بله | کانال *°؛رمانستان؛*°
عکس پروفایل *°؛رمانستان؛*°*

*°؛رمانستان؛*°

۶۶۵ عضو
thumbnail
بعضیا گفتن قبلی بی کیفیت بوده بفرمایید این باکیفیتهundefinedundefined
شخصیت دویلundefined
#بهشت‌جهنمی✨

۱۸:۰۹

*°؛رمانستان؛*°
https://harfeto.timefriend.net/16236888736607 بل بله بفرمایید هر چه دل تنگتان میخواهد بگویید :} undefinedundefined #آوا
چقدر خجالتی شدین دیگه هیچی نمیگینundefinedundefined
#آوا

۱۸:۰۹

thumbnail
الهیundefinedundefinedکیستی دلبندم؟ undefinedundefined
#آوا

۲۰:۰۴

thumbnail
اخیundefinedundefinedفدات بشم مرسی عزیزم undefinedاوکی حتما ازشون بازم پارت میذارمundefinedundefined
#آوا

۸:۰۰

سلام دوستان ادمین آیناز هستمundefined می‌خوام براتون یه رمان جدید بذارم پارت یک رو می‌ذارمundefined

۸:۳۵

پارت اول مافیا‌ی نویسندگینویسنده: آیناز (خودم)توی خیابان‌های سرد لندن قدم می‌زدم. با فندک سیگاری روشن کردم و گوشه‌ی لبم گذاشتم. برف می‌اومد و خیابان‌ها رو قشنگ کرده بود. از روحیات بچگونه‌ام خنده‌ام گرفت. به ساعت بزرگ و طلایی‌رنگ نگاه کردم؛ برای دوازدهمین‌بار زنگ زد. بهترین ساعت برای قتل! مردی نزدیک اومد و با صداش به خودم اومدم:- سلام خانم می‌دونی...صداش با کشیدن ماشه اسلحه توسط من و شلیک گلوله وسط پیشونی‌اش قطع شد.صدای جیغ دخترهایی که احتمالا در‌حال بافتن بافتنی بودن، به‌خاطر صدای گلوله بلند شد و به سمت پایین هجوم اوردن.سرم رو پایین انداختم، خندیدم و برای هم‌جنس‌هام تاسف خوردم. دویدم و به آخر کوچه رسیدم که بن‌بست بود. لبخند زدم و طناب بلندی از کیف چرمم بیرون اوردم‌ و اون‌طرف دیوار انداختم. از طناب گرفتم و بالا رفتم. غرق در افکارم که چرا اون مرد رو کشتم افکارم با زنگ خوردن موبایلم به‌ هم ریخت.دیوید بود‌. دوباره چی‌کار داشت؟ جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید:- سلام آیناز.- سلام دیوید.- وقت برای احوال‌پرسی و این‌کار‌ها ندارم و فکر نکنم لازم باشه. این ویراستار جدید برگه‌ها رو به حراست داده و اون‌ها هم مشکوک شدن. چی‌کار کنیم؟از رمزی حرف زدن دیوید خنده‌ام گرفت و صدای بلند خندیدنم در تلفن پیچید، شاهد حرص خوردن دیوید پشت تلفن هم شدم‌‌.بعد از مدتی خندیدن جواب دادم:- خوب من هم نه وقت نه شرایط رمزی حرف زدن رو ندارم. پس بذار رک بگم! اون جاسوس‌های لعنتی رو بکش و یه مدت کوتاه هم باید زیاد آفتابی نشیم، تا آب‌ها از آسیاب بیوفته.- کشتن این‌ها به این راحتی نیست! به پلیس‌ها همه‌چیز رو گفتن اگه کشته بشن به ما شک می‌کنن‌.- حوصله‌ی بحث ندارم. خودت به هر روشی که می‌دونی حداقل تا یه مدت کاری کن که بیشتر از این به پلیس چیزی نگن.نفس عمیقی کشید و گفت:- باشه ولی تو هم سعی کن سریع آب‌ها از آسیاب بیوفته.حتی من رو هم تهدید می‌کرد!- باشه نگران نباش.با بوق آزاد تلفن که به‌خاطر قطع شدن بود جا خوردم. ترجیح دادم به دیوید نگم، فقط برای علاقه‌ی شخصی ساعت دوازده نصف‌شب یه آدم کشتم‌!وقتی از مخفی‌گاه‌ام بیرون اومدم؛ جسد رو جمع کرده بودن، پلیس‌ها هم رفته بودن و همچنین جیغ و هجوم مردم هم قطع شده بود!باید می‌رفتم خونه و فردا می‌رفتم به دیوید کمک کنم.به سمت خونه راه افتادم. خونه‌ی ویلایی مانندی بود که خیلی قدیمی شده بود. وقتی دم‌در رسیدم؛ خواستم کلید رو تو در بچرخونم تا در باز بشه، اما به محض اینکه انگشتم به در خورد در افتاد و تعداد زیادی عنکبوت از لای در بیرون اومد! باید خونه رو عوض می‌کردم. البته با این تحت تعقیب بودن و قتل امشب به این زودی‌ها نمی‌تونستم.بالا رفتم ولی تا تخت نرسیدم و همون‌جا روی مبل افتادم و خوابم برد.

۸:۳۶

*°؛رمانستان؛*°
پارت اول مافیا‌ی نویسندگی نویسنده: آیناز (خودم) توی خیابان‌های سرد لندن قدم می‌زدم. با فندک سیگاری روشن کردم و گوشه‌ی لبم گذاشتم. برف می‌اومد و خیابان‌ها رو قشنگ کرده بود. از روحیات بچگونه‌ام خنده‌ام گرفت. به ساعت بزرگ و طلایی‌رنگ نگاه کردم؛ برای دوازدهمین‌بار زنگ زد. بهترین ساعت برای قتل! مردی نزدیک اومد و با صداش به خودم اومدم: - سلام خانم می‌دونی... صداش با کشیدن ماشه اسلحه توسط من و شلیک گلوله وسط پیشونی‌اش قطع شد. صدای جیغ دخترهایی که احتمالا در‌حال بافتن بافتنی بودن، به‌خاطر صدای گلوله بلند شد و به سمت پایین هجوم اوردن. سرم رو پایین انداختم، خندیدم و برای هم‌جنس‌هام تاسف خوردم. دویدم و به آخر کوچه رسیدم که بن‌بست بود. لبخند زدم و طناب بلندی از کیف چرمم بیرون اوردم‌ و اون‌طرف دیوار انداختم. از طناب گرفتم و بالا رفتم. غرق در افکارم که چرا اون مرد رو کشتم افکارم با زنگ خوردن موبایلم به‌ هم ریخت. دیوید بود‌. دوباره چی‌کار داشت؟ جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید: - سلام آیناز. - سلام دیوید. - وقت برای احوال‌پرسی و این‌کار‌ها ندارم و فکر نکنم لازم باشه. این ویراستار جدید برگه‌ها رو به حراست داده و اون‌ها هم مشکوک شدن. چی‌کار کنیم؟ از رمزی حرف زدن دیوید خنده‌ام گرفت و صدای بلند خندیدنم در تلفن پیچید، شاهد حرص خوردن دیوید پشت تلفن هم شدم‌‌. بعد از مدتی خندیدن جواب دادم: - خوب من هم نه وقت نه شرایط رمزی حرف زدن رو ندارم. پس بذار رک بگم! اون جاسوس‌های لعنتی رو بکش و یه مدت کوتاه هم باید زیاد آفتابی نشیم، تا آب‌ها از آسیاب بیوفته. - کشتن این‌ها به این راحتی نیست! به پلیس‌ها همه‌چیز رو گفتن اگه کشته بشن به ما شک می‌کنن‌. - حوصله‌ی بحث ندارم. خودت به هر روشی که می‌دونی حداقل تا یه مدت کاری کن که بیشتر از این به پلیس چیزی نگن. نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه ولی تو هم سعی کن سریع آب‌ها از آسیاب بیوفته. حتی من رو هم تهدید می‌کرد! - باشه نگران نباش. با بوق آزاد تلفن که به‌خاطر قطع شدن بود جا خوردم. ترجیح دادم به دیوید نگم، فقط برای علاقه‌ی شخصی ساعت دوازده نصف‌شب یه آدم کشتم‌! وقتی از مخفی‌گاه‌ام بیرون اومدم؛ جسد رو جمع کرده بودن، پلیس‌ها هم رفته بودن و همچنین جیغ و هجوم مردم هم قطع شده بود! باید می‌رفتم خونه و فردا می‌رفتم به دیوید کمک کنم. به سمت خونه راه افتادم. خونه‌ی ویلایی مانندی بود که خیلی قدیمی شده بود. وقتی دم‌در رسیدم؛ خواستم کلید رو تو در بچرخونم تا در باز بشه، اما به محض اینکه انگشتم به در خورد در افتاد و تعداد زیادی عنکبوت از لای در بیرون اومد! باید خونه رو عوض می‌کردم. البته با این تحت تعقیب بودن و قتل امشب به این زودی‌ها نمی‌تونستم. بالا رفتم ولی تا تخت نرسیدم و همون‌جا روی مبل افتادم و خوابم برد.
حد لایک ۲۰

۸:۵۷

*°؛رمانستان؛*°
پارت اول مافیا‌ی نویسندگی نویسنده: آیناز (خودم) توی خیابان‌های سرد لندن قدم می‌زدم. با فندک سیگاری روشن کردم و گوشه‌ی لبم گذاشتم. برف می‌اومد و خیابان‌ها رو قشنگ کرده بود. از روحیات بچگونه‌ام خنده‌ام گرفت. به ساعت بزرگ و طلایی‌رنگ نگاه کردم؛ برای دوازدهمین‌بار زنگ زد. بهترین ساعت برای قتل! مردی نزدیک اومد و با صداش به خودم اومدم: - سلام خانم می‌دونی... صداش با کشیدن ماشه اسلحه توسط من و شلیک گلوله وسط پیشونی‌اش قطع شد. صدای جیغ دخترهایی که احتمالا در‌حال بافتن بافتنی بودن، به‌خاطر صدای گلوله بلند شد و به سمت پایین هجوم اوردن. سرم رو پایین انداختم، خندیدم و برای هم‌جنس‌هام تاسف خوردم. دویدم و به آخر کوچه رسیدم که بن‌بست بود. لبخند زدم و طناب بلندی از کیف چرمم بیرون اوردم‌ و اون‌طرف دیوار انداختم. از طناب گرفتم و بالا رفتم. غرق در افکارم که چرا اون مرد رو کشتم افکارم با زنگ خوردن موبایلم به‌ هم ریخت. دیوید بود‌. دوباره چی‌کار داشت؟ جواب دادم که صداش توی گوشم پیچید: - سلام آیناز. - سلام دیوید. - وقت برای احوال‌پرسی و این‌کار‌ها ندارم و فکر نکنم لازم باشه. این ویراستار جدید برگه‌ها رو به حراست داده و اون‌ها هم مشکوک شدن. چی‌کار کنیم؟ از رمزی حرف زدن دیوید خنده‌ام گرفت و صدای بلند خندیدنم در تلفن پیچید، شاهد حرص خوردن دیوید پشت تلفن هم شدم‌‌. بعد از مدتی خندیدن جواب دادم: - خوب من هم نه وقت نه شرایط رمزی حرف زدن رو ندارم. پس بذار رک بگم! اون جاسوس‌های لعنتی رو بکش و یه مدت کوتاه هم باید زیاد آفتابی نشیم، تا آب‌ها از آسیاب بیوفته. - کشتن این‌ها به این راحتی نیست! به پلیس‌ها همه‌چیز رو گفتن اگه کشته بشن به ما شک می‌کنن‌. - حوصله‌ی بحث ندارم. خودت به هر روشی که می‌دونی حداقل تا یه مدت کاری کن که بیشتر از این به پلیس چیزی نگن. نفس عمیقی کشید و گفت: - باشه ولی تو هم سعی کن سریع آب‌ها از آسیاب بیوفته. حتی من رو هم تهدید می‌کرد! - باشه نگران نباش. با بوق آزاد تلفن که به‌خاطر قطع شدن بود جا خوردم. ترجیح دادم به دیوید نگم، فقط برای علاقه‌ی شخصی ساعت دوازده نصف‌شب یه آدم کشتم‌! وقتی از مخفی‌گاه‌ام بیرون اومدم؛ جسد رو جمع کرده بودن، پلیس‌ها هم رفته بودن و همچنین جیغ و هجوم مردم هم قطع شده بود! باید می‌رفتم خونه و فردا می‌رفتم به دیوید کمک کنم. به سمت خونه راه افتادم. خونه‌ی ویلایی مانندی بود که خیلی قدیمی شده بود. وقتی دم‌در رسیدم؛ خواستم کلید رو تو در بچرخونم تا در باز بشه، اما به محض اینکه انگشتم به در خورد در افتاد و تعداد زیادی عنکبوت از لای در بیرون اومد! باید خونه رو عوض می‌کردم. البته با این تحت تعقیب بودن و قتل امشب به این زودی‌ها نمی‌تونستم. بالا رفتم ولی تا تخت نرسیدم و همون‌جا روی مبل افتادم و خوابم برد.
https://harfeto.timefriend.net/16141429661484 اینم ناشناس قبلیه:/ انقدر تو کانال نبودم و رمان نذاشتم تار عنکبوت بسته برید نظراتتون رو بگید:/

۱۱:۱۱

*°؛رمانستان؛*°
°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^ #بهشت‌جهنمی✨ به‌قلم‌آواundefined پارت ششم چشمامو مالیدم و همونطور که درو می‌بستم گفتم _دیشب تا صبح نخوابیدم بابا چشماشو ریز کرد و با لحن مشکوکی پرسید _چرا؟ به سمت سرویس رفتم و ابی به صورتم زدم _بذار یه چیزی بخورم بعدش بهت میگم بعد از اینکه صورتمو شستم به سمت آشپزخونه رفتم داشتم برا خودم قهوه میریختم که لونا هم کنارم ایستاد و یک استکان جلوم رو اپن گذاشت _برا منم قهوه بریز با فنجون های قهوه روی میز رو به روی هم نشستیم جرعه ای نوشیدم که گفت ‌_خب؟ دیشب چی شد؟ کل ماجرا رو براش تعریف کردم. حرفم که تموم شد با اخم محوی نگاهم کرد _تو آدم نمیشی!؟ سر عقل نمیایی!؟ اندازه مگس حالیت نیس!؟ _عع چته!؟ با حرص نگاهم کرد _رفتی نصف شبی دروازه رو باز کردی! تو که جزء نگهبان های بهشت نیستی _خب که چی؟ بعد از اینکه برگشتم دوباره قفلش کردم. کسی متوجه نمیشه _حرف من این نیست...اگر کسی وقتی جنابعالی داشتی قهرمان بازی در میوردی از بهشت خارج شده باشه چی؟ تازه منظورشو گرفتم. چطور وقتی داشتم به سمت زمین میرفتم به این فکر نکرده بودم!؟ با کف دست به پیشونیم زدم و با لحن در مونده ای لب زدم _خدای من! چطور بهش فکر نکرده بودم؟ _درد! خدا هم الان تو شوکه چجوری همچین فرشته خنگی خلق کرده در مونده به لونا نگاه کردم _بیا دعا کنیم کسی دیشب سمت دروازه نرفته باشه ........................................... صدای فوق العاده بلند موسیقی تو کل باغ پیچیده بود. پری دریایی ها تو استخر با ریتم آهنگ بالا پایین میپریدن و توپ های بادی بزرگ رو رو دستاشون که بالا و پایین میشد تکون میدادن. با لونا کنار بار ایستادم و دوتا نوشیدنی جلو رومون گذاشتن جام رو بالا اوردم و بوی خون اصیل و شراب قرمز تو ریه هام گردش کرد و باعث شد دندونای نیشم تیز تر بشن جام رو بالا اوردم و مزش کردم ترکیب خون و شراب قرمز طعم فوق العاده ای داشت. همش رو خوردم ولی نمیشد ازش دست کشید _یکی دیگه از همین برا من بیار _اوهوع! مست شدی اخر شب من جمعت نمیکنما قهقهه زدم _دفعه قبل تو پارتی یه نفر بود به نام لونا. وقتی داشتم میبردمش خونه میخواست یه درخت رو ببوسه خنده ای کرد و محکم به بازوم زد _خفه شو، اون فقط یه بار بود مهمونی انقدر ادامه داشت که زمان از دستمون در رفته بود نفهمیدم چند ساعت رو جایگاه رقصیم و با لونا بالا پایین پریدم و تعداد پیک هایی که خورده بودم از دستم در رفت. کنار بار روی صندلی پایه بلند نشسته بودم و جرعه دیوری از از جام شراب و خون خوردم. بین جمعیت با چشم دنبال لونا گشتم اما پیداش نکردم کسی کنارم نشست نگاش کردم، یه خون آشام جوون و خوش قیافه بود _سلام خوشگله پوزخندی زدم و با لحن کشداری که به خاطر مستی بود جوابشو دادم _سلام خیره نگام کرد _تو فرشته ای؟ _تو کوری؟ پوزخندی از حاضر جوابیم زد و سرشو نزدیک تر کرد _فرشته ها خون نمیخورن و دندونای نیششون به این تیزی نیست _من دورگم بعد جرعه دیگری از شرابم خوردم زبونشو رو لباش کشید و زمزمه کرد _از این به بعدش رو مهمون من باش لبخندی زدمو سرمو تکون دادم _اوکی .......................................... دویل::::::::::::: تو خیابون ها قدم میزدم که به باغی که توش مهمونی بود نزدیک شدم. نمیفهمم برادر خنگم چرا وقتشو تو این مهمونیا تلف میکرد داشتم از جلوی باغ رد میشدم که صدای دخترونه آرومی شنیدم _آخ! گوشام تیز شد.... هر چقدر بیشتر به سمت کوچه تاریک و خلوت کنار باغ میرفتم صداها واضح تر میشد. صدای خنده ای که شهوت توش موج میزد تو کوچه پیچید _تو خیلی خوشگلی _اوووم میدونم..... ولی دیگه دیر وقت شده، میخوام برم خونه از صدای دختره معلوم بود مسته از کنار دیوار دقیق نگاه کردم. همون فرشته ای بود که دیشب مچمو گرفته بود. اخم محوی کردم _تو مستی. بیا بریم خونه من، تنها باشی این وقت شب خطرناکه فرشته کوچولو که بین دیوار و اون خون آشام گیر افتاده بود دست سستشو رو سینه پسره گذاشت و با لحن کشدارش گفت ‌_نه نه..... لونا میاد دنبالم و بعد سکسکه‌ای کرد _ناز نکن دیگه سفید برفی یهو سرشو تو گردن فرشته فرو کرد و دندونای نیششو تو پوست سفیدش فرو کرد. جیغ از درد فرشته تو کوچه پیچید و تقلا کرد خودشو آزاد کنه. با سرعت به سمتشون رفتم و یقه خون آشام رو از پشت گرفتم و عقب کشیدمش و بعد رو زمین پرتش کردم که از درد دادی زد.......
نیازه یادآوری کنم لایکاش کمه؟ :/
#آوا

۱۴:۳۱

سلام ژذابا:/undefined
به نظرتون چنل رو انتقال بدیم؟ :/undefined
(همه تو نظر سنجی شرکت کنن)
#آوا

۱۶:۰۹

آره چنل رو انتقال بده

۱۶:۰۹

نه همینجا خوبه انتقالش نده

۱۶:۰۹

پارت دوم مافیای نویسندگینویسنده: آیناز (خودم)نوری در چشمم زد و وقتی بلند شدم دیدم روی مبل خوابم برده و اتفاقات دیشب یادم اومد. کشتن اون مرد، دیوید، لو رفتن گروه توسط اون جاسوس‌ها! با این فکر از روی مبل بلند شدم. لباس‌هام رو دیشب عوض نکرده بودم، برای همین با همون لباس‌ها از خونه بیرون رفتم و به سمت دیوید راه افتادم. وقتی رسیدم دیدم دست به سینه منتظرم هست. چتری‌های قهوه‌ای‌ام که توی چشم‌هام رفته بودن رو کنار زدم و گفتم:- چی شد؟- چی؟دستم رو روی پیشونی‌ام کوبیدم و گفتم:- اون جاسوس‌های لعنتی!- اون‌ها رو اخراج کردم؛ بعد اون‌ها رو گرفتیم، الان بی‌هوش توی انباری هستن. دست و پا و دهن‌هاشون هم بسته هست.- آفرین دیوید بالاخره توی عمرت یک بار هم که شده کارت رو درست انجام دادی!- منظورت گروگان گرفتن مردم هست؟از ضدحال بودن دیوید اخم کردم. انگار کارش این نیست! گفتم:- اگه نمی‌خوای این کار‌ها رو انجام بدی می‌تونی وسایلت رو جمع کنی و این گروه جعلی رو به واقعیت تبدیل کنی اما من راضی هستم. در ضمن یادت باشه اگه این‌کار رو کنی هم توی دردسر می‌افتی!- اگه کار‌هایی که می‌کنی لو بدم چی می‌گی؟از تهدید دیوید خنده‌ام گرفت و گفتم:- اون‌موقع در‌واقع خودت لو می‌ری. می‌دونی که فرار کردن برای من سخت نیست. دیوید چرا از دیشب تا حالا انقدر عوض شدی؟نگاهی به سر تا پام انداخت و داد زد:-‌ چون اون کسی که دیشب کشتی برادر من بود. با فکر اینکه شاید دیوید دوباره اون شوخی‌های احمقانه‌اش رو شروع کرده باشه با لحن خنده پرسیدم:- چی؟گفت:- نشنیدی چی گفتم؟ گفتم کسی که دیشب کشتی برادر من بود. من دیگه نیستم!نفس عمیقی کشیدم و گفتم:- خیلی خوب اما‌‌...نگاهش سمتم برگشت:- اما چی؟- می‌دونی که این قانون گروه هست. وقتی می‌خوای از گروه بری بیرون باید آخرین ماموریت گروه رو بیای...قیافه اش کمی وا رفت که ادامه دادم:- دو هفته‌ی دیگه برای جا‌به‌جایی مواد مخدر به مکزیک می‌ریم. سفر خیلی خطرناکی هم هست و تو باید اونجا باشی.با تعجب بهم نگاه می‌کرد. خطرناک‌ترین سفر تا به حال بود. گفت:- خوب در این میون برادر من چی می‌شه؟ چه سودی به من می‌رسه که قانون رو زیر پا نذارم؟گروه رو لو ندم؟ - اگه قانون گروه رو زیر پا بذاری پات از اینجا بیرون نمی‌ره. با همون اسلحه‌ای که برادرت رو کشتم کشته می‌شی.نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:اگه این سفر درست پیش بره صد‌هزار دلار به تو هم می‌رسه.با شنیدن کلمه‌ی "صدهزار دلار" قیافه‌اش از وا‌رفتگی در‌اومد و چهره‌اش باز شد.گفتم:- راستی آنا کجاست؟- آنا امروز نیست‌. رفته به همون قضیه جاسوس‌ها رسیدگی کنه. آنا هم توی این سفر هست؟- معلومه که هست.باشه‌ای گفت و خدا‌حافظی کرد و رفت.نفس عمیقی از روی عصبانیت کشیدم و داخل ساختمونی که روبرو‌ی اون بحث می‌کردیم شدم.

۱۸:۱۳

*°؛رمانستان؛*°
پارت دوم مافیای نویسندگی نویسنده: آیناز (خودم) نوری در چشمم زد و وقتی بلند شدم دیدم روی مبل خوابم برده و اتفاقات دیشب یادم اومد. کشتن اون مرد، دیوید، لو رفتن گروه توسط اون جاسوس‌ها! با این فکر از روی مبل بلند شدم. لباس‌هام رو دیشب عوض نکرده بودم، برای همین با همون لباس‌ها از خونه بیرون رفتم و به سمت دیوید راه افتادم. وقتی رسیدم دیدم دست به سینه منتظرم هست. چتری‌های قهوه‌ای‌ام که توی چشم‌هام رفته بودن رو کنار زدم و گفتم: - چی شد؟ - چی؟ دستم رو روی پیشونی‌ام کوبیدم و گفتم: - اون جاسوس‌های لعنتی! - اون‌ها رو اخراج کردم؛ بعد اون‌ها رو گرفتیم، الان بی‌هوش توی انباری هستن. دست و پا و دهن‌هاشون هم بسته هست. - آفرین دیوید بالاخره توی عمرت یک بار هم که شده کارت رو درست انجام دادی! - منظورت گروگان گرفتن مردم هست؟ از ضدحال بودن دیوید اخم کردم. انگار کارش این نیست! گفتم: - اگه نمی‌خوای این کار‌ها رو انجام بدی می‌تونی وسایلت رو جمع کنی و این گروه جعلی رو به واقعیت تبدیل کنی اما من راضی هستم. در ضمن یادت باشه اگه این‌کار رو کنی هم توی دردسر می‌افتی! - اگه کار‌هایی که می‌کنی لو بدم چی می‌گی؟ از تهدید دیوید خنده‌ام گرفت و گفتم: - اون‌موقع در‌واقع خودت لو می‌ری. می‌دونی که فرار کردن برای من سخت نیست. دیوید چرا از دیشب تا حالا انقدر عوض شدی؟ نگاهی به سر تا پام انداخت و داد زد: -‌ چون اون کسی که دیشب کشتی برادر من بود. با فکر اینکه شاید دیوید دوباره اون شوخی‌های احمقانه‌اش رو شروع کرده باشه با لحن خنده پرسیدم: - چی؟ گفت: - نشنیدی چی گفتم؟ گفتم کسی که دیشب کشتی برادر من بود. من دیگه نیستم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - خیلی خوب اما‌‌... نگاهش سمتم برگشت: - اما چی؟ - می‌دونی که این قانون گروه هست. وقتی می‌خوای از گروه بری بیرون باید آخرین ماموریت گروه رو بیای... قیافه اش کمی وا رفت که ادامه دادم: - دو هفته‌ی دیگه برای جا‌به‌جایی مواد مخدر به مکزیک می‌ریم. سفر خیلی خطرناکی هم هست و تو باید اونجا باشی. با تعجب بهم نگاه می‌کرد. خطرناک‌ترین سفر تا به حال بود. گفت: - خوب در این میون برادر من چی می‌شه؟ چه سودی به من می‌رسه که قانون رو زیر پا نذارم؟ گروه رو لو ندم؟ - اگه قانون گروه رو زیر پا بذاری پات از اینجا بیرون نمی‌ره. با همون اسلحه‌ای که برادرت رو کشتم کشته می‌شی. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: اگه این سفر درست پیش بره صد‌هزار دلار به تو هم می‌رسه. با شنیدن کلمه‌ی "صدهزار دلار" قیافه‌اش از وا‌رفتگی در‌اومد و چهره‌اش باز شد. گفتم: - راستی آنا کجاست؟ - آنا امروز نیست‌. رفته به همون قضیه جاسوس‌ها رسیدگی کنه. آنا هم توی این سفر هست؟ - معلومه که هست. باشه‌ای گفت و خدا‌حافظی کرد و رفت. نفس عمیقی از روی عصبانیت کشیدم و داخل ساختمونی که روبرو‌ی اون بحث می‌کردیم شدم.
با اینکه لایک نکردید ولی.... :/ #Aynaz

۱۸:۱۳

thumbnail
کلیپ اهنگ undefined10تا بخوره حداقل undefinedاصکی ممنوع undefinedلایک یادت نره کیوتم undefinedundefinedhttps://ble.ir/omanestan1

۱۰:۴۹

°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^°^
#بهشت‌جهنمی✨
به‌قلم‌آواundefined
پارت هفتم

فرشته با آزاد شدنش رو زانوهاش نشست.
به سمت خون آشامه رفتم و از یقش گرفتم و بلندش کردم
با خشم نگاهش کردم و تو صورتش غریدم
_اگر میخوایی زنده بمونی زود گورتو گم کن
به محض اینکه ولش کردم مثل مرغ پر کنده فرار کرد و تو تاریکی کوچه محو شد.
به سمت فرشته برگشتم و نگاش کردم
رو زمین نشسته بود
دستشو رو جای نیش های اون عوضی که خون ازشون جاری بود کشید و آخ ارومی گفت
خواستم نزدیکش بشم و به یه نحوی خون ریزیشو بند بیارم که خودش دست به کار شد و یکی از پر های سفید بالش رو کند و بین دستاش پودرش کرد و گردشو رو جای زخمش کشید و چند لحظه بعد زخم ناپدید شد
بلند شد و با چشمای خمارش نگاهم کرد
سقلمه ای خورد و سکسکه‌ای کرد
_تو..... اینجا چیکار میکنی؟
اخم محوی کردم
_اوه! حقت بود جلوشو نمیگرفتم و اونم تا صبح برات یه بچه تو شکمت میذاشت
_کسی از تو (سکسکه) کمک نخواست
ابرومو بالا انداختم
_عع؟ باشه.
ازش دور شدم و تو کوچه به راه افتادم که صدای کشدار و مستشو از پشت سرم شنیدم
_نه نه نه،،،، نرو،،، من از تاریکی میترسم
سرمو کمی برگردوندم و از گوشه چشم نگاش کردم،،، تلوتلو خوران به سمتم اومد
به سر کوچه رسیدیم
با لحن سردی پرسیدم
_خونت کجاست؟
انگشت اشارشو در امتداد مسیری گرفت
_اومممم،،، از این طرف
بعد از مکثی دستشو به سمت دیگه ای گرفت
_نه، فکر کنم از این طرف بود..... یادم نمیاد
سری با تاسف تکون دادم و پوفی کشیدم
با این فرشته کوچولو مست این وقت شب چیکار باید میکردم
یهو رو زمین نشست و مچ پاشو در دست گرفت و با قیافه آویزونی لب زد
_پام خیلی درد میکنه
با ابرو های بالا انداخته جلوش زانو زدم و مچ پاشو گرفتم
کفش کوچولوش رو در اوردم و به مچ پاهاش که قرمز شده بودن و باعت میشد بانمک تر به نظر برسه نگاه کردم
سرمو بلند کردم و باهاش چشم تو چشم شدم
_شاید به خاطر اینه که زیاد رقصیدی
لباش آویزون شد و چشماش رو صورتم چرخید و به موهام افتاد.
دستشو لای موهام برد و چنگی بهشون زد
_اووووو..... چ موهای موج دار بانمکی داری(سکسکه)......... دلم میخواد برات ببافمشون
انگار درد پاش یادش رفته بود
با اخم محوی دستاشو از تو موهام بیرون کشیدم
صدایی که از تو کوچه اومد رشته افکارمو پاره کرد
ایستادم و بال هام رو دو طرفم باز کردم ولی اون فرشته همچنان رو زمین نشسته بود.
دوتا چشم سرخ نورانی تو تاریکی کوچه خودنمایی کرد و صدای خرناس گرگ تو کوچه تاریک پیچید
در عرض یک لحظه چیزی به سمت فرشته خیز برداشت و تا به خودم اومدم صدای قهقهه فرشته کوچولو بلند شد

_لونا،،،،،،، کجا بودی؟
دستاشو باز کرد و دختر مو قهوه‌ای که جلوش زانو زده بود رو بغل کرد
با تعجب نگاهشون میکردم
نمیتونستم تشخیص بدم دختری که ظاهرا اسمش لونا بود گرگینس یا خون آشام که سرشو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت
ایستاد و دستشو جلو اورد.
_سلام،،، من لونام. این خنگول هم کاترینه
و به فرشته اشاره کرد
پوزخندی زدم و باهاش دست دادم
_منم دویلم
دقیق نگاهش کردم
_تو دوروه‌ای درسته؟
_آره
نگاهی به کاترین انداختم که لونا گفت
_اوه. کاترین هم دورگس
_لونا،،،،،، با اون حرف نزن،،،،،،،، همونیه که بهت(سکسکه) در موردش گفته بودم
با این حرف کاترین ابروهای لونا بالا پرید اما زود تعجبشو محو کرد و به رو خودش نیورد
رو به روی کاترین زانو زد و با خنده گفت
_ببینم چندتا خوردی؟
کاترین گیج دوتا از انگشتاشو بالا اورد
_دوتا........... اومممممم، سه تا
لونا با انگشت ضربه ای به پیشونی کاترین زد
_آخه با دو، سه تا پیک که نصفش خونه کسی به این روز نمیفته احمق
کاترین رو بلند کرد و کولش کرد
با لبخند نگاهم کرد
_مرسی که پیداش کردی.
و بعد همونطور که سر کاترین غر غر میکرد تو پیاده رو راه افتاد
_نمیشه یه دقیقه تنهات گذاشت،،،،،،،،،، فقط رفتم دستشویی و وقتی برگشتم نبودی،،،،،،،،،، میدونی چقدر کل باغ رو دنبالت گشتم؟.................
پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم
_دیوونه ها........

۱۳:۴۸

*°؛رمانستان؛*°
.......................... * #قلب‌ یا‌ عقل؟ پارت 1 به قلم آوا هندزفری‌هامو گذاشتم تو گوشمو سرم رو با آرامش تکیه دادم روی پشتی صندلی هواپیما. چشمام رو بستمو نفس عمیقی کشیدم تقریبا روی صندلی لم داده بودم. نفس(دوست صمیمیم که باهاش در راه تهران بودم) نگاهی به من انداخت و با اون نیش بازش گفت: نفس:_تانیا؟ آرامش بعد از طوفانه؟ خنده ریزی کرد. یکی از چشمام رو باز کردم و از گوشه چشم نگاهش کردم و با ارنجم ضربه آرومی به بازوش زدم گفتم: من:_نفس خانم خیلی خوشحالیا، انگار برای تفریح داریم میریم.. البته درسته منم خوشحالم بعد از کلی تلاش داریم نتیجه میگیریم، اما یادت نرفته که اونجا تازه ماجرای اصلی شروع میشه، وقتی اونقدر جزوه، و کتاب خوندی تا چشات آب رفت اون وقت بهت میگم.... ببینم اون موقع هم نیشت بازه یا نه؟ این بار نیش من باز شد و با لبخند پیروزمندانه ای چشمم رو بستم و دوباره رومو برگردوندم. نفس با مشت به بازوم زد و گفت : نفس:_اَه... ضدحال! حالا بذار برسی بعد پیشگوییات رو شروع کن. خنده‌ای کردم و تا تهران هر دو چرت زدیم. هواپیما که نشست وسایلا و چمدونامون رو برداشتیم. قرار بود هر کدوم توی خونه ای که برای خودمون خریده بودیم ساکن بشیم. خونه‌هامون ویلایی و کوچیک بودن و هر دو توی یک محله بودن. کلید رو توی جا قفلی چرخوندم و درو باز کردم بعد با کمک راننده تاکسی چمدونام رو از پشت ماشین خالی کردم. خونه رو با وسایلاش خریده بودم و چیزایی مثل اجاق و یخچال و چند تا مبل نو و یه سری وسایل دیگه هم داشت. وسایل خونه همه نو بودن نمیدونم چرا صاحبش وسایلارو نخواست بگذریم،نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به بررسی خونه. خونم سه طبقه داشت، صبقه اول آشپز خونه و سالن نشیمن بود، جلوی سالن نشیمن یه در شیشه ای بزرگ بود که به ایوون و حیاط تمام چمن خونه که دورتادورش درخت بود، راه داشت. طبقه دوم تقریبا راه رو مانند بود، دستشویی و حموم و دو اتاق کوچیک که یکی کنار حموم و سمت راست اخر راهرو بود و یه اتاق که انتهای راهرو سمت چپ بود، همه تو طبقه دوم بودن، طبقه سوم فقط یه اتاق نسبتا بزرگ داشت که در ورودی اتاق جلوی راه پله بود. یه جورایی کل طبقه سوم یه اتاق زیرشیروانی مانند بود. حدود یه هفته پیش یه سری از وسایلم مثل سرویس خواب و چیزایی که با هواپیما نمیشد اورد رو از شیراز فرستادیم به تهران و یه تیم اسباب کشی وسایل بزرگ رو تو خونه چیده بودن و سرویس خواب من رو در اتاق طبقه سوم چیده بودن پس ناچار بودم همون اتاق رو بردارم. اتاق خوبی هم بود یه پنجره خیلی بزرگ داشت که رو به حیاط خونه بود و پشت تخت من قرار داشت. بعد از گرد گیری مختصری تو خونه کارتن وسایل اتاق خوابمو باز کردم و تو اتاق چیدمشون. کار اتاقم زود تموم شد و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم قبلش زنگی به مامان و بابام زدم و باهاشون حرف زدم، بعد از حدودا 15 دقیقه حرف زدن با خانوادم، رفتم و در جعبه گربه کوچولوم رو باز کردم و بغلش کردم. من:_موچی؟! خسته شدی توراه؟ قربونت برم... بیا الان برات غذا میریزم. موچی رو اوردم و براش تو ظرف مخصوصش غذا ریختم و خودم هم یه ساندویچ که مامانم گذاشته بود تو کیفمو خوردم. موچی خیلی کوچولی بود و دوماهی میشد که پیداش کرده بودم و خیلی دوستش داشتم. یه جورایی مثل بچم میموند و بهش وابسته بودم، اونم همینطور. در جعبه وسایل موچی رو باز کردم و یه بخشی از وسایل رو یه گوشه از سالن نشیمن و یه بخش دیگه رو تو اتاق خودم گذاشتم. رفته تو ایوون رو نگاه کردم،ایوون خیلی قشنگ بود و نرده های چوبی که رنگ سفید خورده بودن داشت...سمت راست ایوون یه میز نهار خوری چهارنفره کوچیک بود و بالای میز نهارخوری، روی سقف ایوون، یه سیستم گرمایشی برای زمستونا بود. سمت چپ ایوون هم یه نمیکت بزرگ فلزی و چند صندلی راحتی بود، روی صندلی ها و نمیکت با بالشت و تشکچه های بالشت مانند پوشونده شده بود و در مرکز صندلی ها و نیمکت یه میز میوه خوری چوبی و متوسط قرار داشت. رفتم تا یکی از اتاق های طبقه دوم رو انتخاب کنم و اتاق متوسط کنار حموم رو انتخاب کردم. زنگ در خونه به صدا در اومد، کلاه بزرگ هودی بلندی که تنم بود رو روی سرم انداختم و درو باز کردم. پشت در یه پسره بود که کلاه گپ پوشیده بود و چون سرشو پایین گرفته بود، نقاب کلاهش مانع دیدن صورت میشد. من:_بفرمایید؟ سرشو اورد بالا و با نیش باز نگاهم کرد و گفت: پسره:_مهمون نمیخوایی؟ خندم گرفت و خندیدم و با مشت به بازوش زدم گفتم من:_نمیتونی عین آدم خبر بدی که داری میایی؟ حالا این هیچی لاقل مثل آدم سلام میکردی. سامی بود، پسرعمم که مثل داداشم بود و یه سالی از من بزرگ تر بود، از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و یه سه چهار ماهی میشد که اومده بود تهران. سامی گفت سامی:_اووووففف. بذار برسم. اول اینکه خواستم سوپرایزت کنم،اهان یه چیزی بعد چهار ماه نمیخوایی حالا که داداشتو دیدی براش فرش قرمز پهن کنی؟ من:_حالا خیلی جوگیر نشو،
ریپلای پارت 1 رمان قلب یا عقل
#آوا

۱۴:۰۱

thumbnail
undefinedبه نام خالق عشق بین من و تو........

نام رمان::::قلب یا عقلundefined
ژانر::::عاشقانه،،، درام،،، بزرگسال،،، اجتماعی،،، غمگین

نام رمان:::: بهشت جهنمیundefined
ژانر::::تخیلی،،، عاشقانه،،، بزرگسال،،، درام

از پرطرفدار ترین رمان های بله:) undefined
ble.ir/join/NGUzYmU0Mz

۱۴:۱۳

*°؛رمانستان؛*°
undefined undefinedبه نام خالق عشق بین من و تو........ نام رمان::::قلب یا عقلundefined ژانر::::عاشقانه،،، درام،،، بزرگسال،،، اجتماعی،،، غمگین نام رمان:::: بهشت جهنمیundefined ژانر::::تخیلی،،، عاشقانه،،، بزرگسال،،، درام از پرطرفدار ترین رمان های بله:) undefined ble.ir/join/NGUzYmU0Mz
میخوام چنل رو به اینجا انتقال بدمهمه بیایینundefinedundefined

۱۴:۱۴

*°؛رمانستان؛*°
undefined undefinedبه نام خالق عشق بین من و تو........ نام رمان::::قلب یا عقلundefined ژانر::::عاشقانه،،، درام،،، بزرگسال،،، اجتماعی،،، غمگین نام رمان:::: بهشت جهنمیundefined ژانر::::تخیلی،،، عاشقانه،،، بزرگسال،،، درام از پرطرفدار ترین رمان های بله:) undefined ble.ir/join/NGUzYmU0Mz
ممبرا زیاد بشن پاکت هدیه میذارمundefinedundefined

۱۴:۵۳