- رمـانِجذابوزیبـای: اسـیراستـٰاد 
›بهقلمبینظـیر: پریماه فـاقدخلـاصه . ژانـر: استـاددانشجـویی، طنز، عاشقـانهواندڪیغمگـین -. تیـزرشخصـیتهـٰایرمان .زاپـاسِڪانال .- پـارتِاولرمان
:- بنـرهاواقعـیهســتندصبـرداشته - @piuutre
۱۴:۲۶
#اسیراستاد
.نگارنده#پریماه .#پارت1 .- - - - - - -روایتگر: مطهره .همون طور که می دویدم به ساعت نگاه کردم، آخ خدا برفنا رفتم، ساعتو! من به تو چی بگم آقاجون آخه؟ الان اگه استاد مثل چی پرتم کنه بیرون من چی کار کنم؟فقط سه روز از دانشگاه اومدنم گذشته ، این دیر اومدنم یعنی از همین اول سال بی نظمی که ازشم به شدت متنفرم .
به در کلاسم که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ضربان قلبمو آروم تر کنم در نیمه باز بود واسه همین یه نگاه اجمالی به داخل کلاس انداختم .
اولین چیز به صندلی استاد نگاه کردم که دیدم یه پسر جوون همون طور که سرش توی گوشیه روش نشسته، دستمو روی قلبم گذاشتم .
آخ خدایا شکرت انگار این دفعه شانسم خوب از آب در اومد استاد نیومده پسره چه راحتم روی صندلی استاد نشسته، چقدر پررو!با حس خوبی که نصیبم شده بود کولم و روی دوشم تنظیم کردم و با سر خوشی وارد کلاس شدم که همهی نگاهها به سمتم چرخید .
با دیدن اون دوتا غزمیت - دوستای خوشگل و انگل جامعه ی خودمو عرض میکنم - به سمتشون رفتم و بلند گفتم: چاکر دوست های خل خودم .
کولم و به سمت محدثه که با تعجب بهم نگاه می کرد پرت کردم و نگاهی به اطراف انداختم .- چرا واسم جا نگرفتید نامردا ؟چقدرم کلاس سکوته .
انگار برای اولین بار کلاسی نصیبم شده که بچه هاش عین خودم آروم و خوبند، دمتون گرم رفقا .
@piuutre@piuutre
به در کلاسم که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ضربان قلبمو آروم تر کنم در نیمه باز بود واسه همین یه نگاه اجمالی به داخل کلاس انداختم .
اولین چیز به صندلی استاد نگاه کردم که دیدم یه پسر جوون همون طور که سرش توی گوشیه روش نشسته، دستمو روی قلبم گذاشتم .
آخ خدایا شکرت انگار این دفعه شانسم خوب از آب در اومد استاد نیومده پسره چه راحتم روی صندلی استاد نشسته، چقدر پررو!با حس خوبی که نصیبم شده بود کولم و روی دوشم تنظیم کردم و با سر خوشی وارد کلاس شدم که همهی نگاهها به سمتم چرخید .
با دیدن اون دوتا غزمیت - دوستای خوشگل و انگل جامعه ی خودمو عرض میکنم - به سمتشون رفتم و بلند گفتم: چاکر دوست های خل خودم .
کولم و به سمت محدثه که با تعجب بهم نگاه می کرد پرت کردم و نگاهی به اطراف انداختم .- چرا واسم جا نگرفتید نامردا ؟چقدرم کلاس سکوته .
انگار برای اولین بار کلاسی نصیبم شده که بچه هاش عین خودم آروم و خوبند، دمتون گرم رفقا .
@piuutre@piuutre
۱۴:۲۸
اسیر استاد.#ᑭᗩᖇT_2.
عطیه با استرس چشم و ابرو واسم اومد که گفتم: چیه؟!بیخیال اون ها شدم و رو به دختر کنار عطیه گفتم: میشه بری یه جای دیگه بشینی؟نمی دونم چرا همه نگاهشون بین منو پشت سرم می چرخید.محدثه سری تکون داد و آروم گفتم: از همین جلسه ی اول بدبخت شدی مطهره.خواستم حرفی بزنم اما صدا ی یه پسر پشت سرم بلند شد: احیانا اینجا در نداره؟
به سمتش چرخیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.
همون پسره ی خوشتیپ پررویی بود که روی صندلی استاد نشسته بود.عجب اخم های جذابی هم داره مامانت فدات شه.
- مگه اینجا در نداره؟مثل خودش دست به سینه گفتم: داره.
- اونوقت مگه کلاس طویله هست که همین جوری سرت و بندازی پایین و بیای تو؟
ـ ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم مبصر داره و خبر ندارم؟یه قدم بهم نزدیک شد.محدثه مانتوم و کشید و آروم گفت: مطهره ایشون..
پسره جدی گفت: خانم موسوی لطفا برید بیرون.
ابروهام بالا پریدند.- شما فامیلی منو از کجا می دونید؟اخم کردم :- نکنه غلدر کلاسید که فکر می کنه همه کار هست؟
ببین پسر جون من تا حالا از پسری نترسیدم که بخوام از شما بترسم، پس لطفا مواظب کاراتون باشید وگرنه گزارش میدم.
ابروهاش بالا پریدند و با حرص خندید.دانشجوها انگار که یه بازی مهیجی و دارند تماشا می کنند سکوت کرده بودند.پسره خوب بهم نزدیک شد و لبشو با زبونش تر کرد.رو به بچه ها گفت: اسم من کیه؟
همه با هم گفتند: مهرداد رادمنش.
⃟
༄@piuutre @piuutre
عطیه با استرس چشم و ابرو واسم اومد که گفتم: چیه؟!بیخیال اون ها شدم و رو به دختر کنار عطیه گفتم: میشه بری یه جای دیگه بشینی؟نمی دونم چرا همه نگاهشون بین منو پشت سرم می چرخید.محدثه سری تکون داد و آروم گفتم: از همین جلسه ی اول بدبخت شدی مطهره.خواستم حرفی بزنم اما صدا ی یه پسر پشت سرم بلند شد: احیانا اینجا در نداره؟
به سمتش چرخیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.
همون پسره ی خوشتیپ پررویی بود که روی صندلی استاد نشسته بود.عجب اخم های جذابی هم داره مامانت فدات شه.
- مگه اینجا در نداره؟مثل خودش دست به سینه گفتم: داره.
- اونوقت مگه کلاس طویله هست که همین جوری سرت و بندازی پایین و بیای تو؟
ـ ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم مبصر داره و خبر ندارم؟یه قدم بهم نزدیک شد.محدثه مانتوم و کشید و آروم گفت: مطهره ایشون..
پسره جدی گفت: خانم موسوی لطفا برید بیرون.
ابروهام بالا پریدند.- شما فامیلی منو از کجا می دونید؟اخم کردم :- نکنه غلدر کلاسید که فکر می کنه همه کار هست؟
ببین پسر جون من تا حالا از پسری نترسیدم که بخوام از شما بترسم، پس لطفا مواظب کاراتون باشید وگرنه گزارش میدم.
ابروهاش بالا پریدند و با حرص خندید.دانشجوها انگار که یه بازی مهیجی و دارند تماشا می کنند سکوت کرده بودند.پسره خوب بهم نزدیک شد و لبشو با زبونش تر کرد.رو به بچه ها گفت: اسم من کیه؟
همه با هم گفتند: مهرداد رادمنش.
۱۴:۲۹
- رمـٰانِزیبـای: اسـیرِاستـٰاد .- بهقـلم: TaLa .- #پـٰارتِ3 .
با شنیدن فامیلش کلافه از کل انداختن با این بشر لب میزنم: اوه، پس شاید فامیل استادید که اینقدر خودتون و بالا میبینین!پسره نمیدونست باید بخنده و یا اخم کنه .بازم بلند لب میزنه: من کیم؟
اینبارم همه باهم لب میزنن: استاد!چشمهام تا اخرین حد ممکن گرد میشن و بهت زده یه قدم عقب میرم و با صدایی که گویا از ته چاه بیرون میومد میگم: چی؟تو صورتم خم میشه و میگه: اوکی شدی خانم پرو؟
هل لب میزنم: دارن شوخی میکنن نه؟به عقب میچرخم و رو به بچههای کلاس بلند لب میزنم: دارید شوخی میکنید؟عطیه با حرکت دست میگه: خاک تو سرت که از همین الان افتادی!
دستمو روی قلبم که تند میزد میذارم و اروم به سمت استاده میچرخم و اولین چیز با قیافهی جدیش رو به رو میشم .جدی لب میزنه: بفرمائید بیرون وقت کلاس و نگیرین خانوم محترم!
با التماس تند لب میزنم: ببخشید به خدا فکر میکردم استادم مسنه، اصلا فکرش و هم نمیکردم کسی که روی اون صندلی نشسته استاد باشه، لطفا لطفا اخراجم نکنید من درسم خیلی برام مهمه، به جدم قسمتون میدم!
دستی به ته ریش مشکیش میکشه که چشمهامو مظلوم میکنم و لب میزنم: استاد، لطفا .
همیشه بابام میگه اگه تو این حالت معصومیت رو نداشتی موقع خرابکاریات میخواستی چیکار بکنی؟ با کمی مکث میچرخه به سمت میزش میره:- خیلی خب برید بشینید، بار اخرتونم باشه!
با خوشحالی لب میزنم: ممنونم استاد، قول میدم بار اخرمه!اروم بشکنی میزنم و میچرخم و کولمو از دست محدثه چنگ میزنم .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
با شنیدن فامیلش کلافه از کل انداختن با این بشر لب میزنم: اوه، پس شاید فامیل استادید که اینقدر خودتون و بالا میبینین!پسره نمیدونست باید بخنده و یا اخم کنه .بازم بلند لب میزنه: من کیم؟
اینبارم همه باهم لب میزنن: استاد!چشمهام تا اخرین حد ممکن گرد میشن و بهت زده یه قدم عقب میرم و با صدایی که گویا از ته چاه بیرون میومد میگم: چی؟تو صورتم خم میشه و میگه: اوکی شدی خانم پرو؟
هل لب میزنم: دارن شوخی میکنن نه؟به عقب میچرخم و رو به بچههای کلاس بلند لب میزنم: دارید شوخی میکنید؟عطیه با حرکت دست میگه: خاک تو سرت که از همین الان افتادی!
دستمو روی قلبم که تند میزد میذارم و اروم به سمت استاده میچرخم و اولین چیز با قیافهی جدیش رو به رو میشم .جدی لب میزنه: بفرمائید بیرون وقت کلاس و نگیرین خانوم محترم!
با التماس تند لب میزنم: ببخشید به خدا فکر میکردم استادم مسنه، اصلا فکرش و هم نمیکردم کسی که روی اون صندلی نشسته استاد باشه، لطفا لطفا اخراجم نکنید من درسم خیلی برام مهمه، به جدم قسمتون میدم!
دستی به ته ریش مشکیش میکشه که چشمهامو مظلوم میکنم و لب میزنم: استاد، لطفا .
همیشه بابام میگه اگه تو این حالت معصومیت رو نداشتی موقع خرابکاریات میخواستی چیکار بکنی؟ با کمی مکث میچرخه به سمت میزش میره:- خیلی خب برید بشینید، بار اخرتونم باشه!
با خوشحالی لب میزنم: ممنونم استاد، قول میدم بار اخرمه!اروم بشکنی میزنم و میچرخم و کولمو از دست محدثه چنگ میزنم .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
۷:۲۸
- رمـٰانِزیبـای: اسـیرِاستـٰاد .- بهقـلم: TaLa .- #پـٰارتِ4 .
هردوشون سری به عنوان تاسف برام تکون میدن که چپ چپ نگاهشون میکنم و به سمت اخرین صندلیهای طرف دخترا که خالی بود میرم و روی یکیش مینشینم .استاد گوشیش و روی میز میذاره و به طرفمون میچرخه و من تو صورتش دقیق میشم .
یه نمه اشنا میزنه! این بشر رو کجا دیدم؟با صداش به خودم میام و مثل ادم مینشینم:- انگار قرار نیست اون چهار نفرم بیان، باید بگم اگه بخوایین از همین اول سال اینطوری غیب کنید بدجور کلاهمون توی هم میره این درس تخصصیه، هم عملی داره و هم تئوری! اگه غیبت کنید قرار نیست بازم عملیه جلسهی قبل رو بهتون بگم، فهمیدین؟
همه با همه میگیم: بله!خوبهای زمزمه میکنه و بعد از توی کیفش لپ تاپی و بیرون میاره و ادامه میده:- این جلسه و جلسهی بعد فعلا تئوری داریم .
یکی از پسرا دستشو بالا میبره و میگه: ببخشید استاد .استاد بهش نگاه میکنه و میگه: بفرمائید .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
هردوشون سری به عنوان تاسف برام تکون میدن که چپ چپ نگاهشون میکنم و به سمت اخرین صندلیهای طرف دخترا که خالی بود میرم و روی یکیش مینشینم .استاد گوشیش و روی میز میذاره و به طرفمون میچرخه و من تو صورتش دقیق میشم .
یه نمه اشنا میزنه! این بشر رو کجا دیدم؟با صداش به خودم میام و مثل ادم مینشینم:- انگار قرار نیست اون چهار نفرم بیان، باید بگم اگه بخوایین از همین اول سال اینطوری غیب کنید بدجور کلاهمون توی هم میره این درس تخصصیه، هم عملی داره و هم تئوری! اگه غیبت کنید قرار نیست بازم عملیه جلسهی قبل رو بهتون بگم، فهمیدین؟
همه با همه میگیم: بله!خوبهای زمزمه میکنه و بعد از توی کیفش لپ تاپی و بیرون میاره و ادامه میده:- این جلسه و جلسهی بعد فعلا تئوری داریم .
یکی از پسرا دستشو بالا میبره و میگه: ببخشید استاد .استاد بهش نگاه میکنه و میگه: بفرمائید .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
۷:۲۸
- رمـٰانِزیبـای: اسـیرِاستـٰاد .- بهقـلم: TaLa .- #پـٰارتِ5 .
پسره مکثی میکنه و بعد از استاد میپرسه: کارگاه کامپیوتر که تو خود دانشگاهه؟ نه؟استاده که سری تکون میده و لب میزنه: بله .با شنیدن این حرف ناخوداگاه ذوقی سراسر وجودمو فرا میگیره...وایی خدا بالاخره دارم به ارزوم میرسم انیمیشن سازی، رشتهی مورد علاقم!
یعنی خدایا روزی میرسه که بتونم یه شرکت تبلیغاتی خفن بزنم؟ این بزرگترین ارزومه! * از بین مطالبی که استاد میگه مهمهاشو یادداشت میکنم و بعد نوشتن بعضی از مطالب؛سر بلند میکنم که به تخته نگاه کنم اما نگاهم به استاد میخوره که میبینم موشکافانه داره بهم نگاه میکنه .
مثل خودش به چشمهای مشکیش زل میزنم .به خدا من این بشر و یه جا دیدم!یه پلک میزنه و با اخم نگاهش و ازم میگیره .دستی به صورتم میکشم و نگاهمو به میز میدوزم و به این فکر میکنم که کجا دیدمش .
بازم بهش نگاه میکنم که میبینم بازم داره بهم نگاه میکنه، اینبار اخمی میکنم .انگار منم برای اون اشنام!ماژیکش و روی میز میذاره و بلند میشه و دستی به کت مشکیای که به لطف هیکل ورزیدهاش خوب تو تنش نشسته بود میکشه...𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
پسره مکثی میکنه و بعد از استاد میپرسه: کارگاه کامپیوتر که تو خود دانشگاهه؟ نه؟استاده که سری تکون میده و لب میزنه: بله .با شنیدن این حرف ناخوداگاه ذوقی سراسر وجودمو فرا میگیره...وایی خدا بالاخره دارم به ارزوم میرسم انیمیشن سازی، رشتهی مورد علاقم!
یعنی خدایا روزی میرسه که بتونم یه شرکت تبلیغاتی خفن بزنم؟ این بزرگترین ارزومه! * از بین مطالبی که استاد میگه مهمهاشو یادداشت میکنم و بعد نوشتن بعضی از مطالب؛سر بلند میکنم که به تخته نگاه کنم اما نگاهم به استاد میخوره که میبینم موشکافانه داره بهم نگاه میکنه .
مثل خودش به چشمهای مشکیش زل میزنم .به خدا من این بشر و یه جا دیدم!یه پلک میزنه و با اخم نگاهش و ازم میگیره .دستی به صورتم میکشم و نگاهمو به میز میدوزم و به این فکر میکنم که کجا دیدمش .
بازم بهش نگاه میکنم که میبینم بازم داره بهم نگاه میکنه، اینبار اخمی میکنم .انگار منم برای اون اشنام!ماژیکش و روی میز میذاره و بلند میشه و دستی به کت مشکیای که به لطف هیکل ورزیدهاش خوب تو تنش نشسته بود میکشه...𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
۷:۲۸
- رمـٰانِزیبـای: اسـیرِاستـٰاد .- بهقـلم: TaLa .- #پـٰارتِ6 .ولی خداییش هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه استاد جوون به تورم بخوره، میگفتم همهی اینا واسه رمان هاست نه واقعیت به دخترا نگاه میکنم؛بعضیهاشون درست مثل اینکه چشم هاشون شبیه قلب شده باشه بهش نگاه میکردن که خندم گرفت .
یعنی خاک تو اون سرتون که اینقدر پسر ندیدهاید!استاد دستهاشو داخل جیب شلوارش میبره و میگه: کسی سوالی داره؟یکی از دخترا با ناز میپرسه: میتونم چندتا سوال شخصی ازتون بپرسم استاد؟برخلاف اینکه فکر میکردم الان با اخم و مغروریت میگه نه لب زد: بپرسید .
ابروهام بالا میپرن و دختره پرو میپرسه:دختره: چند سالتونه؟بدون مکث جواب دختره رو میده: بیست و نه .
اینبار دیگه واقعا تعجب میکنم، بیست و نه؟ اصلا بهش نمیخوره! بیش از حد خوب مونده .یکی از دخترا با تعجب میگه: واقعا؟ اصلا بهتون نمیخوره!
با صدای محدثه پوفی میکشم .الان امار جد در جدشو بیرون میکشه!- می تونم بپرسم چرا استادی و انتخاب کردین؟
جواب محدثه رو بعد از مکثی میده: علاقمه! از بچگی عاشق این بودم که هر چیو یاد میگیرم به یکی یاد بدم، استاد بودن یه جور سرگرمیه واسم!واو چه پسر خوبی! خوشمان امد .
محدثست که میپرسه: یعنی به جز استادی شغل دیگهای هم دارین؟عطیه رو میبینم که آرنجش و تو پهلوی محدثه میکوبه و اونم چشم غرهای بهش میره .
- بله دارم!
محدثه از این نمیره و میگه: می تونم...نمیزارم حرفشو کامل کنه و اینبار من بلند با حرص میگم: لطفا ساکت شو محدثه جان، اخه مگه فضولی تو؟
یه دفعه کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
یعنی خاک تو اون سرتون که اینقدر پسر ندیدهاید!استاد دستهاشو داخل جیب شلوارش میبره و میگه: کسی سوالی داره؟یکی از دخترا با ناز میپرسه: میتونم چندتا سوال شخصی ازتون بپرسم استاد؟برخلاف اینکه فکر میکردم الان با اخم و مغروریت میگه نه لب زد: بپرسید .
ابروهام بالا میپرن و دختره پرو میپرسه:دختره: چند سالتونه؟بدون مکث جواب دختره رو میده: بیست و نه .
اینبار دیگه واقعا تعجب میکنم، بیست و نه؟ اصلا بهش نمیخوره! بیش از حد خوب مونده .یکی از دخترا با تعجب میگه: واقعا؟ اصلا بهتون نمیخوره!
با صدای محدثه پوفی میکشم .الان امار جد در جدشو بیرون میکشه!- می تونم بپرسم چرا استادی و انتخاب کردین؟
جواب محدثه رو بعد از مکثی میده: علاقمه! از بچگی عاشق این بودم که هر چیو یاد میگیرم به یکی یاد بدم، استاد بودن یه جور سرگرمیه واسم!واو چه پسر خوبی! خوشمان امد .
محدثست که میپرسه: یعنی به جز استادی شغل دیگهای هم دارین؟عطیه رو میبینم که آرنجش و تو پهلوی محدثه میکوبه و اونم چشم غرهای بهش میره .
- بله دارم!
محدثه از این نمیره و میگه: می تونم...نمیزارم حرفشو کامل کنه و اینبار من بلند با حرص میگم: لطفا ساکت شو محدثه جان، اخه مگه فضولی تو؟
یه دفعه کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد .𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
۷:۲۹
اسیر استاد.#ᑭᗩᖇT_7.
وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین. با اشاره ی دست گفتم: بشین سرجات تا... با صدای خندون استاد ساکت شدم.- دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمی خواستم بهتون جواب نمی دادم.محو چهره ی خندونش شدم.چقدر با نمکه، خدا برای مادرش نگهش داره.محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟
استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیکتر شد.- خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید!محدثه با ناز که از حق نگذرم صداشو به شدت جذاب می کرد گفت: استاد، لطفا بگید دیگهاستاد با خنده گفت: ببخشید، اینو دیگه نمی تونم بگمبشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد.رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول نباشی.
از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو نپختم خودت باید بپزی میفهمی. پسرا کشیده گفتند: او!
عطیه دستشو گرفت و نالید: محدثه جونم من که چیزی نگفتم اون بیشعور ضایت کرد.صدای خنده تو کلاس پیچید.محدثه: تو غصه نخور عشقم، هوای تو رو دارم.
با خنده گفتم: کسی مشتاق خوردن غذاهای بدمزت نیست عزیزم.محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دستهاشو بالابرد و با خنده گفت: دیگه بسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه ی درس.
محدثه چشم غرهای که به لطف اون چشمهای قهوهای خیلی روشنش ترسناک می شد رفت و نشست.با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم.
وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین. با اشاره ی دست گفتم: بشین سرجات تا... با صدای خندون استاد ساکت شدم.- دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمی خواستم بهتون جواب نمی دادم.محو چهره ی خندونش شدم.چقدر با نمکه، خدا برای مادرش نگهش داره.محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟
استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیکتر شد.- خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید!محدثه با ناز که از حق نگذرم صداشو به شدت جذاب می کرد گفت: استاد، لطفا بگید دیگهاستاد با خنده گفت: ببخشید، اینو دیگه نمی تونم بگمبشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد.رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول نباشی.
از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو نپختم خودت باید بپزی میفهمی. پسرا کشیده گفتند: او!
عطیه دستشو گرفت و نالید: محدثه جونم من که چیزی نگفتم اون بیشعور ضایت کرد.صدای خنده تو کلاس پیچید.محدثه: تو غصه نخور عشقم، هوای تو رو دارم.
با خنده گفتم: کسی مشتاق خوردن غذاهای بدمزت نیست عزیزم.محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دستهاشو بالابرد و با خنده گفت: دیگه بسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه ی درس.
محدثه چشم غرهای که به لطف اون چشمهای قهوهای خیلی روشنش ترسناک می شد رفت و نشست.با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم.
۷:۲۹