بچه ها به تالار رفتنند برای کمی استراحت سیموس درحال تمرین ورد بود ولی وردش اثر نمیکرد هری به رون گفت: سیموس میخواد چیکار کنه رون : سعی داره لیوان آب رو به شربت تبدیل کنه دیروز تونست اب رو تبدیل به چای کنه و ...صدای انفجار. سیموس لیوان را منفجر کرده بود صدای جغد ها می آمد رون : مثل اینکه نامه هارو آوردن جغد ها از بالای سر دانش آموزان رد میشدند و وقتی به صاحب نامه یا بسته میرسیدند آن را روی زمین ول میکردند هری متوجه روزنامه ای در بین نامه های رون شد و گفت : میشه این روزنامه رو بردارم رون : آره هری روزنامه را باز کرد و خواند : دزدی از صندوق ۷۱۳ بانک گرینگوتز جن ها اصرار بر این دارند که صندوق مورد نظر همان روز خالی شده هری : رون این همون صندوقی هستش که با هاگرید رفتیم رون: چی شما وارد این صندوق شدید هتی : هری راست میگه منم باهاشون بودم پیتر و کلارا هم بودن مثلا گرینگوتز امن ترین جای دنیا بعد از هاگوارتز بود هرماینی : اَما چی توی اون صندوق بودهاِما متوجه قضیه شد و گفت : هری تو گفتی که با هاگرید رفتی خب چرا از خودش نمی پرسی هرماینی : ولی فعلا نه چونکه الان کلاس پرواز با خانم هوچ داریم همگی به کلاس خانم هیچ رفتنند کلاس با اسلترینی ها یکی بود معمولا کلاس های گریفندوری ها اسلترین باهم بود سمت راست هر دانش آموز یک جارو قرار داشت هوچ :خب بچه ها به کلاس پرواز خوش اومدید وقت کلاس رو نمیگیرم و کارمون رو شروع میکنیم خب دستتون رو بالای جارو هاتون قرار بدید و بگید بالا تا جارو تو دستتون بیاد با صدای سوت منسوت پروفسور هوچ که زده شد همه شروع به گفتن کلمه بالا کردن هرماینی هرکاری که میکرد نمی توانست جارو را در دست بگیرد هری همان بار اول موفق شد رون درحال گفتن کلمه بالا بود که جارو بالا آمد و مستقیم به صورتش خورد هری که کنار رون ایستاده بود خندید رون: خفه شو هری دراکو هم توانست همان بار اول جارو را در دست بگیرد اِما نفسش را در سینه حبس کرد و با آرامش و وضوح گفت : بالا او هم موفق صد کلارا بار چهارم موفق شد و پیتر هم بار ششم هتی هم بار دوم همه جارو ها را در دست گرفتند هوچ: خب حالا روی جارو هاتون بشینید همه روی جارو هایشان نشتند هوچ : حالا هر وقت سوت زدم چند ثانیه روی هوا شناور میمونید و بعد فرود میآید یک د...نویل در هوا به پرواز در آمد و نمی توانست خودش را کنترل کندوهوچ : آقای لانگ باتم آقای لانگ باتم نویل سوار بر جارو در آسمان میچرخید و به دیوار بر خورد میکرد صدای فریادش بلند شد و گریه میکرد او به زمین افتاده بود پروفسور هوچ به سمت نویل دوید نویل را از زمین بلند کرد تا او را به درمانگاه ببرد هوچ : حرف نزنید و پرواز هم نکنید او رفت دراکو بعد از رفتن پروفسور هوچ به سمت گوی روی زمین که از جیب نویل افتاده بود رفت و گفت : گوی یادآوری مثل اینکه نویل یادش رفته ترمز بگیره کراب و گویل و پانسی خندیدند کلارا هم کمی زیر لب خندید هری : اون رو پس بده مالفوی دراکو : اگه ندم چیکار میکنی پاتح دراکو بر جارو سوار شد و کمی بالا رفتدراکو : بیا بگیرش پاتح هری سوار بر جارو شد میخواست پرواز کند که هرماینی جلوی او را گرفت هرماینی : هری پروفسور هوچ گفت که پرواز نکنیم دلم نمی خواد از گریفندور به خاطر سر به هوایی تو امتیاز کم کنن اِما : یه چیز دیگه هری تو اصلا پرواز بلد نیستی هتی : اگه میخوای حال مالفوی رو بگیری و از طرف دیگه به نویل کمک کرده باشی برو پرواز کن اِما و هرماینی باهم گفتند: چی ؟رون : من نظری ندارم خودت تصمیم بگیر هری تصمیم گرفت به حرف هتی گوش کند البته حرف هتی رویش تأثیر کمی گذاشته و فقط اراده خودش او را به اینکار دعوت میکرد هری در آسمان به دنبال دراکو رفت هرماینی : اون واقعا احمقه اِما : موافقم هتی چرا با اینکار موافقت کردی رون : کار خوبی کرد هتی : ممنون از نظرت رون تازه هیجان دارههری به دنبال دراکو در آسمان میچرخید او با صدایی بلند گفت : اون رو پس بده دراکو از حرکت ایستاد و گفت : برو بگیرش و بعد پرتش کرد گوی داشت به سمت پنجره ی دفتر پروفسور مگونال میرفت و ...
ادامه دارد...
ادامه دارد...
۱۴:۰۱
و هری به سرعت به سمت گوی رفت گوی چند سانتی با پنجره فاصله داشت که هری گوی را در دست گرفت و به سمت دوستانش که او را تشویق میکردند رفت پروفسور مگونال متوجه هری شده بود و از پنجره بیرون را نگاه میکرد هری به زمین نشت و دوستانش او را تشویق کردند او گوی را در جیبش گذاشت تا در فرصت مناسب به نویل بدهدهرماینی: این کارت واقعا احمقانه بود هری رون : ولی موفق شد اِما : کارت هم احمقانه بود و هم باحال رون : تقصیر پسر عموی تو بود تو چرا جلوی اون مالفوی نگرفتی هتی : رون درست صحبت کن اِما : حق با رونِ رون : بیا خودشم قبول کرد که مقصره اشک در چشمان اِما جمع شده بود هری رون را به گوشه ای برد و گفت : اِما رو ناراحت کردی اون دراکو نیست اون اِما هیچیز اون شبیه به دراکو نیست رون : از مالفوی بدم میاد کلا خانواده تو مخی هستن هری: ولی این دلیل نمیشه که تو هم مثل اون ها بد باشی رون : باشه الان میرم ازش معذرت خواهی میکنم درحالی که دوباره به سمت بچه ها حرکت میکردند مگونال را دیدند که به سمت آنها می آید مگونال : آقای پاتر لطفا دنبال من بیاید رون آرام به هری گفت : مثل اینکه تو درسر افتادی هری درحالی استرس داشت به همراه پروفسور مگونال در راهرو ها پیش میرفتند پروفسور مگونال وارد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه شد و به کوییرل گفت : میشه آقای وود رو ببرم کا مهمی دارم کوییرل: حتممما وود بررو پسری قد بلند از کلاس خارج شد مگونال : الیور برات یه جستوجوگر پیدا کردم هری پاتر الیور : ولی هنوز بچه هستش توی تیم راش نمیدن مگونال : من با پروفسور دامبلدور صحبت میکنم ایشون حتما قبول میکنه تو با آقای پاتر به زمین برو تا بهش آموزش بدی الیور : بله پروفسور مگونال
ادامه دارد
ادامه دارد
۱۴:۰۱
مگونال : تا نامه تمرین را بزنیم خیلی طول میکشه فعلا به کاراتون برسید وود خودم برای آموزش به پاتر صدات میکنم ذوقی در چشمان مگونال موج میزد نمی دانست چکار کند او رفت و الیور به کلاسش بازگشت هری هم به رون پیوست و داشت با او حرف میزد رون : تو جستجوگر شدی هیچوقت سال اولی هارو تو تیم راه نمیدن تو کوچکترین جستوجوگر قرن...هری به میان حرف او پرید و گفت : قرن هستم مگونال خودش بهم گفت فرد و جرج هم به آنها ملحق شدند فرد : سلام هری الیور بهمون گفت عضو تیم شدی جرج : من و فرد هم توی تیم هستیم فرد : هردومون مدافع هستیم جرج : میدونستی کسایی که جستوجوگر میشن همیشه گم میشن فرد : توی آخرین مسابقه جستوجوگر گم شدجرج: و تا ۶ ماه خبری ازش نبود آنها راهشان را جدا کردند و رفتند رون : حرف اونارو باور نکن شوخی میکنن کوییدیچ فوقالعادس هتی : هری شنیدم جستوجوگر شدی بهت تبریک میگم هتی جوری حرف میزد که انگار به زور برای تبریک گفتن آمده اِما هم که همراه او بود ولی شادتر گفت : هری واقعا برات خوشحال شدم امیدوارم گروهمون رو سر بلند کنی هری : ولی یکم استرس دارم میترسم گند بزنم هرماینی که پیش گروهی از بچه ها درحال خواندن کتاب بود و صدای آنها را شنیده بود گفت : ولی تو گند نمی زنی چون توی خونت نیست هری : هرماینی داری در مورد چی حرف میزنی اِما : بهش اعتماد کن آنها به بخش افتخارات دانشآموزان رفتنند هرماینی : به مدالی اشاره کرد که روی آن نوشته بود : جیمز پاتر بهترین جستوجگر گریفندور رون : وای چرا بهمون نگفته بودی که بابات هم توی تیم بوده هری : خودمم نمی دونستم همگی باهم به سمت خوابگاه گریفندور حرکت میکردند و از پله ها بالا میرفتن رون : باورم نمیشه بقیه چیز های زیادی راجب به پدرت میدونن ولی تو هیچی نمیدونی هری : همه میدوننپله ها تغییر جهت پیدا کردند رون با ترس گفت : چرا اینجوری شدهرماینی :پله ها تغییر جهت پیدا میکنن یادت نمیاد اِما : پرسی برادر خودت روز اول بهمون گفت هتی : تو خیلی احمقی رون حرف برادرت هم یادت نمیمونه رون: حالا میشه شما دخترا هوشتون رو به رخ نکشید پله ها از حرکت ایستادند جلوی آنها یک در قرار داشت هری : بیاید بریم تو رون : تا قبل از اینکه پله ها دوباره حرکت کنند آنها وارد شدند اتاقی تاریک و بزرگ اِما : فکر کنم نباید اینجا باشیم هرماینی : درست میگی اینجا طبقه سومه ورود به اینجا ممنوعه آنها درحال خارج شدن بودن که یک گربه وارد شدهتی : گربه ی فیلچِ اون اینجاست هری : باید بریم قایم شیم آنها به سمت دیگر اتاق رفتن دری در آنجا بود هری سعی کرد در را باز کند ولی در باز نمی شد هری: در قفله حالا چیکار کنیم هرماینی : برو کنار هرماینی چوبدستی اش را به سمت در گرفت هرماینی : آلوهومورا و در باز شد آنها وارد اتاق شدن رون : اوهوم الوهومورا این دیگه چه وردیه هرماینی: ورد باز شدن در اِما : تو اصلا به درس گوش میدی هتی : اینارو ولش کنید فیلم داره میره یکم بعد ما هم بریم رون : حتما فرد کرده این در بستس هرماینی: چون قفل بود هری : که متعجب به روبه رویش خیره شده بود گفت : پس دلیلم داره حواس هر پنج نفر به موجود جلوی چشمشان رفت سگی بزرگ با ۳ سر هر ۵ نفر باهم جیغ بلندی کشیدند و خارج شدند در تلاش برای بستن در بودن ولی آن سگ ۳ سر در را هل میداد بلاخره موفق به بستن در شدن سریع از اتاق خارج شدند و به خوابگاه گریفیندور رفتن رمز در را به قاب گفتن و آورد سالن عمومی گریفندور شدن درحال بلا رفتن از پله های خوابگاه بودن رون : چرا یه همچین موجودی رو تو مدرسه نگه میدارن هرماینی : داشت از یچیزی محافظت میکرد روی یه در نشته بود رون من که به پاهاش نگاه نکردم به سراش نگاه میکردم نکنه یادت رفته چون ۳ تا سر داشت به در خوابگاه دختران رسیدن هرماینی : این چیز ها مهم نیست حالا تا شماها راه دیگه ای برای کشتنمون یا بدتر اخراج شدنمون پیدا نکردید من برم بخوابم او وارد خوابگاه دختران شد و بعد از اون اِما رون : اون باید الویت هاش رو مشخص کنه هتی : موافقم وبعد وارد خوابگاه شد هری و رون هم به خوابگاه پسران رفتن و خوابیدن هری فردای اون روز به تمرین کوییدیچ با الیور رفت هتی اِما و پیتر به تماشای آنها آمده بودن و هتی انگار حوصله اش سر رفته بود اِما به الیور گفت : میشه ماهم نگاه کنیم الیور : بله حتما شاید شماهم در آینده عضو تیم شدید هتی : من که نمی شم الیور : چرا هتی : مسابقه ای که توش همه دست و پاشون بشکنه و بعد اسلترینی ها با تقلب بازی رو ببرن هر لحظه ممکنه یه بلاجر بیفته رو سرت و ...پیتر : هتی اروم باش چرا انقدر سریع حرف میزنی هتی : چون به زور اینجام و فقط اومدم به هری امید بدم الیور : وقت این حرف ها نیست بیاید تمرین رو شروع کنیم او صندوقی را که آورده بود باز کرد
ادامه دارد ...
ادامه دارد ...
۷:۳۵
الیور توپی قرمز رنگ را درآورد: این سرخگونه دنبال کننده ها سعی میکنن این رو توی یکی از اون سه تا دایره بندازن و دروازبان که منم باید مانع این کار بشم هری به دو توبی که با زنجیر بسته شده بودند اشاره کردهری : اون ها چیه الیور: اینها بازدارنده هستن ضربه زن های تیم ما هتی وسط حرف الیور پرید و گفت : فرد و جرج هستن الیور : آره اونها ضربه زن هستن کار این که با استفاده از این چوب نذاره بازدارنده به اعضای تیم آسیب بزنه او چوبی را که به چوب بیسبال بود برداشت و گفت : کی میخواد امتحان کنهاِما : میشه بديش به من الیور چوب را به دست اِما داد و بعد بازدارنده را رها کرد بازدارنده به آسمان رفت و بعد مستقیم به سمت اِما اومد اِما محکم به توپ ضربه زد توپ از یکی از دروازه ها عبور کرد و بعد مستقیم به سمت آنها آمد الیور توپ را گرفت و بعد او را دوباره بست الیور : شاید تو رو بعدن وارد تیم کنم کارت عالی بود اِما: ممنون الیور : خب هری حالا میرسیم به کاری که تو باید انجام بدی او گوی کوچکی را در دست هری گذاشت گوی بال های کوچکش را باز کرد و بالا ی دست هری پروار کرد هری : این چیه الیور : این اسنیچ طلایی جستوجوگر تیم که تویی اگه این رو بگیری بازی تموم میشه و تیم ما ۱۵۰ امتیاز کسب میکنه باید سعی کنی زودتر از جستوجوگر تیم حریف بگیریش بعد از تمرین به کلاس نجوم رفتند معلم درس نجوم پروفسور کاترین سالی بود او واقعا زنی پر نشاط بودکاترین : سلام بچه ها من کاترین سالی هستم من رو پروفسور کاترین صدا کنید دوست دارم باهم دوست باشیم خب احتمالا چند ماه طول میکشه تا به دیونه بازی های من عادت کنید خب شما حرفی ندارید بگید دراکو : خودتون هم میدونید دیونه هستید کاترین : تو دراکو مالفوی هستی درسته مادرت نارسیسا من و اون دوستای صمیمی بودیم نه فقط من و اون خیلی های دیگه و دختر عموت اِما که الان هم اینجاست اِما من و مادرت مدام درحال رقابت بودیم ولی بیرون از کلاس بهترین دوستان هم بودیمرون : مادر من رو هم میشناسین مالی ویزلی کاترین : اوه بله زن واقعا خوب مهربون هستش باید خوشحال باشی مالی مادرته حرف دیگه ای به غیر از خانواده ندارید هرماینی دستش را بالا برد : امروز چه درسی رو میدید کاترین : بلاخره یکی راجب به درس حرف زد .
۱۰:۳۵
کاترین: خب پس درس رو شروع میکنیم کلاس تمام شد بچه ها درحال خارج شدن از کلاس بودن که کاترین هتی را صدا زد و گفت: هتی تو وایسا کارت دارم هتی دم در ایستاده بود و وقتی شنید که کاترین او را صدا میکند به داخل کلاس بازگشت موقع آمدن گویل آرام به او گفت : مثل اینکه دردسر درست کردی هتی توجهی نکرد و بعد از خروج بچه ها به کاترین گفت : کارم داشتین پروفسور کاترین : خب میخواستم بگم اگه یکروز به درد و دل کردن با یکی نیاز داشتی بیا پیش خودم اگه میپرسی چرا این رو به تو گفتم ولی به یکی دیگه از بچه ها نگفتم جوابت اینه خب تو دختر ماریا هستی درسته اون همیشه وقتی ناراحت بود میومد پیش من پس خواستم حالا که اون نیست من به درد و دل هات گوش میدم علاوه بر اون تو من رو یاد یکی میندازی میتونم بگم تا حدی شبیهشی هتی : شبیه کی کاترین : هیچی ولش کن هتی : ممنونمهتی درحال خارج شدن بود که گفت : خب شما چیزی درمورد پدرم میدونید کاترین : برای چی میپرسی هتی : خب حس میکنم داره ازم یکسری چیز ها رو پنهان میکنه کاترین : خب چطوره خودت بفهمی منظورم اینه که عین یک جاسوس حواست بهش باشه هتی خندید و گفت : بازم ممنونو بعد از کلاس خارج شد به نظر او کاترین زن واقعا مهربانی بود در راهرو ها قدم میزد نمی دانست چکار کند سوالی ذهنش را درگیر کرده بود پدرش چه چیز هایی را از او پنهان کرده تصمیم گرفت خودش این را بفهمد در حال رفتن به سالن عمومی بود که پیتر را دید هتی : سلام پیتر : سلام حالت خوبه نگران به نظر میرسیهتی : آره خوبم پیتر : پروفسور کاترین باهات چیکار داشت هتی : گفت که میخواد حالا که مادرم نیست تا موقعی که ناراحتم به حرفام گوش بده یا دلداریم بده اون میتونه جای خالی مادرم رو برام پر کنه یه چیز دیگه هم گفت پیتر : چی هتی : گفت من اون رو یاد یکی میندازم ولی نگفت کی همین طور که به سمت سالن عمومی میرفتند باهم حرف میزدند از راه پله ها بالا رفتنند و به ورودی سالن عمومی گریفندور رسیدند رمز را به قاب گفتنند و وارد شدند بعضی از بچه ها گرم صحبت با یکدیگر بودند و برخی ورد تمرین میکردند در گوشه ای از سالن جایی که خود گریفندوری ها برای بازی حیوانات ساخته بودند و به خاطر همین ۵۰ امتیاز کسب کردند روباه هتی که نامش را گذاشته بود پیکی با پلنگ سیاه پیتر به نام مارکو درحال بازی باهم بودند هتی به سمت پیکی رفت و او را در آغوش گرفت و گفت مثل اینکه وقتی من نبودم بهت خوش گذشته برو به ادامه بازیت برس هرماینی :سلام هتی دارم میرم کتابخونه توهم میای هتی : آره حتما فعلا خداحافظ پیتر پیتر : خداحافظآنها به کتاب خانه رفتنند و در راه اِما هم به آنها پیوست و بعد باهم به کتابخانه رفتند هری و رون در حال بازی کردن شطرنج جادویی بودند
۱۰:۰۰
روز دیگری از راه رسید باید به کلاس پرفسور فیلیت ویک میرفتند کلاس ورد ها و طلسم ها قرار بود ورد شناور کردن اشیاء را یاد بگیرند فیلیت ویک : خب بچه ها ورد شناور کردن اشیاء امروز کار میکنیم اول کلماتی که من میگم رو به خوبی تکرار کنید چوبدستی در دستتون نباشه خب هروقت من گفتم شما هم تکرار کنید وینگاردیم لوی اووسا همه بعد از اوتکرار کردن فیلیت ویک : خوبه حالا چوبدستی هاتون رو در بیارید سعی کنید پری که جلوتون هست رو به پرواز دربیارید شروع کردن به گفتن ورد ولی هیچکس موفق نشد رون : وینگاردیم لوی اوسارر هرماینی: وایسا وایسا الان میزنی چشم یکی رو کور میکنی تو داری ورد رو اشتباه میگی وینگاردیم لوی اووسا نه لوی اوسارررون : اگه راست میگی خودت انجامش بده اِما که پشت سر آنها نشته بود گفت : رون خودت میدونی که میتونه رون : ولی من میدونم نمیتونه هرماینی چوبدستی اش را به سمت پر نشانه گرفت : وینگاردیم لوی اووسا وبعد پر به پرواز در آمد فیلیت ویک داشت هرماینی تشویق میکرد که صدای انفجار به گوش رسید سیموس پر را منفجر کرده بودهری : پروفسور فکر کنم یه پر دیگه نیاز داریم کلاس به اتمام رسید هری رون سیموس دین و پیتر درحال صحبت بودند رون داشت ادای هرماینی را در می آورد و با صدایی نازک گفت : وینگاردیم لوی اووسا نه لوی اوسارر اون دختر واقعا خودخواه فکر میکنه باهوشه ولی نیست هرماینی حرف های آنها را شنید با سرعت حرکت کرد وتنه ای به رون زد شب هالوین بود و تالار را تزیین کرده بودند هری : کسی از هرماینی خبر داره هتی : خیلی ناراحته و عصبانیه رفته تو دستشویی دخترا بیرون هم نمیاداِما : به خاطر حرف رون تو اون را ناراحتش کردی هری نگاهی به رون انداخت رون انگار از حرفش پشیمان شده بود پروفسور کوییرل با سرعت به وسط تالار آمد و ترسیده بود او گفت : یه یه غول توو قسممت زنداان هاست خواستتم بدونیید و بعد بر روی زمین افتاد دانش آموزان جیغ کشیدن و د حال فرار کردن بودند دامبلدور فریاد زد : ساکت و بعد همگی سر جای خود میخکوب شدند دامبلدور : ارشد ها دانش آموزان رو به خوابگاه هاشون ببرن و معلم ها با من بیان پرسی گریفندوری هارا هدایت میکرداِما و هتی به سمت هری و رون آمدند اِما : هرماینی اون نمیدونه هتی: باید پیداش کنیم آنها به سمت دستشویی دختران حرکت کردند سایه ی بزرگ غول روی دیوار پدیدار شد آنها گوشه ای پناه گرفتند و دیدند که غول بزرگ به سمت دستشویی دختران میرود همنجایی که هرماینی قرار داشت آنها به سمت دستشویی رفتن هرماینی که داشت اشکهایش را پاک میکرد با هیکل بزرگ غول مواجه شد و بعد جیغ کشید و به گوشه ای پناه برد غول با چماق به هر مانعی که سر راهش بود ضربه میزد هرماینی جیغ میکشید در همان هنگام هری هتی اِما و رون وارد دستشویی شدند اِما بدون تردید به سمت هرماینی دوید و هری رون و هتی را تنها گذاشت هری از کمر غول بالا رفت و سعی کرد او را متوقف کند ولی بی فایده بود هتی تغییر شکلی ناگهانی پیدا کرد و تبدیل به روباه قرمز کوچکی شد او کمی متعجب شد ولی از این فرصت استفاده کرد و پای غول گاز گرفت هری روی سر غول بود ولی نمی توانست او را متوقف کند گاز گرفتن هم تاثیری روی او نداشت روباه را از پایش جدا کرد و به سمت هرماینی و اِما پرت کرد اِما چوبدستی اش را در آورد و مانع برخورد روباه به دیوار شد هتی به حالت اول برگشت و شکل انسانی گرفت ادامه دارد.....
۱۶:۵۴
هتی از روی زمین بلند شد و گفت : ممنون اِمااِما : تو... تو خب چجوری تبدیل به روباه شدی هتی : خودمم نمیدونم یهویی شد هرماینی : الان وقت این حرفا نیست اونجارو نگاه کنید هری هنوز روی سر غول قرار داشت غول سعی میکرد هری را پایین بیندازد ولی نمی شد هری چوبدستی اش را در بینی غول فرو کرد غول بزرگ که عصبانی شده بود پاهای هری را گرفت و او را از پا آویزان کرد غول میخواست با چماقش به سر هری ضربه بزند هری سعی میکرد جا خالی بدهد هری فریاد زنان گفت : رون یه کاری بکن رون : چه کاری هری : نمیدونم رون چوبدستی اش را درآورد و سمت چماق غول گرفت هرماینی از نقشه رون با خبر شد و گفت : با چرخش دست رون دستش را در هوا چرخاند و گفت : وینگاردیم لوی اووسا چماق غول از دستش درآمد و بر روی هوا شناور ماند و بعد بر روی سرش سقوط کرد غول که از آن ضربه گیج شد بود تلو تلو خورد هری از دست غول افتاد هتی به سمت هری رفت و اورا از زمین بلند کرد وبه گوشه ای برد چون غول داشت روی هری میافتاد غول بر روی زمین افتاد و بیهوش شد اِما : یعنی مرده هری : نه فکر کنم بیهوش شده هری چوبدستی اش را از بینی غول بیرون آورد و گفت : کسی دستمال داره هتی از جیبش دستمال کوچکی درآورد و به هری داد هری :ممنون هتی :خواهش میکنم رون : راستی چطور تونستی تغییر شکل بدی خیلی خفن بود هتی : نمیدونم مگوناگال وارد دستشویی شد و گفت : اینجا چه خبره به همراه اسنیپ کوییرل و فیلچ هم آمدند مگوناگال: چی با خودتون فکر کردید که اومدید اینجا هری : پروفسور مگوناگال ما ... هرماینی : تقصیر من بود مگوناگال: چی هرماینی تقصیر من بود فکر میکردم میتونم شکستش بدم اگه هری رون اِما و هتی نمی اومدن کمکم تا الان مرده بودم مگوناگال: از شما انتظار نداشتم خانم گرنجر به خاطر این کار پنج امتیاز ازتون کم میکنم و شما چهار تا هیچ بچه ای تا حالا از جنگ با یه غول نجات پیدا نکرده هرکدوم ۱۰ امتیاز کسب میکنین فقط به خاطر اینکه زنده موندید هری چشمش به پای خون آلود اسنیپ خورد اسنیپ شنلش را جلو کشید تا مانع دید هری شود مگوناگال: حالا هم به خوابگاه تون برید پروفسور کوییرل حواستون به این باشه تا برم به پروفسور دامبلدور بگم با این چی کار کنیم در راه رفتن به خوابگاه بودند هری : دیدی باعث شدی هرماینی تو درسر بیفته رون : ولی ما نجاتش دادیدم اِما: ولی اگه تو اون حرف رو به هرماینی نزده بودی این اتفاق هم نمیافتاد هتی : و ماهم نزدیک نبود بمیریم رون : معذرت میخوام هرماینی هرماینی به رون لبخند زد و گفت : مرسی نجاتم دادید یک هفته از آن ماجرا گذشت و دانش آموزان هنوز راجب به شجاعت آنها حرف میزدند آن روز مسابقه کوییدیچ بود و اعضای تیم باید آماده میشدند هری به بشقاب غذایش دست نمیزد اِما : چرا چیزی نمیخوری هری میل ندارم رون: یه چیزی بخور امروز مسابقه کویدیچ داریم اگه ببازیم خیلی بد میشههرماینی : حق با رونه باید انرژی داشته باشی هری : گفتم که گرسنم نیست هتی : اتفاقی افتاده به چی فکر میکنی در همان لحظه اسنیپ آمد و گفت : آقای پاتر امید وارم در بازیت در مقابل اسلترین موفق باشی شکست دادن غول که برات کاری نداشت امیدوارم این هم برات آسون باشه وبعد از آنجا رفت هری به پاهای اسنیپ نگاه کرد او لنگ لنگان راه میرفت هری: به اون فکر میکردم هتی : چی هری : اسنیپ به دنبال چیزیه که سگ سه سر ازش محافظت میکنه شبی که هرماینی رو نجات دادیم دیدم پاش زخمه احتمالا میخواسته از اون سگ رد بشه که به چیزی اون سگ ازش محافظت میکنه برسه اِما : ولی اون چه چیزی هستش که اسنیپ اون رو میخواد هری : نمیدونم ولی وسیله با ارزشی هستش بانک گرینگوتز رو یادتونه که ازش دزدی شده بود همون صندوقی که چند روز قبلش با هاگرید رفته بودیم اون وسیله رو برداشت و گفت خیلی مهمه هتی : باید بفهمیم بعد مسابقه میریم پیش هاگرید و ازش میپرسیم مطمئنم بهمون یکم اطلاعات میده جغد سفیدی وارد تالار شد جغد هری بود هدویگ که بسته بزرگی را داشت حمل میکردهری : ولی هیچوقت برای من چیزی نمیفرستن رون : بازش کن ببینیم چیه هری به کمک رو بسته را باز کرد و جاروی پرنده ای پدیدار شد که روی دسته اش حک شد بود نیمبوس ۲۰۰۰ادامه دارد ...
۲۰:۱۰
هری : ولی کی این رو برام فرستادههری نگاهی به مگوناگال کرد که هدویگ را در دست داشت مگوناگال لبخند ملیحی به هری زد و هری متوجه شد که کار مگوناگال بوده الیور به سمت هری آمد وگفت : ۱ ساعت دیگه مسابقه شروع میشه آماده ای هری هری : آره فکر کنم الیور : وای این نیمبوس ۲۰۰۰ برای توعه هری : آره الیور : پس شانس برنده شدنمون تو مسابقه دو برابر شد یک ساعت بعد مسابقه آغاز شده بود و هری استرس داشت قبل از اینکه وارد زمین بازی شوند به الیور گفت : تا حالا کسی تو کوییدیچ آسیب جدی دیده الیور خب راستش آسیب ها معمولا خیلی جزئی هستن من خودم توی اولین مسابقه ای که داشتم یه بازدارنده خورد تو سرم دو هفته بعد بهوش اومدم ولی تو نگران نباش فرد وجرج تو کارشون فوقالعادن آنها سوار بر جارو به زمین مسابقه رفتن خانم هوچ داور مسابقه بود هوچ : با سوت من شروع میکنید میخوام مسابقه عادلانه باشه البته مسابقه ای که تیم حریف اسلترین باشد عادلانه نبود هوچ در صندوق را باز کرد و باز دارنده ها به همراه اسنیچ طلایی از صندوق بیرون آمد اسنیچ دور سر هری و جستوجوگر تیم حریف میچرخید و بعد در آسمان غیب شد بازدارنده ها به سمت آسمان رفتن خانم هوچ سرخگون رو به بالا پرتاپ کرد و مسابقه آغاز شد آنجلینا جانسون سرخگون را در دست گرفته و به سمت یکی از سه دروازه پرت کرد و ۱۰ امتیاز برای تیم گرفیندور گرفیندوری با یک پرتاب دیگه ۲۰ امتیاز کسب کردند ضربه زن تیم حریف به بازدارنده ضربه محکمی زد و بازدارنده به سر الیور خورد و الیور سقوط کرد آنجلینا سعی کرد پرتاب دیگری را انجام بدهم ولی دو اسلترینی کنار او پرواز میکردند و مانع حرکتش میشدند و باعث شد آنجلینا با دیوار برخورد کند اسلترینی ها حالا ۶۰ امتیاز داشتند و گرفیندور ۲۰ امتیاز هری به دنبال نشانه ای از اسنیچ طلایی بود و بلاخره اسنیچ را دید و به سمت او پرواز کرد جستوجوگر تیم اسلترین وقتی دید هری حرکت کرده و به دنبال اسنیچ هست او هم برای گرفتن اسنیچ با سرعت زیاد پرواز کرد ناگهان جاروی هری که انگار دیوانه شد نزدیک بود هری را از جارو پایین بیندازد هرماینی : اونجارو نگاه کنید اسنیپ انگار داره ورد میخونه احتمالا کار اونه هتی : باید یه کاری بکنیم هری داره میافته رون : ولی چه کاری اِما: یه فکری دارم هرماینی با من بیا در راه هرماینی به اِما گفت : چی کار میخوایم بکنیم اِما : باید حواسش رو به یچیز دیگه پرت کنیم ولی نمیدونم چی هرماینی : ولی من میدونم اِما : تو همچی رو میدونی آنها به جایی رفتنند که تمامی پروفسور ها نشته بودند هرماینی وردی را به زبان آورد و شنل اطنیپ آتش گرفت آنها سریع از آنجا دور شدند تا کسی نفهمد که کار آن دو بوده اسنیپ وقتی که فهمید شنلش آتش گرفته آتش را سریع خاموش کرد کوییرل که خیلی ترسیده بود بیهوش شد هری توانست دوباره کنترل جارو را بدست بگیرد سپس با سرعت زیاد به سمت اسنیچ پرواز کرد آن دو باهم به دنبال اسنیج میرفتند و اسنیچ بی سمت زمین رفت جستوجوگر تیم اسلیترین از برخورد با زمین ترسید و سریع جارو اش را بالا کشید تا با زمین برخورد نکند ولی هری نترسید و به کار خود ادامه داد اسنیچ به سمت دیگری رفت و هری برای گرفتنش روی جارو ایستاد ولی او بر روی زمین افتاد و دیگر اثری از اسنیچ نبود هری که انگار حالش بد بود هاگرید زیر لب گفت : الانه که بالا بیارهتوپ ی طلایی رنگ از دهان هری خارج شد او اسنیچ را گرفت بود البته او را قورت داده بود همگی هری را تشویق میکردن جردن گزارشگر مسابقه بیش از همه خوشحال چون خودش هم گریفندوری بود الیور که حالا حالش بهتر شده بود گفت : میدونستم میبریم ۱۷۰ به ۶۰ بردیم کارت عالی بود مسابقه به اتمام رسید و گرفیندوری ها شاد بودند هری : میدونید چه اتفاقی برای جارو افتاده بود چطور یهو درست شد هتی : هری اسنیپ جارو تو جادو میکرد هری : چی اسنیپ رون : اگه اِما و هرماینی حواس اسنیپ رو پرت نمیکردن امکان اینکه ببریم خیلی کم میشد اِما : قرار شد با هاگرید صحبت کنیم باید بریم ازش بپرسیم که اون وسیله با ارزش چیه هرماینی: حق با اِما ست باید از هاگرید بپرسیم آنها پیش هاگرید رفتن و مسئله را به او گفتند هری : اسنیپ دنبال چیزیه که اون سگ سه سر ازش محافظت میکنه هرماینی: و اون شب اون غول رو آزاد کرده بود که حواس بقیه پرت بشه هاگرید : شما پشمالو رو میشناسید اِما : پشمالو منظورت همون سگست هاگرید : آره خودم اون رو به دامبلدور دادم تا از اون وسیله مهم محافظت کنه هتی : و اسنیپ دنبال همون وسیله مهمه هاگرید : این مسائل به شما ربطی نداره این یه چیزیه بین نیکلاس فلامل و دامبلدور بچه ها باهم گفتند : نیکلاس فلامل ؟هاگرید : نباید این رو میگفتم من نباید این رو میگفتم ادامه دارد ...
۷:۳۵
این پارت از داستان حذف شده بود و درواقع بعد از خرید حیون خونگی بودش و الان گذاشتم
آنها حیوان خونگیشو رو انتخاب کردند و از مغازه خارج شدند هاگرید گفت: بچه ها همه چیز خریدید کلارا : هاگرید ردا نخریدیم هاگرید : اوه راست میگی شما برید داخل ردا فروشی من بیرون منتظر شما میمونم امآنها وارد ردا فروشی شدند پسر و دختری آن طرف مغازه درحال خرید ردا بودند یک زن به طرف آنها آمد وگفت : سلام شما مال کدوم مدرسه هستید هتی : هاگوارتز هممون میریم هاگوارتز زن : از این طرف و آنها را به سمتی برد که آن دختر و پسر بودند زن به سمت اتاقکی اشاره کرد و گفت اگه میخواید ردا ها رو تنتون کنید برید اونجا و بعد آنها را به حال خودشان رها کردپسری با موهای بلوند کاهی و کمی بلندگفت : پس شما هم میرید هاگوارتز من دراکو ام دراکو مالفوی دختری که همراه او بود و مو های قهوه ای روشن داشت گفت : اِما مالفوی هستم از دیدنتون خوشحالم هتی : هتی فرگوسن منم همینطور پیتر : من پیترم پیتر ریدل و خواهرم ...کلارا : کلارا ریدلهری : منم هردراکو نذاشت که او خودش را معرفی کند دراکو : بابات رابرت فرگوسن هست درسته هتی : آره و مادرم ماریا فرگوسن دراکو : مادرت مرده پس فکر کنم نیازی به بردن اسمش نبود اِما وقتی دیدی که هری هنوز اسمش را نگفته گفت : اسم تو چیه هری : هری پاتر اِما : وای تو همون هستی که ت بچگی اسمش رو نبر رو دیدی و مانع قدرتش شدی تو معروفی دراکو : پس تو همونی پسری که زنده ماند هری پاتر خانوادت کجان خاله عمو پدر و مادر که نداری پس چه جوری اومدی اینجا اِما : دراکو مودب باش دراکو : خب برام سواله کسی که پیش ماگلا زندگی میکنه چه جوری میخواد هاگوارتز رو تحمل کنه مثل همه ی کسایی که ماگل زاده هستن اونا حق درس خوندن تو هاگوارتز رو ندارن : دراکو ، اِما ردا هاتون رو خریدید زنی با موهای بلوند و مشکی آنها را صدا زد اِما : معذرت میخوام تو هاگوارتز می بینمتونبعد از خرید ردا به کافه رفتن و شروع به خوردن غذا کرد کلارا که حوصله اش سر رفته بود گفت : چه طوره راجب به خودمون بگیم خب اول من من و پیتر تا چهار سالگی تو پرورشگاه بودیم بعد تا اینکه یکی سرپرستی ما رو به عهده گرفت اوت فقط بلد بود از ما کار بکشه پیتر : تا اینکه نامه هاگوارتز به دستمون رسید و الان اینجاییم
آنها حیوان خونگیشو رو انتخاب کردند و از مغازه خارج شدند هاگرید گفت: بچه ها همه چیز خریدید کلارا : هاگرید ردا نخریدیم هاگرید : اوه راست میگی شما برید داخل ردا فروشی من بیرون منتظر شما میمونم امآنها وارد ردا فروشی شدند پسر و دختری آن طرف مغازه درحال خرید ردا بودند یک زن به طرف آنها آمد وگفت : سلام شما مال کدوم مدرسه هستید هتی : هاگوارتز هممون میریم هاگوارتز زن : از این طرف و آنها را به سمتی برد که آن دختر و پسر بودند زن به سمت اتاقکی اشاره کرد و گفت اگه میخواید ردا ها رو تنتون کنید برید اونجا و بعد آنها را به حال خودشان رها کردپسری با موهای بلوند کاهی و کمی بلندگفت : پس شما هم میرید هاگوارتز من دراکو ام دراکو مالفوی دختری که همراه او بود و مو های قهوه ای روشن داشت گفت : اِما مالفوی هستم از دیدنتون خوشحالم هتی : هتی فرگوسن منم همینطور پیتر : من پیترم پیتر ریدل و خواهرم ...کلارا : کلارا ریدلهری : منم هردراکو نذاشت که او خودش را معرفی کند دراکو : بابات رابرت فرگوسن هست درسته هتی : آره و مادرم ماریا فرگوسن دراکو : مادرت مرده پس فکر کنم نیازی به بردن اسمش نبود اِما وقتی دیدی که هری هنوز اسمش را نگفته گفت : اسم تو چیه هری : هری پاتر اِما : وای تو همون هستی که ت بچگی اسمش رو نبر رو دیدی و مانع قدرتش شدی تو معروفی دراکو : پس تو همونی پسری که زنده ماند هری پاتر خانوادت کجان خاله عمو پدر و مادر که نداری پس چه جوری اومدی اینجا اِما : دراکو مودب باش دراکو : خب برام سواله کسی که پیش ماگلا زندگی میکنه چه جوری میخواد هاگوارتز رو تحمل کنه مثل همه ی کسایی که ماگل زاده هستن اونا حق درس خوندن تو هاگوارتز رو ندارن : دراکو ، اِما ردا هاتون رو خریدید زنی با موهای بلوند و مشکی آنها را صدا زد اِما : معذرت میخوام تو هاگوارتز می بینمتونبعد از خرید ردا به کافه رفتن و شروع به خوردن غذا کرد کلارا که حوصله اش سر رفته بود گفت : چه طوره راجب به خودمون بگیم خب اول من من و پیتر تا چهار سالگی تو پرورشگاه بودیم بعد تا اینکه یکی سرپرستی ما رو به عهده گرفت اوت فقط بلد بود از ما کار بکشه پیتر : تا اینکه نامه هاگوارتز به دستمون رسید و الان اینجاییم
۱۸:۳۰
هری در خوابگاه گریفندور خواب بود که صدای رون او را از خواب بیدار کرد رون : هری بیا پایین بیا دیگه هتی : هری یکم دیگه دیر بیای رون همه ی شکلات هایی که هرماینی برامون فرستاده میخوره هری از پله ها پایین آمد هتی : بلاخره اومدی کریسمس مبارک رون : کریسمس مبارک هری : کریسمس مبارک هری چشمش به لباس رون افتاد که به رنگ آلبالویی بود و رویش با حرف بزرگ نوشته شده بود R به معنای رون هری: چه لباس قشنگی ( البته با لحن تمسخر ) مامانم برام بافته یکی هم برای تو بافته هری به لباسی که خانم ویزلی بافته برایش بافته بود نگاه کرد هتی : از مال رون قشنگ تره رون : مسخره نکن اِما از وردی سالن وارد شد وگفت : سال نو مبارک وای چه لباس قشنگی داری رون رون : واقعا بنظرت خوبه اِما : آره خیلی هتی جعبه ای کوچک را باز کرد جعبه موزیکال کوچک روبه رو شد رون : این دیگه چیه هری که با وسایل ماگل ها آشنایی کامل داشت گفت : جعبه موزیکال اگه اون دسته کوچیکش رو بچرخونی موزیک پخش میشه البته مثل پیانو میمونه وهیچکس خوانندگی نمی کنه هتی : پدرم نوشته که وقتی راجب به وسایل ماگل ها تحقیق میکردن متوجه این شده و برام فرستاده راستی هری به غیر از اون بافتنی یه بسته ی دیگه هم داری هری : واقعا هتی: آره اینجاس هتی بسته تقریبا بزرگی را به هری داد هری بسته را باز کرد و شنلی را به همراه نامه ای دیدی نامه را خواند : این رو پدرت قبل از مرگش پیش من گذاشت حالا وقتش رسیده که اون رو به تو بدم ازش به خوبی استفاده کن هری شنل را برداشت و او را به تن کرد وتمام بدنش به غیر از سرش نامرئی شد اِما : ولی ولی چطور هری : چی شده هتی : تو... تو رون : نامرئی شدی هری : من نامرئی شدم رون : آره ولی کی این رو برات فرستاده هری : نمیدونم اسم نداره اِما : شنل نامرئی کننده خیلی کمیاب هری : با این میتونیم راحت به بخش ممنوعه بریم رون : دیونه شدی اگه بفهمن بدجور تنبیه میشیم اِما : ممکنه اخراجمون کنن من دوست ندارم از هاگوارتز برم هتی : ولی من من پایه ی کار خلافم من باهات میام هری : پس من و هتی امشب میریم بخش ممنوعه اگه چیزی پیدا کردیم به شما هم میگیم اِما : کی میخواید برید هری : هروقت که مطمئن شدیم همه خوابی....پیتر از وردی سالن وارد شد: شما هم اینجایید کریسمس مبارک بقیه هم در جواب به تبریک گفتند رون : میشد یکم دیر تر بیای جای مهم بحث بود اِما : و رون تو میتونستی این رو به کسی نگی پیتر :حالا راجب به چی بحث میکردید که من مزاحم شدم هتی : قسم بخور که به کسی نمیگی پیتر : واسه چی باید به کسی بگم من راز نگهدار خوبی هستم هتی : خب امشب قراره من و اِما به همراه بقیه دخترایی که کریسمس تو هاگوارتز موندن مهمونی شبانه برگذار کنیم رون از ما خواست که اگه از این مهمونی شکلات باقی موند بدیم بهش هری اِما و رون مانده بودند که چه بگویند پیتر : خب این راز خیلی مهمی بود اِما : خب آره اگه بفهمن ما شبانه از خوابگاه اومدیم بیرون قطعا تنبیه میشیم هتی : پس به کسی نگو پیتر : باشه به کسی نمیگم و بعد به خوابگاه پسران رفترون : تو دروغگوی خوبی هستی هتی : ممنون به هرحال اگه بهش میگفتیم ممکن بود که به کسی بگه یا توی خواب حرف بزنه و بقیه رو با خبر کنه اِما : راست میگی ادامه دارد
۱۲:۳۲
هری در سالن عمومی منتظر هتی بود هتی خیلی آرام از پله ها پایین آمد هری : چرا انقدر دیر اومدی هتی : شارلوت دست از سرم برنمیداشت از موقعی که وارد خوابگاه شدم چون دید نمی خوابم باهم حرف میزد آخر سر خودمو زدم به خواب تا دست از سرم برداره هری : چی میگفت حالاهتی : اینکه خیلی خوشحاله به هاگوارتز اومده و توی گریفندور افتاده تازه از تو هم خیلی تعریف میکرد هری: از من؟هتی : آره اینکه از نظر اون تو خیلی شجاعی و خیلیها خوشتیپ اِما با حرف های اون یواشکی میخندید بنظرت این حرف هارو تموم کنیمهری شنل را روی خود و هتی کشید آنها آرام حرکت میکردند و به سمت کتابخونه میرفتند وارد کتابخانه شدند و به بخش ممنوعه رفتند وقتی وارد بخش ممنوعه شدند هری شنل را برداشت تا راحت تر دنبال نیکلاس فلامل بگردند و شنل را روی میز گذاشت فانوسی که در دست داشت هم همینطور هتی کتابی را برداشت و صفه ای از آن را باز کرد هتی : واقعا چیز چرتی پرتی هستش هری : چی چرته و پرته هتی : هیچی ولش کن و بعد کتاب را در جای خودش گذاشت هری کتابی را برداشت و ولی وقتی آن را باز کرد صورتی در کتاب پدیدار شد هری فورا کتاب را بست و در جای خودش گذاشت هتی : این دیگه چی بود هری: نمیدونم صدای فیلچ آمد که میگفت : هی کی اونجاستهری فورا شنل را برداشت و باعث افتادن فانوس شد فانوس برز زمین افتاد و شکست هری و هتی به زیر شنل رفتند و سریع از آنجا خارج شدند در راهرو میدویدند و سعی میکردن قبل از اینکه کسی متوجه آن ها بشود به خوابگاه بروند یا جایی برای قایم شدن پیدا کنند در راه اسنیپ را دیدند که یقه ی لباس کوییرل را گرفته و به او می گفت : کوییرل کاری نکن دشمن اصلیم بشی
کوییرل: من من متوجه منظوررت نمی شم اسنیپ : خودت میدونی منظورم چیه اسنیپ متوجه هری و هتی شده بود که از زیر شنل آن دو را تماشا میکنند اسنیپ دستش را جلو آورد تا شنل را بگیرد ولی آنها چند فدم به عقب رفتنداسنیپ : بعدا دوباره باهم حرف میزنیم تا اون موقع به این نتیجه باید برسی که به کی وفاداری فیلچ به سمت آنها آمد و اسنیپ کوییرل را رها کرد فیلچ : پروفسور این رو توی بخش ممنوعه پیدا کردم وبعد فانوسی شکسته را بالا آورد به اسنیپ نشان داد فیلچ : این یعنی یکی از بچه الان تو خوابگاه نیست هری و هتی به سمت اتاقکی رفتند و وارد آن شدند تا شاید آنها از آنجا بروند اینه بزرگی در آن اتاق بود آن دو به سمت اینه رفتند روی اینه نوشته بود : اینه ی نفاق انگیز
ادامه دارد ...
کوییرل: من من متوجه منظوررت نمی شم اسنیپ : خودت میدونی منظورم چیه اسنیپ متوجه هری و هتی شده بود که از زیر شنل آن دو را تماشا میکنند اسنیپ دستش را جلو آورد تا شنل را بگیرد ولی آنها چند فدم به عقب رفتنداسنیپ : بعدا دوباره باهم حرف میزنیم تا اون موقع به این نتیجه باید برسی که به کی وفاداری فیلچ به سمت آنها آمد و اسنیپ کوییرل را رها کرد فیلچ : پروفسور این رو توی بخش ممنوعه پیدا کردم وبعد فانوسی شکسته را بالا آورد به اسنیپ نشان داد فیلچ : این یعنی یکی از بچه الان تو خوابگاه نیست هری و هتی به سمت اتاقکی رفتند و وارد آن شدند تا شاید آنها از آنجا بروند اینه بزرگی در آن اتاق بود آن دو به سمت اینه رفتند روی اینه نوشته بود : اینه ی نفاق انگیز
ادامه دارد ...
۲۰:۰۴
آن دو به اینه نگاه کردند زن و مردی را در آینه میدیدند زنی با مو های قرمز و چشمانی آبی رنگ شبیه به چشمان هری و کمی شباهت به هتی و مردی با عینک گرد و موهای مشکی که شباهتی به هری داشت آنها به پشت سرشان نگاه کردند ولی کسی را ندیدند هری : تو هم اون ها رو میبینی هتی : منظورت همین زن و مرد توی آینه هستش هری: ارههتی : شاید ...شاید این ها پدر و مادرت باشن نگاه کن چقد شبیهشونی هری دستش را به آینه چسباند یعنی این ها پدر و مادرم هستن زن و مرد لبخندی زدند آری آنها پدر و مادر هری بودن زن دستش را روی شونه ی هری گذاشت هری دستش را روی دست او گذاشت انگار گرمای دست او را حس کرده بود هتی در اتاق قدم میزد و با خود فکر میکرد که این چه جور آینه ای است هتی : باید به اِما و رون هم بگیم شاید اونا بدونن این چیه هری و هتی به سمت سالن گرفیندور رفتند و هری رو را بیدار کرد هتی هم اِما را اِما و رون را به سمت همان اتاق بردند هری : نگاه کنید پدر و مادرم رو میبینید رون : من فقط خودمون رو میبینم هتی : یکی یکی جلوش وایسید اول تو رون رون در جلوی آینه ایستاده بقیه از کادر آینه خارج شدند رون : وای نگاه کن من جام گروه ها رو دستم گرفتم تازه تو کوییدیچ بردیم من بزرگ شدم وای ارشد گرفیندور هم هستم هری : اِما تو برو ببین تو چی میبینیاِما در برابر آینه ایستاد هتی : چی میبینی اِما : خودم و دوستام که باهم خیلی شادیم داریم میخندیم دراکو هری و هرماینی رون هتی ... همتون رون : نکنه این آینه آینده رو نشون میده هری زیر لب گفت : ولی چطور ممکنه پدر و مادرم رو نشون بده روز دیگری از راه رسید هری به شومینه خیره شده بود و منتظر بود تا بقیه به خواب بروند تا بتواند دوباره پدر و مادرش را ببیند سوالاتی در ذهن هری ایجاد شده : اگر این اینه آینده را نشان میدهد چگونه می تواند در آینده پیشبینی کند که پدر و ماد هری زنده شدند ؟ رون : هری حالت خوبه هری : آره خوبم هتی : بیا یه چیزی بخور هری : مرسی چیزی نمی خورم اِما : هری اگه اینجوری پیش بره از افسردگی و گشنگی میمیری هری را بهزور سر میز شام آوردند شب شد و هری به برای دیدن پدر و مادرش به اتاق رفت جلوی آینه نشته بود و به پدر و مادرش نگاه میکرد صدای کسی حواس او را پرت کرد او به پشت سرش نگاه کرد هری : پروفسور دامبلدور دامبلدور: سلام هری حالت چطوره میبینم در محو جادوی این آینه شدی هری : پروفسور این آینه آینده رو نشون میده دامبلدور : چیزی که در ته قلبت آرزوش رو داری دیدن پدر و مادرت که هیچوقت ندیدیشون حالا بنظرت این آینه چی رو نشون میده هری : خواسته های قلبیمون اَما پروفسور وقتی که میتونه پدر و مادرم رو نشون بده خب من هیچوقت خواهرم رو ندیدم چرا اون رو نشون نمیده دامبلدور: شاید تو یه اینکه یه خواهر داری باور نداری از ته قلبت باید بهش باور داشته باشی ولی آیا تو داری هری کمی در فکر فرو رفت هری : پروفسور یه سوال دیگه هم داشتم رون و اِما نتونستن پدر و مادرم رو ببینن ولی هتی تونست چجوری ممکنه دامبلدور: این رو در آینده متوجه میشی و حالا هری ازت میخوام دیگه به اینجا نیای فردا این آینه رو از اینجا میبرن و نمیخوام تو شیفته ی آین آینه شی افراد زیادی رو میشناختم که برای دیدن آرزوهاشون به دیدن آینه میومدن و دیوانه میشدن از اینکه به آرزوشون نمی رسن حالا بیا از اینجا بریم هری : بله پروفسور هری برای آخرین بار نگاهی به پدر و مادرش انداخت و از آنجا بیرون رفت
۲۰:۰۵
چند روزی از آن ماجرا میگذشت و هرماینی به هاگوارتز بازگشته بود در تالار در حال درس خواندن بودند ولی رون در حال کارت بازی هرماینی : به جای این کارا یکم درس بخون تا امتحانت رو خراب نکنی رون : من آماده جواب دادن به هر سوالی هستم هرماینی سوالی ار رون پرسید ولی رون جواب آن را نمی دانست هری و هتی خندیدند اِما سرش را در کتاب فرو برده بود هتی : اِما خوبی اِما هیچ جوابی نداد هتی آرام دستش را روی شونه ی اِما گذاشت اِما که انگار از خواب بیدار شده بود ترسید هتی : وای چته اِما : استرس دارم اگه گند بزنم چی رون : تنها چیزی که میدونم اینه تو و هرماینی گند نمیزنین نویل با پاهایی بهم قفل شده وارد تالار شد رون: تو نمیتونی کاری کنی که این بلا سرت نیاد نویل : تقصیر من نبود اونا سر به سرم گذاشتن سیموس از جایش بلند شد و گفت : می خوای من کمکت کنم نویل : نه ، نمیخوام بلای بدتر از این سرم بیاد سیموس : نمیدونم چرا بقیه فکر میکنن من بی استعدادمپیتر : چون هستی سیموس : مسخره نکن من کارم رو درست انجام میدم نمی بینید ابروهام چه رشد خوبی کرده و بعد از آنجا رفت موقع رفتن معلوم شد که بخشی از موهای سرش کنده شده همه بعد از رفتن او خندیدند هری : رون اینجارو نگاه کن هری کارت را به دست رو داد و رون آن را خواند : آزمایشاتی که پروفسور دامبلدور به همراه دستیارش نیکلاس فلامل انجام میداده رون : این فوقالعادس هرماینی : با من بیاید آنها از جایشان بلن شدن و دنبال هرماینی رفتن نویل : وایسید پس من چی هتی چوبدستی اش را به سمت پاهای نویل گرفت و وردی را خواند و پاهای نویل باز شد هتی فورا له سمت هرماینی دوید تا از آنها جا نماند آنها به کتابخونه رفتن هرماینی کتابی با قطر بسیار زیاد را روی میز گذاشت هرماینی: چقد احمق بودم من این کتابو برای مطالعه جزئی خونده بودم رون : این برای مطالعته اِما : رون وایسا ببینیم هرماینی چه میگه هرماینی صفحات کتاب را ورق میزد هرماینی آهان اینجاست نیکلاس فلامل تنها سازنده سنگ جادو می باشد رون و هری باهم گفتند: سنگ چی هرماینی : شما اصلا مطالعه نمی کنید هتی : ادامه بده هرماینی : کسی که این سنگ را داشته باشد قادر است هرکاری بکند با نیرویی فوقالعاده رون : نیرو هرماینی یعنی هرکاری میتونه انجام بده رون : خودم میدونم نیرو یعنی چی هرماینی : درحال حاضر تنها کسی که این سنگ را دارد آقای نیکلاس فلامل می باشد کیمیاگری که ۶۶۵ سال پیش ۱۵۰ سالگی خود را جشن گرفت هری : پس چیزی که پشمالو ازش محافظت میکنه اینه هتی : امشب باید بریم پیش هاگرید شب شد و آنها به سمت کلبه هاگرید رفتند وقتی که در زدند هاگرید در را باز کردهاگرید : اوه بچه ها متأسفم من الان نمیتونم ازتون پذیرایی کنم و در را بست آنها فریاد زدند : ما از سنگ جادو خبر داریم هاگرید : اوه بیاید داخل جایی را برای نشتن پیدا کردند هری : از نظر ما اسنیپ میخواد سنگ رو بدزده هاگرید : هنوز اسنیپ رو ول نکردید اون خودش از سنگ محافظت میکنه رون : چی هرماینی : چیز های دیگه ای هم هستن که سنگ محافظت میکنن مثل ... اِما : جملات جادویی و گیاههاگرید: درسته هری : تو باید حرف ما رو باور کنی هاگرید : هیچکس نمیتونه با وجود پشمالو به سنگ برسه به غیر از من و دامبلدور وای نباید این رو میگفتم هاگرید به سمت دیگی که روی شعله های اتش بود رفت و تخم براق و طلایی را بیرون آورد و روی میز گذاشت هری : این دقیقا چیه رون من میدونم اینه ولی هاگرید این رو از کجا آوردیهاگرید: از یه غریبه ی توی کافه خریدم خوشحال بود که قراره از دستش راحت شه تخم طلایی شکاف برداشت و آرام آرام باز شد و بعد اژدهایی کوچک و بامزه از آن بیرون آورد هرماینی :این یه اژدهاست رون :اون فقط یه اژدها نیست این یه دندونه دار نروژیه برادرم چارلی با این ها کار میکنههتی :خیلی بانمکه اسمش رو میخوای چی بزاری هری : اسم ؟هتی : اژدها که بدون اسم نمیشه هاگرید : نوربرت چطوره نوربرت کوچولو اژدها عطسه کوچکی کرد ولی با آن عطسه شعله های اتش از دهانش بیرون آمد و کمی از موهای هاگرید را سوزاند اِما : ولی هاگرید اگه بدونن که تو یه اژدها داری توی دردسر میفتی هاگرید : سعی میکنم کسی متوجه نوربرت نشه اون دیگه کیه فردی از پشت پنجره آنها را زیر نظر داشت اِما وقتی فهمید که چه کسی است از کلبه بیرون رفت و پشت سر آن فرد فریاد میزد : دراکو ، دراکو ، با توام دراکو ایستاد اِما : تو اینجا چی کار میکنی دراکو : دنبال من بیا دراکو دست اِما را گرفت و به داخل هاگوارتز برد هری رون هرماینی و هتی درحال رفتن به سمت خوابگاه بودند هری : هاگرید بهمون گفته بود که همیشه دوست داشته یه اژدها داشته باشه رون : این دیونگیه هری : مگه چیز بدیه رون با استرس گفت : آره قراره بدتر هم بشه دراکو اِما و پروفسور مگوناگال جلوی آنها ایستاده بودند پروفسور مگوناگال آن
۹:۴۳
ها را به دفترش برد و گفت : این موقع شب اون بیرون چی کار میکردید به خاطر این کار تون از هر کدومتون ۵۰ امتیاز کم میکنم اِما : پروفسور مگوناگال منم باهاشون بودم بعدش اومدم پیش دراکو مگوناگال: یه خاطر این کار تون تنبیه میشید هر شیش نفرتون دراکو : فکر کنم اشتباه شنیدم گفتید هر شیش تا تون مگوناگال : با اینکه کار خوبی کردین به من خبر دادید ولی شما هم بعد از ساعت خاموشی بیرون از خوابگاه بودید پس این تنبیه شامل حال شما هم میشه
ادامه دارد
ادامه دارد
۹:۴۳
فیلچ آنها را به سمت کلبه ی هاگرید می برد فیلچ: باورم نمیشه تنبیه های قدیمی رو ممنوع کردن قبلا جریمه یه همچین کاری آویزون شدن از پا توی زندان بود آنها به کلبه هاگرید رسیدند هاگرید واقعا ناراحت بود فیلچ : امشب دوره ی تنبیه تون رو با هاگرید میگذرونید هاگرید خودتو جمع کن مثلا قراره با اینها بری جنگل دراکو : جنگل فکر کردم شوخی میکنی ما نمی تونیم بریم اونجا اونجا پر گرگه هتی : اونجا موجوداتی بدتر از گرگه دراکو صداشون رو میشنوی رون آرام به هری گفت : امیدوارم یکی از اون موجود هایی که هتی میگه به مالفوی حمله کنه اِما: هاگرید چرا ناراحتی هاگرید: نوربرت رو بردن دامبلدور به سمت گله اش راهیش کرد هرماینی: این که خوبه الان پیش خانواده اش هستهاگرید : اگه از اونجا خوشش نیاد چی اگه بقیه باهاش بد رفتاری کنن چی اِما : هاگرید ناراحت نباش نوربرت حالش خوبه هتی : یه روزی دوباره اون رو می بینی فیلچ : من دیگه میرم دراکو : این به نفع خودتم هست پا به جنگل ممنوعه گذاشتن جایی ترسناک و پر از صداهای عجیب و غریب لرزه بر تن همه انداخته بود زیر درختی ماده ای نقره ای و براق ریخته شده بود هاگرید : خون تکشاخه معلومه خیلی آسیب دیده بوده چند هفته پیش جنازه یکیشون رو پیدا کردم حالا ما باید بفهمیم کار کی بوده دو گروه میشیم رون و هرماینی با من بیاین و شما چهارتا باهم هتی : ولی چرا ما چهارتا هاگرید : چونکه اگه شما باهم باشید اتفاق خاصی براتون نمیافته دراکو : مگه قراره اتفاقی هم برامون بیفته رون : پس انتظار داری سالم بیای سالم بری اگه یه دست یا یه پات رو از دست بدی بهتر از اینکه بمیری هاگرید : دعوا هاتون رو تموم کنید عجله کنید برید چهار نفری در جنگل در حال راه رفتن بودن و دراکو همش آه و ناله میکرددراکو : باورم نمیشه از ما انتظار یه همچین کاری رو دارن این کار کلفت هاست نه اگه پدرم از این موضوع با خبر بشه هری : دراکو اگه خوب تو رو نمیشناختم فکر میکردم ترسیدی دراکو : من از هیچی نمی ترسم هتی : میشه بس کنید همتون الان ترسیدین دراکو : چرا خودت رو جزو ترسو ها حساب نمیکنی هتی: چون من حداقل هزارتا ورد محافظ بلدم و میتونم از خودم محافظت کنم و وقتی این رو میدونم نمی ترسم اِما : تازه انمیاگوس هم هست دراکو : امکان نداره بزرگتر ها هم توی تغییر شکل به حیوون مشکل دادن بعد تو توی این سن کم این توانایی رو نمیتونی داشته باشی هری : راست میگه ما خودمون دیدیم تغییر شکل هتی : مثل اینکه استعداد گریفندوری ها از اسلترینی ها بیشتره دراکو : میتونم بپرسم تو چی دختره ی خودشیرینهتی : هری که جوون ترین جستوجوگر تیم گرفیندور در صد سال اخیر هست من توی این سن میتونم تغییر شکل بدم اِما و هرماینی که باهوش ترین های گریفندور هستن
۱۳:۳۸
هتی : افتخار شما اسلترینی ها چیه دراکو : چه طوره بگم شانس آوردن من توی اسلترین هستم اِما : بس کنید اگه نمی خواید بمیریم باید باهم درست رفتار کنیم هری: اون دیگه چیه تکشاخی روی زمین افتاده بود و موجودی با شنل سیاه و شناور در هوا در حال مکیدن خون تکشاخ بود هتی بدون درنگ به روباهی تبدیل شد دراکو خشکش زده بود اِما هم چوبدستی اش را به سمتش نشانه گرفت هری فکر میکرد اگر بخواهد کاری بکند همه چیز بدتر خواهد شد ولی او واقعا اینطور نبود او میتوانست با او مبارزه کند اِما : دراکو برو به بقیه خبر بده موجود عجیب با سرعت به سمت هری میرفت هتی نمی توانست یه گوشه بنشیند و ببیند کسی میخواهد دوستانش را بکشد به موجود حمله کرد سعی میکرد با گاز گرفتن او را زخمی کند ولی او اجازه این کارا به هتی روباه نمیداد موجود روباه را در دست گرفت و میخواست ناخن های دراز و تیزش را در شکم روباه فرو کند اِما با خواندن وردی مانع کارش شد می شد ترس را در چشمان هتی دید موجود ترسناک هتی را محکم به درخت کوبید و به سمت هری رفت انگار با او دشمنی چندین ساله داشت ولی همچین موجودی چطور میتواند با بچه ای ۱۱ ساله دشمنی داشته باشد هری عقب عقب رفت و پایش به تکه سنگی گیر کرد و روی زمین افتاد موجود در فاصله ی نیم متری هری و اِما قرار داشت و قصد جان آنها را داشت هتی هم بیهوش با سری زخمی که خون از آن سرازير میشد پایین درخت افتاده بودصدای پاهای کسی می آمد مانند دویدن اسب و بعد فردی با بدنی نصف انسان و نصف اسب موجود عجیب و غریب را فراری داد او یک سانتور بود اِما به سمت هتی رفت که همچنان خون از سرش میریخت سانتور : حالش خوبه دختر اِما : آره فقط بیهوش شده تو کی هستی سانتور : من فایرنز هستم هری : اون چی بود فایرنز : چه کسی باعث زخم سرت شده هری : ولدمورت اون ولدمورت بود فایرنز : بله و تو همون هری پاتر کسی هستی که مانع به قدرت رسیدنش شدی اِما : برای همین میخواست هری بکشه و فقط به سمت اون می اومد فایرنز : بله هری : ولی چرا از خون تکشاخ تغذیه میکرد فایرنز : خوردن خون تکشاخ باعث زنده موندن میشه ولی از طرفی تو رو دیونه میکنه چون نه مردی و نه زنده ای احساس واقعا بدی به آدم میده هری : ولی چرا یکی باید این زندگی رو انتخاب کنه فایرنز : همون طور که دیدی ولدمورت خواستار یه همچین زندگی هست ولی حالا میدونی ولدمورت دنبال چه چیزی هست چیزی که در هاگوارتز پنهان شده هری :اون دنبال سنگ جادو هستش درسته فایرنز : درسته هاگرید به همراه رون هرماینی و دراکو آمدند هاگرید : چه اتفاقی افتاده اوه فایرنز تو هم اینجایی اِما: هاگرید، هتی حالش بده باید ببریمش درمانگاه پیش خانم پامفری هاگرید :شما حالتون خوبه بچه ها هری : ما آره ولی هتی نه اِما و هرماینی با کمک هم هتی را به درمانگاه بردند
۱۳:۳۹
هتی را به درمانگاه بردند و خانم پامفری زخم سرش را پانسمان کرد هرماینی : حالش خوبه پامفری: آره هروقت بیدار شد میتونه بره شماهم بهتره برید آنها به سمت خوابگاه رفتند و در سالن عمومی گریفندور نشتند هرماینی: هری به چی فکر میکنی هری : اون سانتور بهم گفت که ولدمورت دنبال سنگ جادو هست اونی که تو جنگل بهمون حمله کرد همون ولدمورت بود اِما : اسنیپ اون سنگ رو برای خودش نمی خواد برای اسمش رو نبر میخواد هری :و اگه اون سنگ رو بدست بیاره دوباره قدرتمند میشه و برمیگرده رون : بنظرت اگه برگرده بازم سعی میکنه تو رو بکشه هری : بنظرم اگه فرصتش رو داشت همین امشب من رو میکشترون : اونوقت من فقط به فکر امتحان معجون هام هستم هرماینی :ما یک نکته رو فراموش کردیم تنها کسی که ولدمورت ازش میترسه کیه ... دامبلدور تا وقتی که اون اینجا باشه تو در امانی هری هری لبخندی زد روزی دیگر از راه رسید و کلاس های مختلف بچه ها اکنون در تالار بودن و غذا میخوردن اِما : بنظرتون هتی حالش خوبه رون : چرا انقدر نگرانش هستی خانم پامفری گفت هروقت حالش بهتر شه میتونه بیاد هری : آخه اون برای حفاظت از ما رفت هرماینی : اون حالش خوبه نگران نباشید
درمانگاه هتی بهوش آمده بود خانم پامفری: اوه عزیزم بیدار شدی حالت خوبه هتی :آره خوبم خانم پامفری :سرت ضربه دیده بود سرت درد میکنه هتی : یکم ولی خوبم ممنون پیتر برای دیدن هتی آمده بود هتی : سلام پیتر پیتر : سلام حالت خوبه هری بهم گفت چی شده هتی : خوبم پامفری : پس میتونی برای امتحانات آماده بشی دو هفته ی دیگه امتحان ها شروع میشه هتی : فکر کنم حالم خوب نیست خانم آره اصلا حالم خوب نیست پیتر و هتی باهم خندیدند پیتر: هری و اِما خیلی نگرانت بودن راست میگن میتونی روباه بشی هتی : خب آره میتونم پیتر : خیلی خفن میتونی یه بار نشونم بدی هتی تمرکز کرد و بعد تبدیل به روباهی قرمز شد پامفری : خانم فرگوسن بهتره این کار رو نکنید ممکنه حالتون بد بشه هتی به حالت اول خود برگشت پیتر: وای خیلی باحال بودهتی : ممنون پیتر : میخوای به دوستات بگم حالت خوبه هتی : خودم میرم پیششون
درمانگاه هتی بهوش آمده بود خانم پامفری: اوه عزیزم بیدار شدی حالت خوبه هتی :آره خوبم خانم پامفری :سرت ضربه دیده بود سرت درد میکنه هتی : یکم ولی خوبم ممنون پیتر برای دیدن هتی آمده بود هتی : سلام پیتر پیتر : سلام حالت خوبه هری بهم گفت چی شده هتی : خوبم پامفری : پس میتونی برای امتحانات آماده بشی دو هفته ی دیگه امتحان ها شروع میشه هتی : فکر کنم حالم خوب نیست خانم آره اصلا حالم خوب نیست پیتر و هتی باهم خندیدند پیتر: هری و اِما خیلی نگرانت بودن راست میگن میتونی روباه بشی هتی : خب آره میتونم پیتر : خیلی خفن میتونی یه بار نشونم بدی هتی تمرکز کرد و بعد تبدیل به روباهی قرمز شد پامفری : خانم فرگوسن بهتره این کار رو نکنید ممکنه حالتون بد بشه هتی به حالت اول خود برگشت پیتر: وای خیلی باحال بودهتی : ممنون پیتر : میخوای به دوستات بگم حالت خوبه هتی : خودم میرم پیششون
۱۳:۳۹
هتی به تالار رفت و کنار بچه ها نشست هتی : سلام بچه ها آنها انقدر سرگرم کتاب خوندن بودن که حواسشان به اطراف نبود هتی : از خانم پامفری شنیدم حال هتی بد شده ممکنه زنده نمونه آنها سر هایشان را از کتاب در آوردند تا ببینند چه کسی این حرفرا زده که هتی را دیدند رون : خیلی مسخره ای هتی هتی : به نظر من که خوب بود اِما : الان حالت خوبه سرت درد نمیکنه هتی : وای از این سوال خسته شدم چیز جدیدی ندارید بگید رون آرام به او گفت : اسنیپ سنگ جادو رو برای اسمش رو نبر میخواد هتی با صدای بلند تری جواب داد : چی هری :آروم باش بقیه نباید بفهمن رون درست میگه هرماینی :ولی تو به فکر این چیز ها نباش درس بخون تا امتحانات رو گند نزنی هتی : من همه چیز رو بلدم هرماینی: حتما تو هم میخوای مثل رون جواب سوالات رو بدی که هیچی بلد نیست ادعا هم میکنه رون : منم اینجام ها هتی : تو زیاد مهم نیستی اِما : اذیتش نکنید رون : حداقل یکی من رو درک میکنه اِما : من درکت نمیکنم فقط میدونم نباید خنگ ها رو مسخره کرد همه خندیدند به غیر از رون هری : ناراحت نباش ولی بازم دوست خوبمون هستی هرماینی چند سوال از هتی کرد و او جواب همه ی سوالات را دادرون :چطور ممکنه تو اصلا یه صفحه هم درس نخوندی هتی : من تو کلاس حواسم رو جمع میکنم موقع امتحانات شد و همه امتحان های خودرا دادند و داشتند در حیاط قدم میزدند هرماینی : فکر نمیکردم امتحان ها اینقدر آسون باشن رون : از طرف خودت بگو اِما : این عاقبت درس نخوندن هستش رون هتی : حالت خوبه هری چرا همش دستت رو سرته هری : چند وقته زخم سرم همش میسوزه به نظرم این یه اخطاره چشمشان به هاگرید افتاد که داشت به سگش غذا میداد هری : چرا به ذهنم نرسید دنبالم بیاید هری به سمت کلبه هاگرید حرکت کرد و رون هتی هرماینی و اِما هم دنبالش میرفتند هتی : هری چی شده هری : هاگرید همیشه دوست داشت یه اژدها داشته باشه و حالا یکی پیدا میشه که تخم اژدها داره آخه چند نفر با یه تخم اژدها تو جیبشون اینور و اونور میرن به هاگرید رسیدند هری : هاگرید تو قیافه ی کسی که بهت اون تخم اژدها رو داد یادته هاگرید : خب نه چونکه صورتش رو پوشونده بود هری : خب تو باید باهاشحرف زده باشی درسته هاگرید: بله هری : راجب به چی هاگرید : خب اون میخواست بدونه که میتونم از این اژدها مراقبت کنم یا نه منم بهش گفتم من از یه سگ سه سر مراقبت کردم یه اژدها که چیزی نیست هری : دلش میخواست راجب به سگ سه سر بیشتر بدونه هاگرید : آره خیلی کنجکاو بود منم بهش گفتم برای مراقبت از یه حیوون باید بدونی چه جوری رام میشه مثلا پشمالو رو اگه براش اهنگ بزنی خوابش میبره هاگرید فهمید که نباید این را به آنها میگفت بچه ها با سرعت به دفتر پروفسور مگوناگال رفتند هری : پرفسور ما باید پروفسور دامبلدور رو ببینیم مگوناگال: برای چی اونوقت بچه ها همزمان گفتند : راجب به اون سنگه اِما : یکی میخواد اون رو بدزده مگوناگال: نمیدونم چه جوری از قضیه ی اون سنگ با خبر شدید ولی بدونید جاش امنه هتی : ولی باید به پرفسور دامبلدور بگیم مگوناگال: خب متاسفانه پروفسور دامبلدور نامه ای به دستشون رسید به همین دلیل الان اینجا نیستن رون : اون اینجا نیست مگوناگال: نامه خیلی ضروری بود و باید میرفتن هرماینی : ولی اون سنگ چی میشه مگوناگال: بهتون گفتم که جاش امنه آنها نامید از دفتر مگوناگال بیرون آمدند هری :اون کسی که هاگرید دیده اسنیپ بوده الان اون میدونه چه جوری باید از سگ سه سر رد بشه اسنیپ پشت سر آنها ایستاده بود و گفت : اون موقع روز اینجا چیکار میکنید هرماینی: خب ...خب ...خب ما ...ما فقط...فقط اسنیپ : فقط چی مهم نیست بهتره به خوابگاه تون برید اسنیپ رفت هری : ما امشب باید بریم همین امشبشب شد و بچه ها آمده رفتن بودند از پله ها پایین آمدند و سالن گرفیندور رسیدند وزغ نویل روی دسته مبل بود و سر و صدا میکرد رون :ساکت شو وزغ مزاحم ناگهان نویل از روی صندلی بلند شد نویل : بازم نصف شب دارید میرید بیرون با این کاراتون گرفیندور رو تو دردسر میندازید هری :ببین نویل قضیه ی خیلی مهمیه ما باید بریم هتی : و تو نباید جلومون رو بگیری البته اگه جون خودت و دوستات برات مهمه نویل : نه من نمیزارم برید اصلا باهاتون میجنگم و بعد دستانش را مشت کرد و حالت دفاعی گرفت هرماینی: متأسفم نویل ولی ما باید بریم هرماینی چوبدستی اش را درآورد و گفت : پتریفیکوس توتالوس وبعد بدن نویل خشک شد و روی زمین افتاد رون : هرماینی تو واقعا بعضی وقت ها ترسناک میشی هتی : کارت عالی بود هری : بیاید بریم آنها به سمت اتاقی که پشمالو در آن بود رفتند
۹:۳۲