🟩 با مجوز ISC
۳۰ تیر ماه ۱۴۰۵
آبــان ماه ۱۴۰۵
eitaa.com/Erfan_and_Child1405
گروه عرفان و معنویت پژوهشگاه فرهنگ واندیشه اسلامی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)
۷:۱۹
🟢 نمایه در ISC
https://qhu.ac.ir/Hadithepajouhesh
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)
۱۱:۵۷
#اطلاعیهبا توجه به شرایط حساس کشور، حوزه علمیه قم، ستاد تامین محتوای علمی متناسب با مسائل و شبهات روز جامعه را برای پشتیبانی از فعالیتهای تبیینی و تبلیغی تشکیل داده است.اساتيد محترم، طلاب عزیز و کانونهای علمی میتوانند آثار خود را در قالب(متنهای کوتاه، فایلهای صوتی کوتاه، محصولات رسانهای و...) متناسب با فضای مجازی و به @azizi_reza ارسال کنند.آثار شما به ستاد تامین محتوای علمی ارسال خواهد شد تا به صورت مناسب منتشر و توزیع گردد.
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۸:۰۴
سلام دوست گرامی، این روزها لحظههای تلخ و شیرینی را از سر میگذرانیم؛ روزهایی که برخی را با اندوه، برخی را با شادی و برخی را با شور و حماسه سپری می کنیم. اکنون، زمان روایت است؛ زمان بازگوییِ شهادتها، رشادتها و ایستادگی مردمانِ غیورِ ایرانزمین، تا این خاطرات گرانبها برای آیندگان بماند.
دوست عزیز، فرقی نمیکند کجای این سرزمین ایستادهای یا در چه عرصهای مشغول مجاهدت هستی؛ قلمت را بردار، دوربین گوشیات را روشن کن، یا صدایت را برای ما(به @abdolah400) بفرست و از تلخ و شیرینِ این روزها بگو.
فعلا امکان ایجاد کانال جدید نیست لذا روایتهای شما رو در کانال پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات بارگزاری میکنیم.
دوست عزیز، فرقی نمیکند کجای این سرزمین ایستادهای یا در چه عرصهای مشغول مجاهدت هستی؛ قلمت را بردار، دوربین گوشیات را روشن کن، یا صدایت را برای ما(به @abdolah400) بفرست و از تلخ و شیرینِ این روزها بگو.
۱۶:۱۱
#اطلاعیه
معاونت پژوهش حوزههای علمیه برگزار میکند:
#سومین_مسابقه_یادداشت_علمی ویژه طلاب، اساتید و پژوهشگران سراسر کشور(خواهران و برادران)
با موضوع: "مقاومت رمضان"
با محوریت: "اولویتهای اعلامی در کانال رهنامه پژوهش"
ضوابط شرکت در مسابقه:
حجم یادداشت از 500 تا 700 کلمه باشد.
متن یادداشت با فونت B Lotus با اندازه 14 تنظیم شود.
شرکت کنندگان می بایست اطلاعات خواسته شده در نمونبرگ یادداشت علمی را تکمیل و متن یادداشت خود را در کادر تعیین شده در نمونبرگ مذکور ثبت و فایل تکمیل شده را در قالب word ارسال نمایند.
شرکت کنندگان عضو کانون های علمی لازم است؛ در شناسنامه یادداشت، نام کانون علمی و نوع عضویت در کانون (استاد راهنما، دبیر کانون، عضو کانون) را تعیین نمایند.
مهلت ارسال آثار: 20 اردیبهشت 1405
حداکثر آثار ارسالی برای هر طلبه: 3 یادداشت
برای «آشنایی با شیوه نگارش یادداشت علمی» و دریافت «نمونبرگ شرکت در مسابقه» به کانال رهنامه پژوهش به آدرس @rahnameh در پیامرسان ایتا مراجعه فرمایید.
جهت شرکت در مسابقه، فایل تکمیل شده نمونبرگ یادداشت خود را به شناسه @admin_mkmp در پیامرسان ایتا ارسال نمایید.
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۷:۵۵
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۱خبر شهادت امام خامنهای چون صاعقهای بر جانها نشست. فضای حوزه علمیه، که تا لحظهای پیش سرشار از آرامش بود، ناگهان در خروش اشک و ناله فرو رفت. قلبم فشرده شد؛ ماندم چه کنم. تنها یک اندیشه در ذهنم جرقه زد: نباید در این خوابگاه ماند. این سکوت، این انفعال، سزاوار این مصیبت نبود.
با عجله رفقا را صدا زدم: “بجنبید! باید برویم حرم. اینجا ماندن دردی دوا نمیکند.” یکی از دوستان گفت: “اول برویم مسجد معصومیه، نماز صبح را بخوانیم، شاید آنجا خبری باشد.”
پس از ادای فریضه، در تاریکی سپیدهدم، گوشیام به صدا درآمد. پدر بود. صدای بغضآلودش حکایت از اندوهی عمیق داشت. گفتم: “قصد دارم بروم تهران.” پاسخی کوبنده شنیدم: “اگر بروی تهران، از دستت راضی نیستم!” هر چند متوجه نگرانی اش بودم ولی کلامش آتشی بر دلم زد. احترام پدر واجب بود، اما روحم فریاد میزد که باید رفت.
دقایقی بعد، پیامی از پدر رسید: “پسرم، هر وقت دوست داری تهران برو. اشکال ندارد.” و چند لحظه بعد، پیامی دیگر به دستم رسید: “هر وقت روزش را اعلام کردند، زمان خاکسپاری آقا، به من خبر بده.”با خواندن این پیام دوباره اشک در چشمانم حلقه زد.راوی: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
با عجله رفقا را صدا زدم: “بجنبید! باید برویم حرم. اینجا ماندن دردی دوا نمیکند.” یکی از دوستان گفت: “اول برویم مسجد معصومیه، نماز صبح را بخوانیم، شاید آنجا خبری باشد.”
پس از ادای فریضه، در تاریکی سپیدهدم، گوشیام به صدا درآمد. پدر بود. صدای بغضآلودش حکایت از اندوهی عمیق داشت. گفتم: “قصد دارم بروم تهران.” پاسخی کوبنده شنیدم: “اگر بروی تهران، از دستت راضی نیستم!” هر چند متوجه نگرانی اش بودم ولی کلامش آتشی بر دلم زد. احترام پدر واجب بود، اما روحم فریاد میزد که باید رفت.
دقایقی بعد، پیامی از پدر رسید: “پسرم، هر وقت دوست داری تهران برو. اشکال ندارد.” و چند لحظه بعد، پیامی دیگر به دستم رسید: “هر وقت روزش را اعلام کردند، زمان خاکسپاری آقا، به من خبر بده.”با خواندن این پیام دوباره اشک در چشمانم حلقه زد.راوی: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۰:۵۲
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۲صبح بعد نماز نافله بود.خبر شهادت امامم را دادند.خبری سنگین و بسیار گیج کننده!
از حجره بیرون آمدم،حاج حسین سهل آبادی مانند پدری که بچه از دست دادن ناله میکرد و حیران بود.باقی طلاب همه در حال گریه کردن.
اما من.......در دلم آتش بود اما باید دلها را محکم نگه میداشتم.در این هنگام جمله ای از پیر انقلاب،خمینی کبیر به ذهنم رسید:خامنه ای شهید شد خدای خامنه ای زنده است.به همه میگفتم الان وقت گریه نیست،دندان بر هم بفشارید برای نابودی دشمن.
مادرم و خواهرم زنگ زدند و با گریه خبر شهادت امام را میدادند و من همان جمله خمینی کبیر را تکرار میکردم.
با یکی از دوستان برای نماز صبح رفتیم مسجد معصومیه،طلاب همه گریه میکردند و من اما،خودم را کنترل کردم که بغضم را در سینه و آتشم را حفظ کنم،نمیدانم چرا اما باید این بغض را در سینه نگه میداشتم.
صدایی در اعماق وجودم ، همان جمله را فریاد میکشید.
خدای خامنه ای زنده است.
راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
از حجره بیرون آمدم،حاج حسین سهل آبادی مانند پدری که بچه از دست دادن ناله میکرد و حیران بود.باقی طلاب همه در حال گریه کردن.
اما من.......در دلم آتش بود اما باید دلها را محکم نگه میداشتم.در این هنگام جمله ای از پیر انقلاب،خمینی کبیر به ذهنم رسید:خامنه ای شهید شد خدای خامنه ای زنده است.به همه میگفتم الان وقت گریه نیست،دندان بر هم بفشارید برای نابودی دشمن.
مادرم و خواهرم زنگ زدند و با گریه خبر شهادت امام را میدادند و من همان جمله خمینی کبیر را تکرار میکردم.
با یکی از دوستان برای نماز صبح رفتیم مسجد معصومیه،طلاب همه گریه میکردند و من اما،خودم را کنترل کردم که بغضم را در سینه و آتشم را حفظ کنم،نمیدانم چرا اما باید این بغض را در سینه نگه میداشتم.
صدایی در اعماق وجودم ، همان جمله را فریاد میکشید.
خدای خامنه ای زنده است.
راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۳:۱۷
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۳در دل شبهای پرشور قم، هنگامی که همگام با ملت، در راهپیمایی شرکت میکردیم، صحنهای چون نگینی درخشان در تاریکی شب، چشمانم را خیره کرد. دو بانوی جوان، شاید در حدود نوزده تا بیست سالگی، در میان انبوه جمعیت و در تاریکی شب، قامت خم کرده و با دستان خویش، زبالههای ریخته بر گوشه و کنار خیابان را جمعآوری میکردند.
در میان کیسه زباله، کاغذی سفید خودنمایی میکرد که بر آن با خطی درشت و شکوهمند نوشته شده بود: «مانند زباله جمعتان میکنیم». این پیام، نه فقط شعاری بر کاغذی، بلکه فریادی از جنس غیرت و صلابت بود؛ فریادی که از دل این دو جوان برخاسته بود، جوانانی که از فرصت جمعآوری زباله نیز برای رجزخوانی و اعلام برائت از دشمنان بهره جسته بودند.راوی: حجت الاسلام محسن امیدوار
به قلم: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
در میان کیسه زباله، کاغذی سفید خودنمایی میکرد که بر آن با خطی درشت و شکوهمند نوشته شده بود: «مانند زباله جمعتان میکنیم». این پیام، نه فقط شعاری بر کاغذی، بلکه فریادی از جنس غیرت و صلابت بود؛ فریادی که از دل این دو جوان برخاسته بود، جوانانی که از فرصت جمعآوری زباله نیز برای رجزخوانی و اعلام برائت از دشمنان بهره جسته بودند.راوی: حجت الاسلام محسن امیدوار
به قلم: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۳:۵۴
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۴در بین نماز، در هنگام قنوت صدای همه طلاب درآمد و همه ناله میکردند و دعای فرج میخواندند.من هم همراهشان بغضم ترکید.
آخر نماز بود که استاد جلیلی تماس گرفت که تهران برویم. من هم قبول کردم.بعد از اینکه دنبالم آمد و من در را باز کردم، هوای صبح را که حس کردم، بعد از مدتها سردی هوا را حس کردم. جوری که انگار لباسی بر تن ندارم و هوای سرد تن عریانم را میلرزاند.
بعد شهادت امامم، انگار همه بدنم بهم ریخته بود و کوره آتش وجودم خاموش....
با شاهعلی و استاد جلیلی خودمان را به خیابان انقلاب رساندیم.
قیامتی بود.همه مردم از هر تیپ و از هر سن همه سر درگم و داغدار، همه ماتم زده و گریان.....
همه مردم در آنجا جمع شده بودند، همه شعار میدادند و گریه میکردند.برخی بر سر و سینه میزدند.برخی از پا افتاده بودند و روی زمین نشسته بودند و زار زار گریه میکردند.
در آن قیامت و شلوغی، همه تنها بودند.مانند بچه ای که پدر از دست داده همه تنها بودند.راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
آخر نماز بود که استاد جلیلی تماس گرفت که تهران برویم. من هم قبول کردم.بعد از اینکه دنبالم آمد و من در را باز کردم، هوای صبح را که حس کردم، بعد از مدتها سردی هوا را حس کردم. جوری که انگار لباسی بر تن ندارم و هوای سرد تن عریانم را میلرزاند.
بعد شهادت امامم، انگار همه بدنم بهم ریخته بود و کوره آتش وجودم خاموش....
با شاهعلی و استاد جلیلی خودمان را به خیابان انقلاب رساندیم.
قیامتی بود.همه مردم از هر تیپ و از هر سن همه سر درگم و داغدار، همه ماتم زده و گریان.....
همه مردم در آنجا جمع شده بودند، همه شعار میدادند و گریه میکردند.برخی بر سر و سینه میزدند.برخی از پا افتاده بودند و روی زمین نشسته بودند و زار زار گریه میکردند.
در آن قیامت و شلوغی، همه تنها بودند.مانند بچه ای که پدر از دست داده همه تنها بودند.راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۴:۵۲
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)
#روایت ۵
تهران، ۱۱ اسفند
امشب نزدیک یکی از خونههای مورد اصابت رفتم
با چند نفر گپ زدم
مردم عادی و غیر حزب اللهی
اهل ماهواره هم بودن
فحش ناموس میدادن به اسراییل و وطن فروشایی که گرا دادن
میگفتن چرا طوری نمیزنیم که تلفات بگیریم؟!
روای: حجتالاسلام محسن امیدوار*
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
#روایت ۵
تهران، ۱۱ اسفند
امشب نزدیک یکی از خونههای مورد اصابت رفتم
با چند نفر گپ زدم
مردم عادی و غیر حزب اللهی
اهل ماهواره هم بودن
فحش ناموس میدادن به اسراییل و وطن فروشایی که گرا دادن
میگفتن چرا طوری نمیزنیم که تلفات بگیریم؟!
روای: حجتالاسلام محسن امیدوار*
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۷:۰۵
روایت ایستادگی(جنگ رمضان#روایت ۶روزهای بعد از شهادت حضرت آقا میگذشت و خبری از انتخاب رهبر جدید از سوی خبرگان نبود. گمانهزنیها در مورد جانشین رهبری بالا گرفته بود و بعضیها احتمالات مختلفی را در مورد طولانی شدن روند انتخاب مطرح میکردند.یکی می گفت تهدید جانی برای خبرگان وجود دارد.یکی می گفت فشار منافقین داخل کشور در میان است.یکی می گفت اگر رهبر جدید اعلام شود ایشان را هم به شهادت خواهند رساند.هر روز هم که میگذشت احساس نیاز به امام و پیشوا در میان مردم بیشتر احساس میشد.در این میان یاد یک روایتی افتادم.زمانی که بعد از شهادت امام صادق علیهالسلام اصحاب راستین امام مثل هشام بن سالم و مومن طاق کوچه به کوچه مدینه را میگشتند تا امام زمان خود را پیدا کنند!راوی: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۲۰:۳۹
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۷انفجار امروز ظهر تهران(۲۵ اسفند ۱۴۰۴) که مربوط به تأسیسات برق بود، اگر بگویم به شعاع 500 متری تخریب و ترکش داشته اغراق نکرده ام، منازل خیلی از مردم دچار آسیب شده است.یک وانت که گویا وسط کاپوتش یک توپ فوتبال سنگی افتاده باشد، فاصله اش تقریبا یک کیلومتر با محل انفجار است.الان بعد از ۱۲ ساعت هنوز ماشینهای امدادی رفت و آمد دارند. نیروهای امدادی منطقه بزرگی را بسته اند. همین الان هم صدای انفجارهایی به گوش می آید.اما مسئله عجیب ماجرا اینحاست که همین الان مردم در گروه های ۲۰ نفره نزدیک همین مکان در حال راهپیمایی هستند و با پرچم دور میزنندخیابان پر از علمدار است...چطور میتوانیم این شور و حماسه را ببینیم و به زبان نیاوریم!شجاعت در مقابل این مردم غیور کم می آورد!راوی: محمدجواد حسنپور--------------------شما هم روایت خود از حماسه مردم در جنگ رمضان را با ما به اشتراک بگذارید. پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۲۱:۰۳
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۸امشب مهمان خانوادهای در یکی از روستاهای اطراف یزد بودم. به سایت موشکی نزدیک بودند. در طول این جنگ، بارها به شکل وحشیانهای این سایت بمباران شده. همان موقع که اونجا بودم هم صدای پدافند میآمد. اما این خانواده مثل کوه بودند. میگفتند هر چه امروز زده رو، محکمتر جواب میدیم.راوی: حجتالاسلام محسن امیدوار
۱۹:۴۲
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت 9امشب برای کاروان خودرویی با خانواده رفته بودیم.خودمونو رسوندیم دم مسجد امام رضا علیه السلام و به جمع کاروان پیوستیم.شروع کردیم و محله محله گشتیم.جالبه هرچی از محله های بالا و سطح بالا دور می شدیم و به محله های سطح پایین تر از نظر درآمد و منطقه ای(پایین شهر)میرسیدیم جمعیت مردم و شعار دهندگان و موافقان نظام اسلامی بیشتر میشد.تا جایی که در دور ترین نقطه شهر از مرکز شهر تقریبا کوچه ها پر بود از جمعیت.
خیلی جالب بود و این سخن پرگهر امام یادم اومد که این انقلاب،انقلاب پابرهنگان است.
امشب شبی جالب و حیرت انگیز بود.
انقلاب پابرهنگان سقوط نخواهد کرد چرا که وعده الهی این است.راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
خیلی جالب بود و این سخن پرگهر امام یادم اومد که این انقلاب،انقلاب پابرهنگان است.
امشب شبی جالب و حیرت انگیز بود.
انقلاب پابرهنگان سقوط نخواهد کرد چرا که وعده الهی این است.راوی: محمدعلی جلیلیان
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۷:۳۹
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۱۰
گلولهای از نور آمد!
دارم خانهها را میشمارم تا برسم به خانههایشان. میگویند همسایه تا چهل خانه حق همسایگی دارد. الحمدلله؛ خیلی کمتر از چهل خانه فاصله داریم تا مقتل 10 شهید پاک که چهارتایشان کودک یا نوجوان بودند. کاش شفاعتمان کنند.
محله غوغا شده از آن شب. زنده شده؛ گویی تاریخش به دو بخش تقسیم شده.
آن شب داشتم کم کم میخوابیدم. ساعت، حوالی ساعت حاج قاسم. نور آمد، صدا آمد، خانه لرزید؛ دل بچهها بیشتر.بیرون دویدم، همه جا تاریک و خانهای که میسوخت و خانه کناریاش نمیسوخت، اما نبود! گویی که هیچوقت نبوده.محله از آن شب، یک موکب بزرگ شده است. موکب؟! نه! یک قرارگاه بزرگ از نیروهای جهادی و فرهنگی. اکثرا هم زیر 20 سال! شب وداع با شهدا، دانشجوی جوانی با شال سبز روی سن آمد؛ میگفت که 48 ساعت بی وقفه آواربرداری کرده. گفت: وقتی قطعات بدن کودکان را بیرون میآوردیم، روضه حضرت رقیه و علی اصغر میخواندیم...دختران بسیج دانشجویی در فضای سبز نمایشگاه زدهاند از دفتر و کتاب و اسباببازیهای خاکی بچهها...
دیروز در حرم هم غوغایی شد؛ کاش فیلم مراسم پخش شود. عجیب است؛ از هر خانوادهای که یکجا شهید شده، بچههایی به جا ماندهاند. یکی موقع انفجار روی پشت بام طرف مقابل پرت شده بود و دستش شکسته. همه بچهها بالای سن آمدند. صحن مملو از جمعیت؛ تمامشان حرف زدند و رجز خواندند و از جمیعت تکبیر گرفتند. بدون لکنت. آنی که دستش را گچ گرفته؛ پسر نوجوانی است به سن و سال حضرت قاسم! خیلی محکم است! گفت میبینید من لبخند بر لب دارم؟ میدانید چرا؟ پدرم چند وقت قبل همهمان را جمع کرد و پیمانی بستیم؛ قرار شد هر اتفاقی برای هر کداممان افتاد چه مریضی، چه مجروحیت چه شهادت؛ غصه نخوریم.راوی: حجت الاسلام محسن امیدوار
گلولهای از نور آمد!
دارم خانهها را میشمارم تا برسم به خانههایشان. میگویند همسایه تا چهل خانه حق همسایگی دارد. الحمدلله؛ خیلی کمتر از چهل خانه فاصله داریم تا مقتل 10 شهید پاک که چهارتایشان کودک یا نوجوان بودند. کاش شفاعتمان کنند.
محله غوغا شده از آن شب. زنده شده؛ گویی تاریخش به دو بخش تقسیم شده.
آن شب داشتم کم کم میخوابیدم. ساعت، حوالی ساعت حاج قاسم. نور آمد، صدا آمد، خانه لرزید؛ دل بچهها بیشتر.بیرون دویدم، همه جا تاریک و خانهای که میسوخت و خانه کناریاش نمیسوخت، اما نبود! گویی که هیچوقت نبوده.محله از آن شب، یک موکب بزرگ شده است. موکب؟! نه! یک قرارگاه بزرگ از نیروهای جهادی و فرهنگی. اکثرا هم زیر 20 سال! شب وداع با شهدا، دانشجوی جوانی با شال سبز روی سن آمد؛ میگفت که 48 ساعت بی وقفه آواربرداری کرده. گفت: وقتی قطعات بدن کودکان را بیرون میآوردیم، روضه حضرت رقیه و علی اصغر میخواندیم...دختران بسیج دانشجویی در فضای سبز نمایشگاه زدهاند از دفتر و کتاب و اسباببازیهای خاکی بچهها...
دیروز در حرم هم غوغایی شد؛ کاش فیلم مراسم پخش شود. عجیب است؛ از هر خانوادهای که یکجا شهید شده، بچههایی به جا ماندهاند. یکی موقع انفجار روی پشت بام طرف مقابل پرت شده بود و دستش شکسته. همه بچهها بالای سن آمدند. صحن مملو از جمعیت؛ تمامشان حرف زدند و رجز خواندند و از جمیعت تکبیر گرفتند. بدون لکنت. آنی که دستش را گچ گرفته؛ پسر نوجوانی است به سن و سال حضرت قاسم! خیلی محکم است! گفت میبینید من لبخند بر لب دارم؟ میدانید چرا؟ پدرم چند وقت قبل همهمان را جمع کرد و پیمانی بستیم؛ قرار شد هر اتفاقی برای هر کداممان افتاد چه مریضی، چه مجروحیت چه شهادت؛ غصه نخوریم.راوی: حجت الاسلام محسن امیدوار
۲۲:۲۷
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۱۱سحر ۱۱ فروردین، شب ترسناکی بود. انفجار زاغهٔ مهمات در اصفهان آنقدر عظیم بود که ما، با فاصلهٔ بیست کیلومتری، وحشت کردیم. در همان لحظات اول حتی فکر کردیم پایگاه بسیج شهر خودمان یا شهرداری را زدهاند.
اول صبح، با چشمانی پفکرده از بدخوابی آن شب، راهی کتابخانه شدم. مدتی بود برای دانشآموزان کنکوری در کتابخانه اقامهٔ نماز داشتم. در این مدت دربارهٔ جنگ و مسائل مربوط به آن صحبتی نکرده بودم، اما حس کردم بعد از این اتفاق بهترین زمان برای گفتن این حرفهاست.
بعد از نماز ظهر و عصر، مثل همیشه برای گفتن تسبیحات حضرت زهرا (س) رو به بچهها نشستم و بعد از آن شروع به صحبت کردم.
از آن گفتم که جنگ ما با یهود، جنگی دیرینه است؛ جنگی بر سر خاموش کردن نور خدا. در این جنگ، نصرت الهی حتمی است، اما من و شما هم باید امتحان خود را پس بدهیم. بالاخره قرار است در زمرهٔ یاران امام زمان (عج) باشیم.
به آنها گفتم اگر میخواهید تاریخساز باشید، اگر میخواهید در شمار یاران مهدی فاطمه (عج) قرار بگیرید، باید از همین حالا دست به کار شوید. برای شما شاید کوچکترین ـ و چهبسا مهمترین ـ کار، شرکت در تجمعات شبانه باشد.
حالا که چند روز از آن صحبت گذشته، گاهی همهشان را میبینم و گاهی فقط چند نفرشان را که در جمع امت حزبالله برای دفاع از میهن حضور پیدا میکنند.راوی: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
اول صبح، با چشمانی پفکرده از بدخوابی آن شب، راهی کتابخانه شدم. مدتی بود برای دانشآموزان کنکوری در کتابخانه اقامهٔ نماز داشتم. در این مدت دربارهٔ جنگ و مسائل مربوط به آن صحبتی نکرده بودم، اما حس کردم بعد از این اتفاق بهترین زمان برای گفتن این حرفهاست.
بعد از نماز ظهر و عصر، مثل همیشه برای گفتن تسبیحات حضرت زهرا (س) رو به بچهها نشستم و بعد از آن شروع به صحبت کردم.
از آن گفتم که جنگ ما با یهود، جنگی دیرینه است؛ جنگی بر سر خاموش کردن نور خدا. در این جنگ، نصرت الهی حتمی است، اما من و شما هم باید امتحان خود را پس بدهیم. بالاخره قرار است در زمرهٔ یاران امام زمان (عج) باشیم.
به آنها گفتم اگر میخواهید تاریخساز باشید، اگر میخواهید در شمار یاران مهدی فاطمه (عج) قرار بگیرید، باید از همین حالا دست به کار شوید. برای شما شاید کوچکترین ـ و چهبسا مهمترین ـ کار، شرکت در تجمعات شبانه باشد.
حالا که چند روز از آن صحبت گذشته، گاهی همهشان را میبینم و گاهی فقط چند نفرشان را که در جمع امت حزبالله برای دفاع از میهن حضور پیدا میکنند.راوی: محمدجواد فرهادی
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۲۱:۴۷
#اطلاعرسانی
فراخوان مقاله(با حقالتألیف)
اعضای محترم هیئت علمی، اساتید و طلاب گرامی، پژوهشگران ارجمند، و اندیشمندان حوزۀ فقه عبادی با سلام و احترام، نشریه علمی آموزههای فقه عبادی(دانشگاه علوم اسلامی رضوی) در راستای تعمیق مبانی نظری و کاربردی فقهالعباده و تبیین آن در شرایط فعلی جنگ رمضان و مسائل مرتبط با آن، در نظر دارد ویژهنامهای با محوریت موضوعات زیر منتشر نماید. لذا از شما دعوت میشود تا با ارسال مقالات پژوهشی اصیل و نوآورانۀ خود، در غنیسازی این ویژهنامه سهیم باشید. محورهای اصلی این فراخوان عبارت است از:
احکام «نماز و روزه» در شرایط جنگی و آوارگی (وطن، سفر و اضطرار).
فقه «صلاة الخوف» در نبردهای مدرن و بمبارانهای هوایی.
جواز یا عدم جواز تعطیلی مناسک جمعی(حج و عمره) در صورت تهدید جان اتباع.
احکام غسل، کفن و تدفین شهدای حملات شیمیایی یا بیولوژیک فرضی.
تداخل زمان جنگ با ماه رمضان؛ احکام روزه مجاهدین در خط مقدم.
استفاده از اموال موقوفه برای پشتیبانی از رزمندگان و جنگزدگان.
تغییر در احکام ذبح و صید در مناطق آلوده به سلاحهای نامتعارف.
پاسخ به شبهات فقهی درباره «اعتکاف» و عبادات جمعی در پناهگاهها.
احکام فقهی ارتباط با پیروان سایر ادیان (اهلذمه) در داخل ایران حین جنگ.
تأثیر ضیق وقت بر تکالیف عبادی در شرایط آمادهباش نظامی (Red Alert).
نحوه ارسال مقالات:ارسال از طریق سامانه نشریه JWD.razavi.ac.ir
آخرین مهلت ارسال مقالات: ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
اعضای محترم هیئت علمی، اساتید و طلاب گرامی، پژوهشگران ارجمند، و اندیشمندان حوزۀ فقه عبادی با سلام و احترام، نشریه علمی آموزههای فقه عبادی(دانشگاه علوم اسلامی رضوی) در راستای تعمیق مبانی نظری و کاربردی فقهالعباده و تبیین آن در شرایط فعلی جنگ رمضان و مسائل مرتبط با آن، در نظر دارد ویژهنامهای با محوریت موضوعات زیر منتشر نماید. لذا از شما دعوت میشود تا با ارسال مقالات پژوهشی اصیل و نوآورانۀ خود، در غنیسازی این ویژهنامه سهیم باشید. محورهای اصلی این فراخوان عبارت است از:
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۹:۲۳
#کلام_بزرگانخلاصۀ کلام اینکه ما باید بدون توجه به غرب حیلهگر و شرق متجاوز و فارغ از دیپلماسی حاکم بر جهان در صدد تحقق فقه عملی اسلام برآییم و الاّ مادامی که فقه در کتابها و سینۀ علما مستور بماند، ضرری متوجه جهانخواران نیست و روحانیت تا در همۀ مسائل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد، نمی تواند درک کند که اجتهاد مصطلح برای ادارۀ جامعه کافی نیست. حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آیندۀ جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهیای عکس العمل مناسب باشند. چه بسا شیوههای رایج ادارۀ امور مردم در سالهای آینده تغییر کند و جوامع بشری برای حل مشکلات خود به مسائل جدید اسلام نیاز پیدا کند. علمای بزرگوار اسلام از هم اکنون باید برای این موضوع فکری کنند.منشور روحانیت امام خمینی(ره)
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۸:۲۷
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۱۲
پرچمی که دیگر تنها نیست!
پرچم خانه ما طی این چهل و اندی شب کمی نخکش و ریش شده است؛ آنقدر که بارها از شیشه خودرو بیرون بوده یا در دست ما تکان خورده. در روزهایی که خیابانها سراسر سبز و سفید و قرمز بود، با خودم فکر میکردم چرا تا پیش از این روزها هیچوقت برای خودمان پرچم ایران نداشتیم. شاید اینگونه دقیق باشد که پرچم در دستانمان به اندازه 47 سال انقلاب اسلامی، تنها در همین ایام حضور پر رنگ داشته، البته نه خانواده ما، بلکه خانواده غالب مردم ایران اسلامی!
در سالهای گذشته، در مراسمی مانند بیستودوم بهمن، روز قدس و مناسبتهای مشابه، داشتن پرچم بیشتر رفتاری حاشیهای و کماهمیت تلقی میشد. فردی که پرچم در دست داشت، معمولاً تنها و حتی تا حدی منزوی به نظر میرسید؛ گویی بخشی از جمع نبود یا مورد توجه قرار نمیگرفت. نبودن یک پرچم شخصی هم هیچ حس کمبودی ایجاد نمیکرد.
اما امروز شرایط کاملاً تغییر کرده است. در این شبها و روزهای سخت، در ایام جنگ تحمیلی و تهدید، داشتن پرچم ایران به نشانی از هویت، همراهی و غرور ملی تبدیل شده است. اکنون کسی که پرچم ندارد، بیشتر از آنکه صاحب بینیاز دیده شود، انگار چیزی کم دارد؛ گویی نشانی مهم از تعلق جمعی را با خود حمل نمیکند. پرچم داشتن این روزها معنایی دارد که هیچ نسبتی با گذشتهاش ندارد.
حالا بیش از چهل روز است که خانواده ما پرچم خودش را دارد؛ نه یک دانه پرچم، بلکه به تعداد اعضای خانواده؛ پرچمی که همراه ما در خانه و ماشین بوده، شادی دیده، هیجان و تنشهای خیابان را تجربه کرده، مورد توجه و حتی ناسزا قرار گرفته و زخم هم برداشته است. طبیعی است اگر لبههایش بعد از این مدت نخکش شده باشد.
صبح امروز در جستوجوی فندک بودم. پرچم ما از جنسهای ظریف و تزیینی نیست؛ پارچهای پلاستیکی دارد و با حرارت میشود لبههایش را از ادامه نخکش شدگی حفظ کرد. در خانه فندکی پیدا نمیشد تا امشب که در یکی از موکب های خیابانی، برای نوشیدن چای ایستاده بودیم، که دیدم این موکب با یک وسیله نسبت به دیگر موکب ها تغییر زیادی دارد، چرخ خیاطیای که در گوشه پیادهرو قرار داشت بیش از همه توجهم را جلب کرد. پرچمهای آسیبدیده یکییکی زیر سوزنش میرفتند و مرتب و ترمیمشده بیرون میآمدند.
پرچم ما هم پس از ترمیم، انگار دوباره استوار شده بود؛ نشانی کوچک اما پرمعنا از این روزها که دیگر پرچم داشتن نه امری فرعی، که بخشی از هویت ما شده است.راوی: حجتالاسلام مهدی هنرجو
پرچمی که دیگر تنها نیست!
پرچم خانه ما طی این چهل و اندی شب کمی نخکش و ریش شده است؛ آنقدر که بارها از شیشه خودرو بیرون بوده یا در دست ما تکان خورده. در روزهایی که خیابانها سراسر سبز و سفید و قرمز بود، با خودم فکر میکردم چرا تا پیش از این روزها هیچوقت برای خودمان پرچم ایران نداشتیم. شاید اینگونه دقیق باشد که پرچم در دستانمان به اندازه 47 سال انقلاب اسلامی، تنها در همین ایام حضور پر رنگ داشته، البته نه خانواده ما، بلکه خانواده غالب مردم ایران اسلامی!
در سالهای گذشته، در مراسمی مانند بیستودوم بهمن، روز قدس و مناسبتهای مشابه، داشتن پرچم بیشتر رفتاری حاشیهای و کماهمیت تلقی میشد. فردی که پرچم در دست داشت، معمولاً تنها و حتی تا حدی منزوی به نظر میرسید؛ گویی بخشی از جمع نبود یا مورد توجه قرار نمیگرفت. نبودن یک پرچم شخصی هم هیچ حس کمبودی ایجاد نمیکرد.
اما امروز شرایط کاملاً تغییر کرده است. در این شبها و روزهای سخت، در ایام جنگ تحمیلی و تهدید، داشتن پرچم ایران به نشانی از هویت، همراهی و غرور ملی تبدیل شده است. اکنون کسی که پرچم ندارد، بیشتر از آنکه صاحب بینیاز دیده شود، انگار چیزی کم دارد؛ گویی نشانی مهم از تعلق جمعی را با خود حمل نمیکند. پرچم داشتن این روزها معنایی دارد که هیچ نسبتی با گذشتهاش ندارد.
حالا بیش از چهل روز است که خانواده ما پرچم خودش را دارد؛ نه یک دانه پرچم، بلکه به تعداد اعضای خانواده؛ پرچمی که همراه ما در خانه و ماشین بوده، شادی دیده، هیجان و تنشهای خیابان را تجربه کرده، مورد توجه و حتی ناسزا قرار گرفته و زخم هم برداشته است. طبیعی است اگر لبههایش بعد از این مدت نخکش شده باشد.
صبح امروز در جستوجوی فندک بودم. پرچم ما از جنسهای ظریف و تزیینی نیست؛ پارچهای پلاستیکی دارد و با حرارت میشود لبههایش را از ادامه نخکش شدگی حفظ کرد. در خانه فندکی پیدا نمیشد تا امشب که در یکی از موکب های خیابانی، برای نوشیدن چای ایستاده بودیم، که دیدم این موکب با یک وسیله نسبت به دیگر موکب ها تغییر زیادی دارد، چرخ خیاطیای که در گوشه پیادهرو قرار داشت بیش از همه توجهم را جلب کرد. پرچمهای آسیبدیده یکییکی زیر سوزنش میرفتند و مرتب و ترمیمشده بیرون میآمدند.
پرچم ما هم پس از ترمیم، انگار دوباره استوار شده بود؛ نشانی کوچک اما پرمعنا از این روزها که دیگر پرچم داشتن نه امری فرعی، که بخشی از هویت ما شده است.راوی: حجتالاسلام مهدی هنرجو
۱۲:۳۵
روایت ایستادگی(جنگ رمضان)#روایت ۱۳
زغالهایی که فراموش نمی شوند...
زغالی که زیر کتریهای آبجوش و چای در موکب روشن است، این شبها برای خودش قصهای جدا دارد. نه از آن زغالهایی است که در سفرهخانهها زیر قلیان میسوزند، نه از آنهایی که برای کباب یکساعته آماده میشوند. این زغال از لحظهای که در آتش افتاده، انگار میداند مسئولیتش فقط گرمکردن نیست؛ بخشی از شبزندهداری مردمی است که برای یک هویت جمعی اینجا جمع شدهاند.
در موکبهایی که این شبها در خیابانها برپا شده، زغالها نقش کوچک اما مؤثری دارند. شعلهاش آرام است، اما اثرش گسترده؛ کتریهای پیدرپی که روی آن قرار میگیرند، چایهایی که دستبهدست میچرخند، و دمنوشهایی که در سرمای نیمهشب آدمها را کنار هم نگه میدارند، همه از همین آتش بیصدا جان میگیرند.
این صحنه، شباهتی آشنا دارد؛ چیزی شبیه موکبهای اربعین. همانجا هم زغالها زیر دیگها و سماورها میسوختند، اما نه برای نمایش، بلکه بهعنوان بخشی از خدمت داوطلبانه و بیادعا. زغال این شبها هم همین حالوهوا را دارد. حس میکند که جایش درست است؛ در امتداد یک سنت خدمت، یک پیوند معنوی، یک نوع حضور که فقط با روشن بودن معنا پیدا میکند.
اگر زغال زبان داشت شاید میگفت: میان همه انواع زغالی که در بازار پیدا میشوند، من خوشبختم که سهمم گرمکردن جمعی است که برای یک باور مشترک کنار هم ایستادهاند. احساس غروری آرام در آن هست؛ غروری که از دیدهشدن نمیآید، از مشارکت میآید. میداند که چای نیمهشب بدون او آماده نمیشود، استراحت خادمان هیأت بدون او ممکن نیست، و لبخندهایی که پس از نوشیدن استکانهای چای روی صورت مردم مینشیند، تا حدی نتیجه ماندگاری و طاقت خودش است.
صدا ندارد، اما حرارتش حرف میزند. کاری نمیکند که دیده شود، اما حضورش مؤثر است. مانند همین جمعیت که شبها در موکبها دور هم میمانند؛ بیهیاهو، اما با هویت.
زغال موکب شاید کوچک باشد، اما میداند در روزگاری که همهچیز به سرعت خاموش میشود، دوام آوردن و گرم نگه داشتن یک جمع، خودش نوعی سربلندی است.راوی: حجتالاسلام مهدی هنرجو
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
زغالهایی که فراموش نمی شوند...
زغالی که زیر کتریهای آبجوش و چای در موکب روشن است، این شبها برای خودش قصهای جدا دارد. نه از آن زغالهایی است که در سفرهخانهها زیر قلیان میسوزند، نه از آنهایی که برای کباب یکساعته آماده میشوند. این زغال از لحظهای که در آتش افتاده، انگار میداند مسئولیتش فقط گرمکردن نیست؛ بخشی از شبزندهداری مردمی است که برای یک هویت جمعی اینجا جمع شدهاند.
در موکبهایی که این شبها در خیابانها برپا شده، زغالها نقش کوچک اما مؤثری دارند. شعلهاش آرام است، اما اثرش گسترده؛ کتریهای پیدرپی که روی آن قرار میگیرند، چایهایی که دستبهدست میچرخند، و دمنوشهایی که در سرمای نیمهشب آدمها را کنار هم نگه میدارند، همه از همین آتش بیصدا جان میگیرند.
این صحنه، شباهتی آشنا دارد؛ چیزی شبیه موکبهای اربعین. همانجا هم زغالها زیر دیگها و سماورها میسوختند، اما نه برای نمایش، بلکه بهعنوان بخشی از خدمت داوطلبانه و بیادعا. زغال این شبها هم همین حالوهوا را دارد. حس میکند که جایش درست است؛ در امتداد یک سنت خدمت، یک پیوند معنوی، یک نوع حضور که فقط با روشن بودن معنا پیدا میکند.
اگر زغال زبان داشت شاید میگفت: میان همه انواع زغالی که در بازار پیدا میشوند، من خوشبختم که سهمم گرمکردن جمعی است که برای یک باور مشترک کنار هم ایستادهاند. احساس غروری آرام در آن هست؛ غروری که از دیدهشدن نمیآید، از مشارکت میآید. میداند که چای نیمهشب بدون او آماده نمیشود، استراحت خادمان هیأت بدون او ممکن نیست، و لبخندهایی که پس از نوشیدن استکانهای چای روی صورت مردم مینشیند، تا حدی نتیجه ماندگاری و طاقت خودش است.
صدا ندارد، اما حرارتش حرف میزند. کاری نمیکند که دیده شود، اما حضورش مؤثر است. مانند همین جمعیت که شبها در موکبها دور هم میمانند؛ بیهیاهو، اما با هویت.
زغال موکب شاید کوچک باشد، اما میداند در روزگاری که همهچیز به سرعت خاموش میشود، دوام آوردن و گرم نگه داشتن یک جمع، خودش نوعی سربلندی است.راوی: حجتالاسلام مهدی هنرجو
پژوهش حوزه علمیه کریمه اهل بیت(س)، مشکات
۱۶:۲۶