#part1
دقیقا دو روز پیش بود که یکی از سرپرست ها احضارم کرد و یک پاکت بهم داد.پاکت رو باز کردم و محتویاتش رو بررسی کردم،یک بلیط ، چند تا عکس و یک پاسپورت...
باز هم یک ماموریت جدید!مشغول دیدن عکس ها شدم و همزمان سرپرست مشغول توضیح دادن شد
باید بری دبی!
اسمش شیخ احمد، ۵۷ سالشه، تازگی ها موی دماغ شده و توی کار ها دخالت می کنه
اکثر شب ها وقتش رو توی یک بار می گذرونه
تو فقط خودت رو برسون به اونجا و توجهش رو به خودت جلب کن
کارت رو تمیز انجام بده، بدون هیچ ردی...بعد از اتمام کارت سریع برگرد.
کسی نباید بفهمه تو اهل روسیه هستی!
در ضمن یک همراه داری...اونجا کمکت می کنه و کارها رو برات ردیف می کنه
و حالا من توی دبی هستم و امشب قراره برم سراغ شیخ احمد
قراره به عنوان یکی از رقاص های بار برم بالای صحنه و با رقصم توجهش رو جلب کنم
یک ربعی میشد با چند نفر دیگه اومده بود و مشغول نوشیدن بودن
دیجی آهنگ مورد نظر رو پلی کرد و مسئول بار به ما اشاره کرد که کارمون رو شروع کنیم
پنج نفر بودیم که من جلو تر از همه مشغول رقصیدن شدم، کاملا با ریتم آهنگ بدنم و رو تکون می دادم و اغواگَرانه می رقصیدم
اون ها دقیقا جلوی پیست رقص نشسته بودن و نگاهشون به ما بود
منم کاملا نگاهم رو دوخته بودم به چشم های شیخ تا بتونم توجهش رو جلب کنم
نگاه شیفته و اینکه هر از گاهی زبونش رو می کشید رو لباش نشون میداد داره جواب می ده
با چند تا آهنگ دیگه هم رقصیدم و چند رقاص دیگه جایگزین ما شدن
می دیدم که همراه با خارج شدنم از پیست رقص نگاه شیخ هم دنبالم کشیده میشه
سرم رو برگردوندم سمتش و نگاه شیدا و شیفته ای بهش انداختم تا بیشتر جذبم بشه، اما چون حواسم نبود با کسی برخورد کردم
سرم رو که بالا آوردم مردی رو دیدم که با نگاه پر نفوذش داشت من رو رصد می کرد و کنارش مرد دیگه ای ایستاده بود که با تشر بهم گفت
_فتاة غبية ، هل أنت أعمى؟
(دخترهٔ احمق مگه کوری؟ )
سرم رو انداختم پایین و با صدایی مثلا شرمنده گفتم
+أعتذر يا سيدي
(معذرت می خواهم آقا)
بعدم با سرعت از کنارشون گذشتم، اگه در موقعیت دیگه ای بودم حتما جواب این توهینش رو می دادم اما حالا، آخرین چیزی که می خواستم دردسر بود
با همون لباس ها رفتم قسمت بار و به مشتری ها نوشیدنی می دادم که مسئول بار با لبخند زشتی نزدیکم شد و گفت که شیخ احمد گفته براش یک نوشیدنی مخصوص ببرم به یکی از اتاق های وی آی پی
این یعنی تونستم نظرش رو جلب کنم!
منم قبول کردم و به همراه نوشیدنی راهی اتاق مورد نظر شدم
نگهبانی جلوی در بود و قبل از وارد شدنم به اتاق اول بررسی کرد ببینه اسلحه ای همراهم هست یا نه که وقتی چیزی پیدا نکرد گذاشت برم داخل
شیخ با دیدنم لبخند کریه ای زد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن، تا مثلا خرم کنه
نوشیدنی آغشته به داروی بی حس کننده رو به خوردش دادم و با حرف زدن سرگرمش کردم تا جایی که کم کم بدنش سِر و بی حال شد
باید کار رو تمیز انجام می دادم، بدون یک قطره خون...وگرنه خیلی قشنگ میشد اگر کارد میوه خوری رو چند بار فرو می کردم توی گلوش و اینجوری می کشتمش
اما به جاش سیم شارژ رو برداشتم و انداختم دور گردنش
بعدم سیم رو دور گردنش محکم کردم اون شروع به خر خر کرد، با وجود داروی بی حسی بازم سعی می کرد با اون هیکل چاق و فربه اش تقلا کنه
کنار گوشش گفتم
+هل تعرف هذا يا شيخ؟
خلق الله الرأس ليكون على العنق وليس في عمل الآخرين
(این را می دانی شیخ؟
خداوند سر را بر گردن آفرید نه در کار دیگران)
کم کم تقلا کردنش کمتر شد و به زندگیش پایان داد.
و اون همچنان با چشم های باز به سقف نگاه می کرد، در حالی که مرده بود
به کسی که همراهم اومده بود پیام دادم(تموم شد)
و یک عکس از جسد شیخ گرفتم و فرستادم برای سازمان!
چند دقیقه ای گذشت که در باز شد و اول جسم بیهوش نگهبان پرت شد به داخل اتاق و بعد دختری که همراهم اومده بود، وارد شد
با دیدن جسد شیخ نیشخندی زد و گفت
مثل اینکه کارت رو بلدی!
خنثی نگاهش کردم و چیزی نگفتم، ملحفه ای کشیدم روی جسد شیخ و رفتم سمت نگهبان کشیدمش سمت ستون وسط اتاق و مشغول بستنش شدم، در آخر هم سیبی رو گذاشتم داخل دهنش و برگشتم سمت دختره+ لباس هارو برام آوردی؟ اره ولی...
سوالی نگاهش کردم که لبخند مرموزی زد و چاقویی از داخل جیبش کشید بیرون
شنیدم توی سازمان خیلی محبوبی نه؟محبوبیتی که قراره با این ماموریت نصیب من بشه!و تو باید بمیری تا افتخار این ماموریت بشه مال من...+ محبوبیت من توی سازمان بخاطر اینه که از زمانی که به دنیا اومدم تحت نظرشون بودم..اما تو خیلی توی سازمان بوده باشی فوقش هفت یا هشت ساله!با چاقو به سمتم حمله کرد و سعی می کرد با چاقو بهم ضربه بزنهبه راحتی می تونستم مهارش کنم...مبارز خوبی بود اما عصبانیت و جاه طلبی ضعف بزرگیه برای یک مبارزدر حین مبارزه کارد میوه خوری رو برداشتم و نگهش داشتم برای یک فرصت مناسب
دقیقا دو روز پیش بود که یکی از سرپرست ها احضارم کرد و یک پاکت بهم داد.پاکت رو باز کردم و محتویاتش رو بررسی کردم،یک بلیط ، چند تا عکس و یک پاسپورت...
باز هم یک ماموریت جدید!مشغول دیدن عکس ها شدم و همزمان سرپرست مشغول توضیح دادن شد
باید بری دبی!
اسمش شیخ احمد، ۵۷ سالشه، تازگی ها موی دماغ شده و توی کار ها دخالت می کنه
اکثر شب ها وقتش رو توی یک بار می گذرونه
تو فقط خودت رو برسون به اونجا و توجهش رو به خودت جلب کن
کارت رو تمیز انجام بده، بدون هیچ ردی...بعد از اتمام کارت سریع برگرد.
کسی نباید بفهمه تو اهل روسیه هستی!
در ضمن یک همراه داری...اونجا کمکت می کنه و کارها رو برات ردیف می کنه
و حالا من توی دبی هستم و امشب قراره برم سراغ شیخ احمد
قراره به عنوان یکی از رقاص های بار برم بالای صحنه و با رقصم توجهش رو جلب کنم
یک ربعی میشد با چند نفر دیگه اومده بود و مشغول نوشیدن بودن
دیجی آهنگ مورد نظر رو پلی کرد و مسئول بار به ما اشاره کرد که کارمون رو شروع کنیم
پنج نفر بودیم که من جلو تر از همه مشغول رقصیدن شدم، کاملا با ریتم آهنگ بدنم و رو تکون می دادم و اغواگَرانه می رقصیدم
اون ها دقیقا جلوی پیست رقص نشسته بودن و نگاهشون به ما بود
منم کاملا نگاهم رو دوخته بودم به چشم های شیخ تا بتونم توجهش رو جلب کنم
نگاه شیفته و اینکه هر از گاهی زبونش رو می کشید رو لباش نشون میداد داره جواب می ده
با چند تا آهنگ دیگه هم رقصیدم و چند رقاص دیگه جایگزین ما شدن
می دیدم که همراه با خارج شدنم از پیست رقص نگاه شیخ هم دنبالم کشیده میشه
سرم رو برگردوندم سمتش و نگاه شیدا و شیفته ای بهش انداختم تا بیشتر جذبم بشه، اما چون حواسم نبود با کسی برخورد کردم
سرم رو که بالا آوردم مردی رو دیدم که با نگاه پر نفوذش داشت من رو رصد می کرد و کنارش مرد دیگه ای ایستاده بود که با تشر بهم گفت
_فتاة غبية ، هل أنت أعمى؟
(دخترهٔ احمق مگه کوری؟ )
سرم رو انداختم پایین و با صدایی مثلا شرمنده گفتم
+أعتذر يا سيدي
(معذرت می خواهم آقا)
بعدم با سرعت از کنارشون گذشتم، اگه در موقعیت دیگه ای بودم حتما جواب این توهینش رو می دادم اما حالا، آخرین چیزی که می خواستم دردسر بود
با همون لباس ها رفتم قسمت بار و به مشتری ها نوشیدنی می دادم که مسئول بار با لبخند زشتی نزدیکم شد و گفت که شیخ احمد گفته براش یک نوشیدنی مخصوص ببرم به یکی از اتاق های وی آی پی
این یعنی تونستم نظرش رو جلب کنم!
منم قبول کردم و به همراه نوشیدنی راهی اتاق مورد نظر شدم
نگهبانی جلوی در بود و قبل از وارد شدنم به اتاق اول بررسی کرد ببینه اسلحه ای همراهم هست یا نه که وقتی چیزی پیدا نکرد گذاشت برم داخل
شیخ با دیدنم لبخند کریه ای زد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن، تا مثلا خرم کنه
نوشیدنی آغشته به داروی بی حس کننده رو به خوردش دادم و با حرف زدن سرگرمش کردم تا جایی که کم کم بدنش سِر و بی حال شد
باید کار رو تمیز انجام می دادم، بدون یک قطره خون...وگرنه خیلی قشنگ میشد اگر کارد میوه خوری رو چند بار فرو می کردم توی گلوش و اینجوری می کشتمش
اما به جاش سیم شارژ رو برداشتم و انداختم دور گردنش
بعدم سیم رو دور گردنش محکم کردم اون شروع به خر خر کرد، با وجود داروی بی حسی بازم سعی می کرد با اون هیکل چاق و فربه اش تقلا کنه
کنار گوشش گفتم
+هل تعرف هذا يا شيخ؟
خلق الله الرأس ليكون على العنق وليس في عمل الآخرين
(این را می دانی شیخ؟
خداوند سر را بر گردن آفرید نه در کار دیگران)
کم کم تقلا کردنش کمتر شد و به زندگیش پایان داد.
و اون همچنان با چشم های باز به سقف نگاه می کرد، در حالی که مرده بود
به کسی که همراهم اومده بود پیام دادم(تموم شد)
و یک عکس از جسد شیخ گرفتم و فرستادم برای سازمان!
چند دقیقه ای گذشت که در باز شد و اول جسم بیهوش نگهبان پرت شد به داخل اتاق و بعد دختری که همراهم اومده بود، وارد شد
با دیدن جسد شیخ نیشخندی زد و گفت
مثل اینکه کارت رو بلدی!
خنثی نگاهش کردم و چیزی نگفتم، ملحفه ای کشیدم روی جسد شیخ و رفتم سمت نگهبان کشیدمش سمت ستون وسط اتاق و مشغول بستنش شدم، در آخر هم سیبی رو گذاشتم داخل دهنش و برگشتم سمت دختره+ لباس هارو برام آوردی؟ اره ولی...
سوالی نگاهش کردم که لبخند مرموزی زد و چاقویی از داخل جیبش کشید بیرون
شنیدم توی سازمان خیلی محبوبی نه؟محبوبیتی که قراره با این ماموریت نصیب من بشه!و تو باید بمیری تا افتخار این ماموریت بشه مال من...+ محبوبیت من توی سازمان بخاطر اینه که از زمانی که به دنیا اومدم تحت نظرشون بودم..اما تو خیلی توی سازمان بوده باشی فوقش هفت یا هشت ساله!با چاقو به سمتم حمله کرد و سعی می کرد با چاقو بهم ضربه بزنهبه راحتی می تونستم مهارش کنم...مبارز خوبی بود اما عصبانیت و جاه طلبی ضعف بزرگیه برای یک مبارزدر حین مبارزه کارد میوه خوری رو برداشتم و نگهش داشتم برای یک فرصت مناسب
۱۶:۳۵
#part2
خیلی سعی داشت چاقوش رو فرو کنه توی گلوم اما سخت در اشتباه بود.
یکی از علایقم دیدن افرادی بود که درست وقتی فکر می کنن موفق شدن، شکست می خورن پس کمکش کردم بتونه با چاقوش به شکمم ضربه بزنه
و قیافه ای به خودم گرفتم که خیلی جاخورده ام، اول متعجب و بعد خوشحال شد و با قیافه ای پیروزی خیره شد بهم که از فرصت استفاده کردم و چاقوی میوه خوری رو از وسط گلوش رد کردم که خون فواره زد و پاچید روی صورتمو اون در حالی که خر خر می کرد افتاد روی زمین
اصلا سوزش شکمم برام مهم نبود درحالی که با لذت به قیافه متعجب و بهت زده اش نگاه می کردم+ جهنم بهت خوش بگذره احمق!
قربانی بعدی من هم به درک واصل شد، به سمت ساک لباس ها رفتم و به سرعت لباس هام رو عوض کردم و لباس هایی که تنم بود رو تن دختره کردم
بعدم با وسایل تمیز کاری که داخل ساک بود مشغول پاک کردن اثر انگشتم شدم، عوضی فکر همه جارو کرده بود
به همراه ساک آروم از اتاق خارج شدم و بدون جلب توجه رفتم به اتاق نظافت چی ها توی طبقه اول
به سمت پنجره ای که به کوچه پشتی بار ختم میشد رفتم و بازش کردم...فاصلهٔ زیادی با زمین نداشت...با یک پرش درست می تونستم برسم به پاییننگاهم رو داخل کوچه گردوندم که ماشینی وارد کوچه شد و یک نفر ازش خارج شدهمون سرپرستی بود که من رو به ماموریت فرستادانگار با دیدنم کمی جاخورد، اما خیلی زود لبخندی زد و گفت آفرین شمارهٔ یازده!
سریع بپر پایین باید هر چه زودتر بریم
کمی مشکوک شدم اما اون ها نمی تونستن خیانت کنن
پس بی حرف سری تکون دادم و اول ساک رو انداختم پایین بعد خودم نسشتم لبهٔ پنجره و خیلی حرفه ای پریدم پایین اما تا به خودم بیام سرپرست خیلی سریع اسلحه اش رو در آورد و به سمتم شلیک کرد
افتادم روی زمین و دیگه چیزی نفهمیدم!
دانای کل:
هر دو مرد نگاهی که به دخترک کردن و با خودشون گفتن به طور حتم جونش رو از دست داده بود
سریع از روی زمین بلندش کردن و انداختنش روی صندلی های عقب ماشین
یکی از مرد ها اشاره ای به خونی که روی زمین ریخته شده بود کرد و گفت
اینجا رو تمیز نمی کنیم؟مردی که سرپرست نامیده می شد گفت نه یک تیم بعد از ما میاد اینجا و چند دقیقه ای جمعش می کنن بهتره هر چه زودتر بریم
بعدم سوار ماشین شدن و راه افتادن
مرد سرپرست موبایلش رو برداشت و برای کسی که دستور قتل دخترک رو داده بود.
تایپ کرد
(شماره یازده مرد!)
بعدم بدون اینکه جوابی دریافت کنه سیم کارتش رو خارج کرد و بعد از شکستنش اون رو به بیرون از ماشین پرت کرد
مردی که پشت رول نشسته بود از آینه جلو نگاهی به دخترک انداخت و با دیدن اینکه دخترک تکون خورد ناباور گفت
هنوز زنده است!مردک سرپرست با تعجب نگاهی به عقب انداخت و بعد از پی بردن به صحت کلام مرد با عصبانیت غرید. این لعنتی نه تا جون داره، باید بمیره...
بعد نگاهی به بیابانی که از داشتن از اونجا عبور می کردن نگاهی انداخت و فکر شیطانی ای به سرش زد
چند بار زد روی داشبورد ماشین و گفت
نگه دار...نگه دار، همینجا پرتش می کنیم پایین...خیلی کم پیش میاد ماشینی گذرش به اینجا بیوفته، فاصلهٔ زیادی هم با شهر دارهاین دختره ام که داره نفس های آخرش رو می کشهمرد راننده تایید کرد و ماشین رو نگه داشت، هر دو پیاده شدن و دخترک رو کنار جاده ول کردنبعدم سریع از اونجا دور شدن!
توی یک بیابان برهوت، یک جسم مچاله شده گوشهٔ جاده...در حالی که هر لحظه ممکنه حیوان درنده ای بهش حمله کنه و به زندگیش پایان بده!
جدالی بین مرگ و زندگی...
خیلی سعی داشت چاقوش رو فرو کنه توی گلوم اما سخت در اشتباه بود.
یکی از علایقم دیدن افرادی بود که درست وقتی فکر می کنن موفق شدن، شکست می خورن پس کمکش کردم بتونه با چاقوش به شکمم ضربه بزنه
و قیافه ای به خودم گرفتم که خیلی جاخورده ام، اول متعجب و بعد خوشحال شد و با قیافه ای پیروزی خیره شد بهم که از فرصت استفاده کردم و چاقوی میوه خوری رو از وسط گلوش رد کردم که خون فواره زد و پاچید روی صورتمو اون در حالی که خر خر می کرد افتاد روی زمین
اصلا سوزش شکمم برام مهم نبود درحالی که با لذت به قیافه متعجب و بهت زده اش نگاه می کردم+ جهنم بهت خوش بگذره احمق!
قربانی بعدی من هم به درک واصل شد، به سمت ساک لباس ها رفتم و به سرعت لباس هام رو عوض کردم و لباس هایی که تنم بود رو تن دختره کردم
بعدم با وسایل تمیز کاری که داخل ساک بود مشغول پاک کردن اثر انگشتم شدم، عوضی فکر همه جارو کرده بود
به همراه ساک آروم از اتاق خارج شدم و بدون جلب توجه رفتم به اتاق نظافت چی ها توی طبقه اول
به سمت پنجره ای که به کوچه پشتی بار ختم میشد رفتم و بازش کردم...فاصلهٔ زیادی با زمین نداشت...با یک پرش درست می تونستم برسم به پاییننگاهم رو داخل کوچه گردوندم که ماشینی وارد کوچه شد و یک نفر ازش خارج شدهمون سرپرستی بود که من رو به ماموریت فرستادانگار با دیدنم کمی جاخورد، اما خیلی زود لبخندی زد و گفت آفرین شمارهٔ یازده!
سریع بپر پایین باید هر چه زودتر بریم
کمی مشکوک شدم اما اون ها نمی تونستن خیانت کنن
پس بی حرف سری تکون دادم و اول ساک رو انداختم پایین بعد خودم نسشتم لبهٔ پنجره و خیلی حرفه ای پریدم پایین اما تا به خودم بیام سرپرست خیلی سریع اسلحه اش رو در آورد و به سمتم شلیک کرد
افتادم روی زمین و دیگه چیزی نفهمیدم!
دانای کل:
هر دو مرد نگاهی که به دخترک کردن و با خودشون گفتن به طور حتم جونش رو از دست داده بود
سریع از روی زمین بلندش کردن و انداختنش روی صندلی های عقب ماشین
یکی از مرد ها اشاره ای به خونی که روی زمین ریخته شده بود کرد و گفت
اینجا رو تمیز نمی کنیم؟مردی که سرپرست نامیده می شد گفت نه یک تیم بعد از ما میاد اینجا و چند دقیقه ای جمعش می کنن بهتره هر چه زودتر بریم
بعدم سوار ماشین شدن و راه افتادن
مرد سرپرست موبایلش رو برداشت و برای کسی که دستور قتل دخترک رو داده بود.
تایپ کرد
(شماره یازده مرد!)
بعدم بدون اینکه جوابی دریافت کنه سیم کارتش رو خارج کرد و بعد از شکستنش اون رو به بیرون از ماشین پرت کرد
مردی که پشت رول نشسته بود از آینه جلو نگاهی به دخترک انداخت و با دیدن اینکه دخترک تکون خورد ناباور گفت
هنوز زنده است!مردک سرپرست با تعجب نگاهی به عقب انداخت و بعد از پی بردن به صحت کلام مرد با عصبانیت غرید. این لعنتی نه تا جون داره، باید بمیره...
بعد نگاهی به بیابانی که از داشتن از اونجا عبور می کردن نگاهی انداخت و فکر شیطانی ای به سرش زد
چند بار زد روی داشبورد ماشین و گفت
نگه دار...نگه دار، همینجا پرتش می کنیم پایین...خیلی کم پیش میاد ماشینی گذرش به اینجا بیوفته، فاصلهٔ زیادی هم با شهر دارهاین دختره ام که داره نفس های آخرش رو می کشهمرد راننده تایید کرد و ماشین رو نگه داشت، هر دو پیاده شدن و دخترک رو کنار جاده ول کردنبعدم سریع از اونجا دور شدن!
توی یک بیابان برهوت، یک جسم مچاله شده گوشهٔ جاده...در حالی که هر لحظه ممکنه حیوان درنده ای بهش حمله کنه و به زندگیش پایان بده!
جدالی بین مرگ و زندگی...
۱۶:۳۵
#part3
بعد از یک ساعت دختر بهوش اومد، در حالی که خونریزی زیادی کرده بود و درد داشت
اما اون باید از جاش بلند میشد، باید می فهمید جریان از چه قراره!
به زور از جاش بلند شد و آروم آروم شروع به راه رفتن کرد، اونم داخل جاده ای که معلوم نبود به کجا ختم میشه!
دقیقا همین موقع چند مایل اون طرف تر دو تا ماشین داشتن به سمت فرودگاه می رفتن تا به پروازشون برسن
ظاهراً امشب زیاد شب خوبی برای اونها نبوده، چرا که میزبان اون ها به قتل رسیده بود!
اونشب جزو شب های شلوغ دبی بود و جاده پر از ترافیکمرد راننده به مشاور گفت قربان خیلی طول می کشه تا بتونیم از این راه بندان عبور کنیم، ممکنه به پرواز نرسیم
یک راه میانبر بلدم که خیلی راحت می تونیم این ترافیک رو دور بزنیم
مرد مشاور کمی مکث مرد اما تایید کرد و با تلفن به راننده ماشین پشتی هم خبر داد که قراره از یک مسیر دیگه برن
به این ترتیب به سمت همون مسیری رفتن که دختر زخمی در اونجا قرار داشت
دختر با دیدن نوری که هی نزدیک تر میشد و میشد فهمید چند تا ماشین در حال اومدن به سمتش هستن، به این فکر کرد که باید ازشون می خواست اون رو تا ی جایی ببرن!
پس دقیقا وسط جاده ایستاد
راننده با دیدن دختری که وسط جاده ایستاده متعجب زد روی ترمز و گفت
این دیگه کیه؟مرد مشاور اسلحه اش رو در آورد تا اگه حرکت اضافه ای از دختر دید کارش رو تموم کنهاما ظاهر دختر چیزی نبود که بشه بهش گفت دزد یا قاتلآروم از ماشین پیاده شد و به عربی گفت من أنت وماذا تريد؟
(تو کی هستی؟
چی می خوای؟)
دختر ظاهر آشفته و بی پناهی به خودش گرفت و گفت
_الرجاء مساعدتي.... لقد تعرضت للسرقة والضرب
(لطفاً به من کمک کنید، از من دزدی کردن و این بلارو سرم آوردن)
بعدم به زخم های صورتش اشاره کرد و کت رو بیشتر روی زخم تیری که خورده بود کشید تا دیده نشه
_فقط خذني إلى المدينة
(فقط من رو به شهر برسونید)
مشکل چیه هاتفمرد مشاور به سمت رییسش که این رو پرسیده بود برگشت و گفت قربان...این دختر میگه من رو تا شهر برسونید مثل اینکه ازش دزدی شده و آسیب دیده
مردی که بهش می گفتن جناب رییس نگاه خنثی و بی تفاوتی به دختر انداخت و کمی دقیق شد
صورتش کمی آشنا بود،انگار اون رو قبلا جایی دیده ب...
یهو یادش اومد که اون همون دختریه که امشب بهش برخورد کرده بود!
اما حالا گریم و آرایشی روی صورتش نبود به علاوه که لباس هاش عوض شده بود
خودش دید با ی سینی به سمت اتاقی رفت که شیخ احمد به اونجا رفته بود، پس
ممکن بود این دختر به مرگ شیخ احمد ربطی داشته باشه؟!
رو به هاتف گفت
بگو سوار ماشین پشتی بشه!
هاتف نگران از اینکه دختر نقشه ای داشته باشه معترض گفت اما قربا..
هاتف!هاتف به اجبار چشمی گفت و رو به دختر گفت که می تونه سوار ماشین پشتی بشه
دختر راضی از اینکه تونسته بود راه خروجی از این بیابان برهوت پیدا کنه سوار ماشین شد...غافل از اینکه ممکنه سرنوشت چه خوابی براش دیده باشه!
دوباره به راه افتادن و به سمت فرودگاه حرکت کردن...زمانی که به شهر رسیدن دختر از راننده خواست که نگه داره اما بی توجه به اون به رانندگیش ادامه دادبجز اون دونفر دیگه داخل ماشین بودن محال بود نشنیده باشن!
به این فکر کرد که ممکنه به تماسی که چند دقیقه پیش با راننده گرفته شد مربوط باشهو ممکنه اون ها بخوان بهش صدمه بزنن
خواست در ماشین رو باز کنه و بپره پایین که قفل مرکزی زده شد و پنجره کوچکی که می تونست از طریق اون با راننده در ارتباط باشه بسته
عملا دیگه هیچ راه فراری نداشت...خون زیادی از دست داده بود و بدنش ضعیف شده بود.
چند بار بلند گفت که در رو باز کنن یا دلیل کارهاشون چیه اما جوابی نگرفت به جاش چند دقیقه بعد از دریچه کوچکی که پایین صندلی ماشین بود دود غلیظی توی فضا پیچید
و حس کرد که چقدر نیاز به خواب داره و بر خلاف خواستش کم کم چشم هاش بسته شد و به خواب رفت
مشاور بعد از اینکه راننده ماشین پشتی بهش اطلاع داد دختر بیهوش شده رو به رییسش گفت قربان با این دختره چیکار کنیم؟
بچه ها بررسی کردن و میگن مثل اینکه تیر خورده
خیلی خونسرد گفت
با دخترایی که به عنوان خدمه خریده شدن انتقالش بده اسپانیا...زیر و بم زندگیش رو هم برام پیدا کن، می خوام بدونم کیه، اهل کجاست و چرا امشب اومده بود به اون بار!
_ چشم قربان!
دختر به همراه چند دختری که به عنوان خدمتکار خریداری شده بودن به اسپانیا فرستاده شد
حال خوبی نداشت و زمانی که اون رو کنار دخترای دیگه بردن فقط به اونها گفته شد که نذارن بمیره
خوشبختانه بین اونها دختری وجود داشت که توی محل خودشون یک طبیب ماهر بود اما توسط قاچاقچیان انسان دزدیده شده بود
با هر زور و ضربی که بود تیر رو در آورد و زخم دختر رو بست، همینطور کمی به زخم چاقو رسیدگی کرد و در عجب بود که دختر چطور زنده مونده یا عکس العملی در برابر این همه درد نشون نمی ده!
و نمی دونست اون ی فرد عادی نیست!
بعد از یک ساعت دختر بهوش اومد، در حالی که خونریزی زیادی کرده بود و درد داشت
اما اون باید از جاش بلند میشد، باید می فهمید جریان از چه قراره!
به زور از جاش بلند شد و آروم آروم شروع به راه رفتن کرد، اونم داخل جاده ای که معلوم نبود به کجا ختم میشه!
دقیقا همین موقع چند مایل اون طرف تر دو تا ماشین داشتن به سمت فرودگاه می رفتن تا به پروازشون برسن
ظاهراً امشب زیاد شب خوبی برای اونها نبوده، چرا که میزبان اون ها به قتل رسیده بود!
اونشب جزو شب های شلوغ دبی بود و جاده پر از ترافیکمرد راننده به مشاور گفت قربان خیلی طول می کشه تا بتونیم از این راه بندان عبور کنیم، ممکنه به پرواز نرسیم
یک راه میانبر بلدم که خیلی راحت می تونیم این ترافیک رو دور بزنیم
مرد مشاور کمی مکث مرد اما تایید کرد و با تلفن به راننده ماشین پشتی هم خبر داد که قراره از یک مسیر دیگه برن
به این ترتیب به سمت همون مسیری رفتن که دختر زخمی در اونجا قرار داشت
دختر با دیدن نوری که هی نزدیک تر میشد و میشد فهمید چند تا ماشین در حال اومدن به سمتش هستن، به این فکر کرد که باید ازشون می خواست اون رو تا ی جایی ببرن!
پس دقیقا وسط جاده ایستاد
راننده با دیدن دختری که وسط جاده ایستاده متعجب زد روی ترمز و گفت
این دیگه کیه؟مرد مشاور اسلحه اش رو در آورد تا اگه حرکت اضافه ای از دختر دید کارش رو تموم کنهاما ظاهر دختر چیزی نبود که بشه بهش گفت دزد یا قاتلآروم از ماشین پیاده شد و به عربی گفت من أنت وماذا تريد؟
(تو کی هستی؟
چی می خوای؟)
دختر ظاهر آشفته و بی پناهی به خودش گرفت و گفت
_الرجاء مساعدتي.... لقد تعرضت للسرقة والضرب
(لطفاً به من کمک کنید، از من دزدی کردن و این بلارو سرم آوردن)
بعدم به زخم های صورتش اشاره کرد و کت رو بیشتر روی زخم تیری که خورده بود کشید تا دیده نشه
_فقط خذني إلى المدينة
(فقط من رو به شهر برسونید)
مشکل چیه هاتفمرد مشاور به سمت رییسش که این رو پرسیده بود برگشت و گفت قربان...این دختر میگه من رو تا شهر برسونید مثل اینکه ازش دزدی شده و آسیب دیده
مردی که بهش می گفتن جناب رییس نگاه خنثی و بی تفاوتی به دختر انداخت و کمی دقیق شد
صورتش کمی آشنا بود،انگار اون رو قبلا جایی دیده ب...
یهو یادش اومد که اون همون دختریه که امشب بهش برخورد کرده بود!
اما حالا گریم و آرایشی روی صورتش نبود به علاوه که لباس هاش عوض شده بود
خودش دید با ی سینی به سمت اتاقی رفت که شیخ احمد به اونجا رفته بود، پس
ممکن بود این دختر به مرگ شیخ احمد ربطی داشته باشه؟!
رو به هاتف گفت
بگو سوار ماشین پشتی بشه!
هاتف نگران از اینکه دختر نقشه ای داشته باشه معترض گفت اما قربا..
هاتف!هاتف به اجبار چشمی گفت و رو به دختر گفت که می تونه سوار ماشین پشتی بشه
دختر راضی از اینکه تونسته بود راه خروجی از این بیابان برهوت پیدا کنه سوار ماشین شد...غافل از اینکه ممکنه سرنوشت چه خوابی براش دیده باشه!
دوباره به راه افتادن و به سمت فرودگاه حرکت کردن...زمانی که به شهر رسیدن دختر از راننده خواست که نگه داره اما بی توجه به اون به رانندگیش ادامه دادبجز اون دونفر دیگه داخل ماشین بودن محال بود نشنیده باشن!
به این فکر کرد که ممکنه به تماسی که چند دقیقه پیش با راننده گرفته شد مربوط باشهو ممکنه اون ها بخوان بهش صدمه بزنن
خواست در ماشین رو باز کنه و بپره پایین که قفل مرکزی زده شد و پنجره کوچکی که می تونست از طریق اون با راننده در ارتباط باشه بسته
عملا دیگه هیچ راه فراری نداشت...خون زیادی از دست داده بود و بدنش ضعیف شده بود.
چند بار بلند گفت که در رو باز کنن یا دلیل کارهاشون چیه اما جوابی نگرفت به جاش چند دقیقه بعد از دریچه کوچکی که پایین صندلی ماشین بود دود غلیظی توی فضا پیچید
و حس کرد که چقدر نیاز به خواب داره و بر خلاف خواستش کم کم چشم هاش بسته شد و به خواب رفت
مشاور بعد از اینکه راننده ماشین پشتی بهش اطلاع داد دختر بیهوش شده رو به رییسش گفت قربان با این دختره چیکار کنیم؟
بچه ها بررسی کردن و میگن مثل اینکه تیر خورده
خیلی خونسرد گفت
با دخترایی که به عنوان خدمه خریده شدن انتقالش بده اسپانیا...زیر و بم زندگیش رو هم برام پیدا کن، می خوام بدونم کیه، اهل کجاست و چرا امشب اومده بود به اون بار!
_ چشم قربان!
دختر به همراه چند دختری که به عنوان خدمتکار خریداری شده بودن به اسپانیا فرستاده شد
حال خوبی نداشت و زمانی که اون رو کنار دخترای دیگه بردن فقط به اونها گفته شد که نذارن بمیره
خوشبختانه بین اونها دختری وجود داشت که توی محل خودشون یک طبیب ماهر بود اما توسط قاچاقچیان انسان دزدیده شده بود
با هر زور و ضربی که بود تیر رو در آورد و زخم دختر رو بست، همینطور کمی به زخم چاقو رسیدگی کرد و در عجب بود که دختر چطور زنده مونده یا عکس العملی در برابر این همه درد نشون نمی ده!
و نمی دونست اون ی فرد عادی نیست!
۱۵:۱۷
#part4
بعد از انتقالشون به اسپانیا، به دستور رییس دکتری رو آوردن بالای سر دختر تا بهش رسیدگی کنهوقتی دکتر معاینه اش کرد خیلی تعجب کرد...چرا که بدنش سیستم ایمنی قوی ای داشت و زخم هاش خیلی زود داشت جوش می خوردجناب رییس هم واقعا در مورد این دختر کنجکاو شده بود...چرا که زمانی که به هاتف گفته بود بگرده دنبال هویت اون دختر، فهمیدن ی دانشجو عادی هست که توی دبی زندگی می کنه و درسش رو می خونهحالا سوال اینجاست، ی دانشجو چرا باید تیر بخوره؟!
از زبان شماره یازده:با تیر کشیدن شکمم هوشیار شدم و چشمام رو باز کردمسعی کردم بلند بشم اما دیدم یکی دستام با دستبند به نرده تخت بسته شدهی سرم هم بهم وصل بود که کشیدمش و بی توجه به خونی که از دستم جاری بود سعی کردم دستبند رو باز کنم.این وسط زخم هام تیر می کشیددرست همین موقع در باز شد و مردی با روپوش سفید وارد شدبا دیدنم لبخندی زد و گفتWhy did you get up, maybe your stitches are open... are you okay?
(چرا از جات بلند شدی ممکنه بخیه هات باز بشن...حالت خوبه؟)
بدون هیچ عکس العملی نگاهش کردم که اومد سمتم و با دیدن خونی که از دستم میومد نوچ نوچی کرد
بعدم وسایل ضد عفونی رو برداشت و خواست دستم رو بگیره که عقب کشیدمش!
دستش رو به نشونه صلح برد بالا و گفت
_Look...I just want to bandage your hand wound, I'm not going to hurt you
(ببین...من فقط می خوام زخم دستت رو پانسمان کنم، قرار نیست بهت آسیب بزنم)
از موضع خودم پایین نیومدم که پوفی کشید و به ی زبان عجیبی شروع به صحبت کرد...کمی که دقت کردم فهمیدم داره فارسی حرف میزنه
وایسا ببینم نکنه اصلا انگلیسی بلد نباشی...آخه همه تو دبی باید انگلیسی بلد باشن!Hey, do you understand what I'm saying?هی تو می فهمی من چی دارم میگم؟فقط ی جمله گفتم+Why did you bring me here?(چرا من رو آوردین اینجا؟) آه خداروشکر مثل اینکه بلده انگلیسی حرف بزنه!
I don't know anything about this!
Now let me dress your wound
(چیزی در این مورد نمی دونم، حالا بذار زخمت رو پانسمان کنم)
اینبار بدون حرف گذاشتم کارش رو انجام بده...وقتی کارش تموم شد لبخند دیگه ای زد و بیرون رفت
دوباره مشغول ور رفتن با دستبنده شدم که اینبار مرد دیگه ای وارد همونی که بهش گفتن هاتف
(بچه ها اینا انگلیسی حرف می زنن من فارسی تایپ میکنم)
بیدار شدی؟ تارا درویش...بهم بگو اونشب چرا توی اون بار بودی ها؟سوالی نگاهش کردم+ کدوم بار...من داشتم بر می گشتم خونه ام که خفتم کردن و اون بلاها سرم اومد!قیافهٔ تمسخرآمیزی به خودش گرفت و گفت پس چجوری تیر خوردی؟
+ اونا بهم شلیک کردن.
سری تکون داد و مشغول راه رفتن داخل اتاق شد
توی بار جمیل و اجر چیکار می کردی؟خودم رو متعجب نشون دادم+ جمیل و اجر؟ بار کلاب معروفی که برای تاجر بزرگ شیخ احمده!
نشنیدی تا حالا اسمش رو؟!
+ شنیدم...اما تابحال نتونستم به اونجا برم!
صورتش رو آورد نزدیک صورتم و گفت
ببین دختر...من می دونم تو کی هستی و اونشب چیکار کردی، فقط بهم بگو چرا شیخ احمد رو کشتی؟کاملا ناباور و با بهت نگاهش کردم+ من کشتمش؟اما من داشتم از سرکار بر می گشتم...خیلی با اونجا فاصله داشتم چطوری می تونم اون رو بکشم... مطمئنا کلی محافظ داره و چطور دختر ساده و ظریفی مثل من می تونه کسی مثل اون رو بکشه؟با تردید نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت خیلی خب با دیدن این چی داری که بگی؟
بعدم کمی با گوشی تو دستش ور رفت و گرفتش سمتم
بله من بودم...با همون لباس های کوفتی اونشب و آرایش غلیظ، درسته چهرم تغییر کرده بود اما اگه دقت می کردی پیدا بود که منم
چهره ام به سرعت تغییر حالت داد و به حالت خنثی و سردم برگشتم
دیگه انکار کردن فایده ای نداشت و منم چیزی برای از دست دادن نداشتم
خب؟!صورتش رو آورده بود نزدیک صورتم و داشت با نگاه تیز و جدی ای برندازم می کرد که با سر کوبیدم توی دماغش محکم دماغش رو چسبید و بعد با عصبانیت سیلی محکمی بهم زد دختره پتیاره..به چه حقی من رو می زنی ها!!
+ تو به چه حقی من رو دزدیدی و آوردی به اینجا...می دونی چقدر راحت می تونم ازت شکایت کنم...به جرم آدم ربایی!
پوزخندی زد و گفت
چجوری می خوای شکایت کنی، اونم وقتی که هزاران مایل با کشورت فاصله داری؟سوالی نگاهش کردم که گفت_ تو الان توی اسپانیا هستی نه دبی!
بعد از انتقالشون به اسپانیا، به دستور رییس دکتری رو آوردن بالای سر دختر تا بهش رسیدگی کنهوقتی دکتر معاینه اش کرد خیلی تعجب کرد...چرا که بدنش سیستم ایمنی قوی ای داشت و زخم هاش خیلی زود داشت جوش می خوردجناب رییس هم واقعا در مورد این دختر کنجکاو شده بود...چرا که زمانی که به هاتف گفته بود بگرده دنبال هویت اون دختر، فهمیدن ی دانشجو عادی هست که توی دبی زندگی می کنه و درسش رو می خونهحالا سوال اینجاست، ی دانشجو چرا باید تیر بخوره؟!
از زبان شماره یازده:با تیر کشیدن شکمم هوشیار شدم و چشمام رو باز کردمسعی کردم بلند بشم اما دیدم یکی دستام با دستبند به نرده تخت بسته شدهی سرم هم بهم وصل بود که کشیدمش و بی توجه به خونی که از دستم جاری بود سعی کردم دستبند رو باز کنم.این وسط زخم هام تیر می کشیددرست همین موقع در باز شد و مردی با روپوش سفید وارد شدبا دیدنم لبخندی زد و گفتWhy did you get up, maybe your stitches are open... are you okay?
(چرا از جات بلند شدی ممکنه بخیه هات باز بشن...حالت خوبه؟)
بدون هیچ عکس العملی نگاهش کردم که اومد سمتم و با دیدن خونی که از دستم میومد نوچ نوچی کرد
بعدم وسایل ضد عفونی رو برداشت و خواست دستم رو بگیره که عقب کشیدمش!
دستش رو به نشونه صلح برد بالا و گفت
_Look...I just want to bandage your hand wound, I'm not going to hurt you
(ببین...من فقط می خوام زخم دستت رو پانسمان کنم، قرار نیست بهت آسیب بزنم)
از موضع خودم پایین نیومدم که پوفی کشید و به ی زبان عجیبی شروع به صحبت کرد...کمی که دقت کردم فهمیدم داره فارسی حرف میزنه
وایسا ببینم نکنه اصلا انگلیسی بلد نباشی...آخه همه تو دبی باید انگلیسی بلد باشن!Hey, do you understand what I'm saying?هی تو می فهمی من چی دارم میگم؟فقط ی جمله گفتم+Why did you bring me here?(چرا من رو آوردین اینجا؟) آه خداروشکر مثل اینکه بلده انگلیسی حرف بزنه!
I don't know anything about this!
Now let me dress your wound
(چیزی در این مورد نمی دونم، حالا بذار زخمت رو پانسمان کنم)
اینبار بدون حرف گذاشتم کارش رو انجام بده...وقتی کارش تموم شد لبخند دیگه ای زد و بیرون رفت
دوباره مشغول ور رفتن با دستبنده شدم که اینبار مرد دیگه ای وارد همونی که بهش گفتن هاتف
(بچه ها اینا انگلیسی حرف می زنن من فارسی تایپ میکنم)
بیدار شدی؟ تارا درویش...بهم بگو اونشب چرا توی اون بار بودی ها؟سوالی نگاهش کردم+ کدوم بار...من داشتم بر می گشتم خونه ام که خفتم کردن و اون بلاها سرم اومد!قیافهٔ تمسخرآمیزی به خودش گرفت و گفت پس چجوری تیر خوردی؟
+ اونا بهم شلیک کردن.
سری تکون داد و مشغول راه رفتن داخل اتاق شد
توی بار جمیل و اجر چیکار می کردی؟خودم رو متعجب نشون دادم+ جمیل و اجر؟ بار کلاب معروفی که برای تاجر بزرگ شیخ احمده!
نشنیدی تا حالا اسمش رو؟!
+ شنیدم...اما تابحال نتونستم به اونجا برم!
صورتش رو آورد نزدیک صورتم و گفت
ببین دختر...من می دونم تو کی هستی و اونشب چیکار کردی، فقط بهم بگو چرا شیخ احمد رو کشتی؟کاملا ناباور و با بهت نگاهش کردم+ من کشتمش؟اما من داشتم از سرکار بر می گشتم...خیلی با اونجا فاصله داشتم چطوری می تونم اون رو بکشم... مطمئنا کلی محافظ داره و چطور دختر ساده و ظریفی مثل من می تونه کسی مثل اون رو بکشه؟با تردید نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت خیلی خب با دیدن این چی داری که بگی؟
بعدم کمی با گوشی تو دستش ور رفت و گرفتش سمتم
بله من بودم...با همون لباس های کوفتی اونشب و آرایش غلیظ، درسته چهرم تغییر کرده بود اما اگه دقت می کردی پیدا بود که منم
چهره ام به سرعت تغییر حالت داد و به حالت خنثی و سردم برگشتم
دیگه انکار کردن فایده ای نداشت و منم چیزی برای از دست دادن نداشتم
خب؟!صورتش رو آورده بود نزدیک صورتم و داشت با نگاه تیز و جدی ای برندازم می کرد که با سر کوبیدم توی دماغش محکم دماغش رو چسبید و بعد با عصبانیت سیلی محکمی بهم زد دختره پتیاره..به چه حقی من رو می زنی ها!!
+ تو به چه حقی من رو دزدیدی و آوردی به اینجا...می دونی چقدر راحت می تونم ازت شکایت کنم...به جرم آدم ربایی!
پوزخندی زد و گفت
چجوری می خوای شکایت کنی، اونم وقتی که هزاران مایل با کشورت فاصله داری؟سوالی نگاهش کردم که گفت_ تو الان توی اسپانیا هستی نه دبی!
۱۵:۲۰
#part5
اسپانیا...میشه گفت چندین هزار مایل فاصله دارم تا روسیه!و یکجورایی کارم تمومهزیر لب گفتم+ اسپانیا!دست به سینه شدم و خونسرد گفتم+ پس دو تا حالت داریم!یا شما من رو می کشین!و یا قراره باهم معامله کنیم...صندلی ای برداشت و روبروم نشست درسته..تو به ما میگی چرا شیخ احمد رو کشتی و در عوض می فرستیمت بری!
و من می تونم چقدر احمق باشم که ماموریتم رو لو بدم؟
+ من اولی رو انتخاب می کنم!
اول متعجب نگاهم کرد بعد نیشخندی زد
پس برای افراد خاصی کار می کنی که حاضری بمیری اما حرفی نزنی؟چیزی نگفتم که ادامه داد اگه حرف بزنی و بگی برای کی کار می کنی و اسم اصلیت چیه و اینکه کجا زندگی می کنی...واقعا می تونم بهت کمک کنم!
با هشدار نگاهش کردم و گفتم
+ فقط بدون موندن من اینجا برای شما فقط خطره!
که جوابم شد پوزخند مضحکش و رفتنش از اتاق
خونسرد به سقف اتاق خیره شدم و با خودم فکر کردم که مطمئنا خبر مرگ من تا الان به گوش اون ها رسیده!
پس چطوره که فرار کنم و به زندگی خودم ادامه بدم...آه یادم رفته بود، فرصت زیادی ندارم
امروز چندمه، ششم...پس من فقط بیست و چهار روز زنده می مونم البته اگه این ها من رو نکشن
به تتویی که روی مچ دست راستم بود نگاه کردم
ی گرگاس بود، نماد من...نماد شماره یازده!
از وقتی چشم باز کردم خودم رو بین آدم هایی دیدم که بویی از انسانیت نبردن
از تمام بچگی تنها چیزی که یادم میاد درد و خوی وحشی ای که داشتمه
در باز شد و دوتا مرد کت و شلواری اومدن داخل
اومدن به سمتم یکیشون دستبند رو باز و اون یکی دستم رو هم بست
بعدم من رو کشیدن پایین که زخمام تیر کشید اما چیزی بروز ندادم
الان بپرسم کجا میریم؟
نه خب مسلما یا می برن سر به نیستم کنن یا می برن آزادم کنن و یا...من رو می برن پیش رییس شون!
که خب بنظرتون کدوم حالت اتفاق افتاد...حالت سوم!
بردنم داخل ی اتاقی مثل اتاق کنفرانس و نشوندنم روی صندلی که روبروی میز اصلی قرار داشت
بعدم دست هام رو بستن به دسته های صندلی!
اون چند نفری هم که نشسته بودن روی صندلی خیلی خونسرد بیخیال داشتن نگاهم می کردن
به ویژه اون مردی که نگاه نافذش رو خوب یادمه
خیلی خنثی تکیه دادم به صندلیم و نگاهم رو بهشون دوختم
دختری که توی جمعشون بود رو بهش گفت
الان قراره تا آخر اینطوری نگاهش کنیم؟بقیه هم تایید کردن که مردی که معلوم بود رییسه بهم گفت برای کدوم باند کار می کنی؟
سوالی نگاهش کردم
+ از چی حرف می زنین؟ کدوم باند؟ من ی دانشجوی سا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که ی جریانی از بدنم عبور کرد
ابرویی بالا انداختم
+ صندلیتون شوکر داره!
دختره نیشخندی زد و کنترلی رو نشونم داد
هنوز هم ی دانشجوی ساده ای؟!عمیق نگاهش کردم+ اوکی فهمیدم...شما همه چی رو می دونین، چرا دوباره می پرسین و اینکه...قراره با من چیکار کنین؟مردی که کنار دختر نشسته بود با طعنه گفت_ ترسیدی؟صادقانه گفتم+ چیزی برای ترس وجود نداره... فقط برام سواله اگه می خواین من رو بکشید پس چرا از اول زنده نگهم داشتین!ام...و اینکه چرا الان من توی اسپانیا هستم
اسپانیا...میشه گفت چندین هزار مایل فاصله دارم تا روسیه!و یکجورایی کارم تمومهزیر لب گفتم+ اسپانیا!دست به سینه شدم و خونسرد گفتم+ پس دو تا حالت داریم!یا شما من رو می کشین!و یا قراره باهم معامله کنیم...صندلی ای برداشت و روبروم نشست درسته..تو به ما میگی چرا شیخ احمد رو کشتی و در عوض می فرستیمت بری!
و من می تونم چقدر احمق باشم که ماموریتم رو لو بدم؟
+ من اولی رو انتخاب می کنم!
اول متعجب نگاهم کرد بعد نیشخندی زد
پس برای افراد خاصی کار می کنی که حاضری بمیری اما حرفی نزنی؟چیزی نگفتم که ادامه داد اگه حرف بزنی و بگی برای کی کار می کنی و اسم اصلیت چیه و اینکه کجا زندگی می کنی...واقعا می تونم بهت کمک کنم!
با هشدار نگاهش کردم و گفتم
+ فقط بدون موندن من اینجا برای شما فقط خطره!
که جوابم شد پوزخند مضحکش و رفتنش از اتاق
خونسرد به سقف اتاق خیره شدم و با خودم فکر کردم که مطمئنا خبر مرگ من تا الان به گوش اون ها رسیده!
پس چطوره که فرار کنم و به زندگی خودم ادامه بدم...آه یادم رفته بود، فرصت زیادی ندارم
امروز چندمه، ششم...پس من فقط بیست و چهار روز زنده می مونم البته اگه این ها من رو نکشن
به تتویی که روی مچ دست راستم بود نگاه کردم
ی گرگاس بود، نماد من...نماد شماره یازده!
از وقتی چشم باز کردم خودم رو بین آدم هایی دیدم که بویی از انسانیت نبردن
از تمام بچگی تنها چیزی که یادم میاد درد و خوی وحشی ای که داشتمه
در باز شد و دوتا مرد کت و شلواری اومدن داخل
اومدن به سمتم یکیشون دستبند رو باز و اون یکی دستم رو هم بست
بعدم من رو کشیدن پایین که زخمام تیر کشید اما چیزی بروز ندادم
الان بپرسم کجا میریم؟
نه خب مسلما یا می برن سر به نیستم کنن یا می برن آزادم کنن و یا...من رو می برن پیش رییس شون!
که خب بنظرتون کدوم حالت اتفاق افتاد...حالت سوم!
بردنم داخل ی اتاقی مثل اتاق کنفرانس و نشوندنم روی صندلی که روبروی میز اصلی قرار داشت
بعدم دست هام رو بستن به دسته های صندلی!
اون چند نفری هم که نشسته بودن روی صندلی خیلی خونسرد بیخیال داشتن نگاهم می کردن
به ویژه اون مردی که نگاه نافذش رو خوب یادمه
خیلی خنثی تکیه دادم به صندلیم و نگاهم رو بهشون دوختم
دختری که توی جمعشون بود رو بهش گفت
الان قراره تا آخر اینطوری نگاهش کنیم؟بقیه هم تایید کردن که مردی که معلوم بود رییسه بهم گفت برای کدوم باند کار می کنی؟
سوالی نگاهش کردم
+ از چی حرف می زنین؟ کدوم باند؟ من ی دانشجوی سا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که ی جریانی از بدنم عبور کرد
ابرویی بالا انداختم
+ صندلیتون شوکر داره!
دختره نیشخندی زد و کنترلی رو نشونم داد
هنوز هم ی دانشجوی ساده ای؟!عمیق نگاهش کردم+ اوکی فهمیدم...شما همه چی رو می دونین، چرا دوباره می پرسین و اینکه...قراره با من چیکار کنین؟مردی که کنار دختر نشسته بود با طعنه گفت_ ترسیدی؟صادقانه گفتم+ چیزی برای ترس وجود نداره... فقط برام سواله اگه می خواین من رو بکشید پس چرا از اول زنده نگهم داشتین!ام...و اینکه چرا الان من توی اسپانیا هستم
۱۱:۴۰
#part6
یکی از اون محافظ ها دقیقا بالای سرم ایستاده بود و نگاه کنجکاو و جستجو گرش اذیتم می کردو بعد از بین اون ها مرد دیگه که تا الآن ساکت بود گفت تو اینجایی برای پاسخ به یک سری سوالات...که خب انگار زیاد مشتاق نیستی جوابم رو بدی!
+ خب؟!
این یعنی قراره من رو بکشین؟
بعد سرم رو انداختم پایین و رفتم تو حالت مظلوم ترسیدم
+ نه خواهش می کنم...من رو نکشین، التماستون می کنم!
با التماس نگاهشون کردم و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید
دیدم خیلی محو اجرای نمایشم هستن که دوباره چهرم رو خنثی کردم و گفتم
+ این دیالوگ رو توی ی فیلم دیدم...دلم می خواست یک بار اجراش کنم
پس بازیگر هم هستی!+ کجاشو دیدی...هنوز کلی از هنر هام مونده که رو نکردم.با اتمام این حرفم سریع دستم رو آزاد کردم اسلحه محافظی که کنارم بود رو کشیدم و تیری به مغزش شلیک کردمبا افتادن جسدش روی زمین، اسلحه رو پرت کردم ی گوشه و مشغول ماساژ دادن مچ دست هام شدمهمه چی توی کمتر سه ثانیه اتفاق افتاد + زیادی نگاه می کرد!چیزی که اول تو نگاهشون پیدا شد تعجب بود و بعدش دوباره به حالت اول برگشتندختره گفت چرا به ما شلیک نکردی؟
+چون قبل از اینکه اینکار رو بکنم شما با اون اسلحه ای که زیر میزتون نصب شده کارم رو تموم می کنید!
اینبار واقعا تعجب رو می تونستم توی چهره اشون ببینم!
باندی که براش کار می کنی چقدر برات مهمه که حتی نمی خوای اسمش رو بیاری؟+ در واقع اندازه ی سرنگ لعن...منظورم اینه که زیاد برام مهم نیست و در حد همون حقوق خوبی که می گیرم و جای خوابش و ماموریت های هیجان انگ...دوباره شوکی بهم وارد شددختره با حرص گفتداری مارو مسخره می کنی!
+ اینطور فکر می کنی؟!
من فقط دارم به سوالاتتون جواب میدم
پس درست و کاملا صحیح جواب بده...زندگی تو در دست های ماست نه ماپوزخندی زدم+ منکه به مشاورتون گفتم...من رو بکشین!چون در حال حاضر حتی اگه من برگردم هم بخاطر تاخیر در برگشتم میمیرمپس چه بهتر که اذیت نشم تا این همه راه برگردم و قراره به کدوم کشور بری؟!
به مردی که این رو پرسیده بود نگاه کردم
+ خیلی دوست دارین بدونین من کی هستم نه؟
بزارین ی چیزی بهتون بگم...من همتون رو می ش
ناگهان در اتاق به سرعت باز شد و همون مرد مشاور با دو نفر دیگه با عجله اومدن داخل
قربان بهمون حمله شده...باید هر چه سریع تر اینجارو ترک کنیدمرد رییس خیلی خونسرد از جا بلند شد و به همراه بقیه از اتاق خارج شدنو مرد مشاور اومد به سمتم و دست هام رو بست بعدم من رو دنبال خودش کشیداین بین واقعا برام مهم نبود چه اتفاقی قراره برای من بیوفته...اگه من برای اون ها مردم پس، دیگه لزومی نیست برگردم... مطمئنا مادر خیلی عصبیه چون پروژه ای که سی سال براش زحمت کشیده با شکست مواجه شده و اون عملا دیگه به هیچ دردی نمی خورهو حالت دیگه اینکه من برای زنده موندن به اون سرنگ لعنتی نیاز دارم، اما نمی تونم این همه راه رو تا روسیه برم...اونم اگه بزارن که برمو خب اگر معجزه ای رخ بده و بتونم زنده بمونم...دلیلی برای زندگی کردن ندارمهمون بهتر که بمیرم!+ هی ما داریم کجا می ریم؟ خفه شو و دنبالم بیا
بعدم از در خارج شدیم که با دیدن حیاط که رسماً شده بود میدان جنگ سوتی زدم
تعداد افرادی که بنظر میومد حمله توسط اون ها صورت گرفته خیلی زیاد بود و امکان فرار خیلی کم...چون همچین افرادی حتما دور تا دور اینجا رو محاصره کرده بودن
و چیزی که معلوم بود سلاح اون ها علاوه بر تفنگ، چاقو و شمشیر هم بود
از حرکت ایستادم که برگشت و با عصبانیت گفت
راه بیافت احمق!پوزخندی زدم دست های باز شدم رو آوردم بالا بعدم قبل از اینکه به خودش بیاد ضربهٔ محکمی به گردنش زدم که بیهوش افتاد روی زمینلگدی به بدن بیهوشش زدم و گفتم+ احمق خودتی...حالا همینجا بمیر!اسلحه اش رو برداشتم و به اولین کسی که دیدم شلیک کردمخیلی سریع افراد رو شناسایی می کردم و بعدی رو نشونه می رفتم تا جایی که تیری باقی نموندبه سمت یکی از جنازه ها رفتم و چاقو هاش رو برداشتم.دلم فقط می خواست بکمشمشون...لبهٔ چاقو هارو بهم کشیدم و به سمتشون حمله کردم+ بریم جرشون بدیم!
یکی از اون محافظ ها دقیقا بالای سرم ایستاده بود و نگاه کنجکاو و جستجو گرش اذیتم می کردو بعد از بین اون ها مرد دیگه که تا الآن ساکت بود گفت تو اینجایی برای پاسخ به یک سری سوالات...که خب انگار زیاد مشتاق نیستی جوابم رو بدی!
+ خب؟!
این یعنی قراره من رو بکشین؟
بعد سرم رو انداختم پایین و رفتم تو حالت مظلوم ترسیدم
+ نه خواهش می کنم...من رو نکشین، التماستون می کنم!
با التماس نگاهشون کردم و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید
دیدم خیلی محو اجرای نمایشم هستن که دوباره چهرم رو خنثی کردم و گفتم
+ این دیالوگ رو توی ی فیلم دیدم...دلم می خواست یک بار اجراش کنم
پس بازیگر هم هستی!+ کجاشو دیدی...هنوز کلی از هنر هام مونده که رو نکردم.با اتمام این حرفم سریع دستم رو آزاد کردم اسلحه محافظی که کنارم بود رو کشیدم و تیری به مغزش شلیک کردمبا افتادن جسدش روی زمین، اسلحه رو پرت کردم ی گوشه و مشغول ماساژ دادن مچ دست هام شدمهمه چی توی کمتر سه ثانیه اتفاق افتاد + زیادی نگاه می کرد!چیزی که اول تو نگاهشون پیدا شد تعجب بود و بعدش دوباره به حالت اول برگشتندختره گفت چرا به ما شلیک نکردی؟
+چون قبل از اینکه اینکار رو بکنم شما با اون اسلحه ای که زیر میزتون نصب شده کارم رو تموم می کنید!
اینبار واقعا تعجب رو می تونستم توی چهره اشون ببینم!
باندی که براش کار می کنی چقدر برات مهمه که حتی نمی خوای اسمش رو بیاری؟+ در واقع اندازه ی سرنگ لعن...منظورم اینه که زیاد برام مهم نیست و در حد همون حقوق خوبی که می گیرم و جای خوابش و ماموریت های هیجان انگ...دوباره شوکی بهم وارد شددختره با حرص گفتداری مارو مسخره می کنی!
+ اینطور فکر می کنی؟!
من فقط دارم به سوالاتتون جواب میدم
پس درست و کاملا صحیح جواب بده...زندگی تو در دست های ماست نه ماپوزخندی زدم+ منکه به مشاورتون گفتم...من رو بکشین!چون در حال حاضر حتی اگه من برگردم هم بخاطر تاخیر در برگشتم میمیرمپس چه بهتر که اذیت نشم تا این همه راه برگردم و قراره به کدوم کشور بری؟!
به مردی که این رو پرسیده بود نگاه کردم
+ خیلی دوست دارین بدونین من کی هستم نه؟
بزارین ی چیزی بهتون بگم...من همتون رو می ش
ناگهان در اتاق به سرعت باز شد و همون مرد مشاور با دو نفر دیگه با عجله اومدن داخل
قربان بهمون حمله شده...باید هر چه سریع تر اینجارو ترک کنیدمرد رییس خیلی خونسرد از جا بلند شد و به همراه بقیه از اتاق خارج شدنو مرد مشاور اومد به سمتم و دست هام رو بست بعدم من رو دنبال خودش کشیداین بین واقعا برام مهم نبود چه اتفاقی قراره برای من بیوفته...اگه من برای اون ها مردم پس، دیگه لزومی نیست برگردم... مطمئنا مادر خیلی عصبیه چون پروژه ای که سی سال براش زحمت کشیده با شکست مواجه شده و اون عملا دیگه به هیچ دردی نمی خورهو حالت دیگه اینکه من برای زنده موندن به اون سرنگ لعنتی نیاز دارم، اما نمی تونم این همه راه رو تا روسیه برم...اونم اگه بزارن که برمو خب اگر معجزه ای رخ بده و بتونم زنده بمونم...دلیلی برای زندگی کردن ندارمهمون بهتر که بمیرم!+ هی ما داریم کجا می ریم؟ خفه شو و دنبالم بیا
بعدم از در خارج شدیم که با دیدن حیاط که رسماً شده بود میدان جنگ سوتی زدم
تعداد افرادی که بنظر میومد حمله توسط اون ها صورت گرفته خیلی زیاد بود و امکان فرار خیلی کم...چون همچین افرادی حتما دور تا دور اینجا رو محاصره کرده بودن
و چیزی که معلوم بود سلاح اون ها علاوه بر تفنگ، چاقو و شمشیر هم بود
از حرکت ایستادم که برگشت و با عصبانیت گفت
راه بیافت احمق!پوزخندی زدم دست های باز شدم رو آوردم بالا بعدم قبل از اینکه به خودش بیاد ضربهٔ محکمی به گردنش زدم که بیهوش افتاد روی زمینلگدی به بدن بیهوشش زدم و گفتم+ احمق خودتی...حالا همینجا بمیر!اسلحه اش رو برداشتم و به اولین کسی که دیدم شلیک کردمخیلی سریع افراد رو شناسایی می کردم و بعدی رو نشونه می رفتم تا جایی که تیری باقی نموندبه سمت یکی از جنازه ها رفتم و چاقو هاش رو برداشتم.دلم فقط می خواست بکمشمشون...لبهٔ چاقو هارو بهم کشیدم و به سمتشون حمله کردم+ بریم جرشون بدیم!
۱۱:۴۰
#part7
دقیقه ها می گذشت و هی افراد بیشتری رو قتل عام می کردمتا جایی که دیدم کسی به سمتم نمیاد و با بقیه مشغول به جنگندقیقا وسط میدان جنگ بودم...نگاهی به لباسم انداختم که کاملا خونی شده و چیزی از سفیدی قبلش باقی نمونده سرم رو که بالا آوردم و روبروم همون مرد رییس رو دیدم، مثل اینکه به جای فرار، جنگ رو ترجیح داده بودچند ثانیه ای نگاه هامون بهم تلاقی کردتا اینکه دیدم از پشت ی نفر بهش حمله کرد و مثل اینکه تیر هاش به آخر رسیده بوداوه گاد...الان بهش کمک کنم یا بذارم رییس یک باند کشته بشه، که البته خیلی راحت طرف رو تار و مار کرد، دیگه افراد خودی زیادی باقی نمونده بود و تقریباً میشه گفت فقط چند نفر انگشت شمار بودیمبه سمتش رفتم یکی از چاقو هارو پرت کردم سمتش که توی هوا گرفتش و پشت بهش ایستادمتقریباً ده نفری مارو دوره کرده بودن!رو بهش گفتم+ تاکتیک پرگار رو بلدی؟ــ اون دیگه چه کوفتیه؟!+ هولی شت...بیخیالبعدم به سمتشون حمله کردم.چاقو رو یا فرو می کردم توی گردن یا نزدیک قلب بعضی هارو هم با ضربه زدن به اندام حساس از پا در می آوردماره درست فکر می کنین...من ی لجن هستم!کار اون ده نفر که تموم شد، تعداد افراد بیشتری بهمون حمله کردن که در ورودی با صدای بدی شکست و چند تا ماشین جیپ و ون پشت سر هم با سرعت زیادی وارد شدن، افراد زیادی پیاده شدن و به سمت مهاجم ها حمله کردن...و توی کمتر یک دقیقه دیگه خبری از مهاجم ها نبوددر این بین هاتف هم مثل اینکه بهوش اومده بود که با سرعت خودش رو به مرد رییس رسوند و گفتــ قربان، حالتون خوبه طوری تون نشده..اون دختره عوضی من رو بیهوش کرد و فرار کرد+ اما من هنوز اینجا هستم و فرار نکردمبا عصبانیت برگشت سمتم و خواست چیزی بگه که نگاهش به لباس و چهره خونی من افتادــ تو...مگه نمی خواستی بری؟شونه ای بالا انداختم+ من فرار نمی کنم...اون دکتری که به من رسیدگی می کرد هنوز زنده است؟!بهش نیاز دارمبعدم از پشت پرت شدم روی زمین و قبل از اینکه بیهوش بشم زمزمه کردم+ خیلی خوش گذشت!با شنیدن صدای کسایی که بالای سرم حرف می زدن بهوش اومدمــ جالبه...هنوز زنده است اونم با این حجم زیاد از خونریزی!ــ سیستم ایمنی بدنش واقعا قویهچشم هام رو باز کردم و خیلی سریع نشستمبا دیدن حرکتم از جا پریدن،همون دکتره و هاتف بودندستی به بدنم کشیدم+ بیخیال...من هنوز زنده ام؟دکتره خندید و با گوشی پزشکی اش اومد سمتم و مشغول معاینه ام شدنگاهش که به تتوی من افتاد گفتــ گرگ قشنگیه!همون طور که کنارش می زدم گفتم+ گرگ نیست...گرگاسه!ــ هی مواظب زخم هات باش...بخیه ها باز شده بودن و دوباره خونریزی کردی، راستی اسمت چیه؟+الون!با تعجب نگاهم کرد و نگاه هاتف هم به سمتم معطوف شدــ منظورت عدد یازده هست؟سری به تایید تکون دادمــ چه اسم عجیبی..چرا این اسم رو روت گذاشتن؟دستی به گردنم کشیدم که با احساس کردن ی چیزی که به گردنم وصل شده بود، سعی کردم بازش کنم اما نمیشد+ این چیه؟آینه ای رو جلوم گرفت...گردنبند مانند بود اما چفت گردنم شده بودــ قشنگه نه...هدیه رییسه به تو به پاس کمکی که کر...محکم کشیدم که بازش کنم اما نمیشد...هیچ قفل و بندی نداشت+ چجوری بازش کنم؟اینبار صدای مرد رییس رو شنیدمــ تا من نخوام باز نمیشه!+ من با اون ها درگیر شدم چون خودم می خواستم، نیازی به پاداش و جایزه نیستــ اون پاداش نیست...به عنوان ی رییس اون رو بهت دادم!+ اما تو که رییس من نیستی!حق به جانب و محکم گفت--از این به بعد هستم...برای من کار کن!خیلی تخس نگاهش کردم+ نمی خوام!--به هر حال این ی خواهش نیست...دستوره!پوزخندی زدم+ من سوگند وفاداری خوردم که هرگز خیا...-- و حالا سوگند می خوری که به من خیانت نکنی!+ من زمان زیادی زنده نمی مونمخیلی خونسرد گفت-- زخم هات اونقدر جدی نیستن که تورو از پا در بیارن+ به هر حال قبول نمی کنم!
دقیقه ها می گذشت و هی افراد بیشتری رو قتل عام می کردمتا جایی که دیدم کسی به سمتم نمیاد و با بقیه مشغول به جنگندقیقا وسط میدان جنگ بودم...نگاهی به لباسم انداختم که کاملا خونی شده و چیزی از سفیدی قبلش باقی نمونده سرم رو که بالا آوردم و روبروم همون مرد رییس رو دیدم، مثل اینکه به جای فرار، جنگ رو ترجیح داده بودچند ثانیه ای نگاه هامون بهم تلاقی کردتا اینکه دیدم از پشت ی نفر بهش حمله کرد و مثل اینکه تیر هاش به آخر رسیده بوداوه گاد...الان بهش کمک کنم یا بذارم رییس یک باند کشته بشه، که البته خیلی راحت طرف رو تار و مار کرد، دیگه افراد خودی زیادی باقی نمونده بود و تقریباً میشه گفت فقط چند نفر انگشت شمار بودیمبه سمتش رفتم یکی از چاقو هارو پرت کردم سمتش که توی هوا گرفتش و پشت بهش ایستادمتقریباً ده نفری مارو دوره کرده بودن!رو بهش گفتم+ تاکتیک پرگار رو بلدی؟ــ اون دیگه چه کوفتیه؟!+ هولی شت...بیخیالبعدم به سمتشون حمله کردم.چاقو رو یا فرو می کردم توی گردن یا نزدیک قلب بعضی هارو هم با ضربه زدن به اندام حساس از پا در می آوردماره درست فکر می کنین...من ی لجن هستم!کار اون ده نفر که تموم شد، تعداد افراد بیشتری بهمون حمله کردن که در ورودی با صدای بدی شکست و چند تا ماشین جیپ و ون پشت سر هم با سرعت زیادی وارد شدن، افراد زیادی پیاده شدن و به سمت مهاجم ها حمله کردن...و توی کمتر یک دقیقه دیگه خبری از مهاجم ها نبوددر این بین هاتف هم مثل اینکه بهوش اومده بود که با سرعت خودش رو به مرد رییس رسوند و گفتــ قربان، حالتون خوبه طوری تون نشده..اون دختره عوضی من رو بیهوش کرد و فرار کرد+ اما من هنوز اینجا هستم و فرار نکردمبا عصبانیت برگشت سمتم و خواست چیزی بگه که نگاهش به لباس و چهره خونی من افتادــ تو...مگه نمی خواستی بری؟شونه ای بالا انداختم+ من فرار نمی کنم...اون دکتری که به من رسیدگی می کرد هنوز زنده است؟!بهش نیاز دارمبعدم از پشت پرت شدم روی زمین و قبل از اینکه بیهوش بشم زمزمه کردم+ خیلی خوش گذشت!با شنیدن صدای کسایی که بالای سرم حرف می زدن بهوش اومدمــ جالبه...هنوز زنده است اونم با این حجم زیاد از خونریزی!ــ سیستم ایمنی بدنش واقعا قویهچشم هام رو باز کردم و خیلی سریع نشستمبا دیدن حرکتم از جا پریدن،همون دکتره و هاتف بودندستی به بدنم کشیدم+ بیخیال...من هنوز زنده ام؟دکتره خندید و با گوشی پزشکی اش اومد سمتم و مشغول معاینه ام شدنگاهش که به تتوی من افتاد گفتــ گرگ قشنگیه!همون طور که کنارش می زدم گفتم+ گرگ نیست...گرگاسه!ــ هی مواظب زخم هات باش...بخیه ها باز شده بودن و دوباره خونریزی کردی، راستی اسمت چیه؟+الون!با تعجب نگاهم کرد و نگاه هاتف هم به سمتم معطوف شدــ منظورت عدد یازده هست؟سری به تایید تکون دادمــ چه اسم عجیبی..چرا این اسم رو روت گذاشتن؟دستی به گردنم کشیدم که با احساس کردن ی چیزی که به گردنم وصل شده بود، سعی کردم بازش کنم اما نمیشد+ این چیه؟آینه ای رو جلوم گرفت...گردنبند مانند بود اما چفت گردنم شده بودــ قشنگه نه...هدیه رییسه به تو به پاس کمکی که کر...محکم کشیدم که بازش کنم اما نمیشد...هیچ قفل و بندی نداشت+ چجوری بازش کنم؟اینبار صدای مرد رییس رو شنیدمــ تا من نخوام باز نمیشه!+ من با اون ها درگیر شدم چون خودم می خواستم، نیازی به پاداش و جایزه نیستــ اون پاداش نیست...به عنوان ی رییس اون رو بهت دادم!+ اما تو که رییس من نیستی!حق به جانب و محکم گفت--از این به بعد هستم...برای من کار کن!خیلی تخس نگاهش کردم+ نمی خوام!--به هر حال این ی خواهش نیست...دستوره!پوزخندی زدم+ من سوگند وفاداری خوردم که هرگز خیا...-- و حالا سوگند می خوری که به من خیانت نکنی!+ من زمان زیادی زنده نمی مونمخیلی خونسرد گفت-- زخم هات اونقدر جدی نیستن که تورو از پا در بیارن+ به هر حال قبول نمی کنم!
۱۲:۰۸
توی vip تلگرام مون به پارت 437رسیدیم و تقریبا به اخر داستان رسیدیم.و روزانه پارت گذاری منظمی داریم
برای ورود به vip با پرداخت مبلغ 60تا80 هزار تومان بسته به شرایط مالی تون به شماره کارت زیر
6037998292228276به نام حسن محمدی
و ارسال فیش ارسالی به آیدی زیر@zm1405
این رمان جذاب رو بخونید
برای ورود به vip با پرداخت مبلغ 60تا80 هزار تومان بسته به شرایط مالی تون به شماره کارت زیر
6037998292228276به نام حسن محمدی
و ارسال فیش ارسالی به آیدی زیر@zm1405
این رمان جذاب رو بخونید
۱۴:۳۹
#part8
کمی با نگاه پر نفوذ و سر سختش من رو زیر نظر گرفت و گفت تو دیگه نمی تونی برگردی به باندت...به غیر از اونم دیگه جایی برای موندن نداری...من پیشنهاد خوبی بهت دادم
+ شاید من رو فرستاده باشن که تورو به قتل برسونم...بازم پیشنهادت رو مطرح می کنی؟
روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد، پک عمیقی بهش زد و دودش رو داد بیرون
اگه قصدت کشتن من بود تا حالا کلی موقعیت برای انجامش داشتی...جذابیت های خاصی هم نداری که بتونی بهم نزدیک بشی، اما می خوام توی باند فعالیت کنی+ نمی خوامبعدم سعی کردم گردنبند رو در بیارم اما باز هم موفق نشدمابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد معلومه نیاز به فکر کردن داری...هر موقع قبول کردی به هاتف بگو!
بعدم از اتاق رفت بیرون
هاتف هم پوزخندی زد و همراه رییسش رفت بیرون
مرد دکتر با خنده گفت
اگه بدونی چه موقعیت خوبی رو داری از دست میدی پشیمون میشی!+ فعلا نیاز به غذا دارم...اینجا چیزی برای خوردن هست؟!سری به تأسف تکون داد و گفت اول بذار سرم رو در بیارم
بعدم مشغول در آوردن سرم شد
کبودی زیر چشماش و حالت ناخون هاش که کمی به راست متمایل شده بود نشان کمبود خواب و استراحت می داد
+ باید استراحت کنی!
سرش رو بلند کرد و سوالی نگاهم کرد
بله؟!خیلی دقیق از نظر گذروندمش و هیچی ای زمزمه کردمباید جلوی چشم های کنجکاو و نکته بینم رو بگیرم...دردسر ساز میشهسرمم رو کشید و رفت بیرون چند دقیقه بعد خدمتکاری وارد شد و سینی غذایی جلوم گذاشتنگاهی به محتوای سینی انداختم، چقدر غذا!!مرغ سوخاری و پیتزا و در کنارش سوپ و سالاد و دسر و میوهکمی سوپ خوردم و آب همین!گرسنم نبود...باید ی چیزی رو چک می کردم و نیاز به ی لپ تاپ و اینترنت داشتمبرام سوال بود...مرد مرموزی که رییس بود چرا می خواد من توی باندشون فعالیت کنماون رییس باند بزرگی بود، خیلی خیلی بزرگ اماهویت اصلی من مطمئنا چیزی نیست که کسی بخواد خطر کنه و من رو استخدام کنهدر حال حاضر تعریف خود من از خودم اینه!من خود خطرم!البته نمی دونم چیزی که درون منه تا چه حد می تونه خطرناک و حیاتی باشه و این چیزیه من می خوام بفهمماما زمان کمی دارم...باید زنده بمونم تا بتونم جواب سوالاتم رو بفهمماینکه چرا از بین بیست و یک نفر فقط من زنده موندم...در حالی که همه شبیه سازی شده بودیمسوالات متعدد و مختلفی توی مغزم رژه میرن که حداقل جواب پنجاه درصدشون پیش مادره!اون زن مکار و حیله گر...هنوزم می تونم درد اون سوختگی های وحشتناک رو حس کنمبوی چندش آور و وحشتناک گوشت سوخته!
کمی با نگاه پر نفوذ و سر سختش من رو زیر نظر گرفت و گفت تو دیگه نمی تونی برگردی به باندت...به غیر از اونم دیگه جایی برای موندن نداری...من پیشنهاد خوبی بهت دادم
+ شاید من رو فرستاده باشن که تورو به قتل برسونم...بازم پیشنهادت رو مطرح می کنی؟
روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد، پک عمیقی بهش زد و دودش رو داد بیرون
اگه قصدت کشتن من بود تا حالا کلی موقعیت برای انجامش داشتی...جذابیت های خاصی هم نداری که بتونی بهم نزدیک بشی، اما می خوام توی باند فعالیت کنی+ نمی خوامبعدم سعی کردم گردنبند رو در بیارم اما باز هم موفق نشدمابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد معلومه نیاز به فکر کردن داری...هر موقع قبول کردی به هاتف بگو!
بعدم از اتاق رفت بیرون
هاتف هم پوزخندی زد و همراه رییسش رفت بیرون
مرد دکتر با خنده گفت
اگه بدونی چه موقعیت خوبی رو داری از دست میدی پشیمون میشی!+ فعلا نیاز به غذا دارم...اینجا چیزی برای خوردن هست؟!سری به تأسف تکون داد و گفت اول بذار سرم رو در بیارم
بعدم مشغول در آوردن سرم شد
کبودی زیر چشماش و حالت ناخون هاش که کمی به راست متمایل شده بود نشان کمبود خواب و استراحت می داد
+ باید استراحت کنی!
سرش رو بلند کرد و سوالی نگاهم کرد
بله؟!خیلی دقیق از نظر گذروندمش و هیچی ای زمزمه کردمباید جلوی چشم های کنجکاو و نکته بینم رو بگیرم...دردسر ساز میشهسرمم رو کشید و رفت بیرون چند دقیقه بعد خدمتکاری وارد شد و سینی غذایی جلوم گذاشتنگاهی به محتوای سینی انداختم، چقدر غذا!!مرغ سوخاری و پیتزا و در کنارش سوپ و سالاد و دسر و میوهکمی سوپ خوردم و آب همین!گرسنم نبود...باید ی چیزی رو چک می کردم و نیاز به ی لپ تاپ و اینترنت داشتمبرام سوال بود...مرد مرموزی که رییس بود چرا می خواد من توی باندشون فعالیت کنماون رییس باند بزرگی بود، خیلی خیلی بزرگ اماهویت اصلی من مطمئنا چیزی نیست که کسی بخواد خطر کنه و من رو استخدام کنهدر حال حاضر تعریف خود من از خودم اینه!من خود خطرم!البته نمی دونم چیزی که درون منه تا چه حد می تونه خطرناک و حیاتی باشه و این چیزیه من می خوام بفهمماما زمان کمی دارم...باید زنده بمونم تا بتونم جواب سوالاتم رو بفهمماینکه چرا از بین بیست و یک نفر فقط من زنده موندم...در حالی که همه شبیه سازی شده بودیمسوالات متعدد و مختلفی توی مغزم رژه میرن که حداقل جواب پنجاه درصدشون پیش مادره!اون زن مکار و حیله گر...هنوزم می تونم درد اون سوختگی های وحشتناک رو حس کنمبوی چندش آور و وحشتناک گوشت سوخته!
۱۵:۴۰
رمان آنلاین(number eleven)
#part8 کمی با نگاه پر نفوذ و سر سختش من رو زیر نظر گرفت و گفت تو دیگه نمی تونی برگردی به باندت...به غیر از اونم دیگه جایی برای موندن نداری...من پیشنهاد خوبی بهت دادم + شاید من رو فرستاده باشن که تورو به قتل برسونم...بازم پیشنهادت رو مطرح می کنی؟ روی صندلی نشست و سیگاری روشن کرد، پک عمیقی بهش زد و دودش رو داد بیرون اگه قصدت کشتن من بود تا حالا کلی موقعیت برای انجامش داشتی...جذابیت های خاصی هم نداری که بتونی بهم نزدیک بشی، اما می خوام توی باند فعالیت کنی + نمی خوام بعدم سعی کردم گردنبند رو در بیارم اما باز هم موفق نشدم ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد معلومه نیاز به فکر کردن داری...هر موقع قبول کردی به هاتف بگو! بعدم از اتاق رفت بیرون هاتف هم پوزخندی زد و همراه رییسش رفت بیرون مرد دکتر با خنده گفت اگه بدونی چه موقعیت خوبی رو داری از دست میدی پشیمون میشی! + فعلا نیاز به غذا دارم...اینجا چیزی برای خوردن هست؟! سری به تأسف تکون داد و گفت اول بذار سرم رو در بیارم بعدم مشغول در آوردن سرم شد کبودی زیر چشماش و حالت ناخون هاش که کمی به راست متمایل شده بود نشان کمبود خواب و استراحت می داد + باید استراحت کنی! سرش رو بلند کرد و سوالی نگاهم کرد بله؟! خیلی دقیق از نظر گذروندمش و هیچی ای زمزمه کردم باید جلوی چشم های کنجکاو و نکته بینم رو بگیرم...دردسر ساز میشه سرمم رو کشید و رفت بیرون چند دقیقه بعد خدمتکاری وارد شد و سینی غذایی جلوم گذاشت نگاهی به محتوای سینی انداختم، چقدر غذا!! مرغ سوخاری و پیتزا و در کنارش سوپ و سالاد و دسر و میوه کمی سوپ خوردم و آب همین! گرسنم نبود...باید ی چیزی رو چک می کردم و نیاز به ی لپ تاپ و اینترنت داشتم برام سوال بود...مرد مرموزی که رییس بود چرا می خواد من توی باندشون فعالیت کنم اون رییس باند بزرگی بود، خیلی خیلی بزرگ اما هویت اصلی من مطمئنا چیزی نیست که کسی بخواد خطر کنه و من رو استخدام کنه در حال حاضر تعریف خود من از خودم اینه! من خود خطرم! البته نمی دونم چیزی که درون منه تا چه حد می تونه خطرناک و حیاتی باشه و این چیزیه من می خوام بفهمم اما زمان کمی دارم...باید زنده بمونم تا بتونم جواب سوالاتم رو بفهمم اینکه چرا از بین بیست و یک نفر فقط من زنده موندم...در حالی که همه شبیه سازی شده بودیم سوالات متعدد و مختلفی توی مغزم رژه میرن که حداقل جواب پنجاه درصدشون پیش مادره! اون زن مکار و حیله گر...هنوزم می تونم درد اون سوختگی های وحشتناک رو حس کنم بوی چندش آور و وحشتناک گوشت سوخته!
شرط پارت گذاری بیست ریکشن برای هر پارت قبلیه
۱۵:۰۹
#رییس
۱۶:۳۶
#الون#شماره_یازده
۱۶:۳۷
۱۶:۳۷
#part9
چند ساعتی رو مشغول فکر کردن بودم و در نهایت به هاتف گفتم+ می خوام رییست رو ببینم!نیشخندی زد چیشد تو که نمی خواستی قبول کنی!
چند ثانیه بی حرف نگاهش کردم که طلبکار بهم توپید
چیه...چه مرگته؟+ به رییست بگو...من برای اینجا موندن شرط دارم!با تمسخر نگاهم کرد و نیشخندی زد شرط داری؟
تو باید از خدات باشه که رییس می خواد اینجا کار کنی بعد شرط می ذاری؟
+ این موضوعی نیست که به تو مربوط باشه، فقط این رو بهش بگو!
چند ثانیه با چشم های ریز شده و مشکوک نگاهم کرد و بعدش رفت بیرون
نیم ساعت بعد برگشت و گفت که باید بریم پیش رییسش
بعد از بیرون اومدن از اون اتاق مطب مانند
از ی فضای سبز و باغ بزرگ گذشتیم تا به ی عمارت بزرگ رسیدیم
جای زیبا و باشکوهی بود!
با داخل شدنمون، وارد آسانسوری شدیم و هاتف دکمه طبقه سوم رو زد
با ایستادن آسانسور با ی راهروی بزرگ و طویل روبرو شدیم.
پشت سر هاتف راه افتادم که جلوی یک در بزرگ قهوه ای سوخته ایستاد و دو نفر داشتن اونجا نگهبانی می دادن
هاتف با کارت مخصوصی درو باز کرد و رفتیم داخل
قربان آوردمش!اسپانیایی حرف می زنه؟جلوی پنجره سرتاسری پشت به ما ایستاده بود و داشت ی چیزی رو روشن می کرد می تونی بری!
اما قربان این دختره خطرنا... مشکلی نیست هاتف!
هاتف دیگه چیزی نگفت و رفت بیرون
اتاقش ی جایی مثل اتاق کار بود
بزرگ و دلباز...روی مبلی نشستم
پشت میز کارش نشست، اون وسیله ای که حالا فهمیدم پیپ بوده رو گذاشت گوشه لبش و بعد دودش رو داد بیرون
گفته بودی شرط داری؟به روبروم نگاه کردم و اول حرفم رو مزه مزه کردم!+ من یک آدم عادی نیستم!در واقع برای زنده موندن نیاز به یک داروی خاص دارم.ابرویی بالا انداخت خب؟
+ می خوام اون دارو رو برام پیدا کنی، و خب فرصت زیادی نداری...سه هفته!
درست با تموم شدن این ماه باید اون دارو رو تزریق کنم، هر ماه تکرار میشه
و در عوضش تو قراره چیکار کنی؟+ سوگند وفاداری یاد می کنم و اینجا کار می کنم چجوری می تونم این دارو رو پیدا کنم
+ ابن رو نباید از من بپرسی!
فقط پیداش کن
نگاهش خیلی مرموز و نفوذ گر بود.
چرا شیخ احمد رو کشتیشونه ای بالا انداختم+ چون ماموریت داشتم! نمی ترسی از اینکه تحویلت بدم به پسرش و افرادش
کمی سرم رو کج کردم و نگاهش کردم
+ از مردن ابایی ندارم...چیزی هم برای از دست دادن ندارم
دم عمیقی از پیپش گرفت و همینطور که دودش رو بیرون می داد جالبه ای گفت
و تازمانی که دارو رو پیدا کنم تو چیکار می کنی؟گوشه پیراهنم رو بالا گرفتم زخم هام رو نشونش دادم+ استراحت می کنم تا زخم هام کاملا خوب بشن_ خیلی خوب، اسم و سن و ملیتت رو بگو+ اسم های زیادی دارم اما اکثرا بهم می گن الِوِن، بیست و هفت سالمه و ملیتم رو نمی دونم!دوباره برگشت پشت پنجره و بهم گفت می تونی بریاز جا بلند شدم و رفتم بیرون که هاتف با سر اشاره کرد بریم توی راه برگشت تونستم جاهای بیشتری رو ببینمهر گوشه ای از اینجا پر از محافظ مسلح بود!
سی ریکشن پارت بعدی
چند ساعتی رو مشغول فکر کردن بودم و در نهایت به هاتف گفتم+ می خوام رییست رو ببینم!نیشخندی زد چیشد تو که نمی خواستی قبول کنی!
چند ثانیه بی حرف نگاهش کردم که طلبکار بهم توپید
چیه...چه مرگته؟+ به رییست بگو...من برای اینجا موندن شرط دارم!با تمسخر نگاهم کرد و نیشخندی زد شرط داری؟
تو باید از خدات باشه که رییس می خواد اینجا کار کنی بعد شرط می ذاری؟
+ این موضوعی نیست که به تو مربوط باشه، فقط این رو بهش بگو!
چند ثانیه با چشم های ریز شده و مشکوک نگاهم کرد و بعدش رفت بیرون
نیم ساعت بعد برگشت و گفت که باید بریم پیش رییسش
بعد از بیرون اومدن از اون اتاق مطب مانند
از ی فضای سبز و باغ بزرگ گذشتیم تا به ی عمارت بزرگ رسیدیم
جای زیبا و باشکوهی بود!
با داخل شدنمون، وارد آسانسوری شدیم و هاتف دکمه طبقه سوم رو زد
با ایستادن آسانسور با ی راهروی بزرگ و طویل روبرو شدیم.
پشت سر هاتف راه افتادم که جلوی یک در بزرگ قهوه ای سوخته ایستاد و دو نفر داشتن اونجا نگهبانی می دادن
هاتف با کارت مخصوصی درو باز کرد و رفتیم داخل
قربان آوردمش!اسپانیایی حرف می زنه؟جلوی پنجره سرتاسری پشت به ما ایستاده بود و داشت ی چیزی رو روشن می کرد می تونی بری!
اما قربان این دختره خطرنا... مشکلی نیست هاتف!
هاتف دیگه چیزی نگفت و رفت بیرون
اتاقش ی جایی مثل اتاق کار بود
بزرگ و دلباز...روی مبلی نشستم
پشت میز کارش نشست، اون وسیله ای که حالا فهمیدم پیپ بوده رو گذاشت گوشه لبش و بعد دودش رو داد بیرون
گفته بودی شرط داری؟به روبروم نگاه کردم و اول حرفم رو مزه مزه کردم!+ من یک آدم عادی نیستم!در واقع برای زنده موندن نیاز به یک داروی خاص دارم.ابرویی بالا انداخت خب؟
+ می خوام اون دارو رو برام پیدا کنی، و خب فرصت زیادی نداری...سه هفته!
درست با تموم شدن این ماه باید اون دارو رو تزریق کنم، هر ماه تکرار میشه
و در عوضش تو قراره چیکار کنی؟+ سوگند وفاداری یاد می کنم و اینجا کار می کنم چجوری می تونم این دارو رو پیدا کنم
+ ابن رو نباید از من بپرسی!
فقط پیداش کن
نگاهش خیلی مرموز و نفوذ گر بود.
چرا شیخ احمد رو کشتیشونه ای بالا انداختم+ چون ماموریت داشتم! نمی ترسی از اینکه تحویلت بدم به پسرش و افرادش
کمی سرم رو کج کردم و نگاهش کردم
+ از مردن ابایی ندارم...چیزی هم برای از دست دادن ندارم
دم عمیقی از پیپش گرفت و همینطور که دودش رو بیرون می داد جالبه ای گفت
و تازمانی که دارو رو پیدا کنم تو چیکار می کنی؟گوشه پیراهنم رو بالا گرفتم زخم هام رو نشونش دادم+ استراحت می کنم تا زخم هام کاملا خوب بشن_ خیلی خوب، اسم و سن و ملیتت رو بگو+ اسم های زیادی دارم اما اکثرا بهم می گن الِوِن، بیست و هفت سالمه و ملیتم رو نمی دونم!دوباره برگشت پشت پنجره و بهم گفت می تونی بریاز جا بلند شدم و رفتم بیرون که هاتف با سر اشاره کرد بریم توی راه برگشت تونستم جاهای بیشتری رو ببینمهر گوشه ای از اینجا پر از محافظ مسلح بود!
سی ریکشن پارت بعدی
۱۶:۴۷