عکس پروفایل آرزو استایل(تولیدی شب ناز)آ
۲۰۱ عضو

آرزو استایل(تولیدی شب ناز)

تولیدی شب ناز با مدیریت جناب آقای نورافشار وسالها تجربه درزمینه تولید پوشاک زنانه،مردانه،طراحی الگو و برش در خدمت شما عزیزان هستتوضیحات و ثبت سفارش@arezooshowشماره تماس09127172095
آرزو استایل(تولیدی شب ناز)
⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂ #اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ #پارت ۳۱۳-۳۱۴-۳۱۵-۳۱۶ _مادر برو شوهرتو صدا کن اونم بیاد خواهر اصغر و یه زن جوون دیگه که نمیشناختمش هم گفتن _آره بگین آهیر خان هم بیاد غریبه که نیست برادر دوماده رو به مادر اصغر چشمی گفتم و رفتم پایین.. پشت در وایسادم و یکی از بچه ها رو صدا زدم و آهیر رو نشونش دادم و گفتم بدو به اون آقا بگو کارش دارم.. بچه سریع دوید پیش آهیر و چیزی بهش گفت و اونم سمت من نگاهی کرد و از جاش بلند شد و اومد.. ‌کمی بیشتر عقبگرد کردم طرف پله ها که مردها نبیننم و آهیر هم اومد پای پله ها و نگاهی به سرتا پام کرد و گفت _به به افرا خانم.. مشکی چقدر بهت میاد _مرسی.. توام چه قشنگ رقصیدی آقا خندید و گفت _مگه تو دیدی؟ _بعله.. از پشت پنجره نگات کردم _نتونستم به اصغر نه بگم.. توام که همش حواست به منه دیگه _نخیر.. پروانه به زور دستمو کشید برد لب پنجره با خنده گفت _باشه باور کردم.. چی شده صدام زدی؟ _اصغر و مادرش گفتن توام بیای باال _من تو مجلس زنونه چیکار دارم؟.. اصغر دوماده من چیکاره حسنم؟ _بعضی از خانما خصوصا دعوتت کردن.. درخواست زیاده که مجلسشون رو منور کنی _بیخود کردن بعضی خانما.. تو چطوری؟.. خوش میگذره؟ _آره خیلی، عروسی قشنگیه.. پس نمیای؟ _نه تو برو _باشه برگشتم که از پله ها برم بالا که صدام زد.. _افرا برگشتم نگاهش کردم و گفتم _بله؟ _بیا دوباره رفتم پیشش و گفتم _هان؟ نگاهی به لباسم کرد و آروم گفت _شالتو بردار لباستو ببینم منی که همیشه پررو و بی حیا بودم و تا چند وقت پیش با پسرها و خودِ آهیر شوخی های پسرونه میکردم، چم شده بود که مثل دخترای خجالتی سرخ و سفید شدم و شالمو از روی شونه هام برداشتم.. یقه ی دلبری شکل پیراهن، حسابی باز بود و از شونه هام تا خط سینه ها م دیده میشد.. عمیق و طولانی نگاهم کردم و با همون لبخندش که دلمو میبرد گفت _حالا برو تو چشمای طوسی آبی خوشگلش خیره شدم و گفتم _باشه.. برم هردومون سر جامون مونده بودیم و تابلو بود که نه اون میخواد بره، نه من.. با اینکه تو یه خونه باهم زندگی میکردیم ولی سیر نمیشدم ازش و نمیخواستم هیچ جا ازش جدا بشم بدون حرف به هم نگاه میکردیم و تو عالم خودمون بودیم که صدای مردی از بیرون اومد که گفت یاالله.. میخواست بیاد توی راه پله، و آهیر سریع شالم رو از دستم گرفت و انداخت روی موهام و شونه هام.. از غیرتی شدنش دلم غنج زد و بهش خندیدم که آروم گفت _برو بالا بی صدا لب زدم _رفتم و در حالیکه نگاهم بهش بود پله هارو رفتم بالا و اونم دستاش توی جیب هاش تا آخر پله ها با نگاهش بدرقه م کرد تا اینکه رفتم توی پذیرایی پیش همه.. اصغر و پروانه وسط بودن و میرقصیدن و ما دورشون دست میزدیم و پول و نقل روی سرشون میریختیم.. خودم تو اون جمع بودم ولی دلم توی حیاط پیش آهیر بود.. عشقش توی قلبم هر روز بیشتر میشد و من نمیدونستم آخر این حس قوی و یکطرفه ی من چه خواهد شد.. تا ساعت ۲ شب عروسی طول کشید و آخر شب با بوق بوق و شلوغی، عروس و دوماد رو بردیم خونه ی خودشون و براشون آرزوی خوشبختی کردیم و ۴ صبح بود که خسته و کوفته برگشتیم خونه.. روزها بود که بخاطر عروسی خسته بودم و وقتی رسیدیم خونه پای پله ها وایسادم و گفتم _اوففف با این کفشا نمیتونم برم بالا و کفشامو درآوردم و دامن لباسمو توی دستم جمع کردم و خواستم پامو بزارم روی پله که آهیر از پشت ب.غلم کرد! هینی کشیدم و خودمو تو ب.غلش جمع کردم.. _من میبرم @pooshakeshabnaz
*⁂᯽-------•undefined•-------᯽⁂#اِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ۳۱۷-۳۱۸-۳۱۹-۳۲۰_نمیخواد خودم میرم بزارم زمین کمرت درد میگیره_وزنی نداری که.. من موندم تو اینهمه چیز میزو کجات میخوری که چاق نمیشی_بیشعور من قد یه گنجیشک غذا میخورممحکمتر منو تو بغلش گرفت و گفت_۲۲ سالته اسم حیوونا رو هنو یاد نگرفتی.. گنجیشک نه، فکر کنم منظورت فیلهموهاشو کشیدم و گفتم_خیلی بی ادبی که به یه خانم ظریف میگی فیلدر حالیکه پله ها رو میرفت بالا ، دستشو که تو گودی زانوهام بود محکم کرد و تو پاگرد پله ها نفسی گرفت و گفت_خانم ظریف کفشاتو کردی تو حلقمکفشامو که تو دستم گرفته بودم و دستامو روی شونه های آهیر گذاشته بودم از کنار دهنش دور کردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم_اصغر به من میگه متعلقه ی آهیر خانسر جاش مکثی کرد و بدون حرفی خیره شد بهم.. نمیدونم چرا یهو اون حرفو زدم..چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم و بلاخره آهیر لبخند زورکیزد و گفت_از کلمات قرن حجری اصغرهنه اون از تعلق داشتن و نداشتن من به خودش حرفی زد، و نه من گفتم که متعلق به اون هستم یا نیستم..ولی نگاههای آهیر هم مثل من نشون میداد که از حرف اصغر خوشش اومده..گاهی کورسوی امیدی توی قلبم روشن میشد و فکر میکردم که انگار آهیر هم منو دوست داره.. الان هم یکی از اون مواقع بود و دستامو انداختم دور گردنش و سرمو به سینه ش تکیه دادم..خستگی بهونه ی خوبی بود که هر چی میتونستم بهش نزدیکتر باشم و ضربان قلبش رو زیر گوشم حس کنم..اونم محکمتر منو به خودش چسبوند و گفت_سفت بگیر منو نیفتی میخوام کلیدو از جیبم دربیارمچی از این بهتر؟.. مثل کوآالا بهش چسبیدم و اونم درو باز کرد و دستاشو محکم دورم حصار کرد..
بوی خوش تنش قشنگترین بوی دنیا بود و دلم میخواست بینیمو تو سینه ش فرو کنم و عمیق بو بکشم..وارد خونه شدیم و با لبخند نگاهی بهم کرد و گفت_پیشی خوابالو بزارمت زمین یا ببرمت تو اتاق؟دلم خواست بگم ببر روی تختم، خودتم بخواب پیشم!ولی مگه میشد بگم.. لعنت به آهیر که یه بار گفته بود از دخترای قشنگ و ل.وند خوشش میاد و این حرفش همیشه توی ذهن من بود و فکر میکردم محاله منو بپسنده و حسی بهم داشته باشه..همین هم باعث میشد حسم رو بهش نشون ندم و مخفی کنم.._ببر رو تخ.تم از خستگی جون ندارمتا اتاقم منو تو بغلش برد و گذاشت روی تخت و با لحن تخسی گفت_میخوای لباساتم برات عوض کنم تو خواب؟چشمام که خودمو به خوابالودگی زده بودم با این حرفش یهو گرد شد و صاف روی تخت نشستم..بلند خندید و گفت_چی شد خوابت پرید؟دستمو خونده بود لامصب.. الکی خمیازه کشیدم و گفتم_نخیر خودم لباسمو عوض میکنم برو بیرون_تعارف نکنا.. الاقل بزار زیپ پیرهنتو بکشم پایین_گمشو تو اتاق خودت لطفاخندید و از اتاقم رفت بیرون و گفت_بیا و خوبی کنلباسامو عوض کردم و بدون پاک کردن آرایشم روی تخت افتادم و با فکر آهیر به خواب رفتم…………………………….آهیر لباس پوشیده بود و گفت که میره دیدن سالار و از اونجا هم میره آموزشگاه و دیر میاد..۱۰ روز از ارائه ی درخواست دوممون به کمیسیون قوه ی قضاییه گذشته بود و من روزشماری میکردم تا ۱۵ روز بشه و نتیجه مشخص بشه..خیلی هیجان‌زده بودم و بجز گیتی، دختر سالار، با هیچ کس نمیتونستم در این مورد حرف بزنم و اونم از هولش هر روز به من زنگ میزد و میگفت از استرس دارم میمیرم..@pooshakeshabnaz
undefined۱۷
undefined۴
undefined۴

۹۴

۱۹:۳۲