عکس پروفایل داستان های جالب [ترسناک.فانتزی.ماجراجویی......د
۱۳۹ عضو

داستان های جالب [ترسناک.فانتزی.ماجراجویی......

این بار می‌خواهم تو را به دنیایی ببرم که در آن مرز بین واقعیت و تکنولوژی از بین رفته است. این یک داستان در سبک *علمی-تخیلی (Sci-Fi) است. امیدوارم سفر به آینده برایت جالب باشد! undefinedundefined
---
### آخرین پیام از سیاره‌ی سکوت

در سال ۲۱۴۵، زمین دیگر آن خانه‌ی آبی و سبز سابق نبود. آسمان همیشه با هاله‌ای از خاکستری پوشیده شده بود و انسان‌ها بیشتر وقت خود را در شهرهای زیرزمینی و زیر گنبدهای شیشه‌ای می‌گذراندند. «ایان»، یک مهندس ارشد مخابرات، وظیفه‌ی عجیبی داشت: او مسئول گوش دادن به سیگنال‌هایی بود که از اعماق فضا، از سمت سیاره‌ی «زِفیرا» می‌آمد؛ سیاره‌ای که سال‌ها پیش ادعا شده بود تنها نشانه‌ی حیات در کهکشان است.

مدت‌ها بود که زفیرا فقط سکوت بود. سکوتی که مثل یک دیوار سنگین در گوش‌های ایان سنگینی می‌کرد. اما یک شب، ساعت دقیقاً ۰۳:۱۴ بامداد، چیزی تغییر کرد.

یک فرکانسِ غیرعادی در مانیتور ایان پدیده شد. این یک سیگنال دیجیتال ساده نبود؛ انگار کسی داشت با ضرب‌آهنگِ قلب، روی کابل‌های نوری می‌کوبید. ایان با دستانی لرزان، فرآیند رمزگشایی را شروع کرد. او انتظار داشت دستورات نظامی، کدهای ریاضی پیچیده یا شاید حتی پیام‌هایی از یک تمدن پیشرفته را ببیند.

اما وقتی رمزگشایی تمام شد، آنچه روی صفحه ظاهر شد، تمام باورهای او را تکان داد.

در صفحه، نه کدی بود و نه معادله‌ای؛ فقط یک تصویر بسیار ضعیف و سیاه و سفید از یک
«گل» بود. یک گل ساده، با گلبرگ‌های نرم که در بادِ ملایمی تکان می‌خورد. و زیر تصویر، تنها یک جمله به زبانِ قدیمیِ زمین نوشته شده بود:
«ما فراموش نکردیم. ما فقط منتظر ماندیم تا شما دوباره یاد بگیرید چگونه تماشا کنید.»*

ایان مبهوت ماند. او به مدت ده سال بود که فقط با اعداد و نمودارهای سرد زندگی می‌کرد. او حتی رنگ سبزِ واقعی یک برگ را ندیده بود. او فهمید که این سیگنال، یک پیام سیاسی یا علمی نبود؛ این یک پیامِ «احساسی» بود. موجوداتی در آن سوی کهکشان، در حالی که تمدنی فوق‌پیشرفته داشتند، هنوز هم ارزش یک گل ساده را می‌دانستند.
او به پنجره‌ی شیشه‌ایِ ایستگاه نگاه کرد. آسمان خاکستری بود، اما برای اولین بار، ایان به جای دیدنِ آلودگی، به دنبال ستاره‌ها گشت. او فهمید که تکنولوژی نباید ما را از طبیعت جدا کند، بلکه باید پلی باشد تا دوباره به آن بازگردیم.
ایان نشست و شروع کرد به تایپ کردن. او قرار نبود پاسخ علمی یا فنی بدهد. او شروع کرد به نوشتنِ توصیفِ اولین بار که در کودکی، بوی باران روی خاک خشک را حس کرده بود. او می‌خواست به آن‌ها بگوید که ما هم، شاید هنوز، یادمان نرفته است.

۶۱

۱۱:۵۹