بله | کانال حمیده وثوق☫
عکس پروفایل حمیده وثوق☫ح

حمیده وثوق☫

۸۳۳ عضو
thumbnail
فرمود تا قیامت!

۱۰:۳۵

undefinedالحمدلله رب العالمینundefined

۱۷:۵۳

آیت الله مجتبی خامنه ای :




فصل نوین قدرت‌گیری و برآمدن نام ایران اسلامی آغاز شده است

@philosophermother

۱۹:۴۷

وقتی درسال ۲۰۰۵ جی‌دی‌ونس، عضو ارتش آمریکا در خلال جنگ در عراق، دوربین‌به‌دست تنها نقش عکاس جنگ را به‌عهده داشت و جنگ را فقط روایت می‌کرد، حاج‌باقر قالیباف سابقه هشت‌سال حضور در خط مقدم و فرماندهی یک لشکر ۲۰ هزارنفره رزمی در بیست و پنج‌سالگی را در کارنامه داشت؛ فرماندهی نیروی هوایی ایران را پشت‌سرگذاشته بود، یگان‌های موشکی را توسعه داده بود و فرمانده کل نیروی انتظامی کشور بود و امنیت داخلی را در دست داشت. بعدها وقتی در سال ۲۰۲۳ ونس تازه وارد دنیای سیاست شد، حاج‌باقر، دوازده‌‌سال شهرداری پایتخت و نقش جدی در نبرد‌های منطقه‌ای از بیروت تا دمشق را داشت و رئیس مجلس بود. حالا ونس با تیم تشریفاتش با پروازی به اسلام‌آباد آمده ؛ و حاج‌باقر، نفر اول لیست ترور آمریکا، از اتاق جنگ لباس‌های تاکتیکال خاکی‌اش را تکانده، کت‌وشلوارش را پوشیده و بعد از چند تلاش ناموفق برای ترور او درماه اخیر، در سوی دیگر میز نشسته. پسرک جوانی با سه‌سال سابقه سیاسی نشسته مقابل مرد موی‌سپیدکرده ایران در میادین نظامی و سیاسی. پیش‌ از این چه منتقد قالیباف بودیم و چه حامی او، حالا او همان سیدمجیدنقطه‌زن میدان است در صحنه دیگر نبرد. سیدمجید حالا یقه ترامپ را دست حاج‌باقر داده. فرستاده آیت‌الله‌ خامنه‌ای در مقابل فرستاده ترامپ. قالیباف دیپلمات نیست؛ رزمنده است. تضعیف تیم او در اسلام‌آباد، تضعیف جبهه نبرد ایران است و تاثیر مستقیم بر میدان دارد. همه به دشمن بدبین‌ایم و از او خشم به دل داریم. پس بی‌توجه به تفرقه‌افکنی‌ها، عاقلانه پشت تیم‌ ایران را بگیریم برای سیلی آخر این نبرد!

«مهدی مولایی»
@m_molaie110

۵:۵۷

thumbnail
undefined واکنش رضا پهلوی به قتل عام صدها زن و مرد و کودک ایرانی، آسیب به زیرساخت‌ها و خسارت‌های فراوان جنگ به مردم ایران: آنچه در این ۴۰ روز گذشت؛ دقیقا در مسیر مطالبات ماست!!!
@philosophermother

۷:۱۵

مسیر مطالباتشون از ویرانی ایران میگذرهundefined🪱

۷:۱۶

برای اجرای میز نقاشی بچه هامیزپلاستیکی میخوایمهرجور که باشه

اگه تبریز هستین، به جایی و کسی دسترسی دارین که میز بتونه برسونه، خبر بدید.

۹:۳۰

thumbnail
خب به سلامتی صدتا برگه ی خوشنویسی قبلی، تموم شدن و رفتم یه بسته جدید با حاشیه متفاوت خریدم.
ممنونم از اونی که جرقه ی این کار رو تو ذهنم زد.خیلی چسبید.
اون اقایی که پشت میله های پاساژ، هرشب وایمیستاد و پرچم تکون میداد، داشت به ترکی میگفت خاک میخوریم ولی خاک نمیدیم.وقتی بهش برگه رو دادم گفت میبرم خونمون میذارم یه جایی که همش ببینم.
یکی از مامورها اومد و گفت برام یه«یا زینب کبری» بنویسین
یه خانومی اومد که «الا بذکر الله » میخوام که بزنم بالای سرم.
خانم های تو مطب دندونپزشکی که «ایران سرای من است» رو برداشتن.پذیرش درمانگاه که «بزن که خوب میزنی» رو برد
راننده ی تاکسی آخر شهناز که گفت من تا ششم درس خوندم و «یا امیرالمومنین» رو دوست داشت.
موکب بزرگ چایخانه که ده پونزده تا خط رو برداشت و بعد اومد و گفت با اجازه‌تون، ما پخشش نمیکنیم میزنیم دورتادور چایخونه.

الحمدللهاین جز شیرین ترین کارها بود.
@philosophermother

۱۴:۰۴

خط من خوب نیستاصلا و ابدا ایده آل نیستولی من یادگرفتم منتظر ایده آل نباشم
«خود راه بگویدت، که چون باید رفت»شروع کنی، بقیه شم میاد
نه؟

۱۶:۰۸

thumbnail
ظهر رفتم بیرون و دو بسته مدادرنگی باکیفیت و خوب برای ایستگاه نقاشی خریدمزحمت پرینت ها با خواهرم بودغروب، ولی باران شدت گرفته بود و فکر کردیم برقرار نشه
ولی شد


هوا بس ناجوانمردانه سرد بود انقدری که دست های دخترم قدرت گذاشتن برگه هارو توی پاکت نداشت.
پسری که دیشب سفارش «یا فاطمه زهرا» داشت، اومد و تحویل گرفت
مثل همه ی شب ها، دوتای دیگه دورم میچرخیدند.خوراکی میخوامآب نداریم؟میخوام برم دسشوییپرچم من کجاست؟صورت منم رنگ کن.من صندلی لازم دارم.توپ رو بگیر الان میام
یک لحظه تامل کردم و دیدم کلا در چرخش بین درب آقایان، پشت میز، پله های سرویس بهداشتی ام.همین دیگه..

پ ن: این شبهای بیادماندنیحمیده وثوق
@philosophermother

۲۰:۳۷

فرصت کنم یه گزارش از فعالیت های فرهنگی بخش تجارت نور حاضر کنمببینید این مدت باهم چقدر کار کردیمundefinedundefined

۲۰:۳۹

thumbnail
تا بازار گزارش داغهبگم که۲۳۰۰ برای الباقی جلسات کاردرمانی دخترعزیزی که ام اس داره (از بخش کمک های شما در #صدقات) واریز شد

۲۰:۴۱

thumbnail
شما هم اینو میبینید، میخواید بخوریدش یا فقط من اینجورم؟تا جا داشته دستشو برده بالامک کویین شلوارکی دمپایی قشنگ موفرفرییه جوری وایستاده وسط سفیدی های پرچم امریکا که انگار واقعا «کاخ سفید رو حسینیه کرده»


حمیده وثوق@philosophermother

۳:۵۸

thumbnail
میتونید اینم ببینید و قربون صدقه ی صاحب صدا برید
«*بر اساس صدای واقعی*»undefinedundefined
تصویرگر زهرا خادمکار باشگاه فیلم سوره
حمیده وثوق@philosophermother

۸:۳۵

thumbnail
در کلاس های آنلاین چه میگذردبه روایت تصویر

داریم باهم خوشنویسی تحریری کار میکنیم، بعد از پنج بار فرستادن فیلم و باز نمیشه دانلود نشد نت ضعیفه خانوم و اینا که بلاخره موفق میشیم تازه مشکل شروع میشهundefinedاینکه بچه ها تا قبل ساعت پنج نمیتونن عکس بفرستن و نشون بدن که دارن تمرین میکنن

هیچی دیگه اینگونه بچه هارو آنلاین نگه داشتمundefinedundefined
(خنده ی تلخ من از گریه غمنگییییزترست)undefinedundefined


حمیده وثوق@philosophermother

۸:۴۵

thumbnail
آن شب خیلی هوا سرد بود به قدری که تا مدتها بعد از برگشتن، داشتیم میلرزیدیم.بخاری را زیاد کرده بودیم و زیر لحاف، قایم شده بودیم.
یک ساعت قبلش، توی موکب کنار مسجد میز گردی گذاشته بودیم که بچه ها نقاشی بکشند،مثل همیشه کلی از این جوانها اطراف چهارراه ایستاده بودند .یکی آمد و گفت لطفا برایم یک خط بدهید، زیرش بنویسید تقدیم به دخترم.
شبها، حدود ساعت ده، یک ماشین می آید و دقیقا به تعداد(بعضی وقت ها کمتر) برای این ها(که از عصر تا شب) توی سرما مراقب خیابان بودند، غذا می آورد.غذاها را بردند تو، که بیایند و تحویل بگیرند.غذاهایی که هیچ، مزه ی خانه را نمیدهد و احیانا سبزی و ترشی و نوشیدنی ای هم هیچوقت کنارش نیست که بشود راحت تر خورد.

خانومی با ظاهر متفاوتی، به یکی از این جوانها که غذا، دستش بود گفت به ما هم نذری بدهید.جوان، بی که مکث کند یا دودل بشود که ساعت هاست غذا نخورده، دودستی تقدیمش کرد و رفت.میخواستم بروم جلویش را بگیرم که خب شاید نمیدانستی این ها نذری نیست..یک روز توی مدرسه به باران گفتم، روایت ادمها درباره ی مامورهای امنیتی، با چیزهایی که دیدم، نمیخواند..

من این آقای محمد شیرمحمدیان را نمیشناسم.دختر چهارساله اش را هم.هم محله ای یکی از دوستانمان بودهیکی از همین ها که روزهاست توی سرما، توی خیابان بوده.کمتر به خانه شان سرزده.کمتر دخترش را بغل کرده.چون از ته قلبش ایران را دوست داشته و وطنش را برای هم وطن هایش، امن میخواسته.
.دیشب توی گشت، یکی از نوچه های دشمن، با میله آهنی به سرش زده...

.ما تا ابد مدیون منجوق های چشم دختران شهداییم.

همین.

حمیده وثوق@philosophermother

۳:۰۷

thumbnail
دیشب مراسم شهید شیرمحمدیان بود.....

@philosophermother

۱۱:۰۱

thumbnail
undefinedundefinedundefined
چه جوان هایی

@philosophermother

۱۱:۰۲

این شهید، منو یاد تک تک اون رزمنده هایی میندازه که از غروب اطراف چهارراه ما وایمیستن و گاهی میان دم موکب که یه چای بخورن و دوباره برگردن.

۱۱:۰۴

شب جمعه ست و خواستم یاداوری کنم برای واریز صدقاتundefined
که هم به اون مادربزرگ کمک برسونیمهم موعد پول پیش دو خانم سرپرست خانوار رسیده و بدیمهم اینکه هزینه ی درمان یه بیمار عفونی رو بدیمundefined


کارت های خیریه تو کانال,سنجاق شده🪴ممنونم که مثل همیشه دست ما رو تو کمک به ادمها میگیرید

۱۴:۲۰