بله | کانال تا کوچ
عکس پروفایل تا کوچت

تا کوچ

۲۹.۷ هزار عضو
عکس پروفایل تا کوچت
۲۹.۷ هزار عضو

تا کوچ

«در صور که بدمند، خواهم آمد، این نوشته را به‌دست‌گرفته، آواز خواهم داد: این است آن‌چه کردم و اندیشیدم و بودم.»
بسم الله الرحمن الرحیم
من این روزها با این‌که با خودم قرار گذاشته‌ام اصلاً به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر نکنم، مدام دارم به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر می‌کنم.
من عمرم کم است. هیچ‌وقت تهران را این‌طور ندیده بودم. مردم همه پیامبر شده‌اند. می‌خیزند، می‌خروشند، خطبه می‌خوانند، دعوت می‌کنند، خسته نمی‌شوند، فحش می‌خورند، لبخند می‌زنند، مرگ بالای سرشان می‌چرخد، مشت گره می‌کنند.
این‌ها را می‌دانست که در آخرین سخنرانی‌اش گفت اگر خدای نکرده اتفاقی رخ دهد مردم «مبعوث» خواهند شد. بعثت. این همان چیزی‌ست که در ما امت او رخ داده.
من این روزها مدام به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر می‌کنم که چطور دست ما را بگرفت و ۳۷سال آزگار پابه‌پا برد تا شیوهٔ راه‌رفتن بیاموزدمان. تا یادمان بدهد برای روزهایی که خودش نیست، چطور چند میلیون نفری پشت هم بایستیم که شبیه او شویم.
من با خودم قرار گذاشته بودم علی‌الحساب دیگر به او فکر نکنم تا بتوانم این کلهٔ هزارکیلویی لبالب پر از غم را بیندازم پایین پشت هم بنویسم و دوام بیاورم. یک بار، پیش‌تر هم بهتان گفتم دورتادور خاطرات او را نوار زرد بسته‌ام. اما همان‌موقع هم بهتان گفتم آدم حرف‌گوش‌کنی نیستم و معلوم است که آدم حرف‌گوش‌نکن، حرف خودش را که اصلاً گوش نمی‌کند.

برای همین ۲۴ساعته دارم به او فکر می‌کنم، به زیلوهای سفیدآبی زبر حسینیه‌اش، به ریش‌های سفید بلندش که نشانگان حکمت و خردمندی عمری پرثمر بود، به چشم‌های تیز گیرایش وقتی رجز می‌خواند، به گونه‌هایش که وقتی می‌خندید گل می‌افتادند، به چفیه‌ای که تا آخرین روز عمر روی دوشش بود، به سخنرانی‌های ایستاده‌اش، به «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته» آخر هر سخنرانی‌اش که قضا نمی‌شد و همیشه عادت داشت حرف را با سلام به امتش تمام کند، به انگشترهایش که نگینشان و نقش روی نگینشان رسانهٔ شخصی و استعاری او بود، به پلاکاردهای آبی با خط سفید بالای سرش که در هر سخنرانی چشم می‌چرخاندم ببینم کدام حدیث و آیه را جلوی چشم کشیده‌اند، به گریه‌های مردانه‌اش در روضهٔ حضرت علی اکبر، به لبخند محزونش وقتی به حاج‌محمود گفت ای ایران بخوان، به دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاج‌قاسم، به حظی که از شنیدن و خواندن قرآن می‌برد، به «آقا الان وقت چاییه» کنار گل‌آقا، به میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجهٔ نُقل تبریزی شعر بخواند، به لحظه‌ای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چند ده دختربچه با چادر گل‌گلی و چشم‌های پولکی دورش حلقه زده‌اند و عبایش را دست می‌کشند، انگار که مخملی برای نوازش باشد، به دست‌خطش در صفحهٔ اول کتاب‌های تاریخ شفاهی جنگ، به صدایش که هرگز رنگ کرنش و تسلیم نگرفت، به دیدارهای رمضانیه و حدس زدن قافیهٔ شعرها و بداهه‌گویی‌هاش، به بلدِ کتاب‌ها و نویسنده‌ها و مترجم‌ها و نشرها بودنش در نمایشگاه کتاب، به پیچیدن صدایش در صحن و سرای مصلی موقع نماز عید فطر، به نماز جمعهٔ نصری که زیر سقف آسمان خواند و هیچ باکش از جنگنده‌های اسرائیلی نبود، به اولین لحظه‌های سر سال نو که با صدای او و کلمه‌های او می‌گذشت، به سالی که با او تحویل می‌شد، به غبارروبی مضجع شریف خورشید خراسان که به دست باوفای او رخ می‌داد، به دلتنگی‌اش برای زیارت کربلا، به آخرین نمازی که در جمکران خواند، به مثلی لا یبایع مثله، به مشت گره‌کردهٔ دست سالمش...
کاش آدم حرف‌گوش‌کنی بودم...........
http://ble.ir/parastooasgarnejad

۱۹:۳۰