برای هر کسی، خوردنِ مُشتهای محکمِ فلسفی از یه جایی شروع میشه. وقتی دنیای فانتزیِ کودکانه تموم میشه و آروم آروم حقایقِ تلخ رو میفهمیم. مثلاً وقتی میفهمی قرار نیست به خیلی از چیزایی که دلت میخواد برسی، یا دنیا اونقدرها که فکر میکردی جای قشنگی نیست. این ضربهها دردناکن، ولی مهلک نیستن.من اولین مشت رو اینطور خوردم: وقتی فهمیدم زندگی همینطوری چقدر پوچه و بدون یه معنای واقعی، انگیزهٔ واقعیای هم در کار نیست. این سؤال از ده-پونزده سال پیش گریبانم رو گرفت که «مهدی، این کارا رو میکنی که چی؟!». سالها روش وقت گذاشتم. خیلی زیاد. کتاب خوندم، با آدما حرف زدم، سفر رفتم، توی آیینهای مذاهب و فلسفههای مختلف شرکت کردم. آخرش به یه چارچوبِ جواب رسیدم که حول مفهومِ «عشق» ساخته شده بود. که این دنیا رو خدایی ساخته که عاشقِ ماست و ما رو ساخته که عاشق شدن رو یاد بگیریم. و چه مسیر قشنگی. عشّاق رو دیدم و دیدم چه زندگیِ پرمعنا و سرِپایی دارن؛ از فرهاد که حاضره برای شیرین کوه رو بتراشه تا ابراهیم که در پیری، سنگهای کعبه رو روی هم میچینه.
این جواب توی ذهن من سال به سال محکمتر شد و داشت خوب کار میکرد. تقریباً از رنجِ سؤالِ «معنا» فارغ شده بودم. تا اسفند ۱۴۰۳، که دوباره سراغم اومد.
اول از تو شرکتمون شروع شد. اتفاقی افتاد که نمیتونم کامل توضیح بدم، اینقدر بگم: مجبور شدم به آدمی که سالها کنارش نشسته بودم پشت کنم. آدمی که با هم کار رو شروع کرده بودیم، کلی چیز ازش یاد گرفته بودم، و از ته قلب دوستش داشتم. بخاطر شرایط مجبور به این تصمیم شدم؛ هر سناریوی دیگهای که چیدم، انتهاش ضرر و غمِ فاجعهباری بود. این که به اون نقطه رسیده بودیم هم تقصیر خودم بود. تجربهی آدمبَدهی داستان شدن، چارچوبِ ذهنیم رو شکست. عشق برای من چارچوبِ آدمِ خوبی بودن بود. دیدم یه وقتهایی مجبوری نزدیکانت رو حسابی ناراحت کنی و سنگدل باشی. اونموقع عشق به کمکم نیومد. عشق سکوت میکرد؛ هیچی نگفت. نمیتونست. برای این کار ساخته نشده.
هنوز با این سختیه کلنجار میرفتم که جنگِ ۱۲ روزه شد، بعد اتفاقای دیماه، و بعد جنگِ ۴۰ روزه. درست میگفتن: «سختی ندیدی که عاشقی یادت بره!»
چیزی که ذهن من رو شکوند این بود: «دردهایی هست که عشق دواشون نمیکنه». این که این دنیا، با این جنگ و درد و سختی، جایی نیست که «عشاق» توش دووم بیارن. وقتی دیماه هنوز زمین خیسِ خون مردم بیگناه بود و میبینی دارن رو کم و کِیفش جَدَل میکنن که فاکتورش کنن، عاشق بودن نمیتونه بیخوابیِ شبهات رو دوا کنه. تو اسفند، وقتی از یک طرفت بمب منفجر میشه و از طرف دیگهت اگه با جنگ مخالفت کنی کسی که یه روزی رفیقت بوده میخواد سلاخیت کنه، عشق نجاتت نمیده. اتفاقاً اینجا عاشق بودن آسیبپذیرت میکنه. باعث میشه نرم بشی و خم بشی و بیفتی و پا نشی.
توی این هیاهو، دنبالِ آدمای سرحال گشتم. رفتم ببینم کی حوصله داره و کی افسردهست. کی فعاله و کی لامپهای خونهش رو هم نمیتونه روشن کنه. خیلیا رو دیدم که سرپا بودن. صاحبِ یک کسبوکاری که با اینکه کارش کامل نابود شده بود و درآمدشون صفر بود، میگفت انگیزهش بیشتر شده و روز و شب دنبال چارهست. یک شرکتِ اینترنتی دیگه رو دیدم که مجبور شده بود اکثرِ کارمندهاش رو تعدیل کنه و بپذیره ۹۰٪ درآمدش رو از دست داده، ولی هر روز همه تیمشون پای کار بودن، حتی روز اول فروردین، حتی زیر بمبارونِ محلهی شرکتشون. دکتر زارعی رو دیدم که بعد از بمبارون دفترش توی دانشگاه شریف رفت اونجا و تدریس کرد. و دیدم اون چیزی که آدم رو سرپا نگه میداره، «جنگنده بودن»ـه. وسط جنگ، اون که پای لانچر میره یا اون که سوار F-5 میشه، یأسِ فلسفی نداره. برعکسِ عاشق و راهبی که منفعله و ماتم گرفته. به تاریخ هم نگاه کردم و دیدم هر کی تا آخرش محکم مونده، حتی فرهاد و ابراهیم، از روحیه جنگندهش بوده. اینطور نیست که عشاق داستانِ تراژیک داشته باشن و جنگندهها داستانِ حماسی؛ اگه جنگنده نباشی هیچ کدوم از روایتهای خوب گیرت نمیاد و محکوم میشی به ملودرام.
۱ از ۲
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی
۳۷۱
۱۷:۵۸