بازارسال شده از سروستان
۱۴:۱۳
از ابتدای حمله آمریکا و رژیم اسرائیل به ایران و آغاز جنگ رمضان، شبکه افق مجموعهای از مستندها و گزارشهای میدانی را برای همراهی و تحلیل ابعاد گوناگون این جنگ تحمیلی روی آنتن خود برده است:
مجموعه «سروستان» به تهیهکنندگی و کارگردانی محمدعلی محمددوست و با اجرای نادر سهرابی به موضوعات و وقایع شاخص در فضای مجازی پرداخته و در مورد آنها صحبت میکند.
۱۴:۳۷
بازارسال شده از اخبار تلویزیون
روایت زندگی پرستار شهید رامین جعفری و فرزند ایشان علیرضای یازده ساله در مستند «حاضر»امشب ساعت ۲۲:۰۰ از شبکه افق
#سیما#تلویزیون#شبکه_افق#روابط_عمومی_و_رسانه_های_نوین_معاونت_سیما
www.IRIBTV.ir
@IRIBTV_ir
#سیما#تلویزیون#شبکه_افق#روابط_عمومی_و_رسانه_های_نوین_معاونت_سیما
۲۰:۲۷
بازارسال شده از سروستان
۷:۴۰
بازارسال شده از سروستان
اعتراض به جنگ علیه ایران توسط سربازان امریکایی
بریده ای از برنامه #سروستان
@sarvestantv
@ofogh_mostanad
بریده ای از برنامه #سروستان
۱۳:۱۷
بازارسال شده از مستند کارزار
#جنگ رمضان#کارزار
۷:۱۲
بازارسال شده از مستند کارزار
#جنگ رمضان#کارزار
۷:۱۲
بازارسال شده از مستند کارزار
#جنگ رمضان#کارزار
۷:۱۲
بازارسال شده از سروستان
۱۴:۰۱
بازارسال شده از سروستان
۱۴:۰۶
بازارسال شده از افق مستند
|
#مقاوم_شهر قابی است از جنس تصویر و قلم، به دنبال روایت مردمی که قلـــ🫀ــب تپنده شهرهای مقاوم ما شده اند.
روایت مردم؛ آنها که در مقاوم شهر خانه دارند...
پخش روزانه از شبکه افق سیما
@moghavemshahr_tv
@ofogh_mostanad
۱۴:۱۰
بازارسال شده از برنامه مستند «مقاوم شهر» 🇮🇷
#مقاوم_شهر#قم
۱۷:۵۰
بازارسال شده از افق مستند
|
#مقاوم_شهر قابی است از جنس تصویر و قلم، به دنبال روایت مردمی که قلـــ🫀ــب تپنده شهرهای مقاوم ما شده اند.
روایت مردم؛ آنها که در مقاوم شهر خانه دارند...
پخش روزانه از شبکه افق سیما
@moghavemshahr_tv
@ofogh_mostanad
۱۷:۵۰
بازارسال شده از برنامه مستند «مقاوم شهر» 🇮🇷
کاشان توقف میکنیم، میرویم مسجد آقا بزرگ. بی نهایت زیبا، خشت و گِلی به سنت کویر، با بادگیر هایی که به تمنای خنکایی دست کشیده اند در آسمان و البته عطر دعای ندبه که پخش شده در حیاط مسجد. اما مسجد آقا به همان اندازه که زیبا است، چیزی برای برنامهی ما ندارد. باکی نیست. همین که چند دقیقه باران کلمات ندبه بخورد به سر و صورت روحمان عشق است. زیر لب اللهم بارک لمولانا صاحب الزمانی میگویم و پر میدهم سمت آسمان و مگر نه اینکه هر سلامی علیکی دارد و هر دعایی در حق این خاندان کنی چند تا میگذارند رویش و به خودت برمیگردانند.
#مقاوم_شهر
۵:۳۶
بازارسال شده از سروستان
۱۷:۵۰
بازارسال شده از سروستان
۱۲:۱۰
بازارسال شده از برنامه مستند «مقاوم شهر» 🇮🇷
میرسیم گلستان شهدای اصفهان. هنوز مشغول کل کل با سیدم که اینجا بخشی از قبرستان تخته فولاد است یا نه. در راه، چند جملهی خوب برای دیالوگ مجری سر مزار شهید زاهدی و شهید نیلفروشان به ذهنم میرسد. دو شهیدی که مظلومیتشان و خونشان شد عامل آغاز این سلسله درگیری های تمدنی با اسرائیل؛ وعده صادق اول و دوم.نمیدانم چه میشود و کدام دست غیبی هدایت میکند که به خودمان میآییم میبینیم بالای مزار شهدای اخیر ایستاده ایم و این اخیر آنقدر تازه هست که بوی کافور پیکر ها هنوز در فضا پخش باشد. یکبار دیگر خدا را برای بویایی ضعیف شکر!
یکی از بچه ها صدایم میزند. دارد مطلبی را توضیح میدهد. همینطوری که مشغول توضیح است چشمم میخورد به مزار شهیدی که عکسش با لباس آبی فوتبال است در زمین چمن... شهید مهدوَر. نگاهم میخورد به مزار کناریش؛ آنهم مهدوَر است. استخوان هایم تیر میکشند. بدون اینکه حرفش را قطع کنم یک کمی سرک میکشیم سمت چپ که کامل ببینم. باورم نمیشود! نه شهید از یک خانواده. خانوادهی مهدوَر. با خودم فکر میکنم حمله به خانه، به خانواده، حتی اگر به قصد ترور باشد یک نامردی خاصی درونش دارد. تو با این شیوهی حمله نه تنها جان شخص را میگیری، بلکه به او، به مرگش، به حریمش توهین میکنی. کاش روزی هزینهی این توهین ها را از اسرائیل بگیریم. دلم روضه میخواهد.
و خدا حاجت دل را چه زود میدهد... میخواهیم فیلمبرداری را شروع کنیم. نگاهمان میافتد به یک خانواده که زیرانداز پهن کردهاند و پای چند قبر نشستهاند. میگوییم شاید عمه یا دایی شهید هستند. میخواهیم برویم جلو برای مصاحبه که صالح با دست میکوبد روی پیشانیش؛"اوه اوه حاجی..." نگاه که میکنم به عکس ها تازه دوزاریم میفتد. شهیدان چهار کودکاند. حساسیت بالا میرود. پیشنهاد میدهم کمی با دوربین آن اطراف بپلکیم ببینیم اگر واکنشی ندارند کم کم کار را شروع کنیم.جلو میرویم. هنوز قاب را درست حسابی روی مزار ها نبستهایم که صدای گرفته و خش داری از پشت سرمان میگوید: لطفا نگیرید... اگرم گرفتید پاک کنید... تا صالح بخواهد بگوید که ما فقط داریم از مزار ها میگیریم و... مرد بدون اینکه حتی به ما نگاه کند، با همان قاطعیت حرف را قطع میکند: وقتی نیستن بیاید از مزارا بگیرید، الانم هرچی دارید پاک کنید لطفا!خداخواه است که چیزی بهش نمی گوئیم و نمی پرسیم به او چه ربطی دارد... و فقط چند ثانیه بعد آرام میپرسد:+ از آشناهاتون...- پدرِ هدی و بشریم!
سرم را بر میگردانم سمت مزار ها. چشمم میخورد به چشمان بشری و باور کنید، چشم های دخترک در حالی که دارد با لبخند عدد دو را نشان میدهد و لپ هایش به رنگ پرچم ایران رنگ شده، خیلی زنده است. خیلی زنده تر از اینکه باور کنم آن پیکر الان زیر خاک است. یک لحظه انگار دارم عکس را روی دیوار خانهای میبینم. توی آلبوم عکسی. عکس آنقدر زنده است که انگار هیچ ربطی به آن مزار ندارد. کم میآورم. کلنجار میروم که باور نکنم. مزار کناری مال خواهر کوچکتر است. ناگهان در ذهنم جرقه ای میخورد و معما حل میشود و من به خاک سیاه مینشینم.- دیشبش تو خونهشون تولد بوده. همه فامیل جمع شدن خونه پدربزرگ و مادربزرگ...کم کم دارد یادم میآید!- ... صبح بزرگترا میرن سر کار و چهارتا نوه ها میمونن پیش پدربزرگ و مادربزرگشون...امروز صبح راهبلدمان چیزهایی گفته بود!-... گِرای اشتباهی داده بودن. ساعت ۴ صبح یه جا رو میزنن. بچه ها خواب بودن. پدربزرگ و مادربزرگ میان تو کوچه ببینن چه خبره که بمب بعدی میخوره تو خونه و بچه ها...دوربین و مصاحبه غلاف، کل گروه نشستهایم به هق هق و گریه.صدای گریهی غیرطبیعی و عصبیه پدر آتوسا بلند میشود: خاک تو سر من... خاک تو سرم که بچهمو از زیر سقف کشیدم بیرون و زندهام... من مَردم؟!!! ای..... به این مردونگی!بگذار بگذریم. از غربت و غم آن چهار تکه سنگ، با چهار عکس کودکانه هر چه بیشتر بگویم، کمتر گفتهام! زیرلب صدایش میزنم: خدایا قربون بزرگی و جبروتت، از ما امتحانای سخت نگیر... ما اصلا اینجا ها رو بلد نیستیم!
#اصفهان#مقاوم_شهر
۱۳:۲۹
بازارسال شده از سروستان
۱۳:۳۸
بازارسال شده از سروستان
۱۴:۰۱