بله | کانال عصیان|گاه نوشته های عباس طاهری
عکس پروفایل عصیان|گاه نوشته های عباس طاهریع

عصیان|گاه نوشته های عباس طاهری

۲۰۱عضو
ترامپ در شرم‌الشیخ؛ نمایش قدرت یا تحقیر رهبران جهان؟undefined نشست صلح غزه در شرم‌الشیخ برای من مثل یک کلاس زنده در علوم ارتباطات بود. ترامپ با تأخیر هفت‌ساعته در ورود، همه رهبران را منتظر گذاشت و از همان لحظه نشان داد که می‌خواهد «مدیریت زمان» را به ابزار سلطه تبدیل کند. او با همین رفتار ساده گفت: زمان من مهم‌تر از شماست. این یعنی ارتباط غیرکلامی در بالاترین سطح ممکن.
undefined وقتی وارد سالن شد، عملاً کنترل کامل را در دست گرفت. به‌جای گفت‌وگو، فقط خودش حرف زد و بقیه را به تماشاگر بدل کرد. رفتار او با استارمر، ماکرون، اردوغان و حتی السیسی – میزبان اجلاس – چیزی جز تحقیر نبود. از نگاه من، این همان ارتباط یک‌طرفه‌ای است که در آن قدرت، جای احترام را می‌گیرد. حرکات دست، لحن، حتی شوخی‌هایش، همه در خدمت نمایش سلطه بودند.
undefined در پایان اجلاس، وقتی ترامپ به‌تنهایی تصویر توافق را بالا گرفت و دیگران فقط دست زدند، برای من روشن شد که این نشست نه درباره صلح، بلکه درباره قدرت بود. به همین دلیل، معتقدم تصمیم ایران برای شرکت نکردن در این صحنه، تصمیمی هوشمندانه بود. گاهی سکوت، قوی‌ترین پیام ارتباطی است.
undefined ادامه یادداشت کامل را بخوانید در:vtn.ir/001jHz

۱۲:۴۲

وقتی ممنوعیت محبوبیت می‌آورد.
جامعه ایرانی در آستانه دگرگونی فرهنگی بنیادین قرار دارد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، فراتر از تغییرات سطحی و گذراست؛ این تحولات نشان‌دهنده یک «تغییر پارادایم» در معنای واقعی کلمه است. توماس کوهن، فیلسوف علم این مفهوم را برای توصیف لحظاتی به کار برد که الگوهای شناختی جامعه علمی دستخوش تحول اساسی می‌شود. امروز، این مفهوم از مرزهای علم فراتر رفته و در حوزه فرهنگ و سیاست‌گذاری اجتماعی نیز کاربرد یافته است.  از منظر علوم ارتباطات، آنچه در جامعه ایران رخ می‌دهد، دقیقاً همان فرایند تغییر پارادایم فرهنگی است. الگوهای سنتی زندگی، ارتباطات و هویت‌سازی در حال جایگزینی با ساختارهای نوین هستند. این تحول نه یک انتخاب، بلکه یک واقعیت اجتماعی است که سیاست‌گذاران باید با دقت و هوشمندی با آن مواجه شوند. یکی از جالب‌ترین پدیده‌های این دوران، واکنش متناقض‌نما به محدودیت‌هاست. برخی فعالیت‌های فرهنگی با انتخاب راه‌هایی که منجر به محدودیت‌های موقتی می‌شود، پس از رفع محدودیت، از موج حمایت عمومی بهره می‌برند. این پدیده به‌ظاهر متناقض، در واقع کاملاً قابل‌تبیین است. اورت راجرز، نظریه‌پرداز برجسته علوم ارتباطات در نظریه «انتشار نوآوری‌ها» توضیح می‌دهد چگونه رفتارهای نوین از طریق شبکه‌های اجتماعی گسترش می‌یابند. بر اساس این نظریه، نوآوری‌ها ابتدا توسط پیشگامان پذیرفته شده، سپس به‌سرعت در میان اکثریت اولیه منتشر می‌شوند. وقتی یک فعالیت فرهنگی با محدودیت مواجه می‌شود، این محدودیت خود به عاملی برای افزایش آگاهی عمومی تبدیل می‌شود.در واقع، ممنوعیت به‌عنوان یک کاتالیزور عمل می‌کند که سرعت انتشار را چندین برابر می‌کند. این مکانیسم با مفهوم «اثر استرایسند» نیز همخوانی دارد؛ پدیده‌ای که در آن تلاش برای سرکوب اطلاعات یا رفتاری خاص، به افزایش آگاهی و توجه عمومی نسبت به آن منجر می‌شود. برای سیاست‌گذاران، این یک هشدار جدی است؛ رویکردهای قهری و محدودکننده نه‌تنها مشکل را حل نمی‌کنند، بلکه آن را تشدید می‌کنند. یکی از مهم‌ترین تحولات فرهنگی دوران ما، تغییر در ماهیت مصرف است. جوزف پاین و جیمز گیلمور در مفهوم «اقتصاد تجربه» توضیح می‌دهند که اقتصاد جهانی از مرحله کالا و خدمات فراتر رفته و وارد عصر تجربیات شده است. در این عصر، افراد دیگر به دنبال خرید کالاها نیستند؛ آن‌ها درپی کسب تجربیاتی هستند که خاطرات ماندگار بسازند. این تحول را می‌توان در فعالیت‌هایی مانند موتورسواری دسته‌جمعی دختران، بروز پوشش‌های نوظهور، کافه‌های تجربی، مهمانی‌های قهوه یا رویدادهایی شبیه به تاسیان مشاهده کرد. این فعالیت‌ها نه صرفاً تفریح، بلکه ابزارهایی برای ساخت هویت و معنا هستند. جوانان امروز از طریق این تجربیات، خود را تعریف می‌کنند و به جامعه نشان می‌دهند که چه کسانی هستند. این گرایش به «مصرف‌گرایی تجربه‌گرا» ریشه در عدم قطعیت دوران معاصر دارد. وقتی آینده نامشخص است و برنامه‌ریزی بلندمدت دشوار می‌نماید، افراد به جست‌وجوی شادی آنی می‌روند و به تجربیات لحظه‌ای روی می‌آورند. این رفتار نه نشانه بی‌مسئولیتی، بلکه واکنشی عقلانی به شرایط اجتماعی - اقتصادی است. ژان بودریار، فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی درباره مصرف به‌عنوان نشانه‌ای از هویت صحبت می‌کرد. در دیدگاه پست‌مدرن او، مصرف دیگر برای رفع نیازهای مادی نیست؛ بلکه برای ساخت و نمایش هویت است. در جامعه معاصر ایران نیز این پدیده کاملاً مشهود است. تجربیاتی که افراد انتخاب می‌کنند، هویت آن‌ها را تعریف می‌کند؛ اما هویت فرهنگی دیگر یک کل یکپارچه نیست. جامعه ایرانی به موزائیکی از خرده‌فرهنگ‌ها تبدیل شده که هر کدام ارزش‌ها، نمادها و رفتارهای خاص خود را دارند. این تحول که در نظریه «خرده‌فرهنگ‌ها» در علوم ارتباطات موردبررسی قرار گرفته، نشان‌دهنده قطبی شدن جامعه است. آنچه برای یک گروه جذاب و معنادار است، برای گروه دیگر دافعه‌دار و غیرقابل‌قبول به نظر می‌رسد. این تکثرگرایی فرهنگی چالش بزرگی برای سیاست‌گذاران ایجاد می‌کند. دیگر نمی‌توان با یک رویکرد واحد، کل جامعه را مدیریت کرد. هر خرده‌فرهنگ نیازها، انتظارات و زبان خاص خود را دارد. سیاست‌گذاری موفق در این شرایط، مستلزم درک عمیق از این تنوع و توانایی برقراری ارتباط با هر یک از این گروه‌هاست. تجربه تاریخی نشان داده برخوردهای سیاسی و قهری با تحولات فرهنگی نه‌تنها پاسخگو نیست، بلکه معمولاً اثر معکوس دارد. وقتی سیاست‌گذاران با راهپیمایی‌ها، تجمع‌ها یا محدودیت‌های قانونی به رویارویی با تحولات فرهنگی می‌پردازند، در واقع دامنه مقاومت را گسترش می‌دهند. دلیل این شکست در ماهیت تحولات فرهنگی نهفته است. فرهنگ یک پدیده ارگانیک و زنده است که از درون جامعه برمی‌خیزد و نمی‌توان آن را با فرمان و دستور تغییر داد.
تلاش برای تحمیل الگوهای فرهنگی از بالا، معمولاً با مقاومت مواجه می‌شود و باعث عمیق‌

۵:۲۰

تر شدن شکاف بین حکمرانی و جامعه می‌گردد. علاوه بر این، رویکردهای قهری هزینه‌های سنگینی دارند. آن‌ها نه‌تنها منابع اقتصادی و انسانی زیادی می‌طلبند، بلکه اعتماد اجتماعی را نیز تضعیف می‌کنند. در دنیای امروز که اطلاعات با سرعت نور منتشر می‌شود، هر اقدام قهری می‌تواند به‌سرعت به بحران ارتباطی تبدیل شود و چهره حکمرانی را در سطح داخلی و بین‌المللی خدشه‌دار کند. در برابر شکست رویکردهای سخت، مفهوم «چابکی فرهنگی» به‌عنوان راهکاری نوین مطرح می‌شود. چابکی فرهنگی به معنای توانایی سیاست‌گذاران برای درک سریع تحولات فرهنگی، انطباق با آن‌ها و هدایت نرم آن‌ها در جهت منافع اجتماعی است. این رویکرد بر پایه نظریه «ارتباطات رابطه‌ای» استوار است که به‌جای تمرکز بر انتقال یک‌طرفه پیام، بر تعاملات دوسویه و پایدار تأکید دارد. در این چهارچوب، سیاست‌گذاران نه به‌عنوان فرمانده، بلکه به‌عنوان تسهیل‌کننده گفت‌وگوی فرهنگی عمل می‌کنند. آن‌ها به‌جای سرکوب تحولات، آن‌ها را می‌شناسند، درک می‌کنند و در صورت لزوم، به‌آرامی هدایت می‌کنند. چابکی فرهنگی شامل چندین مؤلفه است: اول، شناخت دقیق از واقعیت‌های اجتماعی: سیاست‌گذاران باید با استفاده از تحقیقات علمی، نظرسنجی‌ها و تحلیل داده‌های اجتماعی، درک عمیقی از نیازها، خواسته‌ها و گرایش‌های جامعه به دست آورند. این شناخت نباید بر اساس فرضیات یا آرزوها، بلکه بر پایه شواهد تجربی باشد. دوم، انعطاف‌پذیری در سیاست‌گذاری: در دنیای پرشتاب امروز، سیاست‌های ثابت و سفت‌وسخت دیگر کارآمد نیستند. سیاست‌گذاران باید توانایی تغییر مسیر و تطبیق سیاست‌ها با شرایط جدید را داشته باشند. این انعطاف‌پذیری نه نشانه ضعف، بلکه نشان هوشمندی و واقع‌گرایی است. سوم، استفاده از ابزارهای نرم فرهنگی: به‌جای راهپیمایی‌ها و تجمع‌ها، سیاست‌گذاران باید بر تولید محتواهای فرهنگی جذاب، حمایت از هنرمندان و رسانه‌های محلی، برنامه‌ریزی رویدادهای فرهنگی فراگیر و ایجاد فضاهای گفت‌وگوی عمومی تمرکز کنند. این ابزارها تأثیر عمیق‌تر و پایدارتری دارند. چهارم، ایجاد گفت‌وگوی واقعی با جامعه: سیاست‌گذاران باید از برج عاج خارج شوند و با گروه‌های مختلف اجتماعی، به‌ویژه جوانان، در گفت‌وگوی واقعی و صادقانه بپردازند. این گفت‌وگو نباید یک‌طرفه و تبلیغاتی باشد، بلکه باید فضایی برای شنیدن صداهای متفاوت و یافتن راه‌حل‌های مشترک ایجاد کند. یکی از چالش‌های بزرگ سیاست‌گذاری فرهنگی در دوران معاصر، نقش شبکه‌های اجتماعی است. این بسترها با مکانیسم‌های خاص خود، واقعیت‌های اجتماعی را تحریف می‌کنند. کارکرد اصلی شبکه‌های اجتماعی، ذره‌بین گذاشتن روی یک موضوع خاص و تعمیم جزء به کل است. این پدیده که در نظریه‌های رسانه‌ای به‌عنوان «اثر ذره‌بین» شناخته می‌شود، به‌شدت گمراه‌کننده است. برای مثال، ویدئویی وایرال می‌شود که زندگی پرزرق‌وبرق در تهران را نشان می‌دهد. این ویدئو میلیون‌ها بار دیده می‌شود و در ذهن مخاطبان، تصویری از سبک زندگی تهرانی‌ها ایجاد می‌کند. اما واقعیت چیست؟ این سبک زندگی حتی به یک درصد از جمعیت 14 میلیونی تهران هم مربوط نمی‌شود. در واقعیت، بیشتر مردم تهران باید سخت کار کنند تا تنها اجاره‌خانه‌شان را تأمین کنند. آن‌ها با مشکلات اقتصادی، ترافیک، آلودگی هوا و هزاران چالش دیگر دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ اما این واقعیت در شبکه‌های اجتماعی دیده نمی‌شود، چون محتوای جذاب و چشم‌نواز است که وایرال می‌شود، نه زندگی عادی. این تحریف واقعیت، پیامدهای جدی برای سیاست‌گذاری دارد. وقتی سیاست‌گذاران تصویر اشتباهی از جامعه دریافت می‌کنند، سیاست‌های نادرستی طراحی می‌کنند. آن‌ها به مسائل کاذب می‌پردازند و مشکلات واقعی را نادیده می‌گیرند، بنابراین یکی از مهم‌ترین وظایف سیاست‌گذاران، توانایی تشخیص بین واقعیت و تصویر تحریف‌شده رسانه‌ای است. برای مقابله با این چالش، سیاست‌گذاران باید به تحقیقات میدانی، آمارهای رسمی و داده‌های علمی اتکا کنند، نه به محتوای وایرال شبکه‌های اجتماعی. همچنین باید در ارتباطات عمومی خود، تصویر واقعی‌تری از جامعه ارائه دهند و از بزرگ‌نمایی پدیده‌های حاشیه‌ای پرهیز کنند. چابکی فرهنگی یک مفهوم نظری نیست؛ باید به راهبردهای عملی تبدیل شود. چند پیشنهاد کاربردی برای سیاست‌گذاران عبارت است از: تقویت صنایع خلاق: به‌جای تمرکز بر کنترل، حکمرانی باید در توسعه صنایع خلاق سرمایه‌گذاری کند. موسیقی، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی و رسانه‌های دیجیتال می‌توانند فضاهایی برای بیان خلاقانه و سازنده ایجاد کنند. 
ایجاد فضاهای عمومی امن: جوانان به فضاهایی نیاز دارند که بتوانند در آن گردهم آیند، تجربه کنند و به خود هویت بدهند. ایجاد پارک‌ها، مراکز فرهنگی، کافه‌های کتاب و فضاهای هنری می‌تواند این نیاز را پاسخ دهد. حمایت از کارآفرینی فرهنگی: بسیاری از تحولات فرهنگی توسط کارآفرینان جوان هدایت می‌شود.

۵:۲۰

حمایت از استارتاپ‌های فرهنگی، تسهیل مجوزها و ارائه تسهیلات مالی می‌تواند این انرژی را به سمت فعالیت‌های سازنده هدایت کند. آموزش و توانمندسازی: سرمایه‌گذاری در آموزش هنری، رسانه‌ای و فرهنگی می‌تواند کیفیت فعالیت‌های فرهنگی را ارتقا دهد و از بروز آسیب‌های اجتماعی جلوگیری کند. گفت‌وگوی بین‌نسلی: ایجاد بسترهایی که نسل‌های مختلف بتوانند با هم گفت‌وگو کنند، می‌تواند شکاف نسلی را کاهش دهد و به درک متقابل کمک کند. دگرگونی فرهنگی که جامعه ایران را دربرگرفته، یک واقعیت انکارناپذیر است. سیاست‌گذاران پیش روی خود دو مسیر می‌بینند؛ مقاومت در برابر تغییر یا همراهی هوشمندانه با آن. تجربه تاریخی نشان داده که مسیر اول به شکست محتوم منجر می‌شود.  چابکی فرهنگی راه سومی را پیشنهاد می‌کند؛ نه تسلیم محض در برابر هر تغییری، نه مقاومت کورکورانه در برابر آن، بلکه درک عمیق، تعامل هوشمندانه و هدایت نرم. این رویکرد نه‌تنها پایدارتر است، بلکه به حفظ وحدت فرهنگی در برابر تغییرات بنیادین یاری می‌رساند. جمهوری اسلامی برای موفقیت در این مسیر مستلزم تغییر نگرش سیاست‌گذاران است. آن‌ها باید از نقش کنترل‌کننده فراتر روند و به تسهیل‌کننده تحولات مثبت تبدیل شوند. این تغییر نگرش، اولین گام در مسیر چابکی فرهنگی است. 
همین یادداشت در فرهیختگان https://farhikhtegandaily.com/page/274222/

۵:۲۰

thumbnail
نکاتی درباره عکس امروز هم میهن و برداشت های مختلف از آن
امروز این عکس صفحه اول هم میهن و تداعی چادر و تضادش با لاک خانم محل بحث فراوان شد. چند نکته را از منظر نشانه شناسی مینویسم
در این تصویر، زنی دیده می‌شود که در پارچه‌ای تیره، نازک و سنگین فرو رفته است. دستانش در هم فشرده، چهره‌اش در سایه پنهان، و نور موضعی تنها بر بخشی از بدن او تابیده است؛ گویی میان دیده‌شدن و نادیده‌ماندن، میان فریاد و سکوت، در تعلیقی نمادین ایستاده است. این انتخاب بصری به‌وضوح واجد معناهای فرهنگی و اجتماعی عمیقی است که از سطح توصیفی فراتر می‌رود و به حوزه نمادشناسی و تحلیل گفتمانی در علم ارتباطات تعلق دارد.
در فرهنگ ایرانی، پوشش تیره و به‌ویژه سیاه، در ذهن مخاطب جمعی، بی‌درنگ تداعی‌گر چادر است؛ عنصری فرهنگی و ایدئولوژیک که از دوران مشروطه تا امروز، همواره بخشی از منازعه نمادین درباره بدن زن، حجاب، و کنترل اجتماعی بوده است. چادر در نظام معنایی سنتی، نشانه‌ای از عفاف، وقار، پوشیدگی و مصونیت زن از نگاه مردانه تلقی می‌شود؛ نمادی از مرزگذاری میان حوزه خصوصی و عمومی، میان بدن زن و چشم ناظر جامعه. اما در این تصویر، همین نشانه در بستری تازه قرار گرفته و معنای خود را دگرگون می‌کند.
در پیوند با موضوع مصاحبه – تجاوز به زن – چادر از کارکرد محافظتی و ارزشی خود جدا می‌شود و به پوششی بدل می‌گردد که نه می‌پوشاند تا صیانت کند، بلکه می‌پوشاند تا خاموش کند. زن در تصویر، نه از سر اختیار، بلکه در وضعیتی از اجبار و بی‌پناهی در این پارچه تیره محصور شده است. دستان درهم‌فشرده او نشانه‌ای از اضطراب و دفاع درونی است، و چهره محو او در پس لایه‌ای از پارچه، استعاره‌ای از حذف صدای زن در گفتمان عمومی است. از این منظر، تصویر به‌طرزی هوشمندانه از سازوکارهای نمادین استفاده کرده تا وضعیت فرهنگی زنان قربانی خشونت جنسی را بازنمایی کند: زنانی که رنج‌شان ناگفته می‌ماند، هویت‌شان پنهان می‌شود و روایت‌شان در سایه عفت عمومی یا ترس اجتماعی نادیده گرفته می‌شود.
به تعبیر رولان بارت، این تصویر در سطح نخست، «دلالت مستقیم» دارد – زنی پوشیده در سیاهی – اما در سطح دوم، حامل «دلالت ضمنی» و معنای فرهنگی است. دلالتی که از چادر به‌عنوان نشانه‌ای فرهنگی استفاده می‌کند تا ساختار سکوت و پنهان‌سازی را افشا کند. این همان لحظه‌ای است که بارت آن را «برهم‌زدن رمز فرهنگی» می‌نامد: هنگامی که یک نشانه در بافتی تازه قرار می‌گیرد و از معنای تثبیت‌شده خود عبور می‌کند.
از منظر گفتمان رسانه‌ای، انتخاب چنین تصویری در صفحه نخست روزنامه‌ای مانند هم‌میهن را می‌توان نوعی بیان اعتراضی بصری دانست. رسانه در اینجا به‌جای بازنمایی صریح رنج و روایت حادثه، با زبانی استعاری سخن می‌گوید؛ زبانی که در جامعه‌ای با حساسیت‌های فرهنگی و سیاسی نسبت به بدن و جنسیت، می‌تواند مؤثرتر و برانگیزاننده‌تر باشد. این تصویر، به‌جای آنکه مخاطب را در موقعیت تماشاگر رنج قرار دهد، او را در وضعیت تفکر و تأمل می‌گذارد. سیاهی پارچه، مرزهای تاریکی را تداعی می‌کند که جامعه میان زن و گفت‌وگو درباره بدن زن کشیده است.
در عین حال، این تصویر دو معنا را به‌طور هم‌زمان حمل می‌کند: از یک‌سو می‌تواند نوعی نقد فرهنگی باشد بر نظام‌های ارزشی‌ای که قربانی را در سایه نگه می‌دارند و با پوشاندن او، امکان گفت‌وگو و عدالت را سلب می‌کنند؛ و از سوی دیگر، ممکن است ناخواسته به بازتولید همان سازوکار سکوت یاری رساند، زیرا همچنان زن قربانی را در پرده‌ای از ناشناسی و بی‌چهرگی نشان می‌دهد. این دوگانگی دقیقاً همان جایی است که تصویر به مثابه یک متن ارتباطی، از سطح خبر فراتر می‌رود و به سطح معنا و نقد اجتماعی ارتقا می‌یابد.
به بیان دیگر، چادر در اینجا نه صرفاً پوششی دینی، بلکه نشانه‌ای گفتمانی است که دو معنا را هم‌زمان فعال می‌کند: «پوشش به‌مثابه محافظت» و «پوشش به‌مثابه پنهان‌سازی». و همین تعلیق معنایی، قدرت تصویر را می‌سازد. زنی که در چادر تیره فرو رفته است، همزمان می‌تواند نماد ایمان و وقار باشد و نیز تصویر خاموشی و حذف. رسانه با انتخاب این نشانه‌ی دوپهلو، به‌گونه‌ای از بیان بصری دست یافته که در دل خود هم اعتراض است و هم بازتاب واقعیت فرهنگی سکوت.
در نتیجه، از منظر نمادشناسی ارتباطات، این عکس به‌گونه‌ای فشرده و گویا، گفتمان پیچیده جامعه ایرانی درباره بدن، زن، و سکوت را مجسم می‌کند. چادر در اینجا نه لباس که زبان است؛ زبانی که از خلال آن، هم درد زن قربانی روایت می‌شود و هم تضادهای عمیق فرهنگی ما درباره دیدن و نادیدن، گفتن و نگفتن، پوشاندن و آشکار کردن، برملا می‌شود.

۱۱:۵۸

thumbnail

۱۱:۵۸

#باشگاه_تحلیلگران| شبکه‌های اجتماعی قاضی می‌شوند
undefined️پرونده قضایی اخیر پژمان جمشیدی، بازیگر و چهره ورزشی برجسته، بیش از آنکه صرفاً یک رویداد حقوقی باشد، نمونه‌ای روشن از چگونگی نفوذ اطلاع‌رسانی بر افکار عمومی است.
undefined️فارغ از جزئیات پرونده جمشیدی که باید منتظر رأی دادگاه باشیم، تمایل شدید رسانه‌ها برای انتشار اخبار درجه یک از نظر خودشان، اغلب آبروی افراد را پیشاپیش می‌برد و به اخلاق رسانه‌ای ضربه می‌زند؛ جایی که سرعت بر دقت غلبه می‌کند و حق شاکی و متهم هر دو در معرض آسیب قرار می‌گیرد.
undefined️متن کامل یادداشت عباس سیاح‌طاهری، پژوهشگر رسانه و ارتباطات را اینجا بخوانید.
undefined @YjcNewsChannel

۱:۴۰

صدای ایران در نبرد افکار عمومی
سخنان اخیر علی لاریجانی درباره‌ی فشارهای بی‌پایان قدرت‌های خارجی بر ایران، در ظاهر یک تحلیل سیاسی است، اما در عمق خود حامل پیامی ارتباطی است: نبرد اصلی این روزها، نبرد معناست. قدرت‌ها دیگر تنها با لشکر و ناو نمی‌جنگند؛ آن‌ها میدان ذهن و افکار عمومی را هدف گرفته‌اند. در چنین وضعیتی، سخن لاریجانی که هدف دشمن را «شکستن اراده ملت ایران» می‌داند، بیش از یک هشدار سیاسی است. این سخن، توصیف وضعیتی است که در آن رسانه، تصویر و روایت، همان نقش سلاح و سپر را ایفا می‌کنند.او با اشاره به تجربه‌ی برجام و تغییر مداوم خواسته‌های غرب، نشان می‌دهد که زنجیره‌ی مطالبات بی‌انتهاست؛ از توقف غنی‌سازی گرفته تا محدودیت‌های موشکی و سپس نفوذ در سیاست منطقه‌ای ایران. این روند، به تعبیر او، نه مذاکره که فشار تدریجی برای فرسایش اراده‌ی ملی است. اما نکته مهم در سخنان لاریجانی، نوع نگاه او به «مقاومت» است. او مقاومت را نه به معنای تقابل نظامی، بلکه به معنای ایستادگی هوشمندانه در میدان سیاست و افکار عمومی می‌داند. این همان جایی است که علم ارتباطات می‌تواند به فهم بهتر ما کمک کند.در نظریه‌های ارتباطی، قدرت تنها در سلاح و اقتصاد خلاصه نمی‌شود، بلکه در توان روایت‌سازی است. رسانه‌های بزرگ دنیا، از سال‌ها پیش با بزرگ‌نمایی پرونده‌ی هسته‌ای ایران، کوشیده‌اند افکار عمومی جهان را به سمت ترس و بی‌اعتمادی سوق دهند. در چنین شرایطی، اگر کشوری نتواند روایت خود را بسازد و بازتاب دهد، به تدریج در حاشیه معنا گرفتار می‌شود. مقاومت ملی، در این معنا، یعنی حفظ استقلال در تولید و بازنمایی روایت ملی.لاریجانی تأکید می‌کند که ایران اهل گفت‌وگوست، اما گفت‌وگویی که از موضع عزت و عقلانیت باشد. این سخن در واقع پاسخی به جریان‌هایی است که تصور می‌کنند مقاومت با انزوا و سکوت یکی است. او مذاکره را نفی نمی‌کند، بلکه می‌گوید گفت‌وگو زمانی معنا دارد که نتیجه‌اش تسلیم نباشد. در علم ارتباطات، جامعه‌ای که احساس کند صدایش شنیده نمی‌شود، به خاموشی می‌گراید. برای جلوگیری از این خاموشی، باید انسجام داخلی حفظ شود؛ صدایی واحد که از مردم تا مسئولان امتداد داشته باشد.اما انسجام، صرفاً با شعار شکل نمی‌گیرد. لاریجانی راه را در سامان اقتصادی می‌بیند. مردمی که از نظر معیشت و آینده‌ی خود احساس امنیت کنند، پذیرای روایت ملی‌اند. وقتی زندگی روزمره سامان دارد، فشار بیرونی تأثیرش را از دست می‌دهد. به زبان ساده، اقتصاد قوی پشتوانه‌ی ارتباطی قوی می‌سازد. اگر رسانه‌ها به جای تمرکز بر بحران، بر امید و تلاش ملی تأکید کنند، حس توانمندی در جامعه تقویت می‌شود. این همان فرایند قاب‌بندی مثبت در ارتباطات است: انتخاب زاویه‌ای از واقعیت که نیروی روانی جامعه را بالا ببرد.مقاومت ملی از این منظر، فقط سیاست خارجی نیست؛ نوعی مدیریت ارتباطات درونی است. باید میان دولت و ملت پیوند زبانی برقرار شود، پیوندی که در آن هر دو طرف احساس کنند در یک روایت مشترک سهیم‌اند. رسانه‌های داخلی در این میان وظیفه‌ای دوگانه دارند: از یک‌سو مقابله با تبلیغات منفی بیگانگان و از سوی دیگر، بازسازی امید در دل مردم. در دوره‌ای که رسانه‌های فراملی با سرعت روایت‌های خود را تزریق می‌کنند، هر ضعف در بیان داخلی، می‌تواند به تضعیف روحیه عمومی بینجامد.در کنار این بعد رسانه‌ای، لاریجانی به دیپلماسی نیز نگاهی تازه دارد. او از مذاکره سخن می‌گوید اما بر نوعی «دیپلماسی ارتباطی» تأکید دارد؛ اینکه ایران باید تصویر خود را از مسیر گفت‌وگو، فرهنگ و ارتباط با ملت‌ها منتقل کند، نه صرفاً از مجرای قدرت رسمی. در دنیای امروز، کشوری که بتواند چهره فرهنگی و انسانی خود را درست معرفی کند، در سیاست هم موفق‌تر عمل خواهد کرد. پیام اصلی سخنان لاریجانی را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد: مقاومت ملی یعنی حفظ هویت در میدان معنا. اگر دشمن می‌کوشد روایت خود را به ذهن جهانیان و حتی مردم داخل تزریق کند، پاسخ ایران باید روایتی باشد مبتنی بر عزت، امید و توانمندی. این کار تنها با شعار یا خشم حاصل نمی‌شود؛ نیازمند ارتباط، آموزش رسانه‌ای، اصلاح اقتصادی و بازسازی اعتماد عمومی است.لاریجانی یادآوری می‌کند که مقاومت ملی پیش از آن‌که تاکتیکی سیاسی باشد، فرهنگی و ارتباطی است. کشوری که بتواند با مردم خود حرف بزند، برای دنیا هم سخنی شنیدنی دارد. امروز در جهانی زندگی می‌کنیم که معنا از گلوله نیرومندتر است؛ هر ملتی که روایت خود را بسازد و از آن پاسداری کند، در برابر طوفان فشارها پابرجا می‌ماند. مقاومت ملی یعنی ایستادن بر زمین خویش در میدان معنا، و این شاید همان سلاحی است که هیچ قدرتی توان مصادره‌اش را ندارد.
همین یادداشت در وطن امروزvtn.ir/001jVy

۱۱:۱۷

زهران ممدانی و تصویر ما از موفقیت
undefined چند روز پیش خبر «زهران ممدانی شهردار نیویورک شد» در رسانه‌های فارسی‌زبان موجی از شادی و هیجان به پا کرد. اما پشت این واکنش‌ها چه چیزی پنهان است؟
undefined به نظرم این‌گونه خبرها بیش از آنکه «اطلاع‌رسانی» باشند، کارکرد «احساس‌سازی» دارند. رسانه‌ها به‌جای تحلیل، به ما حس افتخار می‌دهند؛ گویی موفقیت یک مسلمان در آمریکا، نشانه‌ای از امکان رؤیایی ماست و تحقق چیزی که در واقعیت خودمان کمتر تجربه‌اش کرده‌ایم.
undefined در این میان، واقعیت ممدانی پیچیده‌تر از تیترهاست: او سیاستمداری چپ‌گرا، عدالت‌خواه و حامی حقوق اقلیت‌هاست؛ نه صرفاً «شهردار مسلمان». اما رسانه‌ها از این پیچیدگی عبور می‌کنند، چون روایت ساده‌تر فروش بیشتری دارد.
undefined مسئله اصلی، بحران معیار در رسانه‌های فارسی‌زبان است: ما موفقیت را نه در درون، بلکه در تأیید جهان بیرون جست‌وجو می‌کنیم. برایمان موفقیت یک مسلمان در غرب، جذاب‌تر از ده‌ها موفقیت بی‌نام در داخل است.
undefined در واقع، خبر ممدانی بیش از آنکه بازنمایی واقعیت باشد، بازسازی امید است؛ امیدی که اگر بر شناخت استوار نباشد، بیشتر به مسکنی موقت شبیه می‌شود.
شاید وقت آن رسیده کمتر از جهان الهام بگیریم و کمی بیشتر درباره خودمان بیندیشیم.
متن کامل را اینجا بخوانید.@osyan

۱۸:۱۳

جنگ لوکیشن‌ها
ماجرای افشای لوکیشن کاربران توسط ایلان ماسک فقط یک حرکت فنی نبود؛ در واقع پرده‌ای از یک جنگ اطلاعاتی آرام را کنار زد. از «خط‌های سفید» روی نقشه کاربران ایرانی تا اکانت‌های خارجیِ فعال در دعواهای انتخاباتی آمریکا و هند، ماجرا نشان می‌دهد مرزهای سیاسی خیلی وقت است در شبکه‌های اجتماعی معنای قبلی‌شان را از دست داده‌اند.
پلتفرم‌ها سال‌هاست بیش از دولت‌ها درباره رفتار مردم می‌دانند؛ چه کسی واقعی است، چه کسی فیک است، چه زمانی چه چیزی توجه‌مان را می‌گیرد. این فقط بخش کوچکی از اشراف آن‌هاست.سؤال مهم همین‌جاست: امروز نخبگان باید از کدام اشراف اطلاعاتی بیشتر نگران باشند؟ سرویس‌های بیگانه یا سکوهای داخلی و جهانی که جزئی‌ترین ردپاهای ما را ذخیره کرده‌اند؟
افشاگری اخیر فقط گوشه‌ای از واقعیت را آشکار کرد، اما همین گوشه کافی بود تا بفهمیم در عصر دیجیتال، قدرت از کلام و قانون عبور کرده و به دست کسانی افتاده که داده‌ها را کنترل می‌کنند. داده‌هایی که شاید ظاهراً ساده باشند، اما در عمل رفتار جمعی جامعه را شکل می‌دهند.
یادداشت کامل را در پیوند زیر بخوانید:vtn.ir/001jhC
@osyan

۱۳:۱۴

مداخله نظامی آمریکا، صورت‌بندی رسانه‌ای و افسانه نجات‌بخشی
تقریباً هیچ‌کدام از مداخلات نظامی آمریکا ناگهانی نبوده‌اند. آنچه ناگهانی به نظر می‌رسد، فقط لحظه انفجار است. قبل از آن، یک روند آرام و حساب‌شده جریان دارد؛ روندی که نه در پادگان‌ها، بلکه در اتاق‌های خبر و استودیوهای تلویزیونی شکل می‌گیرد. پیش از آن‌که نخستین بمب آمریکایی فرود بیاید، روایتش بارها فرود آمده است.آمریکا جنگ را فقط با ناو و موشک پیش نمی‌برد؛ با معنا پیش می‌برد. رسانه‌های همسو، قدم‌به‌قدم جهان را آماده می‌کنند: اول هشدار، بعد نگرانی، بعد اضطرار، و در نهایت «چاره‌ای جز مداخله نیست». دولت هدف، کم‌کم از یک بازیگر سیاسی به یک «تهدید جهانی» تبدیل می‌شود. مردمش یا ناپدید می‌شوند یا به جمعی بی‌چهره تقلیل می‌یابند که ظاهراً منتظر دخالت بیرونی‌اند.این‌جا صورت‌بندی رسانه‌ای کار خودش را می‌کند. رسانه واقعیت را منتقل نمی‌کند؛ آن را می‌چیند. بعضی تصاویر را برجسته می‌کند و بعضی دیگر را اصلاً نشان نمی‌دهد. سقوط دولت، بزرگ می‌شود؛ زندگی بعد از سقوط، محو. گویی مأموریت روایت، درست همان‌جا تمام می‌شود که مأموریت نظامی آمریکا آغاز شده است.وقتی این هماهنگی شکل می‌گیرد، رسانه دیگر ناظر قدرت نیست؛ همراه آن است. منابع خبر محدود می‌شوند، صداهای منتقد یا کنار گذاشته می‌شوند یا بی‌اعتبار، و جنگ آمریکا به‌تدریج به «اقدام ضروری» بدل می‌شود. تلفات غیرنظامی به «خطای ناخواسته» تقلیل پیدا می‌کند و ویرانی گسترده، به «هزینه اجتناب‌ناپذیر آزادی». در چنین فضایی، حقیقت موضوعیت ندارد؛ آنچه ساخته می‌شود، رضایت است.اما بیرون از این روایت، واقعیت مسیر خودش را می‌رود. بمب‌های آمریکا هنگام فرود آمدن، میان خوب و بد فرق نمی‌گذارند. کودک عراقی، زن افغان، بیمارستان لیبیایی یا زیرساخت سوری، برایشان تفاوتی ندارد. زیر همان بمبی که با تیتر «دفاع از حقوق بشر» توجیه شده، زندگی عادی دفن می‌شود؛ چیزی که بازسازی‌اش نه با پول ممکن است، نه با بیانیه.فهرست کشورهایی که آمریکا با همین الگو به آن‌ها حمله کرده یا ساختارشان را درهم شکسته، کوتاه نیست: ویتنام، عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، یوگسلاوی، پاناما، گرانادا. اسم‌ها فرق دارند، دهه‌ها عوض شده‌اند، اما نتیجه آشناست. دولت‌ها سقوط کرده‌اند، اما امنیت بازنگشته. نظم از بین رفته، اما آزادی نیامده. جامعه‌ای مانده با زخم‌های عمیق، حافظه‌ای پر از خشونت و آینده‌ای نامطمئن.در روایت رسمی آمریکا، سقوط حکومت پایان بحران است. در زندگی واقعی مردم، دقیقاً همان لحظه آغاز بحران است. خلأ قدرت، خشونت پراکنده، چندپارگی اجتماعی و بی‌اعتمادی عمیق، چیزهایی نیستند که در قاب‌های خبری جا شوند. این بخش از داستان معمولاً بی‌صداست، چون نه هیجان دارد و نه قهرمان قابل فروش.نکته مهم‌تر این است که آمریکا با همه کشورها به یک شکل رفتار نمی‌کند، و رسانه‌ها هم همین تفاوت را بازتولید می‌کنند. بعضی کشورها راحت «قابل حمله» تصویر می‌شوند؛ انگار جامعه‌شان فاقد تاریخ و انسجام است. بعضی دیگر، به‌ویژه ایران، چنین قاب ساده‌ای را برنمی‌تابند. ایران فقط یک دولت نیست که بتوان آن را با چند برچسب خلاصه کرد؛ یک جامعه تاریخی است، با حافظه، تجربه و شبکه‌های اجتماعی زنده. برای همین هم روایت‌سازی درباره ایران همیشه پرهزینه‌تر بوده است.در مورد ایران، آمریکا سال‌هاست بیشتر از بمب، از روایت استفاده می‌کند: تحریم، فشار روانی، جنگ رسانه‌ای. نه از سر اخلاق، بلکه از سر محاسبه. چون فروختن جنگ سخت علیه ایران به افکار عمومی جهانی، کار ساده‌ای نیست. تناقض‌ها زودتر خودشان را نشان می‌دهند، و روایت یک‌دست، ترک برمی‌دارد.در مقابل، کشورهایی مثل ونزوئلا یا لیبی، ساده‌تر در قالب‌های از پیش‌ساخته جا داده می‌شوند. برچسب‌ها سریع‌تر می‌چسبند، روایت زودتر جا می‌افتد، و هزینه پرسشگری پایین‌تر است. این تفاوت، نه انسانی است و نه اخلاقی؛ محصول محاسبه قدرت و رسانه است.اصل مسئله همین‌جاست: مداخله نظامی آمریکا زمانی ممکن می‌شود که پیش‌تر در ذهن‌ها مشروع شده باشد. رسانه‌ها با حذف صداهای مزاحم، بزرگ‌نمایی گزینشی خشونت و ساده‌سازی واقعیت، جهان را به نقطه‌ای می‌رسانند که ویرانی یک کشور، قابل توجیه جلوه کند.شاید به‌جای آن‌که مدام بپرسیم آمریکا کدام دولت را سرنگون کرد، باید این سؤال ساده‌تر و صریح‌تر را مطرح کنیم: کدام روایت را توانست تحمیل کند؟ تجربه نشان داده هر جا روایت یک‌دست شده، واقعیت تکه‌تکه شده؛ و هر جا بمب‌های آمریکا فرود آمده‌اند، رسانه‌ها خیلی پیش‌تر از آن، مسیر را هموار کرده بودند. امروز روز ساختن روایت ایران است.
@osyan

۸:۵۷

چرا نمادها از اعتراض جلو می‌زنند؟اعتراضات اجتماعی معمولاً دوست دارند سریع تعریف شوند؛ یا سیاسی‌اند، یا اقتصادی، یا هویتی. این شتاب در نام‌گذاری، بیشتر از آن‌که کمک کند، صورت مسئله را می‌بندد. آنچه در تجربه‌های اخیر دیده می‌شود، نه یک پدیده تک‌علتی، بلکه هم‌زمانی دو اثر متفاوت است: یک اثر اجتماعی سیاسی که ریشه در مطالبات انباشته دارد، و یک اثر شبکه‌ای که در منطق پلتفرم‌ها، تصویر، احساس و بازنمایی عمل می‌کند. این دو همیشه هم‌مسیر نیستند، هرچند در ظاهر به هم گره می‌خورند.اثر اجتماعی سیاسی اعتراض، همان چیزی است که در ادبیات کلاسیک کنش جمعی شناخته می‌شود: نارضایتی، بسیج، هزینه‌دادن، و نسبت با قدرت. اما اثر شبکه‌ای، قواعد دیگری دارد. این‌جا اعتراض الزاماً با استمرار سنجیده نمی‌شود، بلکه با دیده‌شدن. با قابلیت تبدیل‌شدن به تصویر، هشتگ، روایت کوتاه. شبکه‌ها به اعتراض معنا اضافه نمی‌کنند؛ آن را فشرده می‌کنند. فشردگی، البته همیشه به نفع فهم نیست.در این فضا، نمادسازی نه یک ابزار جانبی، بلکه هسته اصلی کنش شبکه‌ای می‌شود. یک تصویر خاص، از بستر جدا می‌شود و شروع می‌کند به نمایندگی‌کردن چیزی فراتر از خودش. دیگر مهم نیست دقیقاً چه رخ داده؛ مهم این است که تصویر چه چیزی را «قول می‌دهد». شجاعت، مظلومیت، ایستادگی، یا حتی قهرمان‌سازی. این وعده‌های نمادین به‌سرعت در شبکه پخش می‌شوند، چون ساده‌اند و احساس‌برانگیز. شبکه با پیچیدگی کنار نمی‌آید.همین‌جا شکافی شکل می‌گیرد که معمولاً نادیده گرفته می‌شود. در شبکه، نماد باید حفظ شود؛ هرگونه تحلیل، تردید یا زمینه‌گذاری، به‌مثابه تخریب تلقی می‌شود. اما در میدان اجتماعی، دقیقاً برعکس است: بدون تحلیل و فهم زمینه، اعتراض فرسوده می‌شود. این تنش میان «حفظ نماد» و «فهم واقعیت»، یکی از نقاط کانونی اعتراضات امروز است.سلبریتی‌ها در این پازل نقش خاصی دارند. نه آن‌قدر که گاهی به آن‌ها نسبت داده می‌شود رهبرند، و نه آن‌قدر که بعضی می‌گویند صرفاً ابزارند. آن‌ها حامل سرمایه دیده‌شدن‌اند؛ سرمایه‌ای که شبکه‌ها تشنه آن هستند. حمایت سلبریتی‌ها بیش از آن‌که کنش سیاسی کلاسیک باشد، کنش نمادین است. چه همراه موج شوند دیده شده اند چه زمین بخورند دیده شده اند، امضا زیر یک تصویر. تقویت یک احساس. حس دیده شدن. این رفتار همیشه هم از سر محاسبه نیست؛ گاهی از تنها / عقب ‌ماندن، گاهی از فشار مخاطب، و گاهی از سردرگمی. این لایه انسانی، معمولاً در تحلیل‌های صفر و یکی حذف می‌شود.مسئله این‌جاست که اثر شبکه‌ای، رفتار سلبریتی را بزرگ‌تر از وزن واقعی‌اش نشان می‌دهد. گویی بدون آن، اعتراض ناقص است. این توهم، محصول منطق پلتفرم است؛ جایی که هرچه دیده‌تر، مهم‌تر. در حالی‌که در میدان اجتماعی، وزن کنش‌ها الزاماً با میزان بازنشرشان یکی نیست.نمونه واکنش‌ها به تحلیل بی‌بی‌سی درباره تصویر جوان نشسته جلوی موتور، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. تصویری که برای بخشی از کاربران به نماد خالص تبدیل شده بود، ناگهان وارد قلمرو تحلیل شد. نتیجه، موجی از فحاشی و خشم، به‌ویژه از سوی طیفی که خود را مالک معنای آن نماد می‌دانست. مسئله صرفاً اختلاف نظر نبود؛ شکستن حریم نماد بود.رفتار بی‌بی‌سی در این میان، صرفاً یک انتخاب تحلیلی نبود. این رسانه سال‌هاست با مسئله فرسایش اعتبار مواجه است؛ هم به‌دلیل رقابت شدید رسانه‌ای، هم به‌خاطر تغییر ذائقه مخاطب، و هم به‌خاطر انباشت انتظارات سیاسی از آن. ورود به تحلیل نماد، آن هم در لحظه‌ای که شبکه‌ها به تقدیس تصویر رسیده بودند، بیشتر شبیه تلاشی برای بازتعریف نقش خود بود: این‌که بگوید هنوز رسانه است، نه فقط پژواک احساسات. حرکتی برای حفظ آبرو، حتی به قیمت خشم مخاطب.اما منطق شبکه بی‌رحم است. در این منطق، یا با نماد همراهی می‌کنی یا حذف می‌شوی. حد وسط دوام ندارد. رسانه‌ای که بخواهد فاصله تحلیلی حفظ کند، به‌سرعت متهم می‌شود. این وضعیت، کار تحلیل را دشوارتر می‌کند؛ نه فقط برای رسانه‌ها، بلکه برای پژوهشگران و ناظران اجتماعی.در این میان، یک نکته اغلب مغفول می‌ماند: تجربه زیسته مردم الزاماً با تایم‌لاین هم‌خوان نیست. همان روزهایی که شبکه‌ها پر از تصویر و خشم و نماد بود، گفتگوهای روزمره پر از تردید، مکث و پرسش بود. این دو جهان، کاملاً بر هم منطبق نیستند. اثر شبکه‌ای، صدای بلندتری دارد، اما لزوماً صدای عمیق‌تری نیست.اعتراضات امروز را نمی‌توان بدون شبکه فهمید، اما فروکاستن آن‌ها به منطق شبکه، خطاست. نمادها می‌آیند و می‌روند، سلبریتی‌ها موضع عوض می‌کنند، رسانه‌ها تلاش می‌کنند جایگاه خود را حفظ کنند. آن‌چه باقی می‌ماند، مطالبات اجتماعی و سیاسی‌ای است که اگر صرفاً در قالب تصویر و احساس باقی بمانند، حل نمی‌شوند؛ فقط بازنشر می‌شوند. این فاصله، همان جایی است که تحلیل باید بایستد، حتی اگر شبکه دوستش نداشته باشد.
@osyan

۸:۵۷

این متن را برای اینستاگرامم نوشته ام. اما اینجا هم به اشتراک میگذارم.
اینستاگرام جای متن‌های کوتاه است، اما بعضی زخم‌ها را نمی‌شود با چند جمله سطحی پوشاند. این یکی از همان‌هاست.
رویافروشی دقیقاً از جایی شروع می‌شود که امید کمیاب می‌شود. وقتی گرانی، بی‌ثباتی اقتصادی و فشار معیشت، آینده را تار می‌کند، «وعده» تبدیل می‌شود به کالای جذاب. نه به‌خاطر عقلانیتش، بلکه به‌خاطر تسکینی که موقتاً می‌دهد. مثل مُسکن قوی؛ درد را خاموش می‌کند، اما بیماری را عمیق‌تر.
در اعتراضات این روزها، رویافروشی فقط یک خطای اخلاقی نیست؛ یک ابزار است. معترض برای دیده‌شدن و برای همراه‌کردن مردم، ناچار است «امید سریع» بفروشد. آینده‌ای ساده، فوری و بی‌هزینه. وعده‌هایی که دقیقاً به همان زخمی دست می‌گذارند که مردم از آن رنج می‌برند: نیاز به امید، نیاز به معنا، نیاز به اینکه فردا از امروز بهتر باشد.
مشکل اینجاست که این امیدها اغلب از جنس خیال‌اند، نه برنامه. از جنس شعارند، نه ساختن. رویافروشی می‌گوید فقط این مانع را برداریم، همه‌چیز درست می‌شود. تاریخ اما چیز دیگری می‌گوید: بی‌ثباتی، نقطه شروع بدبختی است، نه پایان آن. فروپاشی نظم، قبل از آنکه عدالت بیاورد، ناامنی می‌آورد. قبل از رفاه، فقر را عمیق‌تر می‌کند. و همیشه اولین قربانی‌اش، همان مردمی هستند که با امید جلو آمده‌اند.
این به معنای نفی اعتراض نیست. اعتراض، حق است. فریاد، طبیعی است. اما تبدیل رنج واقعی مردم به رؤیاهای خام، خیانت به همان مردمی است که زیر فشار زندگی خم شده‌اند. امید واقعی سخت است، زمان‌بر است و هزینه دارد. وعده‌های فوری، دقیقاً به همین دلیل خطرناک‌اند.
جامعه‌ای که خسته است، بیش از هر چیز به صداقت نیاز دارد؛ نه رؤیای آماده مصرف. رویافروشی شاید جمعیت بسازد، اما آینده نمی‌سازد. و آینده‌ای که با دروغ شروع شود، معمولاً با ویرانی تمام می‌شود.
undefined #رویافروشی #اعتراضات #امید #بی‌ثباتی #آینده #آگاهی_اجتماعی@osyan

۱۰:۰۵

درباره حال امروز و سلبریتی ها
اگر دیدن رفتار #سلبریتی ها این روزها برایتان عجیب است یا پست های آن‌ها را پشت همدیگر در اکسپلور می‌بینید مخاطب این نوشتار شمایید.رفتار سلبریتی‌ها در اعتراضات را اگر فقط سیاسی ببینیم، بخش مهمی از ماجرا از دست می‌رود. سلبریتی قبل از هر چیز موجودی است که با #دیده‌شدن زنده است. دیده‌شدن برای او یک مزیت نیست؛ شرط بقاست.در این منطق، سلبریتی تقریباً همیشه می‌برد. اگر همراه معترضین باشد، دیده می‌شود. اگر بگوید کنار مردم ایستاده، باز هم دیده می‌شود. حتی سکوتش، اگر در زمان «درست» اتفاق بیفتد، خودش تبدیل به پیام می‌شود. مسئله اصلی محتوا نیست؛ ماندن در قاب است.#الگوریتم اینستاگرام دقیقاً همین‌جا وارد بازی می‌شود. الگوریتم به کاربرها دنده می‌دهد. یعنی به‌طور نامرئی می‌گوید کِی حرف بزنی، کِی سکوت کنی، و چه نوع واکنشی بیشتر دیده می‌شود. سلبریتی خیلی زود این الگو را یاد می‌گیرد. می‌بیند کدام موضع بیشتر بالا می‌آید، کدام استوری دست‌به‌دست می‌شود، کدام جمله تشویق می‌گیرد. این هدایت نرم، تصمیم را از حالت شخصی خارج می‌کند.بعد اثر گلوله‌برفی شروع می‌شود. یکی موضع می‌گیرد، الگوریتم تقویتش می‌کند، بقیه می‌بینند فضا امن است. بعدی با خودش می‌گوید: نکند بد باشد من ساکت بمانم؟ نکند از حلقه سلبریتی‌های «مردمی» بیرون بیفتم؟ این‌طوری سلبریتی‌ها همدیگر را هل می‌دهند جلو، نه لزوماً از سر تحلیل مشترک، بلکه از ترس عقب ماندن.در این میان، #مردم تعریف لغزانی پیدا می‌کنند. مثلاً وقتی کنسرتی لغو می‌شود، مردمی که بلیت خریده‌اند، وقت و پول گذاشته‌اند، ناگهان از روایت حذف می‌شوند. انگار مخاطب نمایش و موسیقی مردم نیست؛ مردم فقط همان تصویری‌اند که الگوریتم دوست دارد بچرخد.شبکه‌ها این بازی را تشدید می‌کنند. موضع‌گیری تبدیل می‌شود به واحد دیده‌شدن. همدلی به ژست. و سلبریتی، بیش از آن‌که کنشگر اجتماعی باشد، کنشگر الگوریتم است.مسئله اصلی این نیست که سلبریتی چه می‌گوید؛ مسئله این است که الگوریتم چه چیزی را پاداش می‌دهد. وقتی نمایش همدلی جای خودِ همدلی را می‌گیرد، اعتراض بیشتر بازنشر می‌شود تا حل. و این شاید مهم‌ترین سوءتفاهم این روزهاست. سلبریتی ها را جدی نگیرید. برای آن‌ها مهم در #قاب ماندن است. به هر قیمتی!
@osyan

۱۱:۱۴

از مرکز تا شهرهای کوچک، گردش یک تصویر
گاهی لازم نیست چیزی اعلام شود تا دیده شود. آن‌چه در خیابان رخ می‌دهد، پیش از آن‌که «واقعه» باشد، به‌واسطه نوع دیده‌شدنش معنا پیدا می‌کند. این معنا معمولاً در فاصله‌ای کوتاه، میان میدان و رسانه، دست‌به‌دست می‌شود. نه به‌صورت دستورالعمل، نه با تماس‌های آشکار. بیشتر شبیه یک عادت مشترک است؛ عادتِ شناختِ هم‌زمانِ زمان مناسب، زاویه مناسب، و میزان کافیِ اغراق یا سکوت.کسانی که سال‌ها تحولات رسانه‌ای را رصد کرده‌اند، می‌دانند تیم‌های میدانی آشوب، مستقل از بازنمایی رسانه‌ای نیستند. همان‌قدر که یک تصویر خوب، روایت را جلو می‌برد، یک رفتار حداقلی در میدان می‌تواند خوراکی بسازد برای چندین چرخه بازنشر. این رابطه، رابطه‌ی فرماندهی نیست؛ هم‌زیستی است. هر دو طرف، زبان هم را بلدند. همین شناخت مشترک است که آن‌ها را، عملاً، به یک واحد عملیاتی تبدیل می‌کند؛ حتی اگر روی کاغذ جدا باشند.در چنین چارچوبی، تولید محتوا الزاماً به معنای فیلم‌برداری یا انتشار بیانیه نیست. گاهی خودِ کنش، محتواست. ایستادن در نقطه‌ای خاص. مکثی حساب‌شده. حرکتی که بیش از آن‌که جمعی باشد، قاب‌پذیر است. این‌ها در میدان اتفاق می‌افتد، اما برای میدان طراحی نشده. مخاطب جای دیگری است. جایی که تصویر، پیش از واقعیت مصرف می‌شود.نمونه‌ها تازه نیستند. در تجمعات محدود برخی میادین تهران، بارها دیده شد که تیم‌های آشوب، با وجود امکان فیزیکیِ گسترش، عمداً از اجرای کامل کنش جمعی پرهیز کردند. نه شعار محوری، نه حرکت موجی. تأکید، به‌وضوح، بر دیده‌شدن توسط رهگذران و عابران بود. نه به‌عنوان جمعیتی سازمان‌یافته، بلکه به‌مثابه نشانه‌ای از «وجود». همین وجود، وقتی در رسانه بازتاب پیدا می‌کند، به‌سرعت بزرگ‌تر از مقیاس واقعی‌اش می‌شود.اینجا مسئله صرفاً بزرگ‌نمایی نیست. مسئله، القای الگوست. مخاطب رسانه‌ای، به‌ویژه در شهرهای کوچک‌تر، با یک حس منتقل‌شده مواجه می‌شود: اینکه مرکز ناآرام است، پس ناآرامی ممکن است. این «ممکن بودن» از خودِ رخداد مهم‌تر است. چون به‌سرعت به دستور کار ذهنی تبدیل می‌شود. تکرار تصویر، نه برای اطلاع، بلکه برای طبیعی‌سازیِ احتمال.در این رفت‌وبرگشت، شهرهای کوچک نقش مصرف‌کننده صرف ندارند. آن‌ها آزمایشگاه‌اند. واکنش‌ها سنجیده می‌شود. شدت، زمان، و حتی شکل مداخله رسانه‌ای تنظیم می‌شود. اگر واکنش خنثی باشد، روایت عقب می‌نشیند. اگر نشانه‌ای از تقلید دیده شود، چرخه دوباره فعال می‌شود. نه با صدای بلند، نه با فراخوان. بیشتر با سکوت‌های معنادار و انتخاب‌های هوشمندانه‌ی آن‌چه نشان داده می‌شود و آن‌چه نه.این الگو، برای کسی که با منطق رسانه‌های برون‌مرزی و حتی برخی جریان‌های داخلی آشناست، غافلگیرکننده نیست. قدرت نمادین همیشه به‌دنبال انباشت تدریجی است. نه انفجار. آشوب، در این معنا، یک وضعیت است، نه یک واقعه. وضعیتی که باید حس شود، نه لزوماً تجربه. و این حس، دقیقاً همان چیزی است که رسانه می‌تواند با حداقل داده و حداکثر تکرار بسازد.در این میان، نظام سیاسی اگر بخواهد واکنش مؤثر نشان دهد، ناگزیر است از سطح واقعه عبور کند و به سطح الگو برسد. برخورد صرفاً امنیتی با نشانه‌هایی که اساساً برای دیده‌شدن طراحی شده‌اند، گاهی ناخواسته همان دیده‌شدن را تقویت می‌کند. تجربه نشان داده است که مدیریت روایت، بیش از تکذیب یا تأیید، به زمان‌بندی و میزان حضور وابسته است. گاهی عقب‌نشینی رسانه‌ای، فعال‌ترین کنش است.دفاع از نظام، در چنین شرایطی، لزوماً با صدای بلند اتفاق نمی‌افتد. اتفاقاً هرچه آرام‌تر، مؤثرتر. وقتی مخاطب می‌بیند که چرخه‌ی القای آشوب، به‌صورت مکانیکی تکرار می‌شود، و در عین حال، زندگی اجتماعی از هم نمی‌پاشد، شکاف میان تصویر و واقعیت به‌تدریج خودش را نشان می‌دهد. این شکاف، اگر درست رها شود، روایت را فرسوده می‌کند.
برای تحلیل‌گر رسانه‌ای که این مسیر را بارها دیده، عجله‌ای در کار نیست. نه برای اعلام پیروزی، نه برای هشدار آخرالزمانی. الگوها تکرار می‌شوند، اما هر بار با شدت کمتر، اگر مخاطب یاد بگیرد به هر تصویر، همان اندازه وزن ندهد. این یادگیری، محصول آموزش رسمی نیست. محصول تجربه‌ی زیسته است. تجربه‌ای که هنوز، برخلاف بسیاری از روایت‌ها، در جامعه ایرانی زنده است.

@osyan

۱۳:۰۷

thumbnail
درباره این روزها و اتفاقات و رسانه ها کلی حرف دارم... اما الان در این عصر روزهای آخر رجب فقط یک چیز میتوانم بنویسم ما نوکر امام حسینیمundefined
@osyan

۱۵:۱۱

‏این آقایانی که می گویند که ما مملکت را می خواهیم حفظ کنیم، ما چطور هستیم و کذا‏‎ ‎‏هستیم، شما یادتان نیست که وقتی که متفقین آمدند اینجا، چطور فرار کردند این‏‎ ‎‏بیچاره ها از تهران تا به یزد. اگر یک آخوند پیدا کردید فرار کرده، یک آخوند، یک آخوند.‏‎ ‎‏آن روز که در بالای تهران طیاره ها راه افتاده بود و مردم را می ترساندند، من تهران بودم؛‏‎ ‎‏خدا رحمت کند مرحوم آقاشیخ حسین قمی ـ رضوان الله علیه ـ با ایشان در آن میدان‏‎ ‎‏شاپور، آنجاها بودیم؛ ایشان سبیلش را چاق کرده بود،‎‏ با کمال طمأنینه، اصلش کأنه‏‎ ‎‏خبری نیست من هم مثل او، هیچ ابداً، کأنه خبری نیست.... خدا نکند که یک روزی یک‏‎ ‎‏ورقی برگردد؛ اول کسی که فرار کند همین نشاندارها هستند، و ما هستیم الحمدلله اینجا‏‎ ‎‏تا آخرش؛ مگر اینها بیایند بگیرند ما را ببرند، ما باز هستیم.‏

روح خدا خمینی کبیر
@osyan

۹:۵۴

پروژه سلبریتی ها و وظیفه فعالین فضای مجازی
در روزهایی که فضای خبری منطقه دوباره متراکم شده بود، برخی نشانه‌ها بیش از خود خبرها جلب توجه می‌کردند. نه تیترهای درشت، نه تحلیل‌های فوری، بلکه غیبت‌ها. سکوت‌هایی که معمولاً در چنین بزنگاه‌هایی خودشان تبدیل به پیام می‌شوند. حمله تروریستی ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه به ایران، با همه ابعاد انسانی و امنیتی‌اش، در بسیاری از تریبون‌هایی که همیشه آماده موضع‌گیری‌اند، با واکنشی کم‌رنگ یا اساساً بدون واکنش همراه شد. این سکوت، برای کسی که سال‌ها رفتار رسانه‌ها را دنبال کرده، نه شوک‌آور است و نه تصادفی.چند هفته پیش از این حمله، گزارش‌هایی منتشر شد که نشان می‌داد اسرائیل پس از جنگ دوازده روزه، بخش مشخصی از منابع مالی خود را نه برای بازسازی نظامی، بلکه برای مدیریت تصویر عمومی اختصاص داده است. اسناد رسمی ثبت‌شده در نهادهای حقوقی آمریکا حکایت از آن داشت که بودجه‌هایی برای همکاری با چهره‌های شناخته‌شده فضای مجازی در نظر گرفته شده؛ افرادی که مأموریت‌شان ساده اما مؤثر است: بازنشر گزینشی روایت‌ها، نرم‌سازی فضا، و گاهی فقط سکوت به‌موقع. رقم‌ها چندان عجیب نبودند، اما سازوکار آشنا بود. پولی که نه برای تغییر نظر فوری، بلکه برای تنظیم میدان دیده‌شدن هزینه می‌شود.وقتی این داده‌ها کنار سکوت بخشی از سلبریتی‌ها (حتی داخلی) در قبال حمله تروریستی به ایران قرار می‌گیرد، تصویر روشن‌تر می‌شود. مسئله الزاماً حمایت علنی نیست. در بسیاری موارد، سکوت کارآمدتر از موضع‌گیری است. سکوتی که هزینه‌ای ندارد، اما پیامد دارد. در فضای رسانه‌ای امروز، واکنش نشان دادن یا ندادن، دیگر صرفاً تصمیم شخصی نیست؛ کنشی است در دل یک نظم توزیع‌شده که پاداش و تنبیه‌های خودش را دارد. چهره‌ای که سال‌ها سرمایه نمادین جمع کرده، می‌داند کجا باید حرف بزند و کجا بهتر است چیزی نگوید.این وضعیت را نباید با ساده‌سازی توضیح داد. نه همه سکوت‌ها خریدنی‌اند و نه همه موضع‌گیری‌ها صادقانه. اما تجربه نشان داده است که در شبکه‌های اجتماعی، محتواهایی برجسته می‌شوند که یا با جریان غالب همسو باشند یا پشتوانه مالی و حمایتی داشته باشند. روایت‌هایی که این دو را ندارند، آرام‌آرام از میدان کنار می‌روند؛ بی‌آنکه حذف رسمی شوند. همین حذف نامرئی است که اثر می‌گذارد. نه فریادی در کار است و نه سانسوری آشکار. فقط دیده نشدن. هرچند اینستاگرام به طور خاص این روزها روایت های جریان انقلابی را سلاخی کرد و کمترین تصویر غیر از روایت را حذف کرد. در تجربه نگارنده پست حاوی پرچم ایران بدون هیچ کپشن خاصی حذف شد چون تکیه اش بر آرم الله درون پرچم بود.در چنین بستری، عجیب نیست اگر حمله‌ای که در داخل ایران به‌درستی به‌عنوان اقدام تروریستی تحلیل می‌شود، در بیرون یا بازنمایی نشود یا در حد یک خبر کوتاه باقی بماند. اینجا مسئله دشمنی آشکار رسانه‌ها نیست؛ مسئله منطق کار آن‌هاست. منطق توجه، منطق سود، منطق کم‌هزینه‌ترین انتخاب. و سکوت، در بسیاری موارد، کم‌هزینه‌ترین انتخاب است.اما این وضعیت، مسئولیتی را هم روشن می‌کند. اگر صداهای بیرونی قابل اتکا نیستند، اگر سلبریتی‌ها ترجیح می‌دهند در حاشیه امن بمانند، بار اصلی بر دوش فعالان رسانه‌ای و کنشگران فکری می‌افتد. کسانی که شاید دسترسی‌شان به شبکه‌های بین‌المللی محدود باشد، اما همان دسترسی نیم‌بند را می‌توانند به‌درستی به کار بگیرند. نه برای جدل‌های فرسایشی، نه برای واکنش‌های هیجانی، بلکه برای توضیح دادن. برای روایت‌سازی آرام، پیوسته و دقیق.شکستن چرخه سکوت با فریاد ممکن نیست. با انباشت معنا ممکن است. با تکرار روایت‌هایی که بر تجربه زیسته، داده قابل اتکا و زبان قابل فهم تکیه دارند. فعال رسانه‌ای اگر بداند با چه سازوکاری طرف است، اسیر بازی‌های سطحی نمی‌شود. به‌جای کل‌کل، تبیین می‌کند. به‌جای واکنش لحظه‌ای، صبر می‌کند و سپس حرف می‌زند. این شاید کند به نظر برسد، اما در بلندمدت، تنها راهی است که می‌تواند نظم نابرابر توجه را کمی جابه‌جا کند. بدون هیاهو. بدون ادعا. فقط با کار مداوم.
@osyan

۱۵:۰۹

دیکتاتوری نامرئی الگوریتم‌ها کالبد شکافی رادیکالیسم الگوریتیمک در دی ماه خونین 1404
آیا دوران طلایی دروازه‌بانی خبر به پایان رسیده و جای آن را دیکتاتوری نامرئی کدهایی گرفته است که نه بر اساس مصلحت عمومی بلکه بر اساس نرخ درگیری برای سرنوشت جمعی ما تصمیم میگیرد؟ آیا هنوز هم می‌توان با تکیه بر نظریه‌های کلاسیک قرن بیستمی، رادیکالیسم جاری در بسترهای دیجیتال را تحلیل کرد یا در حال جراحی یک موجود زنده با ابزارهای زنگ‌زده‌ هستیم؟ وقتی مانوئل کاستلز از « جامعه‌ی شبکه‌ای » سخن می‌گفت، تصور غالب بر این بود که با نوعی « دموکراسی افقی » روبرو هستیم که قرار است هژمونی رسانه‌های متمرکز و عمودی را درهم بشکند. به نظر می رسد جهان از چاله‌ی رسانه‌های سنتی به چاه جامعه‌ی پلتفرمی سقوط کرده است؛ جایی که قدرت نه لزوماً در خود شبکه، بلکه در معماری پنهانِ الگوریتم‌ها نهفته است.بیایید نظام معنایی حاکم بر این فضا را کالبدشکافی کنیم. الگوریتم اینستاگرام، برخلاف تصور رایج، یک کد ریاضی بی‌طرف نیست؛ بلکه یک سردبیر خودکار با منطق افزایش بیش از حد درگیری مخاطب در محتواست. در علوم ارتباطات، ما از مفهوم افوردنس (قابلیت‌های ساختاری) حرف می‌زنیم. وقتی پلتفرمی به گونه‌ای طراحی شده که محتواهای هیجانی، قطبی‌ساز و بصری را با ضریب نفوذ هزار برابری نسبت به متون تحلیلی و آرام بازنمایی می‌کند، عملاً در حال « برجسته‌سازی نوع خاصی از زیست سیاسی » است. در تحلیل آشوب‌های خشونت‌آمیز دی ماه خونین 1404، نباید اسیر دوقطبی توطئه یا تصادف شد. اگر بخواهم از لنز یک ناظربیرونی و با نگاه انتقادی به ماجرا بنگرم، باید بگویم ما با یک « مهندسی ساختاری » مواجهیم. برای فهم بهتر مسئله شاید بد نباشد از استعاره‌ی سوخت، اکسیژن و بادبزن استفاده کرد. نارضایتی‌های انباشته‌ی اقتصادی و شکاف‌های نسلی داخلی، بی‌شک همان سوخت اصلی هستند. بدون این سوخت، هیچ جرقه‌ای به حریق منجر نمی‌شود. اما پلتفرم اینجا نقشی فراتر از یک انتقال‌دهنده‌ی ساده یا اکسیژن ایفا می‌کند و جایگاه بابزن را میگیرد که به گداخته شدن موضوع کمک میکند. زمانی که در تحریریه، دبیر سرویس تصمیم می‌گرفت چه خبری تیتر یک شود، ملاحظات اخلاقی، سیاسی و اجتماعی دنیای واقعی (ولو با سوگیری) دخیل می‌کرد. اما امروز، الگوریتم پلتفرم به عنوان بادبزن، به شکلی ترکیبی از مدل خودکار و ساختارمند روی نقاط ملتهب تمرکز می‌کند. چرا؟ چون خشم و قطبی‌سازی بیشترین نرخ درگیری را ایجاد می‌کنند و درگیری و تعامل بیشتر با شبکه اجتماعی، یعنی ماندگاری بیشتر کاربر و در نهایت سود کلان تبلیغاتی. این یک جبر الگوریتمیک است که مختص به ایران نیست؛ از شورش‌های کپیتال هیل در آمریکا تا تنش‌های هندوستان و برزیل، همگی از این الگوی واحد پیروی می‌کنند. (هرچند دخالت های پلتفرم ها در این الگوریتم ها و افزایش نرخ درگیری کاملا در خدمت صاحبان سکوها و گرایشات سیاسی اقتصادی آن هاست)نکته‌ی کلیدی که نباید از آن غافل شد، این است که در جامعه شبکه ای چون افراد با هم شبکه می شوند این امکان به آنها داده می شود که خود را با دیگری اصطلاحاً چک کنند و توان تفکر و راستی آزمایی پیدا کنند اما در جامعه پلتفرمی این امکان از بین رفته و مفهوم تکنیک‌های اقناع پنهان جای آن را گرفته است. پلتفرم با نمایش مکرر قطعات تقطیع‌شده از خشونت، نوعی حس کاذب اکثریت ایجاد می‌کند. کاربر در یک اتاق پژواک قرار می‌گیرد که در آن صدای مخالف حذف و صدای موافق تندرو تقویت می‌شود. اینجاست که « سواد رسانه‌ای » در برابر قدرت « اقتصاد توجه » رنگ می‌بازد. ادعای دخالت مستقیم و آگاهانه‌ی مهندسان پلتفرم در افزایش آشوب های دی ماه، تا زمانی که اسناد متقن فنی رو نشود، در حوزه‌ی حدس و گمان باقی می‌ماند، اما سوگیری ساختاری الگوریتم به نفع بی‌ثباتی، یک واقعیت غیرقابل‌انکار آکادمیک است. ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که آن را « رادیکالیسم الگوریتمیک » می‌نامم. در این فرایند، پلتفرم‌ها برای بقای مالی خود، اتمسفر عمومی را به سمت قطبی‌سازی هول می‌دهند. اینجاست که کنشگری انسانی در چنبره‌ی کدهای برنامه‌نویسی‌شده گرفتار می‌شود. تاریخ معاصر رسانه به ما می‌آموزد که هرگاه فناوری بر محتوا غلبه کرده، عقلانیت حوزه عمومی اولین قربانی بوده است. این را هم اضافه کنم که مقصر دانستن مطلق الگوریتم، فرار از مسئولیت تحلیل ریشه‌های داخلی بحران است، همان‌طور که تبرئه کردن پلتفرم‌ها از نقش‌شان در تشدید خشونت، ساده‌لوحی تکنولوژیک به شمار می‌رود. ما در میانه‌ی یک نبرد نابرابر میان عاملیت انسانی و سودآوری الگوریتمیک ایستاده‌ایم. مسئله این نیست که آیا پلتفرم‌ها در حال تغییر جهان هستند یا خیر؛ مسئله این است که در این جهان جدید، چقدر فضا برای تفکر خارج از ترندهای تحمیلی باقی مانده است. و چقدر سواد مجازی و رسانه‌ای برای درک و مقابله با این تحمیل های

۸:۲۱

الگوریتمیک امکان و فرصت بروز و ظهور دارد؟ آیا ما هنوز قادر به شنیدن صداهایی هستیم که الگوریتم آن‌ها را به لایه‌های زیرین جریان اطلاعات تبعید کرده است؟ یا این که در سکوت دیجیتال، آخرین نفس‌های آزادی بیان را شاهدیم، پیش از آن که الگوریتم‌ها برای همیشه ما را در حباب‌های خودساخته‌شان زندانی کنند؟

عباس سیاح طاهری
@osyan

۸:۲۱