بله | کانال مدرسه علوم انسانی تزکیه
عکس پروفایل مدرسه علوم انسانی تزکیهم

مدرسه علوم انسانی تزکیه

۱.۲ هزار عضو
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم...برای چهلمین روز عروج شهیده زهرا حداد عادل
یک سالی از دیدنت در جشنواره پژوهش مدرسه فرهنگ می گذرد. دیداری که دقایقی بیش نبود، اما در خاطرم با خطوط درخشان حک شد.جشنواره ای از آثار پژوهشی دانش آموزان در حوزه های فلسفه، روان شناسی، رسانه، جامعه شناسی و علوم سیاسی که برگزیده ای نداشت، اما فرآیند پژوهش توسط دانش آموزان زیر نظر اساتید در آن به وضوح مشخص بود.چند ماه پیش، در بازدید از فرهنگستان زبان و ادب فارسی، به توصیه و تاکیدِ استاد ارجمند آقای دکترحدادعادل قرارشد نشستی با تو داشته باشیم و درباره گرایش های جدید مدرسه علوم انسانی مان همفکری کنیم.تجارب موفق مدیریتی و نگاه عمیقت به علوم انسانی اسلامی شاید نخستین عاملی بود که مرا به این دیدار مصمم کرد. البته تحصیل در رشته ی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی نقطه پیوند دیگرمان بود که این جاذبه را دوچندان می کرد.مدتی بود مباحث و موضوعات مورد نظر را برای همفکری و همکاری تنظیم کرده بودم و داشتم برای دیدار و نشست موعود آماده می شدم.قرار بود از اردوهای نمازجمعه، مراسم اعتکاف و اردوی راهیان نور، حتی اشتیاقت برای نمازخوان کردن دخترها بپرسم و از برنامه های فرهنگی مان بگویم. شاید پرسش هایی را هم که درباره دشواری های زندگی با فرزند رهبر معظم انقلاب در ذهن داشتم، آن روز می پرسیدم.
صبح یکشنبه ۱۰ اسفندماه خبر شهادتت، داغی بر دلم نهاد و پرسش هایم را برای همیشه بی پاسخ گذاشت و تعبیر رهبر عزیز مان از تو که فرمودند "همسری که به او امیدها داشتم"، حسرتی در جانم نشاند و مصراع لسان الغیب را زبانم جاری کرد:ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم.حیات مبارکت در ذروه معلمی بحق، مصداقِ《عاش سعیدا و مات شهیدا》است و جاری شدن خونت در کنار خون عزیزترین جانِ جهان ما،خود گواهِ سعادتی جاودانه است.
همکارم! خواهرم!اینک تو خود گویاترین و رساترین پاسخِ پرسش های من هستی....و مرا جز راه روی در راهی که تو آن را پیشگام و راهبر بودی، در سر نیست.دعاکن که این مسیرِخطیر به مرضات الله ختم شود.دیدار روی ماهت را به وقت رجعت در کنار امام شهیدمان آرزومندم.
undefinedرستمی
دبیر درس جامعه شناسی و
مدیر مدرسه علوم انسانی تزکیه

@oloomensani_tazkieh

۶:۲۳

thumbnail
اربعین رهبر شهیدمونundefinedلبیک یا خامنه ای
@oloomensani_tazkieh

۱۱:۲۹

thumbnail
undefined دوران سرشار از عزّت و سربلندی برای ملت ایران در پیش است
undefined باذن‌ الله تبارک و تعالی در اثر این نقش‌آفرینی‌ها و استمرار آن، چشم‌اندازی که در پیش روی ملت ایران قرار دارد، ظهور دورانی با شکوه و درخشان و سرشار از عزّت و سربلندی و غنا را برای ایشان نوید میدهد.
undefined<img style=" />undefined بخشی از پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای | ۱۴۰۵/۱/۲۰
@rahbar_enghelab_ir@oloomensani_tazkieh

۱۹:۰۰

به درس یازدهم کتاب تاریخ معاصر پایه دوازدهم رسیده بودم باید دوشنبه ۱۲ اسفند تدریسش می کردم و آن اتفاق شوم…مدارس تعطیل شد و فضای مجازی آفلاین را بستر مناسبی برای آن درس مهم ندیدم…با جغرافی گذراندم تا صبحگاه ١٩ اسفند…درس در کلاس آنلاین شروع شد.از تشکیل دولت موقت و نهادهای انقلابی گفتم تا ریاست جمهوری حضرت آقا..تمام اتفاقات مهم آن سال ها یکی پس از دیگری نقل می شد و بچه ها با شرایط امروزمان قیاس می کردند و نظر می دادند، تا به رحلت امام رسیدیم..همیشه سختم بود از فقدان همچین شخصیت فرزانه ای سخن گفتن، اما چاره نبود. هرسال در این جای درس کلیپ های از مراسم ارتحال امام و جلسه خبرگان در تعیین رهبری جدید و بخش هایی از قرائت وصیت نامه توسط آقا جز برنامه لاینفک کلاس بود..اما صفحه که ورق خود میخکوب خطوط کتاب شدمانگار قرار بود این درس از قبل هم سخت تر باشد:(مجلس خبرگان رهبری با اکثریت آراء در ۱۴ خرداد۱۳۶۸ آیت الله سید علی خامنه ای را به عنوان رهبری جدید برگزید!)هیچ گاه فکر نمی کردم روزی برسد که تدریس درس یازده نفسم را ببرد!پس حکمت تاخیر در تدریس این صفحه این بود، باید خط دیگری اضافه می کردم…بغض امانم را بریده بود و اشک دیدگانم را تار…لحظه ای نفس گرفتم و بعد به زحمت آن خط نانوشته تاریخ را خواندم:( و سرانجام بعد از عمری مجاهدت خالصانه و مستمر در صبحگاه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ با زبان روزه در حال تلاوت کلام حق، توسط شقی ترین مردمان عالم شربت شهادت را نوشیدند و به لقاء الله پیوستند…)دیگر گریه امان نمی داد درس یازده تمام شده بود….شادی روح پرفتوحش با دخترکانی که آن سوی خط می گریستند صلواتی ختم کردیم و فاتحه ای…لپ تاب را بستم و چون سحرگاه تلخ آن روز رمضان به سوگش نشستم…این تلخ ترین تدریس تمام عمر معلمی من بود!
#خاطرهundefined#زهرا_سیاح_طاهری(دبیر تاریخ و جغرافیا)#با_قدرت_ادامه_می_دهیم#جنگ_رمضان_در_کلاس
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۹:۰۵

thumbnail
بسم الله الرحمن الرحیم
دور میدان ها دور همیم
ان شاالله بفتح العظیم

موج چهل و یکم حضور مردمی خانواده تزکیه
میدان شهیدطهرانی مقدم

@oloomensani_tazkieh

۱۸:۲۳

thumbnail
تقدیم به امام شهیدم
لب‌تشنه بود و غرق تلاوت، ولی نبوددور از وطن، مردم و ترسیم قله‌ها
گفتند: بیم حادثه نزدیک‌تر شده فرمود: لاحَول و لا، "می‌رویم ما"
در پاسخ مذاکره با خصم هرزه گفت:مثل منی یُبایِعُ مِثل یزید؟ لا!
هَیهات مِنا الذِّلَتِ جدش حسین بودکآمد برون ز حنجر او، هر دم این صدا
طاقت نداشت دشمن خوار و ذلیل اوهمراه اهل خانه رساندش به کربلا
"این کشته فتاده به هامون"، حسینی استسیدعلی خامنه‌ای! روحُنا الفِدا
با دست مشت کرده فرستاد آیتیإنّا فَتَحنا و قریب است نَصرُنا
خونش چراغ راه و خروشِ جهان شده"مبعوث کرد مردم" و یک سو و هم نوا
لبنان، عراق، جَیش خدا در یمن، همهارتش، سپاه گوش به فرمان مجتبی
جاءَ الحَق و به گاه فروپاشی یهود پرچم به دست توست "امام شهید ما"!
#شعرundefined#مشکات_سوداگر (یازدهم انسانی_پژوهش)#با_قدرت_ادامه_می_دهیم
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۹:۲۷

اوایل زمستان۱۴۰۴ ذهنم بیش از گذشته درگیر مطلبی بود.
حرکت خورشید و زمین پرسرعت ادامه داردکل کائنات درمسیری که خدای سبحان معین کرده تسبیح گویند، اما لنگ زدن انسان این عصر دراین مسیر عجیب و عجیب است.تکلیف ذهنم با جهان جدای از انقلابم روشن است.
اما چرا برخی عملکردها، ایران عزیزم را به مو رسانده؟ احساس سرما می کردم.
شنبه ۹ اسفند در کلاس مدرسه حوالی میدان شهدا بودمصدایی.....لحظاتی ....
ظاهرا قاعده دنیا بر این است که آدمی حتمی ترین مقدرات الهی را هم بسیار بعید بداندundefinedundefinedتا اعلام رسمی یتیمی امت، هرخبری که می رسید به شدت شایعه می دانستم اما...
undefinedطولی نکشید که همه با هم از زمین خوردمان یا علی گویان بلند شدیم.چاره چیست؟ زمین خوردی بلند نشوی زیر دست و پای زمانه له می شوی.
همه تلاش داشتند تا امور ایرانمان زمین نماند.کاس های انلاین برقرار شد.معلم و شاگرد همه در تلاش که با مهربانی و عطوفت بیشتر درس را مرور کنیم.رسم مصیبت زدگی این است که اطرافیان رئوفانه تر از گذشته با صاحب عزا رفتار کنندو حالا همه ما مصیبت زده بودیم.
عجیب است دیگر از آن سرمای وجودم اندک خبری نیست.آری ما مبعوث شده ای بودیم که آن موی نازک دی ماه، اکنون ریسمان ضخیمی در دستانمان گردیده.
۱۸ فروردین خبر شهادت یکی از دخترکانم، ضحا اشرفی به همراه خانوده اش، قرارم را گرفت.
در مراسم اربعین پدر از صبح تا غروب کامل شرکت کردم، بلکه آتش دلم با اشک های ریخته نشده کمی آرام بگیرد، اما دریغ...
جمعه ۲۱ فروردین، ضحای مرا با خانواده و برادر شیر خواره اش، در نمازجمعه حرم مطهر امام خمینی"ره" تشییع کردند و ذهن من درگیری نویی پیدا کرد.
"طراحی هستی در چیده شدن گل ها و بقای بازماندگان برای استمرار مسیر تسبیح الهی چگونه است؟"
یا راحم المساکین نام من کجای این پازل است؟
#دلنوشته#*معصومه_مصلی(دبیر فلسفه دوازدهم)*#با_قدرت_ادامه_خواهیم_داد#جنگ_رمضان_در_کلاس
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۹:۱۸

thumbnail
اولین جلسه معارفه مدرسه مون
برای دانش آموزان ورودی دهم

پیش به سوی سال تحصیلی ۱۴۰۶-۱۴۰۵
الهی به امید تو undefined

#متفکر #کنشگر #پیشران#می_پرسیم #می_اندیشیم #می_آفرینیم
@oloomensani_tazkieh

۱۲:۵۹

خرده روایت‌هایی از این شب‌ها_۴(بخش اول)
امروز، چهلم شما بود. چهل شبی که بدون شما گذشت و چقدر سخت، گذشت...جدای از چهل شبی که در میدان بودیم، امروز آمده بودیم تا برایتان عزاداری کنیم؛ آمده بودیم برای شرکت در دسته عزاداری میان سیل عزادارانت از میدان جمهوری و خیابان جمهوری تا میدان بهارستان... مسیری که پر از خاطره بود، در ایامی که به دیدارتان می‌آمدیم. اما امروز... امان از تقاطع خیابان کشوردوست و امان از فلسطین! همان خیابان‌های منتهی به بیت شما.یادش بخیر؛ چقدر با شوق و ذوق این خیابان را می‌آمدیم تا به بیت برسیم و بیاییم به دیدارتان، هر دفعه که می‌آمدیم، برای دفعه بعد تشنه‌تر می‌شدیم و ذوقمان بیشتر می شد.آخرین دیدارمان آذرماه ۱۴۰۴ بود. در ایام فاطمیه که هیئت‌های بیت، الحمدلله به راه بود.آن روز با دوستم مهدیه، این خیابان را به سمت حسینیه امام آمدیم.همه با عجله می‌آمدند تا زودتر برسند به بیت، بیتی که خانه‌ی آقا جانمان بود و حالا...! بگذریم که نمی‌خواهم چیزی از حال و روز امروزش بگویم!آن روز، بچه ها دائم از مادرهایشان می‌پرسیدن:«آقا را می بینیم؟»ذوق دیدارتان، راه طولانی را برایمان کوتاه کرده بود. با هم حرف می‌زدیم:کاش بتوانیم برویم جلوی جلوی جلو تا آقا را خوب ببینیم.معلوم نیست دفعه بعد کی بیاییم.کاش آقا کمی صحبت کنند تا صدای ایشان را باز بشنویم و فرمایشات حضرت را نوش جان کنیم.در راه، چند باری چک کردیم تا کارت های ورودمان همراهمان باشد.آنقدر خوش گذشت که دوست داشتیم دفعه بعد دوستان دیگرمان را هم با خودمان همراه کنیم.با کمال تعجب، آقا تشریف نیاوردند! برنامه شروع شد و چشم همه به درب ماند، همه از هم می‌پرسیدن: «آقا کی میان؟» لحظاتی که گذشت، آرزویمان خیلی زود برآورده شد.ناگهان، نحوه شعار دادن مردم و شعارها تغییر کرد که انگار اتفاقی افتاده باشد. فریاد مردم مثل همین شب‌ها شد، همه از اعماق وجود فریاد می زند:«ابالفضل علمدار، خامنه‌ای نگهدار»شما که آمدید، همه برخاسته بودند و چشم های همه برق می‌زد؛ بعد از دقایقی که احساساتمان را کنترل کردیم؛ روضه مادر شروع شد... شما دستتان را که جلوی صورتتان گرفتید، ما یکی یکی و به نوبت روی زانوهایمان به بهانه صاف کردن چادر بلند می‌شدیم تا کمی بهتر ببینیمتان.آن موقع نمی دانستیم آخرین دیدارمان است...و اما امروز، من و ما داشتیم همان خیابان را به سمت بیت می‌آمدیم.خیابان، نبودنتان را فریاد می‌زد.اینبار، از شوق و ذوق خبری نبود. من که اصلا دوست نداشتم زودتر برسم.امروز، راه طولانی برایم کوتاه نشده بود!به قول پدرم، یک عمر مردم این مسیر را به شوق دیدار آقا و به نیت زیارت فرزند حضرت زهرا، با ذوق وصف ناپذیری می‌آمدند؛ ولی امروز...در این بین، حال خراب پدرم در روز آغاز این جنگ لعنتی و یک هفته‌ی ابتدایی آن در ذهنم رژه می‌رفت، او که آن چند روز با رفقایش برای کمک و آواربرداری در بیت حضور داشت، حال خوبی نداشت و خیلی نمی‌شد با او حرف زد!ما هم امروز، جنس بغضمان فرق داشت.مردم اشک می‌ریختند و می‌رفتند؛ اشکشان اشک شوق نبود که اشک فراق بود و صورت هایشان را خیس خیس کرده بود.
#دلنوشتهundefined#ثنا_رضایی(یازدهم انسانی_پژوهش)#با_قدرت_ادامه_می_دهیم
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۵:۲۵

خرده روایت‌هایی از این شب‌ها_۴(بخش دوم)
اصلا، خیابان غم داشت، با اینکه فروردین بود اما انگار مثل دل ما غبار روی کوچه و خیابان و درختانش را گرفته بود. آسمان آبی آبی بود و درختان سبز سبز... ولی حوصله‌ای نبود! نمیدانم بهار چطور وارد شهرمان شده بود با نبودنتان...!عکستان را بزرگ به دیوار زده بودند که با آن نگاه مهربان پدرانه، انگار به استقبالمان آمده بودید. سینه می‌زدیم و می‌آمدیم؛زیر لب می‌گفتم:«السلام علیک یا اولیاء الله و احبائه»روضه امام حسین می‌خواندند و مطمئن بودم حتما شما هم با ما گریه می‌کردید.اشکمان را با گوشه‌ی پرچم‌هایمان پاک می‌کردیم.
صدایتان را هم در ذهنم می‌شنوم: «مردم عزیز ایران! بار دیگر ایران را سربلند کردید و باز این احمق ها، شما را نشناختند... مردم عزیز در این چهل شب مبعوث شدید و پیروز، که پیروزی شایسته ایرانی‌هاست…»
امروز و در طول مسیر، به این فکر میکردم که خوشی زیر خیمه‌ی امام حسین است. زیر خیمه امام حسین سختی روزگار به هر نحوی که باشد می‌گذرد. و ما هر موقع کم، نوکری و گریه کردیم، ضرر کردیم. عزای شما هم مثل عزای سید الشهداست؛ زنده و زنده کننده... امروز همه می‌خواستند تا برایشان دعا کنید؛ آخر، پنجشنبه بود و شب زیارتی ارباب، حتما امشب مهمانشان بودید...حالا دعایمان کنید تا مالک اشتر باشیم برای ولایت...
حالا که ما رسیدیم به اولین گیت بازرسی، صدای گریه‌ها بلند‌تر شد.انگار محرم بود و عاشورا...علم‌ها، دسته‌های عزاداری و پرچم‌های یا حسین.مداح می‌خواند و گریه می‌کردیم...«ای عاشق ایران...خداحافظ»
حبیب حسین...محاسن سفید حسین، دلمان که هیچ، نفسمان برایتان تنگ شده...تا ابد یک تیکه از قلبمان غمگین خواهد ماند...ببخش که جانمان قابل فدا شدن را نداشت...می‌دانم و می‌دانیم، خیلی چیزها را تنهایی به دوش کشیدی و تحمل کردی اما افتخارش برای همه‌مان بود. و ما چقدر خوشبختیم که در زمان شما به دنیا آمدیم و زندگی کردیم؛ هرچند عده‌ای نشناختنت! و چه بد، باختند آن هایی که نشناختنت!
آقاجان، ناراحتیم و هنوز برایتان خوب گریه نکرده‌ایم؛ اما حسابی عزاداریم،تا وداع و تشییع باشکوه شما فرا نرسد، قلبمان داغ داغ داغ است از غصه؛ غصه‌ای که مطمئنم قصه‌اش تا سال‌ها رهایمان نخواهد کرد.
راستی امروز سالگرد شهادت شهید آوینی هم بود؛سید مرتضی روایت کن؛ روایت کن این روزها را که حالا جنگ روایت هاست... روایت کن و بنویس درباره مردم ایران و پیروزی و مشت گره کرده و مبعوث شدنشان.قسم می‌دهم به قلمت تا که بنویسی، بنویس تا آیندگان بیشتر بدانند از این دفاع مقدس و مقاومتی که الگوی جهانیان شد. بنویس از خونی که ریشه انقلاب را سیراب کرد تا که محکم تر شود.این شب‌ها که پا به پای امت حزب الله در میدانیم، احساسم این است که حتما امام زمان هم نگاهمان می‌کند؛ می‌دانم که احساسم دروغ نمی‌گوید!این شب‌ها هم پرچم ایران عزیز را، و هم پرچم سبز و زرد حزب الله را که یادگار تشیع سید حسن است، بیش از پیش دوست دارم و با افتخار و با غرور فراوان تکانشان می‌دهم. ان شاءالله سربازان خوبی باشیم.
#دلنوشتهundefined#ثنا_رضایی(یازدهم انسانی_پژوهش)#با_قدرت_ادامه_می_دهیم
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۱۴:۲۱

thumbnail
مراسم چهلمین روز شهادت خانواده رهبر شهید انقلاب
تقدیم به شهیده زهرا حداد عادل
مظلوم شهیدم! به زمین آیه باران
پاییز شده از غمت آوان بهاران

در واقعه گشتی چو عزیز دل امت
" قربانی جمهوری اسلامی ایران"

#شعرundefined#مشکات_سوداگر(یازدهم انسانی_پژوهش)
@oloomensani_tazkieh

۱۸:۳۷

thumbnail
پا برهنه بدون عمامه روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را بی عبا و عصا، کجا بردید؟قصه تکرار می شود یعنی:باز هم در مدینه عاشق نیست..کوچه در کوچه شهر را گشتمهیچکس با امام، #صادق نیست...undefined‌شهادت مظلومانه رییس مکتب شیعه، امام جعفر صادق علیه السلام تسلیت باد.
@oloomensani_tazkieh

۷:۰۷

I’ve never considered myself merely a “conveyor of knowledge” — a teacher who only gives lessons and assignments. From that very first difficult moment, when the shadow of war fell upon us and that heavy grief settled in our hearts, I realized that being a teacher had taken on a deeper meaning than ever before. I didn’t know for which shattered flower I should cry… But mourning had to wait. Now, for my girls, I was the second mother — a mother who had to show rays of hope to their worried eyes. They must not lose hope. They must not abandon their studies and school because of the grief. I had to be that second mother — caring, kind, and resolute. And today, more than ever, I know: I must stay until my last breath, I must give hope, And in the bastion of knowledge, I must do my part in building a better tomorrow; And create thousands of Khameneis, Soleimanis, Larijanis and Hajizades, In Sha Allah. undefined
هیچ‌گاه خود را صرفاً یک «انتقال‌دهنده‌ی دانش» نمی‌دانستم؛ معلمی که فقط درس بدهد و تکلیف بخواهد.از همان لحظه‌ی سخت اول، وقتی سایه‌ی جنگ بر سرمان افتاد و آن اندوه سنگینی که بر دل‌ها نشست، فهمیدم معلم بودن حتی معنایی فراتر از قبل پیدا کرده بود.نمی دانستم برای کدام‌ گل پرپرشده گریه کنم...،اما وقت سوگ‌ نبود. حالا من، برای دخترانم همچون مادری دوم بودم؛ مادری که باید روزنه‌های امید را به چشم‌های نگران آن‌ها نشان دهد. نباید نا امید می‌شدند. نباید درس و مدرسه را به‌ خاطر آن سوگ رها می‌کردند.من باید همان مادرِ دوم می‌بودم؛ مراقب، مهربان و استوار.و امروز بیش از همیشه می‌دانم:باید تا آخرین نفس بمانم،باید امید ببخشم،در سنگر علم، سهم خود را برای ساختن فردایی بهتر ادا کنم؛و هزاران خامنه ای و سلیمانی و لاریجانی و حاجی زاده بسازم، ان شاءالله. undefined
#دلنوشتهundefined #نیکو_عرب (سوپروایزر، دبیر زبان یازدهم و دوازدهم)#با_قدرت_ادامه_خواهیم_داد#جنگ_رمضان_در_کلاس
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۸:۳۵

thumbnail
مزار فرمانده بسیج دخترامون شهیده طاهره نصرآبادی
@oloomensani_tazkieh

۱۴:۲۶

thumbnail
وضعیت این روزای دانش آموزا:
"شرایط جنگی؟؟؟؟ههundefined۲۸ ام ازمون قلمچی دارمundefined"
@oloomensani_tazkieh

۴:۵۹

ایران…همان درسی‌ست که معلم، با صدایی آرام، اما پر از غرور در کلاس می‌خوانَد؛درسی از ایستادگی، از شجاعت، از مردمی که هیچ‌وقت تسلیم نشدند.سال‌هاست که نام ایالات متحده آمریکا در کنار تهدید و فشار شنیده می‌شود،اما در دل همین روزها،دانش‌آموزانی بزرگ شدند که یاد گرفتند «وطن»، فقط یک کلمه در کتاب نیست…یک مسئولیت است.معلم از شهدا می‌گوید،از آن‌هایی که رفتند تا امروز،ما با آرامش در کلاس‌ها بنشینیم و آینده را بسازیم.از نگاهِ پرنور امام خامنه‌ای می‌گوید،و از راهِ روشنِ شهید قاسم سلیمانی،که به ما آموختند ایستادن، همیشه ممکن است… حتی در سخت‌ترین روزها.
ایران یعنی زنگ مدرسه‌ای که در آن،درسِ غیرت و مقاومت هنوز ادامه دارد؛یعنی نسلی که کتاب به دست،اما دل در گروِ حفظ این خاک دارد.و چه زیباست این درس…درسی که هیچ‌وقت از یاد نمی‌رود.
#دلنوشتهundefined#ملیحه_رجبی(دبیر درس اقتصاد)#با_قدرت_ادامه_می_دهیم
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۱۰:۲۰

thumbnail
بسم رب القائدسلام علیکم؛در ایامی که لحظه به لحظه‌ی آن با یاد رهبر شهیدمان آمیخته است، فرارسیدن سالروز میلاد حضرت معصومه(س)، بهانه‌ایست برای گرامیداشت و بزرگداشت دختران انقلابی ایران اسلامی که با بصیرت خود همچون شب و روزهای اخیر در میدان و همچنان در مسیر کنشگری گام بردارند.بدین وسیله دعوت می‌شوید به فراخوان بزرگ روز دختر،برای بیعت مجدد با ولی امر مسلمین و آرمان‌های انقلاب حضرت روح الله.زمان: شنبه ۲۹ فروردین ماهساعت ۱۷ الی ۲۰مکان: میدان صنعت#دهه‌کرامت#مجتمع‌مهرهشتم#مجتمع‌امام‌صادق‌علیه‌السلام#موسسه‌فرهنگی‌آموزشی‌تزکیه
@oloomensani_tazkieh

۱۲:۰۰

thumbnail
undefinedپیش‌ثبت‌نام مدرسه علوم انسانی تزکیهundefinedپایه دهم و یازدهم(ظرفیت محدود)undefinedسال تحصیلی ۱۴۰۶-۱۴۰۵undefined شماره تماس:۰۲۱_۸۸۶۹۸۸۰۱_۳undefinedمشاوره انتخاب رشته:@oloomensani_tazkieundefined پیوند پیش‌ثبت‌نام :https://www.tazkieh.ir/new/frontend/web/registerstudent/fullregiste#متفکر #کنشگر #پیشران#می_پرسیم #می_اندیشیم #می_آفرینیم‌@oloomensani_tazkieh

۱۵:۴۹

امروز صحبت درباره دختران، زنان و مادران سرزمینم، ایران است.
امروز صحبت درباره شجاعت، زنانگی و محبت وصف ناپذیر آنان است.

یک لحظه احساس کردم بهتر است خودم پیکر بابا را توی قبر بگذارم. در حالی ‌که صدایم از بغض می‌لرزید، ولی خودم را کنترل می‌کردم تا نشکنم.(*دا: خاطرات سیده زهرا حسینی*)
دختران ایرانم اینگونه از خود در برابر نشکستن محافظت کردند و اینگونه بغض می کردند ولی اشکی از گونه هایشان پایین نمی ریخت...
ننگ است برای ما که اینجا بنشینیم و ببینیم که اجنبی به خاک و ناموس ما و شرف ما حمله کرده باشد، باید برویم جلو و جلویشان را بگیریم.(*فرنگیس: خاطرات فرنگیس حیدرپور-مهناز فتاحی*)
آری زنان سرزمینم اینگونه دفاع کردند، اینگونه به میهن خود عشق می ورزیدند. تبری که تا آن زمان درخت ها را قطع می کرد به دست دختری ۱۸ ساله افتاد که مدافع خانه و خانواده اش باشد. اینگونه مانع دشمنی شدند که تمام کشور را هوس کرده بود ولی مشتی نیز گیرش نیامد.
گاهی فکر می کنم نکند این همه دوست داشتن خدای نکرده مرا از خدا دور کند؛ اما وقتی خوب فکر می کنم، می بینم من با عشق تو به خدا نزدیک تر می شوم. ( دختر شینا: خاطرات قدم خیر محمدی کنعان- بهناز ضرابی زاده)
اینگونه است دوست داشتن و به خدا سپردن همسران ایرانم.همین قدر یکتاست بزرگ کردن ۵ کودک در ابتدای جوانی، هنگامی که سایۀ بالا سرت را به بهای ایرانت فدا کردی.
می گفت: این همه سال عمر کردم، ولی فقط ۵ ساعتی که خودمون رو به مُردن زده بودیم که عراقی ها تیر خلاص نزنند بهمون، معنی زندگی رو فهمیدم.(*روزگاران: کتاب زنان خرمشهر- بتول کازرونیان*)
مادران ایرانم دیگر قانع به خدمتِ در خانه نبودند!دیگر تنها در پشت جبهه حامی مردان نبودند! آن ها نیز جنگیدند! ایستادند! نفس هایشان را در سینه حبس کردند تا به زندگی ادامه دهند...
و امروز، فصل مقاومت و ایستادگی بار دیگر آغاز شد.این بار هم شاهد ایثار زنان ایرانمان هستیم.از مادرانی که محافظ سرمایۀ آیندۀ کشوراند و زنان و دخترانی که ساعت ها با پرچمِ کشورشان در خیابان قدم بر می دارند، تا دبیرانی که درس شجاعت به دانش آموزانشان می دهند...__به امید پیروزی ایران همواره پیروزم.(پینوشت: با نگاهی به کتاب های دفاع مقدس نوشته زنان سرزمینم.)
#دلنوشتهundefined#ریحانه_پناهی(یازدهم انسانی_پژوهش)#با_قدرت_ادامه_خواهیم_داد
پویش تولید محتوای سربازی وطن
@oloomensani_tazkieh

۴:۵۹

تقدیم به شهید مصباح‌الهدی باقری کنی
گفتند به خیل شهدا پیوستیمصباح هدی! از قفس تن رستی
با سید قائدت چه عهدی بستی؟در فوج شهیدان صف اول هستی
undefinedundefinedundefined
نوری فکنده همچو مصباح هدایت بر جاده های رشد، برق چشم هایت!
در محضر فضل پدر آموختی درس تا پای جان غفلت نکردی از امامت
#شعرundefined#مشکات_سوداگر(یازدهم انسانی_پژوهش)
@he_barati@oloomensani_tazkieh

۸:۲۳