ضرورت خروج از ایستایی استراتژیک در نظام تصمیمگیری کشور
آنچه در یک سال اخیر بیش از هر چیز در سیاست هستهای و امنیتی ایران عجیب و آسیبزا است، نه صرفاً تداوم دکترین قدیمی هستهای، بلکه فقدان سازوکار مؤثر برای بازاندیشی استراتژیک در مواجهه با تحولات بزرگ امنیتی است.
پیش از جنگ ۱۲ روزه، برخی چهرههای سیاسی و امنیتی از جمله شهید لاریجانی و شهید خرازی هشدار داده بودند که حمله نظامی به ایران میتواند به تغییر در راهبرد هستهای کشور منجر شود. با این حال، پس از وقوع جنگ و حتی تحمیل دو جنگ بزرگ توسط دو قدرت اتمی در کمتر از یک سال، نه تغییری در دکترین هستهای مشاهده شد و نه تحول معناداری در جهتگیری کلان سیاست خارجی و امنیت ملی.
این وضعیت را نمیتوان صرفاً با ارجاع به ملاحظات ایدئولوژیک همچون موضوع فتوا یا فقدان ظرفیت مادی توضیح داد. مسئله عمیقتر، به ساختار تصمیمگیری در کشور بازمیگردد؛ ساختاری که بیش از آنکه مبتنی بر طراحی و بازنگری استراتژیک باشد، حول مدیریت تاکتیکی بحرانها و ضرورتهای کوتاهمدت عمل میکند. در چنین چارچوبی، تصمیمات کلان معمولاً واکنشی، مقطعی و معطوف به کنترل شرایط جاریاند، نه مبتنی بر بازتعریف اهداف و موازنههای بلندمدت.
این ضعف در سیاستگذاری استراتژیک تنها به پرونده هستهای محدود نیست. در بسیاری از حوزههای کلان امنیت ملی و سیاست خارجی نیز میتوان همین الگو را مشاهده کرد؛ از نحوه تنظیم روابط با قدرتهای بزرگ گرفته تا تعریف پروژههای راهبردی منطقهای و بینالمللی. به همین دلیل، حتی توافقها و اسناد مهمی مانند همکاریهای راهبردی با روسیه و چین نیز الزاماً به تغییر در موازنههای واقعی یا شکلگیری یک جهتگیری جدید منجر نمیشوند، زیرا فاقد پشتوانه یک بازتعریف جامع استراتژیک در سطوح تصمیمگیری و اجرایی هستند.
در واقع، مسئله اصلی آن است که جنگها و بحرانهای بزرگ، در بسیاری از کشورها به نقطه عطفی برای بازنگری در دکترین امنیتی و سیاست خارجی تبدیل میشوند؛ اما در ایران، این تحولات صرفاً به بازتولید و تشدید همان الگوهای پیشین میانجامند. به همین دلیل، تداوم دست فرمان هستهای دو دهه گذشته، حتی پس از پرهزینهترین تحولات یک سال اخیر، بیش از آنکه نشانه ثبات راهبردی باشد، میتواند بازتاب نوعی ایستایی در نظام تصمیمسازی کلان کشور تلقی شود.
بنابراین با الگوهای تصمیمگیری پیش از دو جنگ اخیر، نه تنها تحولی در ساختار و بافتار امنیتی و سیاست خارجی کشور ایجاد نمیشود بلکه مدام باید در انتظار بمباران توسط دشمن باشیم!
نظام تصمیمگیری کشور پس از این دو جنگ، باید درباره موضوعات کلان مهمی چون برنامه هستهای، روابط با قدرتهای بزرگ، سیاستهای منطقهای و… دست به انتخابهای بزرگی بزند. همانطور که دفاع مقدس ۸ ساله سیاست امنیتی و خارجی ایران را متحول کرد، دو جنگ وجودی ۱۲ و روزه و ۴۰ روزه نیز باید نظام تصمیمگیری امنیتی و سیاست خارجی کشور را متحول کنند!@ofoghiran
آنچه در یک سال اخیر بیش از هر چیز در سیاست هستهای و امنیتی ایران عجیب و آسیبزا است، نه صرفاً تداوم دکترین قدیمی هستهای، بلکه فقدان سازوکار مؤثر برای بازاندیشی استراتژیک در مواجهه با تحولات بزرگ امنیتی است.
پیش از جنگ ۱۲ روزه، برخی چهرههای سیاسی و امنیتی از جمله شهید لاریجانی و شهید خرازی هشدار داده بودند که حمله نظامی به ایران میتواند به تغییر در راهبرد هستهای کشور منجر شود. با این حال، پس از وقوع جنگ و حتی تحمیل دو جنگ بزرگ توسط دو قدرت اتمی در کمتر از یک سال، نه تغییری در دکترین هستهای مشاهده شد و نه تحول معناداری در جهتگیری کلان سیاست خارجی و امنیت ملی.
این وضعیت را نمیتوان صرفاً با ارجاع به ملاحظات ایدئولوژیک همچون موضوع فتوا یا فقدان ظرفیت مادی توضیح داد. مسئله عمیقتر، به ساختار تصمیمگیری در کشور بازمیگردد؛ ساختاری که بیش از آنکه مبتنی بر طراحی و بازنگری استراتژیک باشد، حول مدیریت تاکتیکی بحرانها و ضرورتهای کوتاهمدت عمل میکند. در چنین چارچوبی، تصمیمات کلان معمولاً واکنشی، مقطعی و معطوف به کنترل شرایط جاریاند، نه مبتنی بر بازتعریف اهداف و موازنههای بلندمدت.
این ضعف در سیاستگذاری استراتژیک تنها به پرونده هستهای محدود نیست. در بسیاری از حوزههای کلان امنیت ملی و سیاست خارجی نیز میتوان همین الگو را مشاهده کرد؛ از نحوه تنظیم روابط با قدرتهای بزرگ گرفته تا تعریف پروژههای راهبردی منطقهای و بینالمللی. به همین دلیل، حتی توافقها و اسناد مهمی مانند همکاریهای راهبردی با روسیه و چین نیز الزاماً به تغییر در موازنههای واقعی یا شکلگیری یک جهتگیری جدید منجر نمیشوند، زیرا فاقد پشتوانه یک بازتعریف جامع استراتژیک در سطوح تصمیمگیری و اجرایی هستند.
در واقع، مسئله اصلی آن است که جنگها و بحرانهای بزرگ، در بسیاری از کشورها به نقطه عطفی برای بازنگری در دکترین امنیتی و سیاست خارجی تبدیل میشوند؛ اما در ایران، این تحولات صرفاً به بازتولید و تشدید همان الگوهای پیشین میانجامند. به همین دلیل، تداوم دست فرمان هستهای دو دهه گذشته، حتی پس از پرهزینهترین تحولات یک سال اخیر، بیش از آنکه نشانه ثبات راهبردی باشد، میتواند بازتاب نوعی ایستایی در نظام تصمیمسازی کلان کشور تلقی شود.
بنابراین با الگوهای تصمیمگیری پیش از دو جنگ اخیر، نه تنها تحولی در ساختار و بافتار امنیتی و سیاست خارجی کشور ایجاد نمیشود بلکه مدام باید در انتظار بمباران توسط دشمن باشیم!
نظام تصمیمگیری کشور پس از این دو جنگ، باید درباره موضوعات کلان مهمی چون برنامه هستهای، روابط با قدرتهای بزرگ، سیاستهای منطقهای و… دست به انتخابهای بزرگی بزند. همانطور که دفاع مقدس ۸ ساله سیاست امنیتی و خارجی ایران را متحول کرد، دو جنگ وجودی ۱۲ و روزه و ۴۰ روزه نیز باید نظام تصمیمگیری امنیتی و سیاست خارجی کشور را متحول کنند!@ofoghiran
۱۹:۵۳
قواعد امنیتی و رفتاری ایران در منطقه متناسب با رفتار بازیگران بازتنظیم شده است.بدینمعنا که هر بازیگری که با اقدامات و دستورکار جنگی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در هر سطحی همراهی کند، به همان نسبت یا بیش از آن، به عنوان یک تهدید بالفعل ادراک میشود و به تحرکات، اقدامات و حتی نیات خصمانه نظامی و سیاسی آن پاسخ داده میشود. رفتار ایران در برابر امارات و کویت در همین راستا است! در واقع، قاعده امنیتی ایران اینگونه تنظیم شده است: فارغ از اقدامات که با پاسخ فوری مواجه میشود، نیات خصمانه نیز به منزله تهدید عینی است و به آن پاسخ داده میشود!@ofoghiran
۱۲:۳۰
بعید است مذاکرات به نتیجهای برسد، چراکه شکافها بسیار بزرگ است؛ چراکه پروژه امنیتیای که درباره ایران از جنگ ۱۲ روزه تاکنون آغاز شده پروژهای کلان و بزرگ است که آمریکا و اسرائیل از مسیر توافق نمیتوانند به آن دست یابند.
آنها ایران متفاوتی میخواهند که از درون آن معامل برد-برد برای تهران حاصل نمیشود. راهبرد «یا جنگ» «یا تسلیم» از سوی آنها همچنان ادامه خواهد داشت. در مقابل، ایران علیرغم آمادگی جنگی، راهبرد «نه جنگ» «نه تسلیم» را دنبال خواهد کرد.@ofoghiran
آنها ایران متفاوتی میخواهند که از درون آن معامل برد-برد برای تهران حاصل نمیشود. راهبرد «یا جنگ» «یا تسلیم» از سوی آنها همچنان ادامه خواهد داشت. در مقابل، ایران علیرغم آمادگی جنگی، راهبرد «نه جنگ» «نه تسلیم» را دنبال خواهد کرد.@ofoghiran
۲۰:۲۸
منازعهای که ادامه دارد
یکی از دلایل شکلگیری #جنگ_دوم میان ایران و آمریکا-اسرائیل، این بود که #جنگ_اول نتوانست معادله «برنده و بازنده» را روشن کند.
از نگاه آمریکا، پیروزی یعنی تسلیم ایران یا تغییر رژیم؛ اما از نگاه ایران، پیروزی در ناکامی آمریکا برای تحقق اهدافش و پایان پایدار تجاوز معنا میشود.
همین تفاوتِ بنیادین در تعریف «پیروزی»، بحران را به چرخهای فرسایشی تبدیل کرده است. برای آمریکا، پیروزی زمانی معنا دارد که ایران یا رفتار منطقهای و راهبردی خود را تغییر دهد، یا در سطحی عمیقتر دچار استحاله سیاسی یا تغییر رژیم شود. در مقابل، ایران بقا، حفظ بازدارندگی و ناکام گذاشتن اهداف آمریکا را علائم پیروزی میداند.
این شکاف در تعریف «پیروزی»، همراه با نابرابری قدرت، منازعه را وارد یک بازی حاصلجمعصفر کرده است؛ جایی که هر امتیاز یک طرف، بهمثابه عقبنشینی طرف مقابل تلقی میشود. در چنین شرایطی، دستیابی به توافق پایدار دشوار است، زیرا هر یک از طرفین هزینه تقابل را کمتر از مصالحه راهبردی میبینند.
بنابراین، تا زمانی که این منطقِ «برنده-بازنده» بر روابط حاکم باشد، نه بحران پایان مییابد و نه توافقی پایدار شکل خواهد گرفت؛ بلکه هر آتشبسی میتواند فقط وقفهای کوتاه میان درگیری باشد.@ofoghiran
یکی از دلایل شکلگیری #جنگ_دوم میان ایران و آمریکا-اسرائیل، این بود که #جنگ_اول نتوانست معادله «برنده و بازنده» را روشن کند.
از نگاه آمریکا، پیروزی یعنی تسلیم ایران یا تغییر رژیم؛ اما از نگاه ایران، پیروزی در ناکامی آمریکا برای تحقق اهدافش و پایان پایدار تجاوز معنا میشود.
همین تفاوتِ بنیادین در تعریف «پیروزی»، بحران را به چرخهای فرسایشی تبدیل کرده است. برای آمریکا، پیروزی زمانی معنا دارد که ایران یا رفتار منطقهای و راهبردی خود را تغییر دهد، یا در سطحی عمیقتر دچار استحاله سیاسی یا تغییر رژیم شود. در مقابل، ایران بقا، حفظ بازدارندگی و ناکام گذاشتن اهداف آمریکا را علائم پیروزی میداند.
این شکاف در تعریف «پیروزی»، همراه با نابرابری قدرت، منازعه را وارد یک بازی حاصلجمعصفر کرده است؛ جایی که هر امتیاز یک طرف، بهمثابه عقبنشینی طرف مقابل تلقی میشود. در چنین شرایطی، دستیابی به توافق پایدار دشوار است، زیرا هر یک از طرفین هزینه تقابل را کمتر از مصالحه راهبردی میبینند.
بنابراین، تا زمانی که این منطقِ «برنده-بازنده» بر روابط حاکم باشد، نه بحران پایان مییابد و نه توافقی پایدار شکل خواهد گرفت؛ بلکه هر آتشبسی میتواند فقط وقفهای کوتاه میان درگیری باشد.@ofoghiran
۱۸:۴۶
فارغ از اینکه حجم خسارات ناشی از جنگ چقدر است که بنظر میرسد فراتر از ۳۰ میلیارد دلار است، پرداختن به رقمهای نجومی، ۸۰۰، ۸۰، ۵۰ و … میلیارد دلار درآمدهای حاصل از عوارض در تنگه هرمز، با نگاه خوشبینانه از کماطلاعی و عدد نفهمی و با نگاه واقعیتر، ساختن روایتهای سرابگونه برای انحراف افکار عمومی است. طبق برآوردها، درآمد حاصل از عوارض شاید بین ۳ تا ۵ میلیارد دلار باشد.فارغ از این اعداد و ارقام، راهبرد ایران به تنگه هرمز باید فراتر از عواید ناچیز مالی آن باشد! راهبرد ایران در تنگه هرمز باید در شکلدهی و چارچوببندی روابط با دوستان، همسایگان، رقبا و بازیگران متخاصم تنظیم شود که البته در رابطه با این نیز نباید دچار برآوردها و خوشبینیهای بیش از اندازه شد! به صورت کلی، تنگه بیش از آنکه پولساز باشد باید رفتارساز باشد! در رفتارسازی نیز باید واقعگرایانه و براساس یک راهبرد بلندمدت و منسجم عمل کرد.@ofoghiran
۹:۴۲
چند نکته مهم درباره سفر ترامپ به پکن
سفر ترامپ به پکن را نمیتوان صرفاً یک دیدار دیپلماتیک معمولی دانست؛ این سفر نشانهای از تغییر درک واشنگتن از نظم جهانی و نحوه مواجهه آمریکا با چین بود. مجموعه پیامهایی که از این سفر مخابره شد، نه فقط برای پکن، بلکه برای متحدان سنتی آمریکا در آسیا و اروپا و حتی دشمنان واشنگتن نیز معنادار بود.
۱. سفر ترامپ به چین، نخستین سفر یک رئیسجمهور آمریکا از سال ۱۹۹۸ بود که صرفاً به دیدار با رهبران چینی اختصاص داشت و برخلاف سنت رایج کاخ سفید، با توقف در کشورهای متحد منطقه همراه نشد. همین موضوع بهتنهایی حامل پیامی روشن بود: واشنگتن دیگر الزامی نمیبیند که تعامل با چین را در چارچوب هماهنگی با متحدانش تعریف کند.
در سالهای گذشته، آمریکا تلاش میکرد میان سیاست مهار چین و اطمینانبخشی به متحدانش نوعی انسجام برقرار کند؛ اما در دولت ترامپ، این پیوند تا حد زیادی گسسته شده است. حتی در شرایطی که واشنگتن سرمایهگذاری گستردهای برای تقویت همکاریهای دریایی با فیلیپین انجام داده، نگرانیها درباره رفتار چین در دریای جنوبی چین در دستور کار اصلی سفر ترامپ به پکن چندان برجسته نبود. اکنون به نظر میرسد آمریکا ترجیح میدهد هر رابطه را بهصورت پروندهای مستقل مدیریت کند، نه بخشی از یک راهبرد منسجم جهانی.
۲. در موضوع ایران نیز، دستاورد ملموسی برای ترامپ دیده نشد. اگرچه او پس از دیدار با شی جینپینگ مدعی شد دو طرف بر جلوگیری از هستهای شدن ایران و ضرورت باز نگه داشتن تنگه هرمز توافق دارند، اما این مواضع اساساً همان خطوط سنتی و تکراری سیاست چین بود و نشانهای از همراهی جدید پکن با فشارهای واشنگتن علیه تهران دیده نشد. مهمتر اینکه ترامپ ظاهراً نتوانست چین را برای کاهش یا توقف واردات نفت از ایران با خود همراه کند.
۳. چینیها همچنین بهخوبی الگوی رفتاری ترامپ را درک کردهاند؛ الگویی که بسیاری از رهبران خارجی و مدیران شرکتهای بزرگ آمریکایی برای تأثیرگذاری بر او به کار گرفتهاند: ستایش شخصی، اعطای امتیازات نمادین و وعده سرمایهگذاریهای اقتصادی. در جریان سفر پکن نیز نسخه چینی همین مدل بهوضوح به نمایش درآمد؛ از تشریفات ویژه گرفته تا برجستهسازی رابطه شخصی میان ترامپ و شی.
۴. اما شاید مهمترین پیام این سفر، برای متحدان آمریکا در آسیا بود. پکن تلاش کرد از تمایل ترامپ به کاهش تنش و حفظ رابطهای گرم با شی جینپینگ استفاده کند تا این تصور را القا کند که واشنگتن دیگر شریک امنیتی کاملاً قابل اتکایی نیست. پیام غیرمستقیم به توکیو، تایپه و دیگر شرکای منطقهای این بود که ترامپ بیش از هر چیز برای رابطه مستقیم خود با چین اهمیت قائل است و عملاً پکن را بهعنوان همتای همسطح آمریکا در مدیریت نظم جهانی پذیرفته است.
۵. شاید به همین دلیل است که از سال ۲۰۲۵ تاکنون، موجی از سفر رهبران متحدان سنتی آمریکا به پکن شکل گرفته است؛ از استرالیا و کانادا گرفته تا فرانسه، آلمان، بریتانیا، کره جنوبی و اسپانیا. برخی از این کشورها که سالها فاصله محسوسی از چین گرفته بودند، اکنون دوباره در حال فعالسازی کانالهای سیاسی و اقتصادی خود با پکن هستند. سفر کییر استارمر به چین در سال ۲۰۲۶، نخستین سفر یک نخستوزیر بریتانیا به پکن از زمان ترزا می در سال ۲۰۱۸ بود. همچنین سفر رسمی پادشاه اسپانیا پس از هجده سال، نشانهای دیگر از بازگشت تدریجی اروپا به تعامل فعالتر با چین تلقی میشود.
این روند نشان میدهد که همزمان با تغییر اولویتهای راهبردی واشنگتن و افزایش نگرانیها نسبت به رویکرد یکجانبهگرایانه ترامپ، متحدان آمریکا نیز در حال بازتنظیم روابط خود با پکن هستند. آنها نمیخواهند در جهانی که آمریکا تعهداتش را سیالتر تعریف میکند، بدون گزینه جایگزین باقی بمانند.
۶. در عین حال، رویکرد ترامپ در قبال چین بیش از هر زمان دیگری معاملهمحور به نظر میرسد. او میان مسائل اقتصادی، امنیتی و ژئوپلیتیکی مرز روشنی قائل نیست و تصور میکند بسیاری از اختلافات را میتوان از طریق رابطه شخصی با شی جینپینگ حل کرد. همین نگاه این نگرانی را ایجاد کرده که واشنگتن ممکن است در ازای دستاوردهای کوتاهمدت اقتصادی ــ مانند خرید سویا یا هواپیما توسط چین ــ در موضوعات راهبردیتری چون تایوان یا محدودیتهای فناوری، انعطاف نشان دهد.
۷. با این حال، این وضعیت یک خطر متقابل نیز دارد. هنگامی که واشنگتن بهصورت علنی بر تعهداتش نسبت به متحدان منطقهای تأکید قاطع نمیکند، این احتمال افزایش مییابد که پکن اراده واقعی آمریکا را اشتباه محاسبه کند و میزان آمادگی واشنگتن برای دفاع از منافعش را کمتر از واقع برآورد کند؛ سوءبرداشتی که میتواند در آینده، بستر تنشهای خطرناکتری را فراهم کند./ مصطفی نجفی@ofoghiran
سفر ترامپ به پکن را نمیتوان صرفاً یک دیدار دیپلماتیک معمولی دانست؛ این سفر نشانهای از تغییر درک واشنگتن از نظم جهانی و نحوه مواجهه آمریکا با چین بود. مجموعه پیامهایی که از این سفر مخابره شد، نه فقط برای پکن، بلکه برای متحدان سنتی آمریکا در آسیا و اروپا و حتی دشمنان واشنگتن نیز معنادار بود.
۱. سفر ترامپ به چین، نخستین سفر یک رئیسجمهور آمریکا از سال ۱۹۹۸ بود که صرفاً به دیدار با رهبران چینی اختصاص داشت و برخلاف سنت رایج کاخ سفید، با توقف در کشورهای متحد منطقه همراه نشد. همین موضوع بهتنهایی حامل پیامی روشن بود: واشنگتن دیگر الزامی نمیبیند که تعامل با چین را در چارچوب هماهنگی با متحدانش تعریف کند.
در سالهای گذشته، آمریکا تلاش میکرد میان سیاست مهار چین و اطمینانبخشی به متحدانش نوعی انسجام برقرار کند؛ اما در دولت ترامپ، این پیوند تا حد زیادی گسسته شده است. حتی در شرایطی که واشنگتن سرمایهگذاری گستردهای برای تقویت همکاریهای دریایی با فیلیپین انجام داده، نگرانیها درباره رفتار چین در دریای جنوبی چین در دستور کار اصلی سفر ترامپ به پکن چندان برجسته نبود. اکنون به نظر میرسد آمریکا ترجیح میدهد هر رابطه را بهصورت پروندهای مستقل مدیریت کند، نه بخشی از یک راهبرد منسجم جهانی.
۲. در موضوع ایران نیز، دستاورد ملموسی برای ترامپ دیده نشد. اگرچه او پس از دیدار با شی جینپینگ مدعی شد دو طرف بر جلوگیری از هستهای شدن ایران و ضرورت باز نگه داشتن تنگه هرمز توافق دارند، اما این مواضع اساساً همان خطوط سنتی و تکراری سیاست چین بود و نشانهای از همراهی جدید پکن با فشارهای واشنگتن علیه تهران دیده نشد. مهمتر اینکه ترامپ ظاهراً نتوانست چین را برای کاهش یا توقف واردات نفت از ایران با خود همراه کند.
۳. چینیها همچنین بهخوبی الگوی رفتاری ترامپ را درک کردهاند؛ الگویی که بسیاری از رهبران خارجی و مدیران شرکتهای بزرگ آمریکایی برای تأثیرگذاری بر او به کار گرفتهاند: ستایش شخصی، اعطای امتیازات نمادین و وعده سرمایهگذاریهای اقتصادی. در جریان سفر پکن نیز نسخه چینی همین مدل بهوضوح به نمایش درآمد؛ از تشریفات ویژه گرفته تا برجستهسازی رابطه شخصی میان ترامپ و شی.
۴. اما شاید مهمترین پیام این سفر، برای متحدان آمریکا در آسیا بود. پکن تلاش کرد از تمایل ترامپ به کاهش تنش و حفظ رابطهای گرم با شی جینپینگ استفاده کند تا این تصور را القا کند که واشنگتن دیگر شریک امنیتی کاملاً قابل اتکایی نیست. پیام غیرمستقیم به توکیو، تایپه و دیگر شرکای منطقهای این بود که ترامپ بیش از هر چیز برای رابطه مستقیم خود با چین اهمیت قائل است و عملاً پکن را بهعنوان همتای همسطح آمریکا در مدیریت نظم جهانی پذیرفته است.
۵. شاید به همین دلیل است که از سال ۲۰۲۵ تاکنون، موجی از سفر رهبران متحدان سنتی آمریکا به پکن شکل گرفته است؛ از استرالیا و کانادا گرفته تا فرانسه، آلمان، بریتانیا، کره جنوبی و اسپانیا. برخی از این کشورها که سالها فاصله محسوسی از چین گرفته بودند، اکنون دوباره در حال فعالسازی کانالهای سیاسی و اقتصادی خود با پکن هستند. سفر کییر استارمر به چین در سال ۲۰۲۶، نخستین سفر یک نخستوزیر بریتانیا به پکن از زمان ترزا می در سال ۲۰۱۸ بود. همچنین سفر رسمی پادشاه اسپانیا پس از هجده سال، نشانهای دیگر از بازگشت تدریجی اروپا به تعامل فعالتر با چین تلقی میشود.
این روند نشان میدهد که همزمان با تغییر اولویتهای راهبردی واشنگتن و افزایش نگرانیها نسبت به رویکرد یکجانبهگرایانه ترامپ، متحدان آمریکا نیز در حال بازتنظیم روابط خود با پکن هستند. آنها نمیخواهند در جهانی که آمریکا تعهداتش را سیالتر تعریف میکند، بدون گزینه جایگزین باقی بمانند.
۶. در عین حال، رویکرد ترامپ در قبال چین بیش از هر زمان دیگری معاملهمحور به نظر میرسد. او میان مسائل اقتصادی، امنیتی و ژئوپلیتیکی مرز روشنی قائل نیست و تصور میکند بسیاری از اختلافات را میتوان از طریق رابطه شخصی با شی جینپینگ حل کرد. همین نگاه این نگرانی را ایجاد کرده که واشنگتن ممکن است در ازای دستاوردهای کوتاهمدت اقتصادی ــ مانند خرید سویا یا هواپیما توسط چین ــ در موضوعات راهبردیتری چون تایوان یا محدودیتهای فناوری، انعطاف نشان دهد.
۷. با این حال، این وضعیت یک خطر متقابل نیز دارد. هنگامی که واشنگتن بهصورت علنی بر تعهداتش نسبت به متحدان منطقهای تأکید قاطع نمیکند، این احتمال افزایش مییابد که پکن اراده واقعی آمریکا را اشتباه محاسبه کند و میزان آمادگی واشنگتن برای دفاع از منافعش را کمتر از واقع برآورد کند؛ سوءبرداشتی که میتواند در آینده، بستر تنشهای خطرناکتری را فراهم کند./ مصطفی نجفی@ofoghiran
۲۱:۲۹
چند احتمال درباره وقوع درگیری در روزهای آینده
۱. مذاکرات علیرغم در جریان بودن پیامها از سوی میانجیها، با بنبست کامل مواجه شده و به نظر میرسد آمریکا قصد دارد قفل مذاکره را با یک حمله محدود اما موثر باز کند! به همین جهت، احتمال اقدام در روزهای پیشرو افزایش یافته است.
۲. در تهران این جمعبندی نهایی شده که درگیری اجتنابناپذیر و قریبالوقوع است و بر همین اساس، بانک اهداف جدیدی برای ایجاد شوک از جنس شوک روزهای نخست جنگ رمضان تعریف کرده است.
۳. برخی کشورهای عربی از جمله عربستان سعودی، قطر و عمان تلاش دارند در درگیری پیشرو خود را به صورت کامل کنار بکشند و به نظر میرسد پیامهایی نیز رد و بدل کردهاند. اینکه ایران سعودی را از بانک اهداف خارج کند یا نه بستگی به عوامل متعددی دارد! اگر زیرساختهای انرژی ایران هدف قرار گیرند ناچارا تاسیسات سعودی نیز در صدر اهداف خواهند بود.
۴. احتمال اقدامات متهورانه و با ریسک بالا از سوی آمریکا و اسرائیل از جمله حمله به تاسیسات انرژی، عملیات ویژه یا استفاده از تسلیحات هستهای تاکتیکی با اهداف دستیابی به پیروزی سریع بیشتر از گذشته است. احتمالا آنها به دنبال وارد کردن بیشترین درد در کمترین زمان برای عقبنشینی سیاسی ایران هستند.
۵. اگرچه در موج اول حمله، احتمال ترور تعدادی از راس سیاسی و نظامی کشور وجود دارد اما احتمالا و قاعدتا نباید شاهد ترورهای دستجمعی به مانند روز اول دو جنگ قبلی باشیم! در واقع، احتمالا سطح غافلگیری کمتر از گذشته است!
۶. احتمالا در دور جدید درگیری ایران تمرکز بیشتری بر اسرائیل خواهد گذاشت و این رژیم برخلاف جنگ رمضان، در صدر اولویتهای تهاجمی ایران قرار میگیرد.
۷. احتمالا امارات متحده عربی، کویت و بحرین نیز در صدر اولویتهای تهاجمی ایران در حوزه خلیجفارس قرار دارند. بسته به بانک اهداف طرف مقابل، عربستان و قطر نیز جزو اولویتهای بعدی خواهند بود.@ofoghiran
۱. مذاکرات علیرغم در جریان بودن پیامها از سوی میانجیها، با بنبست کامل مواجه شده و به نظر میرسد آمریکا قصد دارد قفل مذاکره را با یک حمله محدود اما موثر باز کند! به همین جهت، احتمال اقدام در روزهای پیشرو افزایش یافته است.
۲. در تهران این جمعبندی نهایی شده که درگیری اجتنابناپذیر و قریبالوقوع است و بر همین اساس، بانک اهداف جدیدی برای ایجاد شوک از جنس شوک روزهای نخست جنگ رمضان تعریف کرده است.
۳. برخی کشورهای عربی از جمله عربستان سعودی، قطر و عمان تلاش دارند در درگیری پیشرو خود را به صورت کامل کنار بکشند و به نظر میرسد پیامهایی نیز رد و بدل کردهاند. اینکه ایران سعودی را از بانک اهداف خارج کند یا نه بستگی به عوامل متعددی دارد! اگر زیرساختهای انرژی ایران هدف قرار گیرند ناچارا تاسیسات سعودی نیز در صدر اهداف خواهند بود.
۴. احتمال اقدامات متهورانه و با ریسک بالا از سوی آمریکا و اسرائیل از جمله حمله به تاسیسات انرژی، عملیات ویژه یا استفاده از تسلیحات هستهای تاکتیکی با اهداف دستیابی به پیروزی سریع بیشتر از گذشته است. احتمالا آنها به دنبال وارد کردن بیشترین درد در کمترین زمان برای عقبنشینی سیاسی ایران هستند.
۵. اگرچه در موج اول حمله، احتمال ترور تعدادی از راس سیاسی و نظامی کشور وجود دارد اما احتمالا و قاعدتا نباید شاهد ترورهای دستجمعی به مانند روز اول دو جنگ قبلی باشیم! در واقع، احتمالا سطح غافلگیری کمتر از گذشته است!
۶. احتمالا در دور جدید درگیری ایران تمرکز بیشتری بر اسرائیل خواهد گذاشت و این رژیم برخلاف جنگ رمضان، در صدر اولویتهای تهاجمی ایران قرار میگیرد.
۷. احتمالا امارات متحده عربی، کویت و بحرین نیز در صدر اولویتهای تهاجمی ایران در حوزه خلیجفارس قرار دارند. بسته به بانک اهداف طرف مقابل، عربستان و قطر نیز جزو اولویتهای بعدی خواهند بود.@ofoghiran
۲۱:۰۸
نکات مهم مأموریت دشوار قالیباف در پرونده چین
۱. طی سالهای گذشته، افراد و نهادهای مختلفی مأمور شدند تا روابط ایران و چین را بهعنوان یک پرونده راهبردی پیش ببرند؛ مأموریتی که قرار بود سطح مناسبات تهران و پکن را از همکاریهای معمول فراتر برده و به شراکتی پایدار و استراتژیک تبدیل کند. با این حال، هر یک از نمایندگان پیشین به دلایل مختلف نتوانستند این پرونده را به سرانجام مطلوب برسانند. از این منظر، سپردن این مأموریت به محمدباقر قالیباف، بهویژه در وضعیت کنونی، حامل پیام مهمی است؛ چراکه امروز بیش از هر زمان دیگری، ایران به بازتعریف و تقویت روابط خود با چین نیاز دارد.
۲. سیاست خارجی ایران را میتوان ذیل مفهوم «عملگرایی اضطرار» فهم کرد؛ به این معنا که هرگاه کشور در تنگنای سیاسی یا اقتصادی قرار میگیرد، رویکردها از سر اضطرار، واقعبینانهتر و عملگراتر میشوند. تعیین نمایندگان ویژه برای پروندههایی چون چین نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. اما تجربه نشان داده که با عبور از وضعیت اضطراری، این مأموریتها نیز به تدریج به حاشیه رانده میشوند و استمرار خود را از دست میدهند. امید آن است که اینبار، با توجه به شرایط پیچیده کشور و ضرورت تحول در سیاست خارجی، این مسیر به یک تصمیم مقطعی محدود نشود.
۳. در پرونده چین، صرف اراده تهران کافی نیست؛ آنچه اهمیت تعیینکننده دارد، نوع نگاه پکن به ایرانِ پساجنگ و جایگاهی است که برای تهران در معادلات آینده خود تعریف میکند. چین امروز بیش از هر چیز براساس محاسبه منافع بلندمدت تصمیم میگیرد. بنابراین، یکی از مهمترین وظایف قالیباف باید این باشد که با انسجام، برنامهریزی و دیپلماسی فعال، بتواند بر نگاه و سیاست چین نسبت به ایران اثر بگذارد و این رابطه را از سطح شعار و توافقات کلی، به مرحلهای عملیاتی و پایدار برساند.
۴. برای موفقیت چنین مأموریت مهمی، صرف تعیین یک نماینده ویژه کافی نخواهد بود. ضروری است یک کمیته فرابخشی و چابک برای پیشبرد روابط ایران و چین شکل بگیرد؛ ساختاری که هم در تهران و هم در پکن دفتر فعال داشته باشد و بتواند پروژهها، مذاکرات و دستورکارهای مشترک را بهصورت مستقیم، مستمر و حرفهای در دو پایتخت دنبال کند. بدون ایجاد چنین سازوکاری، این مأموریت نیز ممکن است به سرنوشت بسیاری از طرای نیمهتمام گذشته دچار شود.
۵. رابطه با چین فقط یک پرونده اقتصادی نیست؛ بلکه بهتدریج به بخشی از معادله امنیت ملی و موازنه قدرت ایران تبدیل شده است. یعنی موفقیت یا شکست این رابطه، صرفاً بر تجارت و سرمایهگذاری اثر نمیگذارد، بلکه بر جایگاه منطقهای و آینده امنیت ملی ایران هم تأثیر مستقیم دارد. ۶. چین در سیاست خارجی بسیار محافظهکار و مبتنی بر محاسبه هزینه ـ فایده عمل میکند. پکن تا زمانی که از ثبات تصمیمگیری در تهران مطمئن نشود، وارد تعهدات بزرگ و بلندمدت نخواهد شد. بنابراین، مهمترین پیام ایران به چین باید ثبات در تصمیمگیری باشد. ۷. یکی از چالشهای همیشگی روابط تهران و پکن، نبود یک روایت منسجم در داخل ایران درباره چین است. بخشی از ساختار سیاسی به رابطه راهبردی با چین نگاه مثبت دارد و بخشی دیگر همچنان با تردید به این مسیر مینگرد. قالیباف اگر بتواند نوعی اجماع داخلی حول پرونده چین ایجاد کند، عملاً نیمی از مسیر را طی کرده است. ۸. تجربه سالهای اخیر نشان داده که چین در روابط خارجی خود بیشتر به کشورهای دارای برنامه توسعه روشن اعتماد میکند تا کشورهایی که صرفاً در شرایط تحریم و تهدید به سمت شرق متمایل میشوند. بنابراین، موفقیت این مأموریت در گرو آن است که ایران بتواند تصویری باثبات، قابل پیشبینی و توسعهمحور از خود ارائه دهد.بنابراین روابط با چین نباید صرفاً واکنشی به تنش با غرب تعریف شود. اگر این رابطه فقط بهعنوان جایگزین غرب دیده شود، پکن نیز آن را موقتی و تاکتیکی تلقی خواهد کرد.
۹. قالیباف به دلیل سابقه اجرایی و شناختش از پروژههای عمرانی و اقتصادی، شاید بیش از بسیاری از چهرههای سیاسی بتواند زبان مشترک اقتصادی با چینیها ایجاد کند؛ چراکه پکن معمولاً با مدیرانی که توان اجرای پروژه و تصمیمگیری عملیاتی دارند، راحتتر همکاری میکند. ۱۰. در نهایت، شاید مهمترین مسئله این باشد که ایران باید از مرحله «اعلام و امضای توافقها» عبور کند و وارد «مرحله اجرای توافقها» شود. در سالهای گذشته، تعداد تفاهمنامهها و بیانیهها کم نبوده، اما آنچه تعیینکننده است، تبدیل این اسناد به پروژههای واقعی، سرمایهگذاری ملموس و همکاری پایدار است.@ofoghiran
۱. طی سالهای گذشته، افراد و نهادهای مختلفی مأمور شدند تا روابط ایران و چین را بهعنوان یک پرونده راهبردی پیش ببرند؛ مأموریتی که قرار بود سطح مناسبات تهران و پکن را از همکاریهای معمول فراتر برده و به شراکتی پایدار و استراتژیک تبدیل کند. با این حال، هر یک از نمایندگان پیشین به دلایل مختلف نتوانستند این پرونده را به سرانجام مطلوب برسانند. از این منظر، سپردن این مأموریت به محمدباقر قالیباف، بهویژه در وضعیت کنونی، حامل پیام مهمی است؛ چراکه امروز بیش از هر زمان دیگری، ایران به بازتعریف و تقویت روابط خود با چین نیاز دارد.
۲. سیاست خارجی ایران را میتوان ذیل مفهوم «عملگرایی اضطرار» فهم کرد؛ به این معنا که هرگاه کشور در تنگنای سیاسی یا اقتصادی قرار میگیرد، رویکردها از سر اضطرار، واقعبینانهتر و عملگراتر میشوند. تعیین نمایندگان ویژه برای پروندههایی چون چین نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. اما تجربه نشان داده که با عبور از وضعیت اضطراری، این مأموریتها نیز به تدریج به حاشیه رانده میشوند و استمرار خود را از دست میدهند. امید آن است که اینبار، با توجه به شرایط پیچیده کشور و ضرورت تحول در سیاست خارجی، این مسیر به یک تصمیم مقطعی محدود نشود.
۳. در پرونده چین، صرف اراده تهران کافی نیست؛ آنچه اهمیت تعیینکننده دارد، نوع نگاه پکن به ایرانِ پساجنگ و جایگاهی است که برای تهران در معادلات آینده خود تعریف میکند. چین امروز بیش از هر چیز براساس محاسبه منافع بلندمدت تصمیم میگیرد. بنابراین، یکی از مهمترین وظایف قالیباف باید این باشد که با انسجام، برنامهریزی و دیپلماسی فعال، بتواند بر نگاه و سیاست چین نسبت به ایران اثر بگذارد و این رابطه را از سطح شعار و توافقات کلی، به مرحلهای عملیاتی و پایدار برساند.
۴. برای موفقیت چنین مأموریت مهمی، صرف تعیین یک نماینده ویژه کافی نخواهد بود. ضروری است یک کمیته فرابخشی و چابک برای پیشبرد روابط ایران و چین شکل بگیرد؛ ساختاری که هم در تهران و هم در پکن دفتر فعال داشته باشد و بتواند پروژهها، مذاکرات و دستورکارهای مشترک را بهصورت مستقیم، مستمر و حرفهای در دو پایتخت دنبال کند. بدون ایجاد چنین سازوکاری، این مأموریت نیز ممکن است به سرنوشت بسیاری از طرای نیمهتمام گذشته دچار شود.
۵. رابطه با چین فقط یک پرونده اقتصادی نیست؛ بلکه بهتدریج به بخشی از معادله امنیت ملی و موازنه قدرت ایران تبدیل شده است. یعنی موفقیت یا شکست این رابطه، صرفاً بر تجارت و سرمایهگذاری اثر نمیگذارد، بلکه بر جایگاه منطقهای و آینده امنیت ملی ایران هم تأثیر مستقیم دارد. ۶. چین در سیاست خارجی بسیار محافظهکار و مبتنی بر محاسبه هزینه ـ فایده عمل میکند. پکن تا زمانی که از ثبات تصمیمگیری در تهران مطمئن نشود، وارد تعهدات بزرگ و بلندمدت نخواهد شد. بنابراین، مهمترین پیام ایران به چین باید ثبات در تصمیمگیری باشد. ۷. یکی از چالشهای همیشگی روابط تهران و پکن، نبود یک روایت منسجم در داخل ایران درباره چین است. بخشی از ساختار سیاسی به رابطه راهبردی با چین نگاه مثبت دارد و بخشی دیگر همچنان با تردید به این مسیر مینگرد. قالیباف اگر بتواند نوعی اجماع داخلی حول پرونده چین ایجاد کند، عملاً نیمی از مسیر را طی کرده است. ۸. تجربه سالهای اخیر نشان داده که چین در روابط خارجی خود بیشتر به کشورهای دارای برنامه توسعه روشن اعتماد میکند تا کشورهایی که صرفاً در شرایط تحریم و تهدید به سمت شرق متمایل میشوند. بنابراین، موفقیت این مأموریت در گرو آن است که ایران بتواند تصویری باثبات، قابل پیشبینی و توسعهمحور از خود ارائه دهد.بنابراین روابط با چین نباید صرفاً واکنشی به تنش با غرب تعریف شود. اگر این رابطه فقط بهعنوان جایگزین غرب دیده شود، پکن نیز آن را موقتی و تاکتیکی تلقی خواهد کرد.
۹. قالیباف به دلیل سابقه اجرایی و شناختش از پروژههای عمرانی و اقتصادی، شاید بیش از بسیاری از چهرههای سیاسی بتواند زبان مشترک اقتصادی با چینیها ایجاد کند؛ چراکه پکن معمولاً با مدیرانی که توان اجرای پروژه و تصمیمگیری عملیاتی دارند، راحتتر همکاری میکند. ۱۰. در نهایت، شاید مهمترین مسئله این باشد که ایران باید از مرحله «اعلام و امضای توافقها» عبور کند و وارد «مرحله اجرای توافقها» شود. در سالهای گذشته، تعداد تفاهمنامهها و بیانیهها کم نبوده، اما آنچه تعیینکننده است، تبدیل این اسناد به پروژههای واقعی، سرمایهگذاری ملموس و همکاری پایدار است.@ofoghiran
۲۰:۵۵
وزیر کشور پاکستان که به ایران سفر کرده بود، علاوه بر تبادل متونی، به نظر میرسد، ضربالاجل دو روزه ترامپ را هم منتقل کرده بود؛ مبنی بر اینکه یا توافق موردنظر امریکا را امضا میکنید یا حملات را به صورت گسترده از سر میگیریم!
اکنون ترامپ اعلام کرده در پاسخ به درخواست رهبران قطر، سعودی و امارات، حمله را به تعویق میاندازد تا مذاکرات پیش برود!
علیرغم تلاشهای گسترده برخی کشورهای منطقه در روزهای اخیر، همچنان فاصله انتظارات، شروط و حتی نیات طرفین بسیار زیاد است!@ofoghiran
اکنون ترامپ اعلام کرده در پاسخ به درخواست رهبران قطر، سعودی و امارات، حمله را به تعویق میاندازد تا مذاکرات پیش برود!
علیرغم تلاشهای گسترده برخی کشورهای منطقه در روزهای اخیر، همچنان فاصله انتظارات، شروط و حتی نیات طرفین بسیار زیاد است!@ofoghiran
۱۹:۲۶
۱۹:۵۱
بر همگان به ویژه کسانی که من را میشناسند روشن است که نگاه بنده به سیاست خارجی و امنیت ملی کشور، مبتنی بر استقلال و منافع ملی است؛ نه وابستگی به شرق و نه دلبستگی به غرب. نه امروز و نه هیچ زمان دیگری خود را در قید و بند هیچ قدرت خارجی قرار ندادهام و نخواهم داد؛ برخلاف برخی که تا بن دندان وابستهاند اما دیگران را متهم میکنند!
بارها بر ضرورت توسعه روابط با چین و روسیه تأکید کردهام و همانقدر که سیاستهای غرب و آمریکا را نقد کردهام، در مواقع لازم درباره روسیه نیز نکاتی گفتهام! باور من روشن است: ایران باید از هر فرصت در شرق و غرب برای تأمین منافع ملی خود استفاده کند، بیآنکه به هیچکدام وابسته شود! برای نقد آنها نیز باید آنچنان دل در گرو ایران داشته باشیم که دچار لکنت نشویم!
یکی از ریشههای اصلی ضعف سیاست خارجی ایران در دو قرن گذشته، وابستگی مطلق بخشی از نخبگان سیاسی به یک قدرت خارجی و دشمنی کورکورانه با قدرتی دیگر بوده است؛ وابستگیهایی که گاه از منافع جناحی سرچشمه گرفته و گاه از منافع شخصی.
اگر بیاعتمادی میان ایران و آمریکا سابقهای ۵۰ یا ۷۰ ساله دارد، بیاعتمادی میان ایران و روسیه تاریخی نزدیک به ۲۰۰ سال دارد. هم آمریکا و هم روسیه سوابق سیاهی در آسیب به کشورمان دارند! اینکه برخی حتی تحمل یک نقد ساده به نماینده روسیه را ندارند و آن را «ضدیت» تعبیر میکنند، بیش از هر چیز میزان وابستگی خودشان را نشان میدهد!
بارها نیز در نقد امریکا و غرب نوشتم و غربگراها اتهام روسوفیل بودن به ما وارد کردهاند!
بزرگترین مصیبتِ ایران در دو قرن گذشته، فقط طمع و تجاوزات بیگانگان نبود؛ فاجعه آنجا بود که عدهای در داخل، خود را وکیل منافع آنان دانستهاند و اقداماتشان را توجیه کردهاند!
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵
۹:۵۵