روزنوشت دوشنبه ۱۶ شهریور ۴۰۵:
صبح بدون برادرم آمدم مرکز شهر. قبل از محل کارم از یک همه چیز فروشی یعنی آنها که عطر و لوازم آرایش و بدلیجات دارند چند تکه چیز برای خواهرزادهام قیمت کردم. یک دخترک خیلی خیلی کم سن و سال پشت دخل بود که قیمتها را میپراند و اگر دوبار ازش قیمت میگرفتم بار دوم بیشتر میگفت. با اینکه چیزهای خوبی برای تولد خواهرزادهام داشت به خاطر مدل قیمت دادنش نخریدم. قدیمها اگر چیزی گران میخریدیم میگفتیم رفت توی پاچهام ولی حالا توی یک جای دیگر آدم میرود و نمیشود همینطوری خرید. دیشب با خواهرم و سه تا بچههایمان از خالی شدن کارت گفتیم. قبلا هرکداممان حتی بچهها هر پولی دستمان میآمد میدویدیم چند سوت طلا میخریدیم و خودمان را دوباره صفر میکردیم. الان ولی مخارج آنقدر زیاد است که آدم جرئت نمیکند کارتش را صفر کند ولو برای پسانداز. همه متفقالقول گفتیم وقتی کارت خالی خالی میشود استرس می رود بالا، پس فعلا تا یک مدتی چند سوت طلا جمع کردن را بگذاریم کنار و یک نفسی بکشیم.
امروز به دوستم که قم بود گفتم برو برایم دعا کن که کار جراحی من درست شود و از این پا در هوایی دربیایم. خیلی دلم میخواهد تکلیفم روشن شود. سختم است برنامه هفته بعدم را نمیدانم.
سر پروژه وسط شلوغی و تجدید گریم و آماده شدن بچهها، دوستم یکباره بهم گفت بابامو چیکار کنم؟ پدرش هشتاد ساله، آلزایمری و کلکسیون باقی بیماریهاست و الان ورم کرده و دیالیز دارد ولی مرکز دیالیز گفته چون همکاری نمیکند و بدنش هم آب آورده فعلا نیاوریدش اینجا. دکتر خود پیرمرد هم به دوستم گفته اگر خیلی خسته شدی از آلزایمر و مریض داری، بفرستش آسایشگاه. دوستم هم که دلش نمیآید. پیرمرد و پیرزن را مثل گل ازشان نگهداری میکند. ولی واقعا در درمان و نگهداری عاجز شده است. مثلا الان هردو دست پدرش بر اثر زمین خوردن شکسته اما پیرمرد مدام آتلها را درمیآورد و از آن طرف درد میکشد و اشک میریزد. همه چیز خیلی درهم است. به دوستم از طبیعی بودن یعنی آمیخته بودن مرگ با زندگی گفتم. از صحبتهای دخترخالههای مامانم که چقدر آداب قشنگی داشتند برای دل خودشان که از بیمار محتضر خداحافظی کنند. نه آداب، بیشتر اینکه وقت طلایی دست کشیدن از امید برای بهبود را میفهمند. میفهمند کدام مریض برگشتنی نیست. یکیشان میگفت مادرشوهر پیرم را که جواب کردند و میخواستند با وضعیت بد و کما بفرستندش خانه، رفتم در گوشش گفتم "حاج خانوم، اینها میخواهند گردنت را سوراخ کنند و با لوله غذا بدهندت و یک لوله برای سوند بگذارند و یکی برای تنفس و ... اگر راضی نیستی خودت به خدا بگو." بعد هم با راحتی گفت "فردایش مادرشوهرم تمام کرد." عمر که دست خداست ولی اینکه آدمها بتوانند قبول کنند که یک آدم عزیز اما خیلی مسن و خیلی مریض بالاخره رفتنی است خودش یک هنر و مهارت است. خلاصه با خنده و شوخی با دوستم از لحظه طلایی دست کشیدن و قبول کردن گفتیم و تمام شد.
آخرشب شام ساندویچ اولویه بود. گرسنه بودم اما مثل هر مادر دیگری در هرجای دیگر دنیا که همیشه توی کیفش یک دلخوشکنک میگذارد، ساندویچم را آوردم برای پسرک. به محض اینکه در اسنپ برگشت نشستم گوشی را باز کردم و از دوستم پرسیدم یک پاراگراف دقیق و درست به من بگو از لبنان چه خبر. تا او جواب بدهد با خودم فکر کردم چه چیز اینطور بین ما را پیوند میدهد که من آخر شب که از سرکار برمیگردم به جای فکر کردن به مسائل خودم و بچه، اول پیگیر اخبار لبنان میشوم. اسم این رابطه چیست؟ بههرحال در ایران نمیشود آدم خیلی خودش را از سیاست دور نگه دارد. خنگ میشود.
دوستم همانی را گفت که همه میگویند. حزب دارد مقاومت میکند. تپهها تقریبا دست اسرائیل است اما به تونلهای زیرزمینی نرسیدهاند. نتیجه مقاومت حزب بستگی دارد به نتیجه جنگ ایران و دو تنگه. آمدم خانه، پسرک با همه رفته بود باغ و فقط برادرم خانه بود. برنج در پلوپز دم کرده بود. تا آماده شود نزدیک ۱۲ شد و من همان اولویه خودم را خوردم و خوابیدم.
همین.
این نوشته تقدیم به حزبالله
و لعن و تفریح امروز بر بن گویر و اسموتریچ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک

@Nozhatolmolouk
صبح بدون برادرم آمدم مرکز شهر. قبل از محل کارم از یک همه چیز فروشی یعنی آنها که عطر و لوازم آرایش و بدلیجات دارند چند تکه چیز برای خواهرزادهام قیمت کردم. یک دخترک خیلی خیلی کم سن و سال پشت دخل بود که قیمتها را میپراند و اگر دوبار ازش قیمت میگرفتم بار دوم بیشتر میگفت. با اینکه چیزهای خوبی برای تولد خواهرزادهام داشت به خاطر مدل قیمت دادنش نخریدم. قدیمها اگر چیزی گران میخریدیم میگفتیم رفت توی پاچهام ولی حالا توی یک جای دیگر آدم میرود و نمیشود همینطوری خرید. دیشب با خواهرم و سه تا بچههایمان از خالی شدن کارت گفتیم. قبلا هرکداممان حتی بچهها هر پولی دستمان میآمد میدویدیم چند سوت طلا میخریدیم و خودمان را دوباره صفر میکردیم. الان ولی مخارج آنقدر زیاد است که آدم جرئت نمیکند کارتش را صفر کند ولو برای پسانداز. همه متفقالقول گفتیم وقتی کارت خالی خالی میشود استرس می رود بالا، پس فعلا تا یک مدتی چند سوت طلا جمع کردن را بگذاریم کنار و یک نفسی بکشیم.
امروز به دوستم که قم بود گفتم برو برایم دعا کن که کار جراحی من درست شود و از این پا در هوایی دربیایم. خیلی دلم میخواهد تکلیفم روشن شود. سختم است برنامه هفته بعدم را نمیدانم.
سر پروژه وسط شلوغی و تجدید گریم و آماده شدن بچهها، دوستم یکباره بهم گفت بابامو چیکار کنم؟ پدرش هشتاد ساله، آلزایمری و کلکسیون باقی بیماریهاست و الان ورم کرده و دیالیز دارد ولی مرکز دیالیز گفته چون همکاری نمیکند و بدنش هم آب آورده فعلا نیاوریدش اینجا. دکتر خود پیرمرد هم به دوستم گفته اگر خیلی خسته شدی از آلزایمر و مریض داری، بفرستش آسایشگاه. دوستم هم که دلش نمیآید. پیرمرد و پیرزن را مثل گل ازشان نگهداری میکند. ولی واقعا در درمان و نگهداری عاجز شده است. مثلا الان هردو دست پدرش بر اثر زمین خوردن شکسته اما پیرمرد مدام آتلها را درمیآورد و از آن طرف درد میکشد و اشک میریزد. همه چیز خیلی درهم است. به دوستم از طبیعی بودن یعنی آمیخته بودن مرگ با زندگی گفتم. از صحبتهای دخترخالههای مامانم که چقدر آداب قشنگی داشتند برای دل خودشان که از بیمار محتضر خداحافظی کنند. نه آداب، بیشتر اینکه وقت طلایی دست کشیدن از امید برای بهبود را میفهمند. میفهمند کدام مریض برگشتنی نیست. یکیشان میگفت مادرشوهر پیرم را که جواب کردند و میخواستند با وضعیت بد و کما بفرستندش خانه، رفتم در گوشش گفتم "حاج خانوم، اینها میخواهند گردنت را سوراخ کنند و با لوله غذا بدهندت و یک لوله برای سوند بگذارند و یکی برای تنفس و ... اگر راضی نیستی خودت به خدا بگو." بعد هم با راحتی گفت "فردایش مادرشوهرم تمام کرد." عمر که دست خداست ولی اینکه آدمها بتوانند قبول کنند که یک آدم عزیز اما خیلی مسن و خیلی مریض بالاخره رفتنی است خودش یک هنر و مهارت است. خلاصه با خنده و شوخی با دوستم از لحظه طلایی دست کشیدن و قبول کردن گفتیم و تمام شد.
آخرشب شام ساندویچ اولویه بود. گرسنه بودم اما مثل هر مادر دیگری در هرجای دیگر دنیا که همیشه توی کیفش یک دلخوشکنک میگذارد، ساندویچم را آوردم برای پسرک. به محض اینکه در اسنپ برگشت نشستم گوشی را باز کردم و از دوستم پرسیدم یک پاراگراف دقیق و درست به من بگو از لبنان چه خبر. تا او جواب بدهد با خودم فکر کردم چه چیز اینطور بین ما را پیوند میدهد که من آخر شب که از سرکار برمیگردم به جای فکر کردن به مسائل خودم و بچه، اول پیگیر اخبار لبنان میشوم. اسم این رابطه چیست؟ بههرحال در ایران نمیشود آدم خیلی خودش را از سیاست دور نگه دارد. خنگ میشود.
دوستم همانی را گفت که همه میگویند. حزب دارد مقاومت میکند. تپهها تقریبا دست اسرائیل است اما به تونلهای زیرزمینی نرسیدهاند. نتیجه مقاومت حزب بستگی دارد به نتیجه جنگ ایران و دو تنگه. آمدم خانه، پسرک با همه رفته بود باغ و فقط برادرم خانه بود. برنج در پلوپز دم کرده بود. تا آماده شود نزدیک ۱۲ شد و من همان اولویه خودم را خوردم و خوابیدم.
همین.
این نوشته تقدیم به حزبالله
و لعن و تفریح امروز بر بن گویر و اسموتریچ
#نزهت_نویس #نزهت_الملوک
۳۵۳
۱۳:۳۴