بله | کانال انجمن ادبی پرسوک
عکس پروفایل انجمن ادبی پرسوکا

انجمن ادبی پرسوک

۳۲۶ عضو
انجمن ادبی پرسوک
111.pdf
undefined«بجنگ و نویسنده شو» undefined

undefinedاز میدان اول چه خبر؟
undefinedنوشتن را شروع کرده‌اید؟

اگر پا به میدان گذاشته اید و هم‌قدم با پرسوک، متنی را به رشته تحریر درآورده‌اید، ما مشتاق خواندن آن هستیم. آخر هفته نوشته هایتان را برای ما بفرستید.
راستی میدان دوم هم جمعه منتشر خواهد شد

undefined نوشته‌های خود را برای ما بفرستید:undefined @mim_mahdy


undefined پرسوک؛ یار شما در خواندن و نوشتن@persook_anjoman

۱۴:۰۳

undefinedدر گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.
[خانه ادریسی ها | غزاله علیزاده]
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۵:۴۹

undefinedخط ویژه
میثم از بقیه راننده ها که در ترافیکِ سنگین ، گیر افتاده بودند کلافه‌تر بود. سیاهِ عزایِ مجید را بر تن داشت و آخرین حرف‌هایش با او را در نزدیکی زیرگذر و میان صدای بوق ماشین‌ها مرور می‌کرد.آن بعد از ظهر زیرگذر سرداران بخاطر باریدن باران مسدود شده و تمام بارِ رفت و آمد را بر دوشِ کنارگذر گذاشت . میثم همین سنگینی را روی دوش خودش حس می‌کرد. برادرش مجید امدادگر هلال احمر بود.او به میثم وصیت کرد ، که اگر روزی اتفاقی برایش افتاد سرپرستیِ دختر ۵ ساله ی بی مادرش با او باشد.همان لحظه نور خفیفی شبیه رعد و برق توجه‌اش را جلب کرد. اندکی بعد گرد و غبار زودگذری بلند شد و صدای مهیب و موج انفجار آسفالت را زیر لاستیکش لرزاند. بمبی مجتمع مسکونی کنار خیابان را هدف قرار داده بود . هرج و مرج شد. بیشتر شبیه آن بود که شیلنگ آب را روی کلونی ای از مورچه ها باز کنی.جاده قفل بود و خودرو ها نه راه پیش داشتن نه پس .بیشتره راننده ها بین دو راهی فرار با خودرو یا بدونه آن گیر افتاده بودند .صدایِ بوق و جیغ لحظه ای بند نمی آمد.میثم اطرافش را نگاه کرد ، تند تند نفس میکشید .قفل تلفن همراهش را باز کرد و نگاهی به عکس پشت زمینه اش انداخت ، داخل تصویر برادر و برادر زاده اش همدیگر را در آغوش داشتند.حسِ بقا در رگ هایش جوشید . درِ خودرو را باز کرد، هم زمان دوباره صدایِ جنگنده در آسمان پیچید.میثم پا به فرار گذاشت، باقیِ مردم هم به تقلید از او دومینو وار خودروهایشان را وسط خیابان رها کرده و گریختند.میثم چند ده متری دور شده بود که صدایِ آشنایی به گوشش خورد، خشکش زد و برگشت. آمبولانس هلال احمر برای امداد رسانی به محل اعزام شده اما در ترافیک خودروهای بی سرنشین، در خط ویژه گیر افتاده بود.بیشتر گوش تیز کرد. از مجتمع مسکونی که مورد اصابت قرار گرفته بود، صدای شیون زن و بچه شنیده میشد.میثم یک نگاه به تلفن همراهش انداخت و یک نگاه به مجتمع مسکونی و نگاه آخر را به آمبولانس هلال احمر.دستی به موهای فِرش کشید به سمت خودرو اش برگشت، روی کاپوت ایستاد و داد زد: مردم! ماشین هاتون رو از خط ویژه بردارین تا امدادرسان ها به کارشون برسن.چند تن از حرکت ایستادن.
undefinedمرتضی رمضانی فرد

undefinedشناسه ما برای دریافت روایت‌های شما:@mim_mahdy

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۱:۱۳

undefined تو از تغییر می‌ترسی. از تحرک می‌ترسی. ماندن را دوست داری. فکر می‌کنی دنیا به همین شکلی که می‌خواهی می‌ماند. تازه مگر همین شکلش خوب است؟ جواب بده. خوب است؟ این‌قدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کرده‌ای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو می‌کنی».
[سووشون | سیمین دانشور]
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۶:۲۵

undefined ایلیا در تلاویو یا یک عالمه ژُوزِف یک عالمه تی.جِی
ژوزِف زیپ کاپشن مشکی اش را تا نزدیک چانه اش بالا کشید.دست هایش را در جیب هایش گذاشت و از درِ خانه بیرون رفت. تی.جِی شال و کلاه کرده بود. پشت سر او به راه افتاد. هیچ کس نمی دانست این موقع شب در این هوای سرد چه چیزی باعث شده زن و شوهر جوان از خانه ی گرم شان از صندلی راحتی کنار شومینه ی شان دل بِکنند و خود را به سرمای سوزانی که از بادهای سوزان سیبری سردتر است بسپارند. همسایه ای بیرون نبود که با آنها صحبت کند. حتی مادر_فِریبا زنگ نزد که از مکالمه ی او با تی.جی بشود پی بُرد که آنها راهی کجا هستند؟ همین که سوار ماشین شان شدند. شیشه های پنجره ی جلویی را کمی پایین کشیدند. تی.جی از پنجره ی ماشین یک پرچم که میله اش در دست خودش بود را بیرون فرستاد. وقتی که ماشین شروع به حرکت کرد. ژوزف ضبط صوت ماشین را روشن کرد :- مردم علاج در وطن است خدای من! آهنگ شرقی علاج! ژوزف و تی.جی هر دو از شنیدن این آهنگ احساس کودکی را داشتند که فرفره به دست در میان گندمزارهای طلایی کنار رودخانه ی دانوب می دود .خواننده می خواند و آنها را به دوران خوش کودکی شان می برد آن روزها که برای دیدن پدربزرگ هایشان به سرزمینی به نام ایران سفر می کردند. ژوزف همچنان سرخوش از آهنگی که می شنید گاز میداد. دنده عوض میکرد و خیابان ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت تا بالاخره به جایی که مدنظرشان بود رسیدند.ماشین را کنار خیابان پارک کرده و باقی راه را پیاده رفتند. ژوزف پرچمی زرد رنگ (پرچم حزب الله) و تی جی پرچم سه رنگ سرزمین مادری اش را در دست گرفته و با هم به سمت میدان اصلی شهر می رفتند. میدان پر از تی جی و ژوزف های پیر و جوان و کودک بود. و همگی پرچم به دست. از گفت و گوهایی که آنجا شنیده می شد معلوم شد کشورشان در حال جنگ با تلاویو است و آنها دور هم جمع شده اند تا با یک اَبَر نیرو به سربازهایشان کمک برسانند. همگی با هم فریاد می زدند و نام ایلیا را به زبان می آوردند. ایلیا همان که دوست. برادر و جانشین پیامبر مقدس شان مِسیا بود. همان که با دستهایش درِ خیبر را از جا کنده بود.زن و شوهر جوان تا پاسی از شب. در آن هوای سرد و بارانی کنار مردم ایستادند و فریاد زدند. و اورادی را که بزرگانشان سفارش کرده بودند خواندند. آخر شب وقتی به خانه بر می گشتند. تی جی تلفن همراهش را روشن کرد. خبرها را که دید بیشتر از ذوق زدگی الیزابت بزرگ هنگام نشستن بر تاج و تخت پادشاهی . ذوق زده شد. و با اشتیاق فراوان برای ژوزف که رانندگی میکرد خبرها را خواند:ساعاتی پیش موشک های ایلیایی فراوانی به قلب اسرائیل اصابت کرده و در و دیوار آن قلعه ی خیبرِ مدرن=تلاویو را از جا کنده اند.
undefined س.ب تجمعات ضدصهیونیستی جنگ رمضان- فروردین 1405

undefinedشناسه ما برای دریافت روایت‌های شما:@mim_mahdy

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۸:۰۲

thumbnail
undefinedنشست ١٧۴ اُم نقطهاولین نشست سال ١۴٠۵
undefined سه شنبه ساعت ١٧:٣٠undefined بوشهر، میدان امام خمینی، کتابشهر ایران
undefinedاهل نقطه شو... https://eitaa.com/bashgah_noghteh

۱۲:۱۰

undefinedچند ساعت بعد، توی خلوت تنهایی‌مان، به‌اش گفتم «تو... آدم... زیاد کشتهٔ، سعید؟» گفت «آدم نه. دشمن زیاد کشته‌م.» گفتم «ایرانی چی؟ بار اولت بود؟» گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.» گفتم «می‌گی یعنی همه‌شون گول خورده‌ن؟» گفت «بدجور. حرصم از اون‌هاییه که یه نقشهٔ ماهرانه چیده‌ن تا ایرانی بیاد جلو ایرانی وایسه. اون تیرها حق اون حقه‌بازها بود، نه اون‌هایی که گول‌شون رو خورده‌ن.»
[هم سفر آتش و برف | فرهاد خضری]
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۴:۵۸

undefined بهرام ــ رِی
صابر از پشت پنجره قطار به چراغ روشن خانه‌های دوردست زل زده و حرکت سریع آن‌ها را نظاره می‌کرد.
یک لحظه انعکاس چهره خودش را در پنجره دید و گفت: «آخه به توام می‌گن مَرد؟ وسط بمبارون چرا گذاشتی بره نذرش رو ادا کنه؟ اصلاً مریم لجباز بود و رفت، تو چرا دنبالش نرفتی؟ نهایت قسط‌هات عقب می‌افتاد. مگه می‌خواست چی بشه؟ الان نمی‌دونی کجاست، حالش خوبه یا نه. از ترس لیچار شنیدن هم نمی‌تونی به خانوادش زنگ بزنی.
اصلاً زنگ بزنی چی بگی؟ نمی‌گن خوش غیرت ۱۰ روزه چسبیدی به کار و زنت رو ول کردی؟ نمی‌گن کار رو بهونه کرد چون می‌ترسید بیاد، زنش رو تنها فرستاد و خودش صبر کرد تا آتش‌بس بشه؟»
صابر همین‌طور مشغول سرزنش خودش بود که صادق، پسرش، این بازجویی را قطع کرد و گفت: «بابا، من دستشویی دارم.»
صابر دی‌اکسید را با فشار از ریه‌هایش خارج کرد و گفت: «باشه باباجان، الان می‌ریم. فقط صبر کن یه بار دیگه به مادرت زنگ بزنم شاید برداشت.»
ـ «خب تو به کارت برس، من خودم تنها می‌رم.»
ـ «نه، اصلاً! من نذاشتم با مامان بری مشهد که مبادا تو شلوغی حرم یا تجمع‌ها گم بشی. اگه الان تنهایی بری و خدایی‌نکرده اتفاقی بیفته من چه گِلی به سرم بگیرم؟»
همزمان نگاه سردی به تلفنش که بوق آزاد می‌خورد انداخت و صادق را از راهروی تنگ قطار تا دستشویی همراهی کرد.
جیب‌هایش را گشت، پاکت سیگارش را درآورد. درِ کوپه کارگرِ خدماتی قطار باز بود، پس نمی‌توانست مجدد آن‌جا سیگار بکشد. چون دفعه پیش اخطاری دریافت کرده بود.
چشمی چرخاند. وارد توالت فرنگی شد. همه چیز دست‌نخورده و تمیز به نظر می‌رسید. پنجره را به سختی باز کرد. مَکِش هوا روحِ آدم را از جسم جدا می‌کند، چه برسد به دود و بوی سیگار.
برگشت درِ دستشویی که صادق در آن مشغول بود را زد.
ـ «بابا کمک نمی‌خوای؟»
ـ «نه خیر، من ۷ سالمه خودم می‌تونم.»
ـ «باشه باباجون، کار داشتی من همین بغل هستم.»
مجدد وارد توالت فرنگی شد. در را بست. سیگارش را روشن کرد. دمِ سوم را که می‌گرفت، ناگهان صدای جیغ ترمز قطار درآمد و سرعتش کم شد. صابر سیگار را از پنجره بیرون انداخت. روی پنجه‌هایش ایستاد تا خبری از بیرون بگیرد، اما جز سیاهی ندید.
سیفون را کشید. قطار آرام حرکت می‌کرد. صدایی شنید و بیرون آمد...
(بخش اول)
undefined مرتضی رمضانی‌فرد

undefined شناسه ما برای دریافت روایت‌های شما:
@mim_mahdy
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۷:۲۸

undefinedبهرام ــ رِی(( بخش آخر ))
دید عده‌ای الله‌اکبرگویان پشت سر هم حرکت می‌کنند.جلوی نفر آخر را گرفت و پرسید: «چه شده؟»ـ از پل رد شدیم.ـ پلِ «ری ــ بهرام» که زده بودند؟ـ آره، به بچه‌های راه‌آهن خسته نباشید، سریع بازسازی‌اش کردند.ـ مگه می‌شه! به من گفتند از یه مسیر دیگه می‌ریم مشهد.ـ هرکی گفته اشتباه کرده. الانم اجازه بده برم که از بقیه جا نمونم.
صابر سری چرخاند و صادق را دید.ـ چرا به من دروغ گفتی؟ من اگه می‌دونستم، عمراً با قطار می‌اومدم.ـ الان مگه چه شده بابا؟ قطار که خیلی راحت‌تره.ـ تو چه می‌فهمی این چیزا رو بچه‌جان؟ اینا بی‌شرفن، اصلاً نمی‌فهمن آتش‌بس چیه. اگه دوباره بزنن من چه غلطی کنم؟ جواب مادرت رو چی بدم؟ـ مامان خودش گفت که بهت نگم چون استرس می‌گیری.ـ پس تیم شدین با هم، دستت درد نکنه. فکر کردین واسه جون خودم این‌جوری اسفند روی آتیش شدم؟
قطار مجدد سرعت گرفت.در این میان کارگر خدماتی از اتاق خارج شد و پرسید: «ببخشید، مشکلی پیش اومده؟»صابر عصبانی گفت: «به شما ربطی نداره. شما نگهبانی بده هرکی سیگار روشن کرد یقه‌اش رو بگیر.»ـ آقای عزیز، مثل اینکه شما از ما به دل گرفتی.ـ معلومه که به دل گرفتم. چرا با جون مردم بازی می‌کنید؟ اگه پل ریزش می‌کرد و سقوط می‌کردیم چی؟ـ خدا نکنه، چرا سقوط کنیم؟ ریل ایمن‌سازی شده.ـ منظور من اینه که...
کارگر خدماتی حرف صابر را قطع کرد و گفت: «یه لحظه با من تشریف بیارین آقای محترم. راستی، می‌تونم اسمتون رو بپرسم؟»ـ صابر.ـ به‌به، چه اسمی آقا صابر. برادر، برعکس اسمت اصلاً صبر نداری. ما الان کیلومترها از پل دور شدیم. یه لحظه به چهرهٔ پسرت نگاه کن که چه جوری پریشونش کردی. طفل معصوم گناه داره. بعدش هم همه چیز دست خداست که اونم تو تیم ماست. آروم باش و توکل کن.
صابر سرش پایین و ساکت بود. حالا آرام‌تر نفس می‌کشید.صادق را صدا زد و دستی به سرش کشید و گفت: «ببخشید بابا، ترسوندمت؟»صادق جواب نداد.ـ قهر نکن دیگه بابا. گفتم ببخشید.صادق پشتش را به صابر کرد و دماغش را بالا گرفت.ـ چیکار کنم که آشتی کنی؟صادق برگشت و گفت: «منو ببر راهپیمایی.»ـ باشه بابا، رسیدیم مشهد با مادرت برو.ـ نه، الان می‌خوام برم.ـ آخه الان راهپیمایی از جیبم در بیارم برات؟
کارگر خدماتی لبخندی زد، وارد کوپه‌اش شد و یک پرچم کوچک ایران با خودش آورد، آن را به صادق داد و گفت: «اگه خوب گوش بدی، هنوز صدای شعارهاشون میاد، زیاد دور نشدن.»صادق نگاهی به صابر کرد و دست پدرش را گرفت.
همزمان تلفن صابر زنگ خورد.ـ الو مریم جان، از راهپیمایی قطار برگشتیم، بهت زنگ می‌زنم. فقط جان مادرت در دسترس باش.

undefined مرتضی رمضانی‌فرد
undefined شناسه ما برای دریافت روایت‌های شما:@mim_mahdy
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتنundefined @persook_anjoman

۱۶:۳۶

undefined نمی‌توانم ادعا کنم که افراد مقاومت ایرانی مواضع خود را ترک کردند، بلکه آن‌ها علی‌رغم محاصره، تشنگی و کمبود تجهیزات هر لحظه مقاومتشان بیشتر می‌شد.
[آتش و خون در خرمشهر | خالد سلمان محمود کاظمی]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۸:۰۰

undefined آدم توی خانهٔ خودش بیش‌تر چیز یاد می‌گیرد... آدم توی خانهٔ خودش چیزهایی را یاد می‌گیرد که به دردِ خانهٔ خودش می‌خورد، اما توی خانهٔ دیگران چیزهایی را یاد می‌گیرد که به دردِ خانهٔ دیگران می‌خورد...
[ منِ او | رضا امیرخانی ]
undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۹:۳۹

undefinedاز سگ هار بترس. از سگ هاری که رفیق گرگ باشه، بیشتر!
[دختر مو شرابی | محمد حسین‌زاده]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۹:۱۹

undefinedخون است که مرد را از نامرد جدا می‌کند و ظالم را از مظلوم. خون مظلوم آتش در نیستان است! فغانش که بلند شود دل‌های خواب را هم نهیب می‌زند.
[دختر مو شرابی | محمد حسین‌زاده]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۲۰:۱۱

undefinedدر مقابل گردن‌کش، گردن‌کش باش. گردن کج کنی، گردنت را خواهد زد.

[دختر مو شرابی | محمد حسین‌زاده]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۲۲:۰۷

undefinedهمهٔ ما انسان‌ها یک قصه داریم، مهم این است که این قصه را خودمان بنویسیم نه اینکه برایمان بنویسند! شاید شروعش با ما نباشد، ولی باید سعی کنیم پایان‌بندی قصهٔ زندگی‌مان با خودمان باشد!

[دختر مو شرابی | محمد حسین‌زاده]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۸:۴۷

undefinedفکر کرد آدمی عجب موجود غریبی است که حتی با دیروزش فرق می‌کند و از فرداهایش بی‌خبر است، و نمی‌داند چه خواهد شد و کجا و چگونه.
[چهل و یکم | حمید بابایی]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۹:۱۵

undefinedانسان تا عملی جدید را درنیافته خود را کامل می‌داند، ولی بعد از اینکه دانست غیر از معلومات و اطلاعات او در جهان علم‌ها و اطلاعات دیگر هست به نقصان و حقارت خود پی می‌برد. و به همین جهت است که افراد بی‌علم و بی‌اطلاع بسیار مغرور می‌شوند، زیرا تصور می‌کنند همه چیز می‌دانند و در جهان بهتر و بزرگ‌تر از آنها وجود ندارد، و به همین جهت است که هر وقت مشاهده می‌کنیم مردی یا زنی نخوت دارد و با دیدهٔ حقارت نظر به ما می‌اندازد، باید بدانیم که وی نادان و احمق است و چون چیزی نمی‌داند و تجربه‌ای نیاموخته خویش را برتر از دیگران می‌پندارند.
[ سینوهه | میکا والتاری ]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۷:۴۱

undefinedانسان در مسیر عمر خود مگر چندبار می‌تواند به دوستانی بر بخورد که از میان آن‌ها همزبانی بیابد. همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه به رفاقت بیانجامد، چند بار می‌تواند رخ بدهد، و در چند مقطع عمر؟
[سلوک | محمود دولت آبادی]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۹:۱۴

undefinedاین که کتاب خوبی خریده شود، اما خوانده نشود، بسیار بهتر از این است که اصلا خریده نشود.
[فرجام آندریاس | یوزف روت]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۱۱:۲۷

undefinedآنجا یک قهوه‌خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب می‌شد اگر دقایقی آنجا می‌نشستیم و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟ عجله، همیشه عجله. کدام گوری می‌خواستم بروم؟ من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته‌ام.
[روزگار سپری شده مردم سالخورده | محمود دولت آبادی]

undefined پرسوک یار شما در خواندن و نوشتن
undefined @persook_anjoman

۲۰:۱۳