#سخن_ماندگار
تنها با چشم دل میتوان درست دید؛ چیزهای مهم با چشم سر قابلدیدن نیستند.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
تنها با چشم دل میتوان درست دید؛ چیزهای مهم با چشم سر قابلدیدن نیستند.
۱۵:۳۲
1621341300_K6mO8.mp3
۱۱:۱۳-۱۰.۲۸ مگابایت
#قصه_کودکان
قصه توپ قرمز
مناسب برای کودکان
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
مناسب برای کودکان
۱۷:۳۶
به بزرگی آرزویت نیندیش
به بزرگى کسى بیندیش
که میخواهد آرزویت رابرآورده کند
براى برآورده شدن آرزوهایتان
خـــدا را براى شما آرزو میکنم
شبتون رویایی، خداحافظ

به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
به بزرگى کسى بیندیش
که میخواهد آرزویت رابرآورده کند
براى برآورده شدن آرزوهایتان
خـــدا را براى شما آرزو میکنم
شبتون رویایی، خداحافظ
۱۷:۵۶
سلام مهربانان
امروزتون پر از لبخند
الهی در این
روزهای ماه مبارک رمضان
خداوند براتون
خوشبختی
شادی و عشق
سلامتی و لبخند
و یک دنیا خیر و برکت
رقم بزنه
سلام، آدینه تون بخیر

به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
امروزتون پر از لبخند
الهی در این
روزهای ماه مبارک رمضان
خداوند براتون
خوشبختی
شادی و عشق
سلامتی و لبخند
و یک دنیا خیر و برکت
رقم بزنه
سلام، آدینه تون بخیر
۶:۰۰
#دلنوشته
بنشینیم و بیندیشیم!
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
بنشینیم و بیندیشیم!
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم:
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم.
۸:۳۰
#پند
میبایست به روشی زندگی کنید و به گونهای با مسائل و دشواری هایتان روبه رو شوید که در پایان زندگی، با افسوس نگویید، ای کاش چنین و چنان کرده بودم.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
میبایست به روشی زندگی کنید و به گونهای با مسائل و دشواری هایتان روبه رو شوید که در پایان زندگی، با افسوس نگویید، ای کاش چنین و چنان کرده بودم.
۹:۳۰
#داستان_کوتاه
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشدهايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی عيب او را نمايش میداد، به من نگاه می كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد.
در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده اش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر میخواهم، من بسيار وحشت زده شده ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانیاش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشدهايم، برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی عيب او را نمايش میداد، به من نگاه می كرد. او گفت: «سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا میتوانم تو را در آغوش بگيرم؟» پاسخ دادم: «البته كه می توانيد»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسيدم: «چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟» به شوخی پاسخ داد: «من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسيدم: «نه، جداً چه چيزی باعث شده؟» كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزهای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد. به من گفت: «همیشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، يكی دارم».
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم، ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم، برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك میكرديم، او در طول يك سال شهره ی كالج شد و به راحتی هر كجا كه میرفت، دوست پيدا میكرد، او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او مینمودند، لذت میبرد، او اينگونه زندگی میكرد.
در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد، من هرگز چيزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده اش، آماده میكرد، به سوی جايگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر میخواهم، من بسيار وحشت زده شده ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه میدانم، به شما بگويم»، او گلويش را صاف نموده و آغاز كرد: «ما بازی را متوقف نمیكنيم چون كه پير شدهايم، ما پير میشويم زیرا كه از بازی دست میكشيم، تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيم. ما عادت كرديم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست میدهيم، میميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه میزنند كه مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يك سال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر كسی میتواند پير شود، آن نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمیخورد، كه برای كارهايی كه انجام نداده است». او به سخنرانیاش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سال ها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه میتوانید باشید، دير نيست.
۱۱:۰۰
#معرفی_کتاب
کتاب راز داوینچی نوشتهی دن براون یک رمان معمایی و هیجانانگیز است که داستان آن دربارهی کشف رازهایی تاریخی و مذهبی در دل آثار هنری مشهور شکل میگیرد. داستان با قتل مرموز رئیس موزهی لوور در شهر پاریس آغاز میشود و پروفسور «رابرت لنگدان» به همراه یک رمزنگار به نام «سوفی نوو» تلاش میکنند معمای این قتل را حل کنند.
آنها در طول داستان با نشانهها و کدهایی روبهرو میشوند که در آثار لئوناردو داوینچی پنهان شدهاند و به رازهای بزرگی دربارهی تاریخ مسیحیت اشاره دارند. این کتاب ترکیبی از واقعیتهای تاریخی، هنر، مذهب و داستانپردازی تخیلی است که باعث جذابیت آن شده است.
نویسنده با استفاده از تعقیبوگریزهای هیجانانگیز و معماهای پیچیده، خواننده را تا پایان داستان درگیر نگه میدارد. «راز داوینچی» پس از انتشار، به یکی از پرفروشترین کتابهای جهان تبدیل شد و حتی فیلمی نیز بر اساس آن ساخته شد. این اثر بیشتر به موضوعاتی مانند رازهای پنهان تاریخی، انجمنهای مخفی و تفسیرهای متفاوت از آثار هنری میپردازد.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
کتاب راز داوینچی نوشتهی دن براون یک رمان معمایی و هیجانانگیز است که داستان آن دربارهی کشف رازهایی تاریخی و مذهبی در دل آثار هنری مشهور شکل میگیرد. داستان با قتل مرموز رئیس موزهی لوور در شهر پاریس آغاز میشود و پروفسور «رابرت لنگدان» به همراه یک رمزنگار به نام «سوفی نوو» تلاش میکنند معمای این قتل را حل کنند.
آنها در طول داستان با نشانهها و کدهایی روبهرو میشوند که در آثار لئوناردو داوینچی پنهان شدهاند و به رازهای بزرگی دربارهی تاریخ مسیحیت اشاره دارند. این کتاب ترکیبی از واقعیتهای تاریخی، هنر، مذهب و داستانپردازی تخیلی است که باعث جذابیت آن شده است.
نویسنده با استفاده از تعقیبوگریزهای هیجانانگیز و معماهای پیچیده، خواننده را تا پایان داستان درگیر نگه میدارد. «راز داوینچی» پس از انتشار، به یکی از پرفروشترین کتابهای جهان تبدیل شد و حتی فیلمی نیز بر اساس آن ساخته شد. این اثر بیشتر به موضوعاتی مانند رازهای پنهان تاریخی، انجمنهای مخفی و تفسیرهای متفاوت از آثار هنری میپردازد.
۱۲:۰۱
#تیکه_کتاب
«هیچ چیز پنهانی وجود ندارد که آشکار نشود.»
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
«هیچ چیز پنهانی وجود ندارد که آشکار نشود.»
۱۲:۰۱
RazeDavinchi [www.ancientaliens.ir].pdf
۱۱.۱۹ مگابایت
۱۲:۰۱
Raz Davinci Audio Book.mp3
۰۲:۲۶:۲۴-۵۰.۲۷ مگابایت
۱۲:۰۱
#سخن_ماندگار
«من عادت کردهام که قضاوتهایم را توی دلم نگه دارم، و همین خصوصیت باعث شده که باطن عجیب و غریب خیلی از آدمها برایم رو بشود و در عین حال گرفتار آدمهای پرچانه کارکشتهای هم بشوم.»
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
«من عادت کردهام که قضاوتهایم را توی دلم نگه دارم، و همین خصوصیت باعث شده که باطن عجیب و غریب خیلی از آدمها برایم رو بشود و در عین حال گرفتار آدمهای پرچانه کارکشتهای هم بشوم.»
۱۳:۳۰
1509bd422a9ffc8cafbb89607c.m4a
000۸۷.۲۳ مگابایت
#اکنون
دانلود برنامه « اکنون… »
قسمت سوم
مهمان: شمس لنگرودی
میزبان: سروش صحت
به صورت صوتی و کاملا رایگان
خلاصه داستان: «اکنون» یک برنامه گفت وگومحور و متفاوت است که با اجرای سروش صحت شما را به سفری به عمق تجربیات انسانی و جهان کتاب ها، فیلم ها، موسیقی ها و... می برد. این برنامه با دعوت از مهمانانی برجسته از دنیای هنر، ادبیات، فلسفه، شعر، علم، ورزش و... ، به لحظات تأثیرگذار زندگی می پردازد. اینجا در اکنون زندگی کمی دیروز، اندکی فردا و خیلی امروز است.
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
۱۵:۰۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
1621341496_B1mB7.mp3
۱۵:۳۳-۴.۰۵ مگابایت
#قصه_کودکان
قصه آهوی لاغر
مناسب برای کودکان
به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
مناسب برای کودکان
۱۷:۳۰
پشتِ تمام آرزوهایت
خدا ايستادہ
ڪافيست بـہ حڪمتش
ايمان داشتـہ باشے
تا قسمتت سر راهت قرار گیرد
وی را بخوانيد
تا شـما را اجابت ڪند
شبتون رویایی، خدانگهدار

به ما بپیوندید | پسرک کتاب باز
خدا ايستادہ
ڪافيست بـہ حڪمتش
ايمان داشتـہ باشے
تا قسمتت سر راهت قرار گیرد
وی را بخوانيد
تا شـما را اجابت ڪند
شبتون رویایی، خدانگهدار
۱۸:۴۸