتر افتاد، روی تختۀ فلزی یک ایستگاه بود که رویش نوشته بود "تست شدن" ! من تا وقتی به آنجا برسم حسابی از ترس خیس عرق شده بودم. وقتی آن فرد من را بلند کرد چشمهایم خیس خیس شده بود. من خدا خدا میکردم که دستگاه تست خراب شود و من را روشن نکند. دیگر کار از کار گذشته بود و من با تمام صدایی که از ته وجود در میآمد فریاد زدم که دارم میسوزم! آن فرد من را بلند کرد و در یک جعبه گذاشت. من در حال نفس نفس زدن بودم و الآن دیگر فهمیده بودم که برای چه چیز ساخته شدم و قرار است کل عمرم را بسوزم...تا اینکه فردی خرید و یک سال و نیم برای اون سوختم و تابیده! الآن هم یک لامپ پیر هستم و چندوقتی است که زیادی داغ میکنم. ای وای اون پریز من را روشن کرد! در همین لحظه تا برق به من رسید دست و پایم پودر شد و مثل خاکستر ریخت. آنها من را دور انداختند و پس از کلی تنهایی کشیدن با کلی درد بازیافت شدم. حالا من یک توپ بسکتبال خیلی موفق شدم که میتوانید داستانم را در نقطهویرگول (۱) بخوانید.
(لطفاً چراغهای خانههایتان را خاموش کنید تا نسوزند و چراغهای سوختهتان را بازیافت کنید تا موفق شوند!)
۱۸:۳۵
من دوست ندارم مثل دخانیات برای خانوادهام، برای آشنایانم و یا دوستانم مثل همۀ دخانیات مضر باشم و به آنها آسیب بزنم. دخانیات یک آدم را بیخانواده و بیتفاوت به هرچیزی میکند. پس من هم دوست ندارم مثل انواع و اقسام دخانیات باعث حواسپرتی شوم. دوست دارم برای عزیزانم خوب، مفید و سرگرمکننده باشم. دوست دارم به آنها به جای اینکه ضربه بزنم، سود ببخشم و برعکس یک سیگار که به قلب افراد آسیب میرند من به قلب آنها محبّت و زندگی ببخشم. یا مثل فندک و جرقهای که باعث استارت اون کار بد میشود، من حتی شروع کنندۀ یک اتفاق ناگوار نباشم. راستی دخانیات به هر حال هزینههایی هم دارد. اما من دوست ندارم برای عزیزانم زحمت داشته باشم. این منم و امیدوارم که شما هم با من همنظر باشید.
۱۸:۴۸
من دفترهای زیبای زیادی دارم که هرکدام را به نحوی دوست دارم و سعی میکنم که آنها را تمیز و مرتب نگه داریم. ولی هیچوقت دوست ندارم هویت یک دفتر را داشته باشم! با رسیدن فصل پاییز که شروع سال تحصیلی جدید است دانشآموزان زیادی برای خرید به فروشگاه های مختلفی میروند و دفترهای زیبایی تهیه میکنند. روزهای اول سال تحصیلی دانشآموزان از دفترهایشان به خوبی مراقبت میکنند و سعی میکنند که صفحات اول دفترشان را تمیز و مرتب بنویسند. ولی ۶میح که چند مدت از سال تحصیلی میگذرد، بعضی دانشآموزان دیگر مراقبتهای لازم را انجام نمیدهند.دانشآموزی برگۀ دفترش را جدا میکند، با آن برگه موشکی درست میکند و آن را به گوشهای از کلاس میاندازد. یکی دیگر از دانشآموزان وقتی معلم مشغول درس دادن است حواسش جای دیگری است و با مدادی که در دست دارد روی برگهای از دفترش را خطخطی میکند.کم کم با پر شدن دفتر، بچهها آن را کنار میگذارند و سراغ دفترچۀ جدیدی میروند. بچهها از دفترهای پرشده نهایت تا ۹ماه سال تحصیلی یعنی از اول مهر تا پایان امتحانات خردادماه استفاده میکند. بعد از آن تمام دفتر و کتابهایشان را کنار میگذارند. به همین دلیل هیچوقت دوست ندارم هویت یک دفتر را داشته باشم.
۱۸:۵۵
توضیح خلاصه داستانِ ''رُسْتَمْ وَ سُهْرابْ''.m4a
۱۱:۵۲-۱۱.۱۱ مگابایت
۱۱:۴۴
نُقطهویرگول؛
موسیقی
سلام و عرض ادب همراهِ با احتراماتِ فائِقه؛ ضمن خوشحالی بابت از بین رفتن اختلالات ریز و درشت بلۀ بنده، امیدوارم خوب و خوش و به قدر کفایت سلامت باشید... 
" />
️ گذار از امتحانات محک و رسیدن به "ساحلِ امن" با حجم کم و زیادی از تعطیلیها به واسطۀ آلودگی هوا را خدمتتان تبریک و تهنیت عرض میکنم. یک نکته نسبتاً کوچک خدمتتان داشتم و والسلام...!
️ رفقا بیزحمت در اسرع وقت هنزفری به گوش شده و صوت بالا که خلاصهای کوتاه از داستان و روایت «نَبَرْدِ رُسْتَمْ وَ سُهْرابْ» هست و در شبهای گذشته برای شما ضبط شده را پیش کلاس فردا با گوشِ دل و جانِ خود بشنوید! 🥸
دربارۀ مفهوم #ژانر و گونۀ ادبی فردا مفصّلتر گفتوگو خواهیم کرد...
۱۱:۴۵