undefined تو بودی چه کار می‌کردی؟(بخش اول)
این یادداشت ربطی به چای عراقی و کباب ترکی و مایْ بارد ندارد ولی می‌خواهم بدانم تو اگر بودی چه کار می‌کردی؟
فکر کن در پیاده روی اربعین اتفاقی بیفتد که در مخیله‌ات هم نمی‌گنجید. آماده‌ای؟ پس بسم الله.
حتم دارم شیرینی مسیر اربعین که با رفقایت جمع می‌شوی و انتخاب می‌کنی که کدام‌یک‌تان ماشین بردارد و بزنید به جاده را، از پرواز تهران نجف بیشتر دوست داری. دورِ دورَش از شهر من سبزوار هم که راه افتاده باشی بعد از ۲۴ ساعت، خودت را لب مرز مهران یا شلمچه پیدا می‌کنی. پارکینگ عریض و طویل را که می‌بینی ماشین را پارک می‌کنی و با اتوبوس و یا هرچی گیرت بیاید می‌رسی لب مرز. نیروی انتظامی هر سال رکورد می‌زند در اینکه زائر برای مهر زدن گذرنامه کمتر معطل شود و امسال اعلام کرده که میزان توقف چهار ثانیه است.عجله نکن هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده. اگر سال‌های قبل و قبل‌تر به کربلا رفته باشی حتما مثل من تعجب می‌کنی که کرایهٔ تاکسی‌ها تا نجف بیشتر از ده سال است که تکان نخورده، انگار این‌جا تورم معنا ندارد. توقف نمی‌کنید خودتان را به نجف می‌رسانید.
حالا که به نجف رسیدی گرد خستگی از تن بتکان و زیارت دلچسبی از ایوان نجف بکن تا ادامهٔ ماجرا را با هم بشنویم.
زیارت قبول، آماده‌ای بزنیم به جاده؟ من پیشنهاد می‌کنم امسال یک مسیر روستایی را انتخاب کنیم. مطمئن باش تجربهٔ جدید و متفاوتی خواهد بود. آن‌جا بیشتر مهمانِ خانه‌ها هستیم تا موکب‌های بزرگ. صفایش هم بیشتر است. از مسجد سهله شروع می‌کنی به پیاده‌روی و راه طریق نخله را پیدا می‌کنی. جادهٔ خاکی که دوطرفت پر از نخلستان است. خانه‌های عراقی‌ها هم داخل همین نخلستان‌ها دیده می‌شود. پذیرایی‌ها کمی ساده‌تر هستند ولی دلچسب‌ترند. مثلا اگر بهت دوغ تعارف کردند حتم داشته باش که دوغش طبیعیِ طبیعی است و احتمال زیاد دوغ گاومیش... و باید حتما بعدش خرما بخوری که اگر این ترکیب را امتحان کنی تا آخر عمرت معتادش می‌شوی.غروب‌نشده دیگر همهٔ عراقی‌ها اصرارت می‌کنند برای شام و شب ماندن. حالا شاید تو بخواهی شب را پیاده‌روی کنی و روز استراحت کنی. علی‌ای‌حال من امشب این‌جا می‌مانم امشب را با من باش.هنوز دقیقه‌ای ننشسته‌ای که صاحب‌خانه کم مانده لختت کند و همهٔ لباس‌هایت را دربیاورد. زبان که بلد نباشی کلی سوء تفاهم پیش می‌آید که این صاحب‌خانه الآن به شلوار تو چه کار دارد که هی اشاره می‌کند درش بیاور. بابا می‌خواهد بیندازد توی لباس‌شویی مقاومت نکن.
شام را می‌خوری و صاحب‌خانه تمام وقت ایستاده و تو را تماشا می‌کند. فقط تو را. بساط شام جمع می‌شود و صاحب‌خانه با دست و ایما و اشاره می‌گوید که اگر چیزی لازم دارید بگویید و بعد به تو خیره می‌شود و از اتاق می‌رود بیرون.تو مشغول وصل کردن وای‌فای هستی. صدای فریادی از بیرون به گوشت می‌رسد. اولش عادی به نظرت می‌رسد. عراقی‌ها خیلی بلند با هم حرف می‌زنند حتی اگر آشنا نباشی فکر می‌کنی با هم پدرکشتگی هم دارند ولی صدا بلندتر می‌شود. چیزی از عربی‌اش سر در نمی‌آوری ولی یقین می‌کنی که دعوای جدی‌ای است.می‌زنی بیرون از خانه، بقیه همه سرشان توی گوشی است. چند نفری هم دمر دراز کشیده‌اند و زیر پای یکی دیگر دارند له می‌شوند و کیف دنیا را می‌کنند از مشت و مال.توی حیاط چیزی نمی‌بینی. رد صدا را می‌گیری تا برسی به کوچه. هفت هشت نفری را می‌بینی که دارند با فریاد چیزهایی را به هم می‌گویند. با احتیاط سعی می‌کنی نزدیک شوی. دعوایشان بالا می‌گیرد و دست به یقه می‌شوند. بقیه جدایشان می‌کنند. هی آرام می‌شوند و هی دوباره فریادشان بلند می‌شود. گیج شده‌ای. هزار و یک فکر و خیال با خودت می‌کنی. با خودت می‌گویی این‌ها حرمت مهمان هم نگه نمی‌دارند. سال‌های قبل که به اربعین آمده بودی یک‌ذره بی‌احترامی هم ندیده بودی. عجب اشتباهی کردی که این‌جا را انتخاب کردی. کاش عجله نمی‌کردی و کمی جلوتر می‌رفتی.
چرا به من چپ چپ نگاه می‌کنی؟ حالا من گفتم بیا این‌جا ولی مگر مجبورت کردم، صبر کن. هنوز اتفاقی که گفتم نیفتاده است.
توی این گرما یکی از عراقی‌ها کتی روی دشداشه‌اش پوشیده است. یکهو کتش را در می‌آورد و هی چیزهایی را از توی کتش نشان طرف دعوا می‌دهد، سوئیچ، ساعت، چند دسته اسکناس.«عجبا، الآن وقت تسویه حساب مالیه خب؟ شما مهمون دارین. یه کم آبروداری کنین.» خیالت راحت می‌شود که دعوا سر یک قران و دوزار است و با خودت می‌گویی که ایام اربعین که وقت این بحث‌ها نیست. برمی‌گردی به سمت خانه تا بخوابی که یک‌هو صدای تیر از پشت سرت می‌شنوی و تا بخواهی برگردی که پشت سرت را نگاه کنی چند نفری به تو حمله می‌کنند و ...
undefinedادامه داردپاورقی‌ها | حمید اسماعیل‌زاده@pavaraqiha
undefined۲

۲۰۸

۱۸:۵۳