بله | کانال تعهد...!🤏🏻🩵
عکس پروفایل تعهد...!🤏🏻🩵ت

تعهد...!🤏🏻🩵

۹۶۶عضو
نوناpart.5
undefined🩸undefined🩸undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸undefined🩸undefined🩸
undefined🩸undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸undefined🩸
undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸
undefined🩸
🩸منتظر بودم چیز غیرعادی ببینم اما برعکس یه ادم معمولی بود البته هیکلش دو برابرمن بودو چهره به شدت خشنی داشت نگاهمو کشیدم سمت چشماش که ابروهام باالپرید....برعکس چهره خشن و جدیش چماش خیلی مهربون بودو طور خاصی نگام میکرداحساس کردم از قیافم خندش گرفت چون گوشه لبش یکم باال رفت....با صداش به خودم اومدمو یکم خجالت کشیدم....برای دید زدن وقت زیاده جوجه کوچولو االن باید بریم....با این حرفش سرمو که تا اون موقع پایین بود سریع باال اوردمو با ترس کمی عقبرفتم اب دهنمو قورت دادمو لرزون گفتم....ب...بریم؟....کجا؟.....من حتی شمارو نمی شناسم.....من حتی نمیدونم اینا واقعیه یانه؟دوباره اشکام راه افتادو تنم شروع کرد به لرزیدن اون مرد با چشمای مهربونش بهمنگاه کردو اروم و با لحن خاصی گفت....نترس جوجه کوچولو تا وقتی من هستم نترس حاالم باید بریم تا دیر نشدهبینیمو باال کشیدمو ناخوداگاه گفتمبه من نگو جوجه کوچولو من اسم دارم اسمم نوناست.....لبخندش بزرگتر شدو با یه قدم بهم چسپیدو اروم زمزمه کرد...تو همیشه برای من جوجه کوچولو میمونی خوشگله....چشمام ازین گشادتر نمیشد این کیه چرا انقدر باهام راحته انگار چند ساله منومیشناسه خواستم چیزی بهش بگم که چشمم به جسم پر خون عموم افتاد دوبارهدلم پر از غم شد برای عموی نازنینم و چشمام شروع به باریدن کردن....اون مرد عضله ایی متوجه نگاهم شدو با تاسف سرشو تکون دادو حینی که به عمومنگاه میکرد محزون گفت....بهش هشدار داده بودم....باید تورو بر میگردوند به جایی که متعلق بهشی پیرمردلجبازاز حرفاش سردر نمیاوردم و این همه ابهام داشت مغزمو منفجر میکرد مرد دستم وگرفت و دنبال خودش کشید و وسط پذیرایی ایستاد از حرکت یهویش خشکم زدهبود ....دست تو جیبش کردو گوی شیشه ایی دراورد بهم نگاه کردو گفت ....با این دنیا خداحافظی کن برای همیشه....با این حرفش به خودم لرزیدم و تا اومدم واکنشی نشون بدم گوی رو پرت کرد جلویپامون و با شکستنش گردبادی به وجود اومدو مارو بلعید جیغ بلندی کشیدمو کامالغریزی بازوی سفت اون مرد رو چنگ زدم با این کارم منو محکم کشید تو بغلش و بهخاطر صدای بلند باد فریاد زد .....منو محکم نگه دار جوجه کوچولو....و من میون اون همه اتفاق یه گوشه از مغزم به خاطر مدام خطاب کردنم به اسم جوجهکوچولو حرص میخوردمنمیدونم چقدر طول کشید و چقدر داخل اون گردباد چرخیدیم تا اینکه نرم رویزمین نرمی فرود اومدیمهنوزم جرعت نمیکردم از اون پسر جدا شم و محکم بهش چسپیده بودم

۲۰:۲۴

نوناpart.
undefined🩸undefined🩸undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸undefined🩸undefined🩸
undefined🩸undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸undefined🩸
undefined🩸undefined🩸
🩸undefined🩸
undefined🩸
🩸بازوشو گرفته بودمو صورتمو بهش فشار میدادم نمیدونم چرا ولی عجیب اون لحظهدلم میخواست تا ابد تو اغوش این مرد غریبه بمونم دستشو گذاشت رو کمرمو نوازشمکرد و کنار گوشم با مهربونی گفت....دیگه تموم شد کوچولو میتونی چشمات و باز کنی....با این حرفش اروم سرم و بلند کردم و به چشمای مهربونش نگاه کردم....چرا....چرااین مرد ازم مراقبت میکنن....چرا انقدر چشاش مهربونه....چرا یه جور خاصی نگاممیکنه...با نفس صداداری که کشیدو هرمش به صورتم خورد به خودم اومدم انگار کالفه بود یانه انگار یه غمی تو چشاش بود منو اروم از خودش جدا کرد و موهامو که تو صورتمپخش بود رو کنار زد....معذب شدمو خودمو اروم از بغلش کشیدم بیرون برای فرار از اون نگاه عجیب وسوزانش به اطراف نگاه کردم که دهنم باز موندو نزدیک بود پس بیفتم خدای منباورم نمیشد ما توی یه صحرای پراز شن بودیم....تا چشم کار میکرد شن بودو شن پس دلیل اون فرود نرممون وجود اون شنا بود ابدهنم و قورت دادم و سعی کردم ذهنم و متمرکز کنم رو به اون مرد لب زدممن.....من خوابم مگه نه؟.....یا شایدم مریض شدم...اره همینه احتماال کار اونساندویچیه که خوردم حتما مسموم بوده االنم من بیمارستانم و این توهمات تاثیراتداروهاست....تند تند با خودم حرف میزدم و سعی داشتم این اتفاقات و توجیح کنم که اون مرددستشو دو طرف صورتم گذاشت و تکونم داد و با صدای جدی گفت....هی....هی جوجه کوچولو به من نگاه کن تو نه مریضی نه خواب میبینی اینا همشواقعیته تو متعلق به اون دنیا نبودی تو باید اینجا باشی این تقدیر توئه ....زول زده بودم تو چشماش چرا وقتی گفت این تقدیرمه انقدر لحنش غمگین بود باشصتش اشکی که رو گونم بود رو پاک کرد مسخ شده لب زدم....تو کی هستی؟.....چرا منو نجات دادی؟لبخندی زدو اونم اروم لب زد....من محافظ تو هستم و وظیفم اینه که سالم برسونمت به شهر سپید....ابروهام دوباره و دوباره باال پرید مخافظ؟......شهر سپید؟مثل اینکه فهمید چیزی نفهمیدم چون حینی که بلند میشد دست منم گرفت ومجبورم کرد بایستم و در حالی که به سمت نامعلومی منو دنبال خودش میکشیدگفت....بیا باید قبل اینکه شب بشه پناهگاهی پیدا کنیم اونجا همه چیز و برات توضیح میدمبعد مکثی کردو با جدیتی که اصال به طرز حرف زدنش نمیومد گفت....باشه جوجه کوچولو؟ناخودآگاه اخمی کردم و دستم و از تو دستش بیرون کشیدم و سریعتر شروع کردمبه راه رفتن که صدای تک خنده مردونش رو شنیدم و بیشتر حرص خوردمدیگه جونی تو تنم نمونده بود نزدیک سه ساعت بود بی وقفه تو این صحرای بی اب وعلف بی هدف راه میرفتیم اون مرد جلوتر از من راه میرفت به لباسش دقت کردم....یه جلیقه پوشیده بود که رنگش مشکی بودو جنسش انگار کتون بود شلوارشم دقیقاهمین رنگی بود کفشش یک نیم بوت بود میشه گفت تیپش عالی بودنگاهی به سرو وضع خودم کردم یه تیشرت سفید که االن دیگه ازون سفیدی خبرینبود و پر بود از گردو خاک و یه شلوار گرمکن کرم رنگ که مچ دار بودو با دمپاییروفرشی....به معنای واقعی کلمه داغون بودم افتاب تندو تیز اسمونم این داغونی رو بیشترمیکرد گلوی خشک شدمو دست کشیدمو نالیدم....هی....اقا.....من خستم .....تشنمه اب میخواماون مرد وایستادو برگشت سمتم و خیلی بی ربط گفت....حامی....ابروهام باال دادم و متعجب گفتم....چی؟...لبخندی زدو گفت....اسمم هی اقا نیست اسمم حامی

۲۰:۲۶

مرسی از ری اکت بالا

۲۰:۲۶

تعهد...!🤏🏻🩵
برای خواندن رمان، روی ایموجی های زیر کلیک کنید. #part.97 رمان "تعهّد"✨🦋✨🦋✨ 🦋✨🦋✨🦋 ✨🦋✨🦋✨ 🦋✨🦋✨🦋
تعهد
part.98
بلاخره کلاس کریمی هم تموم شدو اون روزم اتفاق خاصی نیفتاد
هرروز به موعد عقد نزدیکتر میشدیم دلشوره های من بیشتر میشد
صبح با کسالت از خواب بیدار شدم امروز باید بصورت جدی راه‌حلی پیدا میکردم
زانوی غم به بغل نشسته گنج تخت که یکی در زد ـکیه؟ - منم - بفرما مامان درو باز کرد و وارد شد با لبخندی که با دیدین وضعیتم از بین رفت اروم گفت بیا صبحونه دخترم - مامان حال ندارم - ولی دلیل نمیشه که گشنه بمونی،با نشستن و غصه خوردن که چیزی حل نمیشه نگاهی پر از خواهش بهش انداختم و : گفتم باشهبلند شدم درسته با نشستن و غصه خوردن که چیزی حل نمیشه باید تلاش کنم و ی راهی پیدا کنم اول راهی دستشویی شدم ...بعد صبحونه باید به ساسان زنگ‌بزنم شاید اگه اونو منصرف کنم بابا هم دست بکشهاره اینطوری خیلی اسونتر میشهاما ساسان راضی میشه! یا نه ،واقعا نمیدونم گیج شدمصبحونه در سکوتی کامل با چهرهای متفکر خورده شد و هرکی برگشت یه جای اولش ..همینکه به اناق رسیدم سریع شماره‌ای ساسان رو گرفتم باید باهاش حرف میزدم

۲۱:۳۰

خب بروبچ چنل
قراره چالش داشته باشیم
چالش سین زنی داشته باشیم
جایزه برنده: undefinedundefinedundefined

۱۵:۵۵

یدونه عکس:اسم: سن : شهر:دلخواه :

۱۵:۵۶

مال هرکی بیشتر سین بخوره برنده جایزه میشه تا یکشنبه همین ساعت فرصت دارید ایدی : Admin_404

۱۶:۱۵

thumbnail

۱۶:۳۳

thumbnail
در این قسمت ایدی ادمین رو سرج کنید تابراتون میاره تا ارسال کنید

۱۶:۳۳

تعهد...!🤏🏻🩵
تعهد part.98 بلاخره کلاس کریمی هم تموم شدو اون روزم اتفاق خاصی نیفتاد هرروز به موعد عقد نزدیکتر میشدیم دلشوره های من بیشتر میشد صبح با کسالت از خواب بیدار شدم امروز باید بصورت جدی راه‌حلی پیدا میکردم زانوی غم به بغل نشسته گنج تخت که یکی در زد ـکیه؟ - منم - بفرما مامان درو باز کرد و وارد شد با لبخندی که با دیدین وضعیتم از بین رفت اروم گفت بیا صبحونه دخترم - مامان حال ندارم - ولی دلیل نمیشه که گشنه بمونی،با نشستن و غصه خوردن که چیزی حل نمیشه نگاهی پر از خواهش بهش انداختم و : گفتم باشه بلند شدم درسته با نشستن و غصه خوردن که چیزی حل نمیشه باید تلاش کنم و ی راهی پیدا کنم اول راهی دستشویی شدم ... بعد صبحونه باید به ساسان زنگ‌بزنم شاید اگه اونو منصرف کنم بابا هم دست بکشه اره اینطوری خیلی اسونتر میشه اما ساسان راضی میشه! یا نه ،واقعا نمیدونم گیج شدم صبحونه در سکوتی کامل با چهرهای متفکر خورده شد و هرکی برگشت یه جای اولش .. همینکه به اناق رسیدم سریع شماره‌ای ساسان رو گرفتم باید باهاش حرف میزدم
تعهد
part 99
بعد از چند بوق بلاخره جواب داد
- به سلام خانم دکتر چیشده که یاد ما افتادی !؟
حقم داشت اخه بعد از قرار عقد چندان روی خوشی بهش نشون نداده بودم
- جانم چیزی میخواستی بگی
مثل همیشه مهربون بود
+ اره راستش به کمکت نیاز دارم
- تو جونمم بخوای بهت میدم شیما کمک که چیزی نیست
از این همه مهربونیش بغضم گرفت اخه چطور می‌تونستم بهش بگم از اون طرف هم
بدون کامران نمیتونستم من همیشه مدیون ساسان میدونم ولی دلیل نمیشه که
بخاطرش آیندمو با یکی زندگی کنم و به یکی دیگه فکر کنم
- شیما چیزی شده، اتفاقی افتاده
+باید حضوری بهت بگم، عصر میتونی بیای کافه؟
- اره حتما ساعت 4 اماده باش میام دنبالت
+ باشه فعلا
-مراقب خودت باش
باید نقشمو به کامرانم میگفتم، رفتم داخل پیاما دیدم که پیام داده اولتر حالمو
پرسیده، دلم از این همه حواس جعمیش ضعف رفت

۱۸:۱۴

thumbnail
اسم: ماندگاری رفاقتسن : بینهایتشهر:قلب‌هادلخواه : خرابتم رفیقundefinedundefined
شرکت کننده شماره 1https://ble.ir/profayelblochy1

۱۸:۱۵

تعهد...!🤏🏻🩵
undefined #عکس‌نوشته
thumbnail
افرادی رو انتخاب کن
که برای سلامت روانت مفید باشن

۱۸:۱۹

با ری اکشن فقط خستگی از تنم در میره چیزی به من نمی‌رسه

۱۷:۳۱

باز من امدم

۱۹:۵۹

های گایز

۱۲:۲۸

چطورینن

۱۲:۲۸

اصلا کسی مونده؟

۱۲:۲۸

thumbnail

۱۲:۲۹

thumbnail

۱۲:۳۰

اوم شبتون بخیر undefined

۲۰:۱۱