آدم هر چقدر هم خودش را آماده کند، هیچوقت برای دیدن زخمی شدنِ خانه دومش آماده نمیشود. سالها در این دانشگاه قدم زدم، روی پلههایی که همیشه سرد بودند، در راهروهایی که گاهی شلوغ و گاهی بیصدا، و در اتاقهایی که هر کدام گوشهای از ما را در خودشان نگه داشتهاند.
چهار سال زندگی میان همین دیوارها گذشت؛ شبهایی که تا دیر وقت بیدار ماندیم، چایهایی که با دوستان همیشه نیمهسرد شدند، مراسم های مسجد دانشگاه حال عجیبی داشت، و برنامههای انجمن علمی، دعواهای ریزِ سر زمانبندیها، شوقِ پیدا کردن ایدههای تازه، خستگی شیرینی که بعد از اجرای یک رویداد میآمد… همهشان شد تکههای پراکندهای که کنار هم، نقشهٔ سالهای دانشجوییام را شکل دادند.
کمکم فهمیدم شریف فقط جایی برای یاد گرفتن درس نیست، دنیایی از آدمها، تجربهها و لحظههایی است که هیچ کتابی یاد نمیدهد. وقتی روزی شنیدم که بخشی از همین دانشگاه، همین جایی که پناه روزهای سخت بود، آسیب دیده، یک جو سنگینی روی دلم نشست.
نمیدانم اسمش ناراحتی است یا ناباوری، فقط میدانم دیدن زخمی شدن جایی که هر گوشهاش خاطره است، درد دارد. و حالا حتی نمیتوانم در محوطه قدم بزنم.درهای دانشگاه فعلاً بستهاند و ما بیرون ماندهایم، با همهی خاطرههایی که درون آن جا گذاشتهایم.
ساختمانها هماناند، اما از پشت این فاصله انگار همهچیز کمی غریبتر شده؛ چیزی در نگاه آدم تکان میخورد. میفهمم تمام آن شببیداریها، تمام آن چایها و خندهها، چقدر برایم مهم بودهاند.
میفهمم دانشگاه فقط یک مکان نبوده، بخشی از جهان کوچک ما بوده، جهانی که حالا لرزیده و ساکت شده.با اینهمه، درست وسط این سکوت تلخ، هنوز چیزی زنده است. چیزی شبیه همان ایدههایی که هیچ حادثهای نمیتواند خاموششان کند.
همان میلِ ساختن که در ما به جا مانده، همان باور همیشگی که اگر دیواری ترک بردارد، اگر سقفی فرو بریزد، میشود از نو ساخت. میشود ایستاد، چراغی روشن کرد، و از دل خاکستر، دوباره زندگی را بیرون آورد. شاید دانشگاه ما زخمی شده باشد، اما ما هنوز همان آدمهایی هستیم که سالها در آن ساختیم، یاد گرفتیم و کنار هم رشد کردیم.
و همین است که خیال آدم را نگه میدارد.
خانهها شاید آسیب ببینند، اما آن چیزی که آنها را خانه میکند، فکرها، آدمها و خاطرهها است که هنوز پابرجا ماندهاند.
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی#پرچم
۲.۲K
۱۶:۰۴