thumbnail
«وقتی طوطیِ دکان آینه می‌شود: تأملی بر حکایت بقال و طوطی برای والدین»
عصر یک روز شلوغ بود. پدر با خستگی از محل کار به خانه بازگشت و هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود که صدای شکستن چیزی از آشپزخانه بلند شد. نفسش را حبس کرد و به سمت صدا رفت. چند ثانیه بعد، منظره‌ای آشنا پیش رویش بود: شیشهٔ مربا روی زمین افتاده بود، مربای آلبالو روی فرش پخش شده بود و امیرعلی، پسر هفت‌ساله‌اش، با چهره‌ای مضطرب و رنگ‌پریده کنار کابینت ایستاده بود. امیرعلی چند ماه پیش تشخیص اختلال نارسایی توجه/بیش‌فعالی (ADHD) گرفته بود و روان‌شناسش بارها برای پدر توضیح داده بود که تکانشگری (impulsivity) جزو ویژگی‌های اصلی این وضعیت است. اما در آن لحظه، با تپش قلب و صدای نبض در گوش‌هایش، آن دانش انگار محو شده بود.
پدر احساس کرد موجی از خشم در وجودش بالا می‌آید. صدایش بی‌اختیار بلند شد: «باز هم؟ چند بار باید بگم آرومتر باشی؟» امیرعلی بی‌حرکت ماند. سرش را پایین انداخت و آرام، بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، به اتاقش رفت. پدر همان‌جا، میان خرده‌شیشه‌ها و بوی مربا، ایستاد و به در بستهٔ اتاق خیره ماند.
چند ساعت بعد، هنگامی که خانه در سکوت فرو رفته بود و امیرعلی با چشم‌های خیس خوابیده بود، پدر همچنان روی مبل نشسته بود و به سقف نگاه می‌کرد. نه فقط از شیشهٔ شکسته و فرش لک‌شده دلگیر بود، بلکه از احساس آشنایی که پس از فریاد زدن به سراغش آمده بود: احساسی شبیه پشیمانی، شبیه به تکرار یک اشتباه قدیمی. بی‌اختیار به یاد حرف روان‌شناس افتاد که یک بار گفته بود: «بازداری پاسخ (response inhibition) فقط مشکل بچه‌ها نیست؛ ما بزرگترها هم گاهی پیش از فکر کردن عمل می‌کنیم.» آن روز، این جمله را چندان جدی نگرفته بود. امشب اما، سنگینی آن را روی سینه‌اش حس می‌کرد.
چشمش به جلد چرمی مثنوی روی کتابخانه افتاد. کتاب را برداشت و بی‌هدف ورق زد تا رسید به حکایت بقال و طوطی؛ قصه‌ای که سال‌ها پیش خوانده بود و حالا ناگهان به شکلی غریب زنده و معاصر به نظر می‌رسید.
مولانا در دفتر نخست مثنوی روایت می‌کند که طوطیِ دکان بقال، در غیاب صاحبش، شیشه‌های روغن را بر زمین می‌ریزد. بقال که بازمی‌گردد و خسارت را می‌بیند، از سر خشم ضربه‌ای بر سر طوطی می‌زند. طوطی می‌ترسد، پرهای سرش فرو می‌ریزد و برای مدتی طولانی خاموش می‌شود. روزها بعد، مردی کچل از کنار دکان می‌گذرد. طوطی که میان طاسی آن مرد و تجربهٔ تلخ خود پیوندی خیالی برقرار کرده، با شگفتی می‌پرسد: «مگر تو نیز شیشه‌های روغن را ریخته‌ای؟» (مولوی، بیت‌های ۲۴۷ تا ۳۲۲).
پدر کتاب را بست و به فکر فرو رفت. از خود پرسید: چند بار امیرعلی مثل همین طوطی، چیزی را شکسته یا ریخته و من مثل بقال واکنش نشان داده‌ام؟ و چند بار امیرعلی، درست مثل طوطی که هر کچلی را هم‌سرنوشت خود می‌دید، اخم مرا به حساب خودش گذاشته و ترسیده که «باز هم من کار بدی کرده‌ام»؟
صبح روز بعد، پدر پیش از آنکه امیرعلی را برای مدرسه آماده کند، کنارش روی مبل نشست. مثنوی هنوز روی میز بود. گفت: «امیرعلی، می‌خوای یه قصه برات بگم؟ قصهٔ یه طوطی و یه بقال.» امیرعلی که هنوز از شب قبل کمی گرفته بود، اول شانه بالا انداخت. اما پدر شروع کرد به تعریف کردن، با صدایی آرام و بدون هیچ نتیجه‌گیری اخلاقی.
وقتی قصه تمام شد، امیرعلی ساکت بود. پدر پرسید: «به نظرت طوطی چرا روغن‌ها رو ریخت؟»
امیرعلی کمی فکر کرد و گفت: «شاید حواسش نبوده... شاید هم می‌خواسته ببینه شیشه‌ها برق می‌زنن.»
پدر لبخند زد. بعد پرسید: «اگه تو جای بقال بودی، چکار می‌کردی؟»
امیرعلی چند لحظه به زمین نگاه کرد و بعد آرام گفت: «اول می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. بعد می‌گفتم بیا با هم روغن‌ها رو جمع کنیم.»
پدر احساس کرد چیزی در گلویش گره خورده است. همان پسری که دیروز از ترس ساکت شده بود، حالا داشت راهی برای مهربانی پیدا می‌کرد؛ راهی که خود او، در آن لحظهٔ پرخشم، از یاد برده بود.
آن شب، پدر برای همسرش مریم تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده بود. مریم گوش داد و بعد گفت: «می‌دونی چیه؟ ما همیشه فکر می‌کنیم مسئله فقط تکانشگری امیرعلی‌ست. ولی انگار خودمون هم یه جورایی توش شریکیم. ما هم گاهی قبل از این‌که فکر کنیم، داد می‌زنیم.»
حرف مریم تلنگری بود. پدر به یاد پژوهش‌هایی افتاد که الیزابت گرشوف دربارهٔ پیامدهای تنبیه بدنی و واکنش‌های خشمگینانهٔ والدین انجام داده بود. گرشوف در فراتحلیل گستردهٔ خود نشان داده بود که چنین واکنش‌هایی اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت رفتار کودک را متوقف کنند، اما در بلندمدت به افزایش پرخاشگری، کاهش عزت نفس، و زخم‌های پنهان در رابطه می‌انجامند. طوطیِ قصه هم دیگر آواز نمی‌خواند. سکوت همیشه نشانهٔ یادگیری نیست؛ گاهی نشانهٔ ترس است.

۵۶

۱۸:۲۹