ما پیش از این هم روزهای آرامی نداشتیم. روانمان با فراز و نشیبها ناآشنا نبود و مدتها بود که در تلاش بودیم تا در میانهی التهابها، تلخیها و روزهای سخت، بارمان را به دوش بکشیم. با این حال، در لابهلای همان سنگینیهای خستهکننده، دنیای نامرئی عددها، خیالات و تمارین، پناهگاهی بود که در آن نفس میکشیدیم؛ تا اینکه صدای مهیب فروریختنها، از جنسی دیگر بر سرمان آوار شد. این صدا، یک توقف ناگهانی در میانهی دویدنهای بیوقفهمان ایجاد کرد و ما را به خشنترین شکل ممکن با مفهوم ویرانی روبهرو کرد. تا همین چند روز پیش، با تمام دغدغههایمان، جهان ما هنوز در خلوت راهروها و در میان کلاسها و کارها و مشغلههایمان جریان داشت، اما ناگهان مکان، با بیرحمی تمام، خودش را به ما یادآوری کرد. فکر نمیکردیم خاکستر، بتواند بوی منطق و ریاضیات را با خود داشته باشد. روزهایی که سایهی سنگین این چهل روز روی شهر افتاده بود، اخبار را میدیدیم، ویرانیها را نظاره میکردیم و غصه میخوردیم. اما به قول دکتر فضلی، مایی که هنوز آسیب مستقیمی از جنگ ندیده بودیم، تازه فهمیدیم که حمله به «خانهی ما» چه حسی دارد.
مرکز محاسبات، برای خیلی از ما دانشجوها، پاتوق یا محل رفتوآمدهای روزمره نبود. یک ساختمان در گوشهای از دانشگاه که هیچوقت حضور فیزیکی خاصی در آن نداشتیم، اما قلب تپنده و نامرئی تمام روزها و شبهای شریف بود. نه فقط امور دانشگاه، بلکه بخشی از رویاهای هوشمصنوعی-محور این سرزمین، در دل همان ساختمان میتپید. حالا آن قلب نامرئی در زیر خروارها آوار سیمانی از تپش افتاده است. ترکشهای این جنون حریم مسجد دانشگاه و دیوارهای ساختمان گروه فلسفه علم را هم در هم شکستهاند. چه تضاد تلخی… ساختمان فلسفه علم، حالا خود زخمی از جهانی شده بود که میخواست بفهمدش. جهانی که در آن، بمبها بدون هیچ پیشفرض معرفتشناختی و بدون هیچ پرسش فلسفی، بر سر آجرها و کتابها فرود میآیند تا نشان دهند خشونت، دنبال استدلال نیست و موشکها برای اصابت، سوال اعتقادی نمیپرسند.
این موشکها خط بطلانی هم بود بر امیدهای واهی. حالا شاید واضحتر باشد که خانه را فقط صاحبخانه میتواند بسازد، نه «کمک» نااهلان.
چند روز پیش که کنار آوارها قدم میزدم، یک معادلهی ساده در ذهنم شکل گرفت. معادلهای که ماندگار است. غمناک اما سازنده. ما اندوهگینیم، خانهمان آسیب دیده و بخشی از خاطرات و خیالهایمان زیر آوار است. اما شریف، چیزی فراتر از آجرهای قرمز و رَکهای مرکز محاسبات است. شریف را، همان چیزهایی شریف کردند که هیچ موج انفجاری به آن نمیرسد؛ ایدهها و انگیزهها، که در ذهنها زندگی میکنند، نه در دیوارها. میشود ساختمانی را از بین برد، اما کنجکاوی را نمیتوان منفجر کرد. آهن و بتن شاید در برابر آتش تسلیم شوند، اما هیچ موشکی نمیتواند یک ایده را بکشد. ما دوباره برمیخیزیم، چراغها را روشن میکنیم و از نو مینویسیم. ما از دل همین خاکسترها جوانه خواهیم زد، چرا که معجزهی ما، در زندهبودن و ننشستن و تلاش برای ساختن است.
«امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!»
#یادداشت_جنگ#یادداشت_ارسالی #پرچم
۱۴.۶K
۱۷:۴۵