عکس پروفایل ققنوسق
۱.۳ هزار عضو

ققنوس

‎*ققنوس*، روایت‌های واقعی از مادران گروه بهشت مادرانه است؛ مادرانی که فرزندانی با نیاز ویژه دارند.
undefinedایتا | | بلهundefined
ارتباط با ادمینundefined‎@hezar_omid @n_rasta
thumbnail
گره‌ی روسری‌ام را سفت کردم و سعی کردم صاف و صوف راه بروم. قبلا موهای علیرضا را با ژل غسل داده بودم و حسابی به تیپش رسیده بودم‌. هر سه عطر زده و مرتب و آماده بودیم. نمی‌دانم چرا، ولی فکر میکردم اگر خوش تیپ‌تر و مرتب‌تر باشیم، احتمال قبولی هم به همان اندازه بالاتر می‌رود. با هر قدمی که نزدیک می‌شدیم هر تپش قلبم زودتر جایش را به قبلی می‌داد‌. سرم داغ شده بود؛ و بزرگ‌! احساس می‌کردم جریان خونی که از پیشانی به پشت سر و بعد به شقیقه‌ها و چشم‌هایم در حرکت است، برای همه قابل دیدن است. خانم جوانی که همراه با دخترش جلوی در بود گفت:"زود برو توو...دارن میبندن!"پرسیدم: "چرا؟"جواب داد: "زدن..."دیگر معطل پرسش و پاسخ من نماند و سوار ماشین شد و با دخترش تقریبا پا به فرار گذاشت!زدن؟ چه کسی را؟ کجا را؟ضربان قلبم شدید‌تر شد. به علیرضا نگاه کردم، به در ورودی پایگاهی که قرار بود آزمون گرفته شود و به آدم‌هایی که همه با عجله از آنجا بیرون می‌آمدند. بی‌توجه به آنچه که شنیده بودم و می‌دیدم، دست علیرضا را گرفتم و گفتم: "بیا مامان...بریم توو..."خیلی مودبانه و با صدایی رسا سلام کردم و گفتم: "برای آزمون سنجش آمده‌ایم. نوبتمان امروز بوده." مرد جوانی که مسئول وارد کردن اسم‌ها در سیستم بود با اکراه و دودِلی گفت: "شناسنامه" و نگاهی به خانمی که بعدا متوجه شدم خانم جلالیست انداخت و پرسید: "آزمون میگیرید؟"خانم جلالی که از تمام چهره و حرکاتش تشویش و ترس نمایان بود گفت: "نه...دیگه بسه...مام ببندیم بریم...بچه‌هام...بچه‌هام مدرسه‌ند..."
ما و دو خانواده‌ی دیگر در سالن انتظار مرکز بودیم. پدر دخترِ کم‌رویی که موهایش را حتما مادرش برایش بافته بود، به آقای جوان گفت: "حالا فعلا که چیزی نشده...آزمون این چند نفری که اینجا هستن رو بگیرید بعد تعطیل کنید...".من هم که زندگی‌ام به این آزمون و نتیجه‌اش بستگی داشت سریع و در ادامه‌ی حرفِ آن آقا گفتم: "بله دیگه...حالا که ما اینجا هستیم حداقل کار این چند نفر رو انجام بدید که دیگه ما دوباره مجبور نشیم بیاییم.." و آن خانواده‌ی دیگر هم ما را همراهی کردند و علیرغم غر زدن‌های خانم جلالی و دو خانمِ ممتحنِ دیگر که حالا از اتاق‌هایشان بیرون آمده بودند و آن‌ها هم نگران و پریشان بودند، شناسنامه‌ی علیرضا دریافت شد و نشستیم تا نوبتمان شود.
بوم...
صدا نزدیک بود. آن‌جایی که ما بودیم نزدیک بود به سه یا چهار مدرسه‌ی دیگر...شروع کردم به صلوات فرستادن...
بوم...
اسم علیرضا خوانده شد و وارد اتاقِ مربوط به تست بینایی سنجی و شنوایی سنجی شد. صدای جیغ و داد دانش‌آموزانی که حتما داشتند به سمت خانه‌هایشان می‌دویدند به راحتی داخل این مرکز سنجش شنید میشد.
چشم‌هایم را بستم. به هفته‌ای که گذشت فکر کردم. چرا هنوز حالت تهوع دارم؟ این اضطراب چرا تمام نمی‌شود؟به دو سال اخیر فکر کردم. به تمام سفرهایی که نرفتیم. به اتاق تاریک. به خانم دکتر احمدی که پریروز به من اطمینان داد و گفت: "علیرضا فقط خیلی زیاد شیطونه؛ قبول میشه نگران نباش..." به آن جلیقه‌ی پر از سُربِ سنگین و غیرقابل تحمل، که سر کلاس‌های کاردرمانی تنش می‌کنند. به آن باند محکمی که دور دست و بازوهایش می‌بستند تا لِی‌لِی برود. به خواهرم که دلم میخواست خبر قبولی علیرضا را اول به او بدهم.
بوم...
دیگر نمیتوانستم بنشینم. خانم جلالی هم در اتاق را باز کرد با حالی واقعا مضطرب تقریبا التماس میکرد که مرکز را ببندند و هرکس برود پی زندگی‌اش. آقای جوان از او خواهش کرد که فقط آزمونِ این سه بچه را بگیرد و بعد برود. به او حق می‌دادم‌. مادر بود و نگران بچه‌هایش. آن موقع نمی‌دانستم در همان لحظات ماکانِ نصیریِ هفت ساله قرار است جاویدالاثر شود! به خودم اطمینان می‌دادم که برای جاهایی مثل مدارس هیچ اتفاقی نمی‌افتد و اینطور مکان‌ها حتما امن‌ترین جاها در زمان جنگ محسوب می‌شوند. آن موقع هنوز ویدئوی مهیار زنگانه را ندیده بودم که بدانم میله‌ای بخاطر موج انفجار از آسمان به سرش کوبیده می‌شود و درجا شهید می‌شود‌. خب آدم چه می‌داند دشمن چه خوک کثیفیست...
ادامه دارد....
undefined۴۶
undefined۲۵

۲.۹K

۱۸:۲۶